شهرزاد
Kanalga Telegram’da o‘tish
3 280
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kun
+9530 kun
Postlar arxiv
3 280
امسال بابا سرما خوردهاست؛ نه ما به دیدن کسی میرویم و نه کسی خانهمان میآید. یکجور عیش پر از آرامش است که پدرم در خانه استراحت کند و ما پا روی پا بیندازیم کتاب بخوانیم و سریال ببینیم. امروز صبح برای پیادهروی از خانه بیرون زدم، محض اطمینان یک کتاب هم زیر سوئیشرت جاسازی کردم. در راه که باران شدیدی باريدن گرفت، یک گوشه پناه گرفتم و کتاب خواندم. درراهماندهای بودم که انگار نه مکان و نه زمان برایش اهمیتی ندارد. دوست داشتم میتوانستم از قالب تن جدا شوم و خودم را در آن لحظه به یک مجسمهی زیبا تبدیل کنم.
در آن دقایق طلایی، "ذوق زبان" نوشتهی "آن تایلر" را میخواندم. موضوع همهی داستانهای او زندگی خانوادگیست. منتقدین معتقدند هیچکس بهخوبی او نمیتواند خانوادهی در حال فروپاشی را به تصویر بکشد. من همهی داستانهای او را نخواندهام، اما این یکی خیلی خوب بود! اینکه همسر او یک مرد ایرانی به نام تقی مدرسیست هم برایم جالب بود؛ حتا باهم به تهران سفر کردهاند و در آن سفر، آن تایلر همسرش را با فارسی صحبت کردن غافلگیر کردهاست. داستان ذوق زبان زندگی زوجی بود که در سکوت از هم دور میشدند و زن داستان نمیتوانست آنچه در ذهناش در جریان بود، در قالب کلمات بیان کند. در طول خواندناش از حرفهای تلنبار شده در سینه و کلماتی که به نوک زبان رسیده، اما منعقد نمیشدند احساس خفگی میکردم.
3 280
امروز صبح زود قرار بود بروم پیادهروی و از آنجایی که گلهای زرد و صورتی و نارنجیام پژمرده بودند، گلهای تازه بخرم. بیدار که شدم با کسی که این تصمیمها را گرفتهبود، فرسنگها فاصله داشتم؛ نه میخواستم کسی نگاهش به من بیافتد و نه خودم کسی را ببینم. باد از گوشهی پنجره، راه پیدا کردهبود و سوت میکشید و آب، دیوانهوار در کتری میجوشید و من گوشهایم را گرفتهبودم تا چیزی نشنوم.
چند ساعت بعد از تحویل سال نو بود که باران گرفت. دو پسربچه زیر باران با دو پای کودکانه میدویدند؛ تمثیلی واقعی از شعر باز باران با ترانه. سرخوشیشان به من هم سرایت کرد و توانستم از خانه بیرون بزنم. از کنار پیرمردی گذشتم که در پارک خالی از هر آدمی روی نیمکت نشستهبود و به کفشهایش نگاه میکرد و از مقابل نانواییها و صف طویل آدمها، گلفروشیهایی که مقابلشان پر از گلدانهای سبزه، تخممرغهای رنگی و ماهیهای قرمز بود و بچههایی که لباس نو به تن، در کنار پدر و مادرشان احتمالن از همهجا بیخبر میرفتند عیددیدنی. این جمله که عید برای بچههاست چندان هم درست بهنظر نمیرسد، ما بزرگترها به نو شدنهای هر ساله بیشتر محتاجیم تا آنها، صائب تبریزی بود که میگفت "بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان، مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند" و ما نیاز داریم برای سال رفتهای که شادی جمعی برای مردممان نداشت، عید کنیم.
بعد از چند دقیقه نفس کشیدن در گلفروشی و پر کردن ریههایم از عطر گلها، دستههای رنگیای که خریدم را بغل گرفتم. هر کسی در راه برگشت گلهای زرد و سفید و صورتی را میدید لبخند میزد. بهار راه خودش را پیدا میکند.
3 280
📌بالاخره در مورد "داستانهای یک روز عالی برای موزماهی" و "فقط اومدم یه تلفن کنم" نوشتم.
اینهم بگم که تا اولین سهشنبهی بعد از تعطیلات، داستانخوانی نداریم.
3 280
سلام وقت بخیررر
ممنونمیشم این پیاممن رو توی چنلت فوروارد کنی که بتونم شاگرد های خوبم رو پیدا کنمممم
https://t.me/hamilton_myth/17
