ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

الذهاب إلى القناة على Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

إظهار المزيد
1 697
المشتركون
+124 ساعات
-67 أيام
-1930 أيام
أرشيف المشاركات
14 چرا به این اندازه موانع مختلف و عجیب سر راهش سبز می‌شد ؟!! آیا زندگی معمولی به همین شکل بود و این قبیل اتفاقات اسرار آمیز برای هر فردی رخ می‌داد و گرگ آن را فراموش کرده بود؟؟!!! با وجود همه اینها گرگ یک چیز را خوب می‌دانست.. هر روزی شبی به دنبال دارد.. هر نوری سایه ای تشکیل می‌دهد.. هر صعودی سقوطی به همراه دارد.. و هر آرزویی بهایی.. اما مگر آرزوی گرگ چه بود؟ آیا خدمت و نجات اربابش خواسته زیادی بود؟ چه بر سر آشینا آمده بود؟... گرگ مدت کمی در علف ها بدون انجام کوچک ترین حرکتی نشسته بود. هم منتظر بود مچ پایش بهبود پیدا کند و هم محیط اطراف را برای فرار به سمت قلعه بررسی می‌کرد. قطعا به هیچ وجه نمیشد هیولایی به آن عظمت را کشت.. _ هیولا؟؟!!!!.... من قدرتمندددد ترین خدای این سرزمین هستم ای انسان ناچیز... مار می‌توانست افکار گرگ را بخواند!!! پس علنا حتی اگر هم گرگ نقشه فراری می‌چید نمی‌توانست آن را عملی کند.. چشمش به تنگ راه روبرویش می‌افتد که بعد از آن می‌توانست به یک لبه پرتگاه و در اطراف آن، علفزاری پهن تر از موقعیت فعلی خود برسد. نقشه فرارش را تصور کرد و مار که به صخره های بالا تر سَرَک می‌کشید تا گرگ را پیدا کند، ناگهان سرش را با سرعت به مسیر فرار گرگ و محیط اطراف موقعیت او چرخاند. هر دو فهمیده بودند قرار است چه اتفاقی بیافتد. گرگ با سرعت هر چه تمام تر از جایش پرید و به سمت حفره رفت.. _ گررگ... پیدات کردممم... گرگ تقریبا به نزدیکی ورودی تنگ راه رسیده بود که در مچ پایش درد شدیدی حس می‌کند و زمین می‌خورد. همزمان مار که با ولع به او نگاه می‌کرد دهان خود را باز کرده و با سرعتی فوق العاده به سمت او می‌آمد... _ ((گرگ... گاهی وقتا یکم ترسیدن برا آدم خوبه. _... وقتایی که می‌ترسیم نیرومون دو چندان میشه و عقلمون بیشتر کار میکنه.. ولی اگه نتونی ترستو کنترل کنی، ترس شکارت میکنه...)) گرگ، وحشت حاصل از هیبت مار را به درون خود راه داد و ناگهان درد پایش را فراموش کرده و به درون حفره میپرد و مار ناکام می‌ماند.. _ از چه میترسی گررررگ.. آخرش شکار میشی، نه تنها تو... بلکه همه شما انسان های ضعیف و بی خاصیت... تلاش تو برای فرار هیچ سودی نداره... گرگ صرفا بخاطر کورو زنده بود. تنها هدف و امیدش در زندگی