uz
Feedback
شرنگ

شرنگ

Kanalga Telegram’da o‘tish

SHARANG

Ko'proq ko'rsatish
3 827
Obunachilar
-524 soatlar
-157 kun
-7030 kun
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+5
0 kanalda
Avgust '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+5
0 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+6
0 kanalda
Get PRO
May '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+14
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+5
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+7
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+5
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+20
0 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+7
1 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+4
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+1
0 kanalda
Get PRO
May '25
+7
0 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+7
0 kanalda
Get PRO
Mart '25
+6 519
0 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+1
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+9
2 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+2
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+2
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+2
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+3
0 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+7
0 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+1
0 kanalda
Get PRO
Iyun '240
0 kanalda
Get PRO
May '24
+4
0 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+3
0 kanalda
Get PRO
Mart '240
0 kanalda
Get PRO
Fevral '240
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+10 441
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '230
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '230
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+1
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+1
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+3 293
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+6 827
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+1
0 kanalda
Get PRO
May '23
+1
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+10 636
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+8
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+1
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+1
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '220
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+3
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+3
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '220
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+3
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+2
0 kanalda
Get PRO
Iyun '220
0 kanalda
Get PRO
May '220
0 kanalda
Get PRO
Aprel '220
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+19 591
0 kanalda
Get PRO
Fevral '220
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '220
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '210
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '210
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+1
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '210
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+2
0 kanalda
Get PRO
Iyul '210
0 kanalda
Get PRO
Iyun '210
0 kanalda
Get PRO
May '21
+2
0 kanalda
Get PRO
Aprel '210
0 kanalda
Get PRO
Mart '210
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+9 982
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+1
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+7 733
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
