uz
Feedback
اِوینار

اِوینار

Kanalga Telegram’da o‘tish

«کۆڵکە زێرینە»

Ko'proq ko'rsatish
289
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kunlar
-1130 kunlar
Postlar arxiv
جدیدا قلبا چیزی از خدا می‌خوام، تو دلم با التماس می‌گم: "خدایا، توی ذوقم نزنی".

تمام کلماتی که هیچ وقت نمیخواستم بگویم، به شکل اشک از چشمانم بیرون میزند. من مانده‌ام و صفحه‌ای که روزی تمیز بود اما حال، فقط خط‌های سیاه و درهم برهمی که راه مشخصی ندارند در آن دیده میشوند. شاید اکنون مانند ستاره‌ای دور افتاده و بی‌جان هستم که خیلی وقت است از دنیا رفته در حالی که انسان‌ها در زمین انعکاسی از گذشته‌ی مرا میبینند؛ درخشان، پرنور، امیدوار، امید‌وار، امیدوار..

‏از کاخ‌های فرو ریخته، از بناهای ویران شده بگو.. به شنیدن داستان‌هایی شبیه به داستان خودم محتاجم.

آدمیزاد یه وقت‌هایی عجیب شکننده‌ میشه؛ بغض میکنه و فقط منتظرِ یه بشکنه تا فرو بریزه.

آدمیزاد یه وقت‌هایی عجیب شکننده‌ میشه؛ بغض میکنه و فقط منتظرِ یه بشکنه تا فرو بریزه.

photo content

اما من، یه کم غمگین شدم. یه کم گریه کردم‌. یه کم سکوت کردم. یه کم خندیدم. یه کم عصبی شدم. بعد دوباره یه کم لبخند زدم. یه کم رقصیدم، یه کم دور خودم چرخیدم. سرم گیج رفت و نشستم. یه کم زانوهامو بغل کردم. یه کم به خودم و زندگیم فکر کردم. در اتاقو باد محکم بست. رفتم پنجره رو ببندم، باد پرده رو زد به صورتم. پرده رو کشیدم بالا، اونقدر هوا خوب بود دلم نیومد پنجره رو ببندم. نشستم همون جا. دوباره یه کم فکر کردم. ماشین‌ها رد میشدن. منم جزو همون آدم‌هایی بودم که زندگیشون خیلی خسته کننده‌ست؟ یا فقط منم که زندگیم اینجوریه؟ بعد با خودم گفتم چی میشد اگه منم مثل اون بچه دغدغه‌م بستنی دستگاهیِ توی دستم بود؟ بعد دوباره یه کم گریه کردم. بستنیش داشت آب میشد. مثل من. یه کم خندیدم. آخه داشت توی چاله‌های آب میپرید. عه راستی یادم رفت بگم.. ابر‌ها هم مثل بستنی داشتن آب میشدن. و مثل همیشه برام سواله، چی میشه اگه جنازه‌ی ابرها هیچ‌وقت بخار نشه؟ برای همیشه تموم میشن؟ یعنی هربار که من چاله‌های آبو لگد میکنم، دارم جنازه‌شونو از چیزی که هست له‌تر میکنم؟ دوباره، یه کم غمگین شدم. یه کم کنار پنجره رو صندلی نشستم. پاهامو تاب دادم. اون بچه‌ داشت تو پارک تاب سواری میکرد. باباش هلش داد. نمیدونم چرا منم هل داد. با همدیگه رفتیم تو دل آسمون. اون برگشت تو بغل باباش، منم کنار ابر‌های آب شده آب شدم.

تو شاید ناراحت بشی بابت از بین رفتن خودت؛ ولی چند برابر بیشتر ناراحت میشی بابت از بین رفتن امید کسی که چشمش بهت بوده.

تو شاید ناراحت بشی بابت از بین رفتن خودت؛ ولی چند برابر بیشتر ناراحت میشی برای از بین رفتن امید کسی که چشمش بهت بوده.

عطر عاشقی دارد کوچه؛ در این حوالی ای جانم ؟

Repost from 𝐕𝐞𝐚,
تو ایران به بچه هایی ک تروما دارن میگن ماشالا خیلی بیشتر ازسن خودش میفهمه.

Khooneye Man.mp39.93 MB

دارم کارهام رو پیش می‌برم. بدونِ کیفیت و تمرکزِ همیشه، اما خب خیلی وقته انجام کارهام تبدیل به باید شده، نه بسته به شرایط.

«گاهی به من بگو که از تاریکیِ خودم بیرون بزنم و امیدوار باشم و نترسم، گاهی به من بگو که زندگی هنوز ارزش زیستن دارد و یک داستانِ غمگین هنوز هم می‌تواند پایان شادی داشته باشد.»

داستان تکراری ما و این خاورمیانه‌ی کوفتی

داشتم به این فکر میکردم که قبلا چه‌قدر زیاد آدمِ "فرار کردن و یهو غیب شدن" بودم. در حالی که تمام وجودم التماس میکرد حرف‌ها و احساساتی که نمیتونستم به زبون بیارم رو فریاد بزنه.

نوشته بود: "برای آرامش خاطرتان، سعی نکنید همه‌چیز را بفهمید."

Repost from N/a
عدالت مرد،جنایت برد.