نجات اربابش بود. اما چگونه می‌توانست از آن دره نفرین شده بگریزد.. در انتهای علفزار، پرتگاهی نه چندان طولانی بود که بعد از آن، کجاوه ای بسیار کهنه و نمور قرار داشت. _ درسته... برو توی کجاوه و بعد، من تو رو میخورم، از خونت مینوشم و تبدیل به بزرگ ترین اژدهای دنیا میشوم... شما انسان ها تنها برای قربانی شدن سودمندید... گرگ هیچ سرنخی از حرف های مار نداشت و به کلی گیج شده بود و هیچ راه فراری نمی‌دید.... که یکهو فکری به سرش زد ولی در کسری از ثانیه آن فکر را عوض کرده و به خورده شدن توسط مار می اندیشد تا مار از نقشه او باخبر نشود.. _ آره... خیلی راحت میتونی از این ترس بی حد و اندازه خلاص بشی.. گرگ که نمی‌توانست به مار اعتماد کند و خود را نشان دهد، مخفیانه مسیر علفزار را پیش گرفته، از لبه پرتگاه رد می‌شود و بلافاصله وارد کجاوه می‌شود اما... اوضاع دقیقا به نحوی که او می‌خواست پیش نرفت.. _ اما همچنان متعجبم... چگونه موجودی پست و بی ارزش مانند تو، می‌تواند به چنین موهبتی دست پیدا کند... بر خلاف فکر گرگ که منتظر بود مار دهانش را باز کرده و شمشیر را در سقف دهانش فرو کند، در عوض چشم چپش را بسیار نزدیک کجاوه می‌برد. بوی تعفنی از دهان مار به مشام گرگ می‌رسید که غیر قابل تحمل بود.. بعد از چند لحظه، مار کاملا به کجاوه نزدیک شده بود و چشمش فاصله ای زیادی با آن نداشت... _ برنامه عوض شد! گرگ با تمام سرعت و بدون حتی لحظه ای فکر کردن، کوزابیمارو را به چشم مار فرو می‌برد... خون با شدت از چشم مار بیرون زده و تمام هیکل گرگ را می‌پوشاند. چشمانش در اثر فشار جریان خون بسته شده بود و هیچ چیز را نمی‌توانست ببیند. شمشیر خود را بیرون می‌کشد و در همان حال مار نعره ای بلند سَر داده و سرش را با قدرتی خارق العاده به دیواره های دره می‌کوبد و زمین لرزه ای شدید رخ می‌دهد. تلپاتی گرگ و مار قطع شده بود و اکنون فقط به دنبال یک راه فرار بود... اطراف خود را نگاه می‌کند و پشت سر خود، حفره ای را در قسمت بالای دیواره ای می‌بیند. با تمام سرعت شروع به دویدن می‌کند اما نمی‌توانست خیلی راحت درون آن بپرد چرا که بسیار ارتفاع آن بلند بود. چشمش در حین دویدن به شاخه آویزانی جلوی آن می‌افتد، با تمام قدرت میپرد و سپس با قلاب از شاخه تاب می‌خورد و به داخل حفره میپرد. اکنون مار همچنان که نعره کر کننده ای سر داده بود، با چهره ای از همیشه وحشتناکتر به سمت او حمله کرده و درست بعد از اینکه گرگ وارد حفره شد، سرش به حفره برخورد می‌کند.. @FromSoftware