14 Sentabr+1
13 Sentabr0
12 Sentabr0
11 Sentabr+1
10 Sentabr+1
09 Sentabr0
08 Sentabr0
07 Sentabr0
06 Sentabr+1
05 Sentabr+1
04 Sentabr0
03 Sentabr0
02 Sentabr0
01 Sentabr0
Kanal postlari
سایه‌هایی که حکم مرگ می‌دهند؛ تحلیلی بر اساس تئوری یونگ ‌پاره‌ی پایانی صدور حکم قتل معترضان، نوعی فردیت‌یافتگی ناکام‌مانده است. روند فردیت‌یافتگی در تئوری یونگ به‌معنای آشتی با سایه، پذیرفتن تضادها و نیز منسجم‌کردن خودآگاه و ناخودآگاه است. قاضی در عوض یافتن فردیت، مسیر فرافکنی را پی می‌گیرد؛٫ سایه را بیرون می‌کند و به قتل می‌رساند. لیکن خودش ناتمام رها می‌شود. به این‌ترتیب، معترضان جوان، سمبل زندگی ِ زندگی‌نشده‌ی قاضی هستند. محکومیت معترضان به اعدام، در لایه‌ی سمبلیک، محکومیت  آن بِعد از شخصیت خود ِ قاضی است که اجازه توسعه و رشد نداشته است. با صدور چنین حکمی، عدالت را اجرا که نمی‌کند هیچ، امنیتی هم برای جامعه فراهم نمی‌کند. تنها درًه‌ی درونی خود را عمیق‌تر و وزن سایه‌ی جمعی ِ جامعه را بیشتر می‌کند. تحلیل یونگی صدور حکم اعدام معترضان به معنای تبرئه‌کردن قاضی، یا  پیدا کردن جای‌نشین برای مسئولیت اخلاقی و حقوقی‌اش نیست؛  بلکه به‌این معناست که در آن‌روی ماسک امنیت و قانون، به‌احتمال زیاد یک کودک هراسناک و وحشت‌زده، یک پدر سرکوب‌گر و یک سایه‌‌ی سرکوب‌شده، خود را پنهان کرده است. قاضی‌ای که اعتراض ساده‌ی بخشی از مردم جامعه را تبدیل به جرم و سپس مرگ می‌کند، حکم مرگ را برای آینه‌ای صادر می‌کند که چهره‌ی حقیقی شخصیت او را نمایش داده است. او تا وقتی که چنین آینه‌ای را نشکند و سایه‌ی خود را در آغوش نپذیرد، چرخه‌ی دهشتناک خشونت ادامه خواهد یافت. درمان یونگی یعنی در رویارو شدن با خود؛ یعنی پذیرفتن سایه‌ی خود، یعنی در بازگرداندن وجدان فردی فرد، و نیز گوشزد کردن این امر مهم که نه نهاد سیاست، نه قدرت قانون و نه قاضی‌ نمی‌توانند برای تمامیت بُعد روانی انسان‌ها جانشینی بیابند. https://t.me/drabbasee

2
سایه‌هایی که حکم مرگ می‌دهند؛ تحلیلی بر اساس تئوری یونگ پاره‌ی سوم در لایه‌ی جمعی، قاضی فقط یک شخص نیست؛ او سایه‌ی جمعی با خود حمل می‌کند. حکومتی که از اعتراض واهمه دارد، از آزادی فرار می‌کند، و سرکوب را برتر از حقیقت می‌نشاند و سایه‌اش را به سیستم قضایی و قاضی وامی‌گذارد. یونگ در تحلیل خود ناشناخته هشدار می‌داد که وقتی حکومت بت شود، وابسته‌ی چنین حکومتی وجدان خود را تسلیم آن می‌کند. قاضی در چنین حکومتی تبدیل به خدمت‌گزار تسلیم قدرت می‌گردد. او یقین دارد که راه راست را برگزیده و با مسئولیت‌پذیری، خود را فدایی سیستم سیاسی می‌داند. این در دیدگاه یونگ وضعیتی است به‌نام الینه‌شدن یا تصرف‌شدن توسط کهن‌الگو؛ یعنی که شخص می‌انگارد خودش به‌صورت مستقل تصمیمی گرفته، لیکن در واقع کهن‌الگو از طرف او تصمیم می‌گیرد. قاضی‌ای که حکم اعدام می‌دهد، در عوض قوی و وقت  بودن، وحشت‌زده است و از سایه‌ و ناتوانی خودش و از متلاشی‌شدن انتظام درونی‌اش خود، دچار دهشت شده است. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
28
3
سایه‌های که حکم مرگ می‌دهند؛ تحلیلی بر اساس تئوری یونگ پاره‌ی دوم کهن‌الگوها هم در این هنگامه مؤثر هستند. قاضی به کهن‌الگوی پدر و قانون متوسل می‌شود بدون این‌که خودش بداند. این توسل بّعد روشنگرانه ندارد، بلکه در بُعد منفی و هسته‌ی سفت آن جلوه می‌کند که یونگ آن را با تصویر سنکس منفی یا «ساترن پیر» تحلیل می‌کند: پدری بی‌عاطفه، بی‌احساس، بی‌رحم، نظم‌‌گرا و کودک‌خوار. جوانان معترض، در آن‌طرف میز قاضی، یادآور کهن‌الگوی پور اترنوس هستند یعنی جوانی ابدی، آرزو و امید، زایش تازه، شورش و آینده‌نگری. حکم مرگ برای این معترضان، به‌صورت سمبلیک، همان خوردن کودک توسط پدر کهن‌شده است. قاضی توانایی پذیرفتن تحرک، پویایی، اعتراض و نوشوندگی را ندارد؛ لاجرم آن را در بیرون از خود به قتل می‌رسانَد. او در ناخودآگاه، جوانی ِ سپری‌شده و شورش سرکوب‌شده‌ی خود را در معترضان و جوانان می‌بیند و به جای مدارا با آن‌ها، حکم به اعدام‌شان می‌دهد. این رفتار می‌تواند ریشه