uz
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Kanalga Telegram’da o‘tish

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Ko'proq ko'rsatish
3 280
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kun
+9530 kun
Postlar arxiv
می‌خوام این داستان رو بخونم. اگر کسی مثل من‌ حوصله‌ش سر رفته بیاد بخونیم.

آن طرف خیابان، جان آپدایک.pdf3.26 MB

بهار💐
بهار💐

نمی‌تونم دست از دیدن‌شون بردارم🥲
+2
نمی‌تونم دست از دیدن‌شون بردارم🥲

امسال بابا سرما خورده‌است؛ نه ما به دیدن کسی می‌رویم و نه کسی خانه‌مان می‌آید. یک‌جور عیش پر از آرامش است که پدرم در خانه استراحت کند و ما پا روی پا بیندازیم کتاب بخوانیم و سریال ببینیم. امروز صبح برای پیاده‌روی از خانه بیرون زدم، محض اطمینان یک کتاب هم زیر سوئی‌شرت جاسازی کردم. در راه که باران شدیدی باريدن گرفت، یک گوشه پناه گرفتم و کتاب خواندم. درراه‌مانده‌ای بودم که انگار نه مکان و نه زمان برایش اهمیتی ندارد. دوست داشتم می‌توانستم از قالب تن جدا شوم و خودم را در آن لحظه به یک مجسمه‌‌ی زیبا تبدیل کنم. در آن دقایق طلایی، "ذوق زبان" نوشته‌ی "آن تایلر" را می‌خواندم. موضوع همه‌ی داستان‌های او زندگی خانوادگی‌ست. منتقدین معتقدند هیچ‌کس به‌خوبی او نمی‌تواند خانواده‌ی در حال فروپاشی را به تصویر بکشد. من همه‌ی داستان‌های او را نخوانده‌ام، اما این یکی خیلی خوب بود! این‌که همسر او یک مرد ایرانی به نام تقی مدرسی‌ست هم برایم جالب بود؛ حتا باهم به تهران سفر کرده‌اند و در آن سفر، آن تایلر همسرش را با فارسی صحبت کردن غافلگیر کرده‌است. داستان ذوق زبان زندگی زوجی‌ بود که در سکوت از هم دور می‌شدند و زن داستان نمی‌توانست آن‌چه در ذهن‌اش در جریان بود، در قالب کلمات بیان کند. در طول خواندن‌اش از حرف‌های تلنبار شده در سینه و کلماتی که به نوک زبان رسیده‌، اما منعقد نمی‌شدند احساس خفگی می‌کردم.

روز یکم.
روز یکم.

خیلی این عکس رو دوست دارم.

photo content
+1

photo content
+1

امروز صبح زود قرار بود بروم پیاده‌روی و از آن‌جایی که گل‌های زرد و صورتی و نارنجی‌ام پژمرده بودند، گل‌های تازه بخرم. بیدار که شدم با کسی که این تصمیم‌ها را گرفته‌بود، فرسنگ‌ها فاصله داشتم؛ نه می‌خواستم کسی نگاهش به من بیافتد و نه خودم کسی را ببینم. باد از گوشه‌ی پنجره، راه پیدا کرده‌بود و سوت می‌کشید و آب، دیوانه‌وار در کتری می‌جوشید و من گوش‌هایم را گرفته‌بودم تا چیزی نشنوم. چند ساعت بعد از تحویل سال نو بود که باران گرفت. دو پسربچه زیر باران با دو پای کودکانه می‌دویدند؛ تمثیلی واقعی از شعر باز باران با ترانه. سرخوشی‌شان به من هم سرایت کرد و توانستم از خانه بیرون بزنم. از کنار پیرمردی گذشتم که در پارک خالی از هر آدمی روی نیمکت‌ نشسته‌بود و به کفش‌هایش نگاه می‌کرد و از مقابل نانوایی‌‌ها و صف‌ طویل آدم‌ها، گل‌فروشی‌هایی که مقابل‌شان پر از گلدان‌های سبزه، تخم‌مرغ‌های رنگی و ماهی‌های قرمز بود و بچه‌هایی که لباس‌ نو به تن، در کنار پدر و مادرشان احتمالن از همه‌جا بی‌خبر می‌رفتند عیددیدنی. این جمله که عید برای بچه‌هاست چندان هم درست به‌نظر نمی‌رسد، ما بزرگ‌ترها به نو شدن‌های هر ساله بیشتر محتاجیم تا آن‌ها، صائب تبریزی بود که می‌گفت "بس که بد می‌گذرد زندگی اهل جهان، مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند" و ما نیاز داریم برای سال رفته‌ای که شادی جمعی برای‌ مردم‌مان نداشت، عید کنیم. بعد از چند دقیقه نفس کشیدن در گل‌فروشی و پر کردن ریه‌هایم از عطر گل‌ها، دسته‌های رنگی‌ای که خریدم را بغل گرفتم. هر کسی در راه برگشت گل‌های زرد و سفید و صورتی را می‌دید لب‌خند می‌زد. بهار راه خودش را پیدا می‌کند.

سال نو همگی مبارک🪻🤍

photo content
+4

photo content
+1

📌بالاخره در مورد "داستان‌های یک روز عالی برای موزماهی" و "فقط اومدم یه تلفن کنم" نوشتم. این‌هم بگم که تا اولین سه‌شنبه‌ی بعد از تعطیلات، داستان‌خوانی نداریم.

[تنهایی پرهیاهو]
[تنهایی پرهیاهو]

[تنهایی پرهیاهو]
[تنهایی پرهیاهو]

هر لینک یا پستی که دوست دارید بقیه ببینن این‌جا بذارید💗

هر لینک، یا پستی هست که دوست دارید بقیه ببینن، تو کامنت‌ها بذارید💗

سلام وقت بخیررر ممنون‌میشم این پیام‌من رو توی چنلت فوروارد کنی که بتونم شاگرد های خوبم رو پیدا کنمممم https://t.me/hamilton_myth/17