Mergo's Loft Middle #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

13 هدلس نابود شده بود. گرگ به محض اینکه به حالت عادی خود برمی‌گردد، آسیب شدیدی را در دست راستش احساس می‌کند... مچش شکسته بود. گرگ یادش نمی‌آمد که چطور و دقیقا چه هنگامی این اتفاق برایش افتاده بود.. در واقع اصلا یادش نمی‌آمد که چگونه هدلس را کشته. تنها چیزی که بخاطر می‌آورد گفتگویش با إکو بود.. مشک شفابخش تمام شده بود و هیچ قرص دارویی هم از نبرد با ژنرال برایش باقی نمانده بود، اما با همه این اوصاف تصمیم به ادامه مسیر گرفت. باید هر طوری بود خود را هر چه زودتر به کورو می‌رساند و نجاتش میداد. _ باید یراهی اینجا باشه.. اگر مسیر درست از این طرف نبود، پس کدام طرف می‌توانست باشد؟ چرا باید مسیر او به آن غار می‌رسید؟ آیا دست سرنوشت در کار بود؟... ناگهان صدای بلند برخورد چیزی بسیار عظیم به دیوار بیرونی غار، طنین انداز شد و سقف شروع به ریزش کرد. چاره دیگری برایش نمانده بود. برای زنده ماندن هم که بود باید از آنجا بیرون می رفت.. _ این چی بود دیگه؟.. زلزله بود؟؟؟ (دره فرورفته) سکوت عجیبی داشت و آنقدر عمیق بود که نمیشد انتهای آن را دید. _ بهتره راه بیافتم.. گرگ به محل نبرد با یامائوچی بازمی‌گردد و این بار تصمیم به بررسی پل شکسته می‌کند. به بالای پل می‌رود تا پرش خود و مسافت شکستگی بین پل را محاسبه کند که ناگهان... دوباره صدای برخورد چیزی بزرگ به دیواره های دره به گوش گرگ می‌رسد. این بار از سمت چپ همان پلی بود که روی آن ایستاده بود.. _ یجور راهه؟!! گرگ که بار اول چندان به اطراف پل توجهی نداشت با دنبال کردن صدا و بصورت کاملا تصادفی، مسیری نه چندان هموار را بروی صخره هایی مشاهده کرده و تصمیم به ادامه سفرش از طرف دره فرورفته می‌گیرد. شاید از این طریق می‌توانست به قلعه برسد.. کمی که در این مسیر پیش رفت، دوباره زمین لرزه ای رخ داد و باعث ریزش چند خرده سنگ از بالای کوه شد.. عجیب بود اما لحظه ای گمان کرد که صدایی مانند صدای لرزش زبان مار را می‌شنود. گرگ در آخر مسیر ناهموار، به دو شاخه دور از هم رسیده و بعد از پرش بروی دومین شاخه، صخره کوچکی را نزدیک شاخه می‌بیند که علف های بلندی بروی آن رشد کرده بود. گرگ بروی آن صخره پریده اما بدون اینکه چاله ای نسبتا بزرگ که در زیر علف ها پنهان شده بود را ببیند، بسیار بد روی آن فرود آمده و مچ پایش پیچ می‌خورد و در بین علف ها نقش بر زمین می‌شود... _ عالی شد.. یه مچ شکسته، یه پای پیچ خورده.. بهتر از این نمیشه! ناگهان گوشش چنان زنگی زد که تابحال به آن شدت زنگ نزده بود. نمی‌دانست علت آن چیست اما هر چه بود بسیار کر کنند بود.. گرگ که از شدت درد گوش هایش، چشمانش را ناخودآگاه بسته بود، آرام آرام چشمانش را باز کرده و... شاید خواب بود.. شاید در اثر مبارزه با هدلس یا سقوط از لبه غار سرش بجایی خورده بود و مغزش از کار افتاده بود... به هیچ وجه نمی‌توانست حضور موجودی که روبرویش بود را توجیه کند.. یک مار سفید و بسیار عظیم الجثه در مقابلش ظاهر شده بود. گرگ حتی نمی‌توانست طول و اندازه این مار را ببیند چرا که بقیه بدن مار در آن سوی دره پنهان شده بود. زبان مار بی وقفه بیرون بود و تکان می‌خورد و دهانش هم بطور نامنظمی باز و بسته میشد، جوری که انگار داشت حرف می‌زد... گوش گرگ دیگر زنگ نمیزد و می‌توانست دوباره براحتی بشنود.. ‌_ کجاااااایییییی... _ ... مار می‌توانست حرف بزند. شاید دلیل زنگ زدگی گوش گرگ همین بوده.. اما چرا و اصلا چطور؟؟؟ _ خون اژدهااااااا... مار با لحنی سرد و کِشدار حرف می‌زد و این، هیبت او را ترسناک تر جلوه می‌داد.. گرگ می‌توانست از طریق نوعی تلپاتی صدای مار را بشنود، زبان او را درک کند... چطور چنین چیزی ممکن بود؟! _ این بو... پس تو هم وارث خون اژدها هستیییی.. یادم نمیاد چنین خویشاوند کوچکی داشته باشم... گرگ سعی کرد دنبال راه فراری بگردد و بعد از کمی بررسی، درست روبروی خود، حفره ای کوچک را دید که بعد از آن می‌توانست به بخشی دیگر از دره با علف های بلند برود.. _ علاقه ای به معرفی خودت نداری؟ گررررگ جوااااان.. _... _ یا شاید بهتره صدات کنم... گرگ آشووووب... @FromSoftware