در «عقده پدر» نیز داشته باشد. قاضی‌ای که در کودکی فقط با اطاعت، تنبیه و ترس از اقتدار شکل گرفته، ممکن است اقتدار را تنها راه بقا بداند. او با «همانندسازی با پرخاشگر» بزرگ شده است: برای اینکه قربانی نباشد، خود قربانی‌کننده می‌شود. چنین قاضی‌ای وجدان خود را نه با مهربانی، بلکه با اطاعت از قانون و قدرت می‌سنجد. اما در روان‌کاوی یونگ، خطر بزرگ‌تر «تورم روانی» است. وقتی «من» با یک کهن‌الگو یکی می‌شود، دچار تورم می‌شود. قاضی احساس می‌کند نه یک انسان محدود و خطاپذیر، بلکه تجسم مطلق عدالت است. او می‌گوید «من قانون هستم» و همین جمله، آغاز فروپاشی روانی است. زیرا انسان وقتی خود را مطلق می‌بیند، دیگر نیازی به تردید، همدلی و وجدان فردی نمی‌بیند. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
25
4
سایه‌هایی که حکم قتل می‌دهند؛ تحلیلی بر اساس تئوری یونگ پاره‌ی نخست از دیدگاه روان‌کاوی یونگی، حکم مرگی که یک قاضی برای یک اعتراض ساده و یک معترض جوان می‌نویسد، تنها یک تصمیم صرف ِ حقوقی و سیاسی نیست؛ بلکه رویداد روان‌شناختی است. این احکام، چون هر رفتار افراطی دیگر، نشان‌گر ناخودآگاه فردی و جمعی است. قاضی در منصب «من» خودآگاه، خود را محافظ قدرت مستقر، نظم جامعه، قانون و امنیت کشور می‌داند، اما در لایه‌های پنهان‌تر، نیروهایی او را سوق می‌دهند که به آن‌ها آگاهی ندارد. بر اساس تئوری یونگ، انسان‌ها فقط با عقل و اراده تصمیم نمی‌گیرند؛ بلکه کهن‌الگوها، عقده‌ها و سایه‌ها نیز در تصمیم‌‌گیری‌های او مؤثر هستند.‌پس پرسش اساسی نمی‌تواند این باشد که «قاضی چه‌کار می‌کند؟»، بلکه این پرسش است که «چه چیزی در روان نهان قاضی، او را وادار به صدور این حکم می‌کند؟». اولین لایه، «پرسونا»ی اوست؛ یعنی ماسکی که قاضی بر چهره دارد. پرسونای قاضی، ماسک قدرت،استقلال، بی‌طرفی، قانون‌گرایی و اقتدار است. این ماسک برای انجام هر نقش اجتماعی ضرورت دارد، اما وقتی فرد با پرسونای خود هم‌سان و هم‌تا و شبیه می‌گردد، تصور می‌کند تمام هویت شخصی و اجتماعی او همین نقش است. این قاضی دیگر «انسانی نیست که تنها قانون را اجرا می‌کند»؛ او  را خود عین قانون می‌داند. مسأله این است که هرچه پرسونا سخت‌تر و بی‌نقص‌تر، سایه‌ی پشت آن نیزه سیاه‌تر. سایه‌ی او تمامی چیزهایی است که در وجود خود نمی‌پذیرد: اعتصاب، جنبش، انقلاب، اعتراض، شورش جمعی خشونت، خودکامگی، واهمه، شک‌ و تمایل به قدرت. او پیشاپیش بر اساس ایدئولوژی‌اش این موارد را در خود سرکوب کرده و سپس آن‌ها را در وجود‌ جوانان معترض می‌بیند؛ یعنی معترض، آینه‌ای است که قاضی نمی‌خواهد به آن نگاه کند. در روان‌کاوی یونگ، «سایه» اغلب به فرد دیگری ِ بیرونی فرافکنی می‌گردد. او یک اعتراض ساده به مثلن بیکاری، تورم، بیکاری، فساد و... را نه یک صدا، بلکه تهدیدی وجودی علیه حکومتی می‌داند که به آن وابسته است. او معترض را وطن‌فروش، مخلّ امنیت، خیانتکار، جاسوس، اهل فتنه‌‌گری، دشمن خدا،‌باغی، یاغی و گمحارب معرفی می‌کند؛ این برچسب‌زدن، مکانیزمی دفاعی است تا او را از حوزه‌ی اخلاق انسانی تهی،  و اعدام را امکان‌پذیر کند. در این شرایط، معترض جوان به «بز بلاگردان» و قربانی برای حکومت دگردیس می‌گردد. قاضی با صدور احکام اعدام، تلاش می‌کند سایه‌ی خود را معدوم کند. لیکن یونگ هشدار می‌دهدد که سایه را نمی‌توان با قتل حامل آن از میان برداشت. سایه‌ی سرکوب‌شده مانند قاتلی که به محل قتل برمی‌گردد، بازمی‌گردد؛ اما این بار در شمایل «پارانویای جمعی»، سرکوب خونین‌تر و خشونت کُشنده‌تر. صدور و اجرای حکم اعدام، یک مناسک پاک‌سازی روانی است که نه پاکی می‌آورد و نه ترس و آرامی؛ تنها عمق درٌه‌ی روانی را بیشتر می‌کند. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
24
5
چهره‌ی آشفته‌حالان نامه‌ی واکرده‌ای است گر چه ما در عرض مطلب بی‌زبان افتاده‌ایم صائب تبریزی https://t.me/drabbasee
30
6
نرمال‌سازی رنج در شرایط زندگی جهنمی پاره‌ی پایانی اما نرمال‌سازی این‌چنینی هرگز کامل نمی‌شود. جامعه‌شناس باید هم سازگاری و هم تلاش برای بقا را ببیند. هم‌زمان با سکوت، شوخی، طنز، فرار، مهاجرت، اعتیاد، افسردگی و بی‌تفاوتی، انواعی از مقاومت روزمرّه هم وجود دارد: مشارکت نکردن در مناسک و مجالس حکومتی، مشارکت نکردن در انتخابات، کمک کردن به خانواده‌های جانباختگان و اعدام‌شده‌ها، کمک به بازداشت‌شدگان، نوشتن، کار هنری و در زمان‌های بحرانی، اعتراض مسالمت‌آمیز خیابانی. بحران‌های اقتصادی و سیاسی می‌توانند نرمال‌سازی را بشکنند و نشان بدهند آن‌چه را حکومتیان طبیعی می‌گویند، ساخته‌ی سیاست‌مداران و البته تغییرپذیر است. لیکن سرکوب خونین می‌تواند باز آن را بازآفرینی کند. پس نرمال‌سازی وضعیتی ثابت نیست؛ بلکه پروسه‌ای تنش‌زا، سینوسی و نوسانی و تُرد است. در مجموع، عادی جلوه دادن زندگی در حکومت‌های غیردموکراتیک یعنی تبدیل زندگی غیرقابل تحمل به زندگی قابل تحمل، و تبدیل فاجعه‌ی سیاسی به زندگی شخصی. این فرایند، نشانه رضایتمندی نیست و صرفن ضعف اخلاقی نیز نیست؛ بلکه مشابه سازگاری موجود زنده با محیط سمّی است. ارتشا، دست‌درازی به بانک‌ها، فساد سیستمی، رانت، تبعیض، بی‌عدالتی، اعدام، زندان سیاسی، تورم و گرانی وقتی عادی می‌شوند، دیگر عامل جنبش اجتماعی نمی‌شوند؛ بلکه به مرکز زندگی روزمرّه تبدیل می‌شوند. دانش جامعه‌شناسی ِ این وضعیت بایستی بدون ملامت کردن قربانیان، ساختارهای بزرگ را نیز به چالش بکشد و هم‌زمان پرسش برافکند که چه اقداماتی این نرمال‌سازی را می‌شکنند. و پاسخ، در آن‌جاست که مردم باز هم می‌آموزند تنها نیستند و چیزی که نرمال نامیده می‌شود، تحمیل‌شده از طرف حکومت و موقتی است. https://t.me/drabbasee
38
7
نرمال‌سازی زندگی در شرایط جهنمی زندگی پاره‌ی پایانی اما عادی‌سازی هرگز کامل نیست. جامعه‌شناسی باید هم سازگاری و هم مقاومت را ببیند. در کنار سکوت، شوخی، طنز، فرار، مهاجرت، اعتیاد، افسردگی و بی‌تفاوتی، شکل‌هایی از مقاومت روزمره هم وجود دارد: نرفتن به مراسم، رأی ندادن، کمک به بازداشت‌شدگان، نوشتن، هنر، و در لحظه‌های بحرانی، اعتراض خیابانی. بحران‌های اقتصادی و سیاسی می‌توانند عادی‌سازی را بشکنند و ناگهان نشان دهند آنچه «طبیعی» خوانده می‌شد، ساختنی و تغییرپذیر است. اما سرکوب می‌تواند دوباره آن را بازسازی کند. بنابراین عادی‌سازی یک وضعیت ثابت نیست؛ فرایندی پرتنش، نوسانی و شکننده است. در نهایت، نرمال‌سازی زندگی در حکومت‌های غیردموکراتیک یعنی تبدیل امر غیرقابل تحمل به امر قابل تحمل، و تبدیل امر سیاسی به امر خصوصی. این فرایند، نه نشانه رضایت است و نه صرفاً ضعف اخلاقی؛ بیشتر شبیه سازگاری موجود زنده با محیطی سمی است. فساد، رانت، تبعیض، بی‌عدالتی، اعدام، زندان سیاسی، تورم و گرانی وقتی عادی می‌شوند، دیگر انگیزه حرکت جمعی نیستند؛ به بخشی از منظره روزمره بدل می‌شوند. جامعه‌شناسی این وضعیت باید بدون سرزنش قربانی، ساختارها را ببیند و همزمان بپرسد چه چیزی این عادی‌سازی را می‌شکند. پاسخ اغلب در جایی است که مردم دوباره کشف می‌کنند تنها نیستند و آنچه «طبیعی» نامیده می‌شد، در واقع تحمیلی و گذرا است. https://t.me/drabbasee
1
8
نرمال‌کردن زندگی در شرایط رنج‌آور پاره‌ی سوم نقش اقتصاد در این وضعیت بسیار مهم است. بنابراین، فساد سیستماتیک حکومتی‌ها، رانت‌های تراستی، تنها یک گناه شرعی یا انحراف اخلاقی محسوب نمی‌گردد؛ نوعی سیستم توزیع امتیاز میان وفاداران به حکومت است. در چونین سیستمی، موفقیت نه برآیند توانایی و استعداد و شایستگی، بلکه نتیجه‌ی وفاداری به قدرت، رابطه‌بازی، ارتشا و زد و بند است. درصدی از مردم نیز برای زنده‌ماند می‌آموزند وارد بازی حکومت بشوند مثل دادن رشوه‌ای کوچک، داشتن پارتی‌ و گفتن دروغ مصلحتی (تقیه مذهبی). مشارکت روزانه در این‌همه فساد، احساس گناه مذهبی را از میان برمی‌دارد باعث بازتولید وضع جهنمی می‌گردد. تورم شتابناک و گرانی نیز سوخت این نرمال‌سازی است. زمانی که زندگی روزانه به چک کردن قیمت‌ها، صف بنزین و مرغ، کمبود دارو، قرض کردن، وام گرفتن تبدیل شود، دیگر انرژی برای توجه به سیاست باقی نمی‌ماند. فقر روز افزون، قاتل زمان و اندیشه است. بحران‌های سیاسی و اقتصادی، نارضایتی در پی دارد، اما هم‌زمان توان سازمان‌دهی اعتراضات را نیز فرسوده می‌کند. تبعیض