Ludwig the Holy VS Laurence the First Vicar (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

Ebrietas, Daughter of the Cosmos #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

12 گرگ گیج شده بود. چرا باید با او بجنگد؟ چرا باید به خواسته ها یا پشیمانی های روح یک انسان تاسف بار توجه کند؟ اصلا آیا مسیر درست از همین طرف بود؟ امکان نداشت، چرا که در این صورت، سربازان یا ژنرال ها چگونه باید به قلعه برمی‌گشتند؟.. گرگ تمرکزش را از دست داده بود که ناگهان ضربه ای را از پشت سر، حس می‌کند که به سمتش می‌آید و طبق توانایی های بسیار عالی خود، آن را پیش بینی کرده و قبل از اینکه شمشیر هدلس به او برخورد کند آن را دفلکت می‌کند اما نه به درستی. بنابراین با عدم توجه کافی به اوضاع و شرایط اطرافش، از لبه غار به پایین و در اطراف قبر ها پرت می‌شود. _ چه مرگم شد یهو؟!!! گرگ احساس ترسی را در خود حس می‌کند، ترس از شکست، مرگ... هدلس... گرگ با زنجیری از ترس هایش بسته شده بود و نمی‌توانست به خوبی حرکت و مبارزه کند که ناگهان... چشمش به کاغذی مچاله و نمناک می‌افتد که گویا مدت زمان زیادی آنجا بوده است. هدلس با بی عقلی همچنان بالای لبه ایستاده و با حریف خیالی اش می‌جنگید، پس در همان حین گرگ کاغذ را برداشته و چشمش به کلمات کم رنگ درون آن می‌افتد.. " همانند کوهی استوار به سان چشمه ای خروشان تا آخرین قطره خون میجنگم " _ یجور هایکوئه (Haiku) !؟ با وجود اینکه گرگ اهل هایکو، یا هر گونه عبادت های عرفانی دیگه ای نبود، اما آن لحظه آنقدر از دست إکوی بدون سر درمانده و بیچاره بود که دست به هر کاری برای پیروزی می زد. تصویری از بودا، با مهارت در صفحه کاغذ کشیده شده بود که حالت خاصی را انجام می‌داد.. چه کسی آن را کشیده بود؟ آیا هایکو را میورا نوشته بود؟... عجیب است که در مواقع بحرانی، همواره راه گریزی برای گرگ آشکار می‌شود، اما... پیام آن شعر چه بود؟؟! _ چاره ای نیست.. باید تلاشمو بکنم هدلس که برای چند لحظه ای در قسمت بالای غار قرار داشت، اکنون قصد تلپورت دارد و شمشیرش را دور سرش چرخانده و سپس در پشت گرگ ظاهر می‌شود و ضربه اش را می‌زند ولی بلافاصله بوسیله شمشیر بنفش گرگ دفلکت می‌شود... _ [[ من کجام؟.. گرگ حالت روی کاغذ را به درستی انجام داده بود و اکنون به نوعی خلصه فرو رفته بود. محلی که در آن قرار داشت همان غار بود، اما در آنجا نوری از دهانه غار به داخل تابیده بود و تقریبا فضا را روشن کرده بود. اما از آن عجیب تر، فردی با ظاهری تنومند بود که کنار قبر ها چهار زانو زده بود... _ إکو... ؟؟؟!! _ خوش آمدی شینوبی جوان. _ من کجام؟ چه بلایی سرم اومده؟ _ تو در حال حاضر هیچ کجا نیستی، و حتی لحظه ای هم از عمر تو نگذشته. تو با صحت و درستی حالتی که روی کاغذ مقدس بود را اجرا کرده ای. گرگ از همیشه بیشتر گیج شده بود. _ ببین مرتیکه!!! من اصن به اینجور چیزا اعتقاد ندارم. من گم شدم و دنبال راهم... _ گرگ جوان.. مسیری که برای خود انتخاب کرده ای مسیر دشواری ست. در این راه، اگر انتخاب های نادرستی داشته باشی، (گرگ آشوب) خود را نشان داده و باری دیگر شورا بر دنیا چشم می‌گشاید. _ ... نفهمیدم راجه به چی.. _ چیزی که در روزگار تو به دیواین کانفتی مشهور شده، ماده ای الهی و مقدس است. سعی کن به درستی از آن استفاده کنی.. ]] گرگ چیزی را در دستش حس می‌کند و وقتی مشتش را باز می‌کند، مجسمه نیوه (Nioh) کوچکی را می‌بیند که دقیقا همان حالت مبارزه ایِ درون کاغذ بود. ناگهان ناخودآگاه همان حالت را اجرا می‌کند و از خود بی خود می‌شود.. هدلس که برای چند لحظه ای در قسمت بالای غار قرار داشت، اکنون قصد تلپورت دارد و شمشیرش را دور سرش چرخانده و بعد از چند لحظه، پشت سر گرگ ظاهر می‌شود و ضربه اش را می‌زند ولی بلافاصله بوسیله شمشیر بنفش گرگ دفلکت می‌شود... چشمان گرگ قرمز شده و قدرت و استحکام بالایی پیدا کرده بود، به طوری که ضربه هدلس را دفلکت و یک ضربه هم به او می‌زند و خراشی روی بدن هدلس ایجاد کرده و همزمان فضای خفقان دور او هم از بین می‌رود اما... یجای کار ایراد داشت... گرگ این فرصت را غنیمت شمرده، خود را به پشت سر هدلس رسانده و در نهایت کوزابیمارو را به قسمت خالی سر نداشته هدلس فرو می‌برد.. _ [[ ممنونم گرگ توانا تو جسم منو از بند شیچیمن خلاص کردی... از این به بعد میتوانی اگر به کمک من نیاز داشتی با استفاده از این مجسمه و حالت مخصوص من، از توانایی من استفاده کنی. اما مراقب باش.. ماندن بیش از حد در حالت إکو، می‌تواند به مرگ تو منجر شود...]] @FromSoftware