اقتصادی، قومی، جنسیتی، طبقاتی و مذهبی در نهایت انسجام اجتماعی را نابود می‌کند. وقتی قشرهای جاجامعه احساس کنند آن قشر بهتر یا بدتر است، رقابت بر سر کالا و خدمات کمیاب به‌جای همدلی می‌نشیند و فرد یا گروهی ادعا  می‌کند: ما که بدتر از آن‌ها نیستیم. این تفکر، تبعیض و بی‌عدالتی را به مسابقه رنج‌کشیدن تبدیل می‌کند و مانع شکل‌گیری اعتراضات صنفی و سیاسی می‌شوند. در چنین جامعه‌ای، بی‌اعتمادی بسیار عمیق شکل می‌گیرد. به حکومت، به همکار، به قوم‌وخویشان، به همسایگان، به همکاران و حتی به خانواده. بنابراین سرمایه اجتماعی نابود می‌شود و  بی‌هنجاری و سرگردانی قوّت می‌گیرد و افراد نمی‌دانند چه چیزهایی درست است، چون همه‌چیز دروغین، موقتی و قابل معامله می‌شود. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
35
9
نرمال کردن زندگی در شرایط رنج‌آور پاره‌ی دوم بنابراین، مردم روزه سکوت می‌گیرند، به مصلحت خویشتن فکر می‌کنند یا ممکن است درصدی قلیل از آن‌ها در مناسک حکومتی شرکت کنند و شعار ما «ذلت نمی‌پذیریم» سر بدهندد؛ اما در خلوت ان‌ها، در کوی‌وبرزن، در سوشیال‌مدیا، گروه‌های سایبری‌ و در فضای عمومی جامعه خشمگین هستند. این رفتار متناقض باعث می‌شود انتظام استبدادی دوام بیاورد چرا که کنش فردی و جمعی را دچار وقفه می‌کند. در چونین شرایطی هر فردی می‌پندارد تنهاست؛ و اگر ناراضی هستند، پس چرا کسی دست به کاری نمی‌زند؟. واهمه و بدبینی میان افراد، جامعه‌ی اتمیزه می‌سازد و این اتمیزاسیون، بهترین فرصت برای تداوم و تشدید سرکوب است. اعدام‌های روزانه و زندانی‌سازی سیاسی، زمانی که به اخبار روزانه تبدیل شوند، دو تأثیر هم‌هنگام دارند. از یک‌طرف وحشت و رعب به‌‌جان جامعه می‌اندازد و ازطرف دیگر، به پدیده‌ای پیش‌بینی‌پذیر و تحمل‌کردنی بدل می‌گردند.و حتی اعدام شهروندان به جرم اعتراض و نابود کردن آزادی از یک استثنا به قانون حکومت بدل می‌شود. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
31
10
نرمال‌سازی زندگی در شرایط رنج‌آور پاره‌ی نخست نرمال‌سازی زندگی در حکومت‌های غیردموکراتیک با وجود فساد سیستماتیک، رانت، تبعیض، بی‌عدالتی، اعدام و زندانی کردن مخالفان، تورم شتابناک، گرانی و... به چه معناست؟. طبیعی جلوه دادن زندگی روزمرّه در حکومت‌های غیردموکراتیک به این معنا نیست که مردم فساد سیستماتیک، رانت، تبعیض، بی‌عدالتی، اعدام و زندانی کردن مخالفان، تورم شتابناک و گرانی را دوست دارند یا آن را مقبول می‌پندارند بلکه به این معنا است که این شرایط، کم‌کم از وضعیتی استثنایی و فاجعه‌بار به امری پیش پافتاده برای زندگی عادی مردم تبدیل می‌شود. بخشی از مردم ممکن است شاغل باشند، سر کار بروند، قیمت‌ها را چک کنند، از کنار اخبار اعدام یا بازداشت منتقدان بگذرند و شب به خانه برگردند. بنابراین، فاجعه دیگر برای بخشی از مردم تیتر اخبار نیست؛ آب و هوای زندگی‌است. این وضعیت چیزی است که جامعه‌شناسی آن را یا هنجارسازی شرایط غیرعادی نامیده. این وضعیت به معنای پذیرش اخلاقی نیست، بلکه سازگار کردن زندگی با وضعیتی است که تغییر دادن آن امر محال و بی‌فایده‌ای است. در سطح روان‌شناختی، این فرایند با کاهش انتظارات و آرزوها پیش می‌رود. وقتی تورّم شتابنده ارزش پول و برنامه‌ی زندگی را نابود می‌کند، افق زمان جامعه کوتاه می‌شود؛ از آینده چند ساله به دو ساله، از برنامه دوستله به ماه، از اول ماه به پایان ماه، و از ‌پایان ماه به فردا. در این وضعیت، سؤال «چگونه می‌توان نظام را تغییر داد؟» جای خود را به پرسش «چگونه می‌توان امروز را گذراند؟» تغییر می‌دهد. این روند، اولویت دادن سازگاری است. انسان‌ها نه چون به شرایط حاکم هستند، بلکه چون هزینه مقاومت‌کردن را خطرناک می‌بینند، سطح زندگی خود را کاهش می‌دهند. فساد به این ایده که «فساد همه‌جای دنیا هست» تقلیل می‌یابد؛ تبعیض به قضا و قدر یعنی«پیشانی‌نوشت ما هم این است»، و بی‌عدالتی به «کاریش نمی‌توان کرد» تغییر داده می‌شود. این تصورات نه وصف کردن واقعیت، بلکه سازوکار دفاعی برای فقط بقا هستند. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
36
11
Matn yo'q...
40
12
بزم_نایاب_ویولن_استاد_حبیب_الله_بدیعی_و_صدای_بی_نظیر_با_e_jHU_tD6JM.m4a
47
13
نان ما را بریده وَز سر صدق بر گلوی بریده می‌گرید آن‌که یک عمر از متاع حرام سکّه بر سکّه چیده، می‌گرید. ✍حسین جنتی https://t.me/drabbasee
62
14
در شهر آوازهای مُرده، آدمک‌ها در جنون هروله، انگار کن که تنها رفتن می‌دانند، و من حیران چون گنگی خواب‌دیده‌، آمدن می‌شناسم، با بلیطی تاریخ‌گذشته از سالی تحویل‌شده بر وفا، به مقصدی که نقشه‌اش را فقط در رؤیا دیده‌ام. رگ‌های شهر به رنگ سیاه، و من چون خونی سرگشته در شریان‌های حسرت؛ در فصلی بی‌رنگ، در آستانه‌ی کشتارگاه سرخ ِ سکوت ِ و سرما، و سلّاخی ِ تتمه‌ی نفس‌های سرب‌آلود، و خسته از طاعون هستی. https://t.me/drabbasee
74
15
بیداری‌ام چه دانی؟ ای خفته‌‌ای که شب‌ها نَنْشَسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره https://t.me/drabbasee
98
16
بالاخره از جایی باید که آغاز کنم؛ همان نقطه‌ای که سکوت، سربی‌ترین واژه‌ها را در حنجره می‌شکند. باید بگویم از زندگی‌ای که می‌بایست، از همان زندگی که در حاشیه‌ی شب‌ها و روزهای‌مان، چون رایحه‌ی عطری تازه پراکنده است و ندا می‌دهدمان اما ما را ناشنوا کردند در هیاهوی روزمرّگی. زیبایی‌ای که از ما دریغ کرده‌اند، گاهی در ساده‌ترین تصویرها به ما می‌نگرد؛ در طلوعی که از آن‌سوی پنجره‌ی تاریک‌شده می‌گذرد و ما به‌جای تماشا، در اندیشه‌ی گریز از نور. در نسیمی که از کوچه‌باغ‌های خاطره می‌وزد و بوی معصومیت کودکی می‌دهد، اما آن را فقط وزشی گرم یا سرد می‌دانیم و می‌گذریم. این زیبایی، زبان ندارد، فریاد نمی‌کند. زمزمه دارد در گوش زمان و زمین؛ و گوش‌های‌مان پر است از صدای روزها و شب‌های تکراری. ما را از تماشای باران بر بال‌های شهر محروم کرده‌اند، نه که باران نمی‌بارد، که چون عادت کرده‌ایم زیر سقف‌های کوتاه روزمرّگی پنهان شویم. قطره‌های باران لطیف بر زمین هستی می‌بارند، لیکن ما صدای ترک خوردن عطشناکی خود را نمی‌شنویم. دریغ، یعنی همان بارانی که بر بام سیاه‌وسفید خانه‌ها می‌بارد، اما بر بیابان شن‌زار روان ما نه. از ما دریغ کردند درنگ یک عصر جمعه بر ایوانی رو به آقاقی‌ها را؛ آن‌جا که زمان،‌ گره‌بند ارسی‌هایش را باز می‌کند و می‌نشیند کنارمان. من خود اما از ازل تا اکنون دیر رسیده‌ام به حریم سکوت میان دو نفس. به فاصله‌ی میان دو تاپ‌تاپ قلب، که گنجایش تمام اسرار سر به‌مُهر و ناشنوده و نگفته‌ی‌ دنیا را در خود نهان دارد. زیبایی زندگی، ای‌بسا که در ناگفته‌ها اسیر مانده باشد؛ در عشقی که نورزیدیم از شرمناکی و حیا زدگی؛ در بوسه‌ای که بر دست‌وپیشانی مادر جا ماند؛ در دستانی که به وقت فراق، در پشت ما پنهان شدند و گره خوردند. این‌ها همه تکه‌های گم‌گشته‌ی پازلی هستند که تصور و  تصویرش را به باد فرامشی سپرده‌ایم. ما را غافل کردند از جست‌وجوی عکس‌های زیبای طلایی؛ و از تابلوی کوچکی که هر روز در آینه‌ی چشم‌های معشوقه می‌بینیم. آوخ چه بسیار صبح‌ها که خورشید، بی‌منت، طلای بیست‌وچهار عیارش را بر نمای خانه‌‌ی ما می‌پاشد و ما در حسرت دیروزهای تمام‌شده‌ گیج‌ومنگ ایستاده‌ایم. چه‌بسا شب‌ها که مهتاب، نقره‌ی حضورش را بر حیات خلوت تنهایی‌ ما می‌گستراند، اما ما به جای آسمان، به گریبان خویشتن خیره‌ایم. دریغ، یعنی همین فاصله‌ی میان سر به‌آسمان بلند کردن و سر در گریبان غفلت فرو بردن. شاید زیباترین تکّه‌ی زندگی که از ما دریغ کرده‌اند، «حضور» است؛ حضوری سراپا در لحظه‌ی اکنون. ما یا در گذشته‌ای ایستاده‌ایم که دگر نیست، یا در آینده‌ای که آمدنش نه‌معلوم. و اکنون، این یگانه سرمایه‌ی اصلی، چون پرنده‌ای از روی شانه‌های‌مان پر می‌کشد، بی‌آن‌که حتی پروازش را احساس کنیم. ما در تحسر آبشارهای آن‌سو، از چشمه‌ای که این‌سو در تماشاگه‌مان می‌جوشد، ننوشیدیم. چونین زیبایی ِ دریغ‌شده، سرزنش‌ نمی‌کند‌ ما را. زیبایی  هم‌چنان هست، روی طاقچه‌ی اتاق، پشت پلک‌های رو به عادت باز، میان سواد نخوانده‌ی کتاب‌ها، در فنجان قهوه‌ی سرد شده. زیبایی، صبوری‌مان می‌آموزد، چون یقین دارد روزی، در تاریک‌روشنای غروبی از پافتاده، یا در دامان سپید سحرگهی بی‌قرار، باز خواهیم گشت؛ نه با عصاهای‌مان، که با دل‌های‌مان؛  آن‌گاهی که جهان، برای ما، از سر آغاز خواهد شد؛ نه در افق‌های دست‌نیافتنی، که در این نزدیکی، در این زندگی به باد رفته. https://t.me/drabbasee
69
17
عمری است چراغ خورشید را، با بوی خون و صدای انفجار، و آتش جنگ می‌گیرانیم؛ و عشق را کنار نسخه‌ها و صف‌های انتظار، به طوفان نسبان می‌سپاریم. هنوز، هم در همین تاریکی، دست تو در دست من، میعادی روشن است. نگو چشمان عشق  کور شده؛ که همین زمزمه‌ی کوتاه، وقتی کنارم نفس می‌کشی، از هر آرزویی، روشن‌تر است. یاد آر که در این هنگامه‌ی نفس‌گیر، رختخواب ما، سنگر استواری است در چشم ناامیدی. یکدگر را چون فانوسی زیر آوار انفجار، بجوییم؛ و از آغوش‌مان مأمنی برآوریم، که حصارش را، نه جنگ، نه گلوله، نه دیکتاتور، و نه مرگ فرو نریزد. به هم پناه آوریم، در سال‌های سگی، و در وحشت وبایی، که حتی هوای تنفس را، از طناب دار آویخته‌اند. هم‌آغوشی شفابخش، تنها جشن ما، در میدان سوگواری مادران سپیدگیسوست . و مپندار که عاشقی خط بیهوده‌ای است بر پهنای زندگی؛ عشق، تنها شراب خلسه‌آور زندگی است، که هنوز، پنهان از چشم شیخ و زاهد، کهنه‌تر می‌شود. https://t.me/drabbasee
61
18
ابر تورم یا مرگ مغزی اقتصاد به زبان ساده پاره‌ی سوم این تروما منجر به باخودبیگانگی مردم می‌گردد یعنی آنها احساس قربانی‌شدن و ناتوانی در بازی‌های سیاسی و سیاست‌گزاری پُر از اشتباه عمدی مسئولین می‌کنند. چنین احساسی، بستر را برای افراط‌گرایی سیاسی، ظهور پوپولیست‌ها و حتا گرایش به حکومت‌های دیکتاتوری به‌عنوان ناجی بعدی فراهم می‌‌آوَرَد. به‌عنوان نمونه‌های تاریخی می‌توان از جمهوری وایمار در آلمان و ظهور هیتلر، به‌مثابه هشدار خطرناک برای پیامدهای سیاسی ِ انهدام اقتصادی و اجتماعی ِ ابرتورم نام برد. ابرتورم را نباید تنها یک پدیده‌ی اقتصادی در نظر آورد. ابرتورم یک فاجعه‌ی تمام‌عیار اجتماعی و انسانی است. ابرتورم اعتماد میان مردم، کرامت انسانی، آینده‌نگری و همبستگی جامعه را منفجر می‌کند. https://t.me/drabbasee
61
19
ابر تورم یا مرگ مغزی اقتصاد به زبان ساده پاره‌ی دوم این وضعیت مصیبت‌بارترین فاجعه‌ی جامعه‌شناختی است. در نتیجه‌ی حذف طبقه‌ی میانی که پایه‌ی اساسی تداوم دموکراسی و نظم است؛ جامعه به‌سوی قطب‌بندی شدید فقیر و غنی سوق می‌دهد؛ یعنی دو طبقه می‌مانند؛ اکثریت فقیران و اقلیت ثروتمندان (وابستگان حکومتی) که منجر به ظهور یک قشر اجتماعی به‌نام ثروتمندان تورمی می‌گردد؛ گروهی کمتر از ۱۰درصد که به رانت‌های حکومتی مانند ارز خارجی، طلا، املاک یا کالاهای استراتژیک دسترسی دارند‌و ثروت‌شان را نه از مسیر تولید، بلکه از مسیر ویران‌کردن طبقه میانی به دست می‌آورند. این‌گونه است که در رسانه‌ها فریاد می‌زنند تحریم‌ها نعمت هستند. ابرتورم فقط جیب فقیران را خالی نمی‌کند؛ بلکه روان جمعی را دچار جراحت عمیق می‌کند. یعنی جوامعی که ابرتورم را تجربه کرده‌اند، پس از چند دهه هنوز هم با «فرهنگ تورم» مواجه هستند؛ جایی که بی‌اعتمادی به پول ملی تبدیل به فرهنگ شده است. در آرژانتین و حتا ترکیه‌ی اردوغان‌زده، مردم پس‌اندازشان را به ارزی مانند دلار یا یورو تبدیل می‌کنند که از آن به پدیده‌ی دلاریزه شدن رفتار اقتصادی یاد می‌شود. این‌تصمیم نوعی واکنش روانی به ترومای جمعی است. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
54
20
اَبَرتورم یا مرگ مغزی اقتصاد به زبان ساده پاره‌ی نخست در این رابطه، پرسش‌های اصلی این‌دو هستند: جامعه چگونه تغییر می‌کند؟و نهادهای اجتماعی، چگونه کارکردهای خود را از دست می‌دهند؟. در میان نهادهای جامعه، یک نهاد انتزاعی اما قدرتمند به نام «پول» قرار دارد. پول صرفن وسیله مبادله نیست؛ قرارداد اجتماعی نیز هست. وقتی این قرارداد دچار ابرتورم بشود،تنها اقتصاد فرو نمی‌ریزد، بلکه نظم جامعه، روان جمعی و روابط انسانی دچار زلزله سنگین می‌شود. ابرتورم آن‌گاه رخ می‌دهد که نرخ تورم ماهانه از ۵۰ درصد فراتر برود و سیاست‌مداران کنترل آن‌را از دست بدهند. این اتفاق در آلمان در سال ۱۹۲۳، در زیمبابوه در سال ۲۰۰۸ و در ونزوئلا از ۲۰۱۰ تا همین الان تجربه شده. آرژنتین نیز دچار این زلزله فوق‌سنگین شده. در پشت این اَبَربحران، نوعی هم «فاجعه اجتماعی» پنهان شده است. نظام اجتماعی بر پایه اعتماد بنا گذارده شده. اعضای جامعه به پول کاغذی بی‌ارزشی بها می‌دهیم چون اعتماد داریم حکومت از آن حمایت می‌کند. ابرتورم چنین اعتمادی را از بین می‌برد. در این شرایط، آینده مبهم می‌شود. ابرتورم مانند انفجار سنگین «افق زمانی» جامعه را منهدم می‌کند. وقتی ارزش پول در طول یک روز کاری به نصف می‌رسد، یعنی مفهوم پس‌انداز، برنامه‌ریزی و سرمایه‌گذاری کوتاه‌مدت و بلندمدت بی‌معناست. این ماجرا به «اکنون‌گرایی رادیکال یا افراطی» می‌انجامد؛ یعنی تمرکز مطلق بر بقای همین الان و امروز. بانک که نماد اعتماد و آینده است، دشمن مردم می‌شود و سپرده‌گذاران شاهد بخار شدن دارایی‌شان هستند. حکومت هم به عنوان نهاد استقرار نظم، مقبولیت خود را از دست می‌دهد؛ چرا که نمی‌تواند ارزش پول چاپ‌شده را تضمین کند. در جامعه‌شناسی از مفهوم «آنومی» به‌معنای وضعیت «بلاتکلیفی اجتماعی» استفاده می‌کنند. ابرتورم از شدیدترین موارد آنومی است. در این وضعیت، قواعد بازی به‌هم می‌ریزد. ان که با مشقت تلاش و پس‌انداز می‌کند، احمق فرض می‌شود، در حالی که کسی که زودتر وام گرفته یا کالایی را احتکار کرده، پیروز و برنده است. این وضعیت ارزش‌های جامعه را وارونه می‌کند. وقتی دستمزد ما تا پسین روز بی‌ارزش می‌شود، انگیزه برای کار  تولیدی نمی‌‌ماند. بازار تبادی کالابه‌کالا نیز جایگزین اقتصاد پولی می‌شود و آدمیان به‌جای تولید، به دلّالی و سفته‌بازی روی می‌آورند.پس از آن نوبت به دزدی، فساد و رانت‌خواری می‌رسد. در ایرانی که زنده‌ماندن مهم‌ترین ارزش شده، انسجام اجتماعی جایش را به رقابت بی‌رحمانه برای دست‌یابی به کالاهای ضروری می‌دهد. در نتیجه، روابط اجتماعی ابزار می‌شوند؛ و پیوندهای اجتماعی، خویشاوندی و خانوادگی تنها به‌عنوان شبکه‌ای برای دستیابی به دلار، پوند یا کالای کمیاب‌شده تعریف می‌شوند. اگر تصور می‌کنید ابرتورم تنها فقیران را به‌یک انداز زجرکُش می‌کند، اشتباه می‌کنید. ابرتورم عامل نابرابری شدید، تبعیض، بی‌عدالتی و بازتعریف ساختار طبقاتی بسیار خشن و کُشنده است. در ابرتورم، حقوق‌بگیران دولتی و خصوصی، استادان، معلمین‌ و بازنشستگان (همان طبقه میانی)، به‌خاطر وابسته بودن به درآمد ثابت و پس‌اندازهای ریالی، عملن نابود می‌شود؛ که شده‌اند. ادامه دارد https://t.me/drabbasee
54