Celestial Emissary #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

11 اما یک جای کار ایراد داشت. چرا باید هدلس در آن محل می‌بود؟ تا آنجایی که گرگ یادش می‌آمد در یک محیط جنگلی و غبارآلود با او روبرو شده بود. حتی از آن هم بالاتر، چگونه توانسته بود به داخل این غار برود؟ چند قبر نیز در این غار دیده می‌شد. شاید هدلس روح انتقام‌جوی قربانیان این سرزمین است که در هر نقطه ای از این سرزمین وجود دارد... شاید صرفا توهمات گرگ در تاریکی است و شاید هم... ناگهان خشکش زد.. چیزی شبیه روح یک پیرمرد نحیف، آشفته و اندوهگین به سمت او آمد و تسخیرش کرد... _ (( بدین ترتیب... فرد خاطی ملقب به إکو (Ako) به علت ارتکاب اعمال شدید و خلاف قانونش... _ باید جلوی اینکارو بگیریم میورا (Miura) مگرنه اونا استادو اعدام میکنن. _ صبور باش ایشین، اگه ما الان کاری بکنیم ممکنه خودمونم... ایشییین!! پسری جوان که گویا یکی از شاگردان استاد بخت برگشته اش بود، به سمت او دویده و قصد رهایی اش را دارد که سربازی با نیت تحقیر، دسته شمشیرش را به سر او می‌زند و ایشین، بیهوش بر زمین می‌افتد. _ این جوجه سامورایی رو ببرین زندان تا دفه دیگه از این فکرا به سرش نزنه. _ پسر بیچاره.. چهره إکو همچنان مصمم و قاطع بود. او فردی تنومند و قدرتمند بود که برای رهاسازی ملتش از دست آزار و اذیت ها و سلطه جویی وزارت داخلی، تلاش می‌کرد و اقداماتی هم جهت بازپس گیری وطنش انجام داده بود.. ولی در نهایت با شکست مواجه شد. جلاد که هیکل بسیار بزرگی داشت و او را شیگنوری (Shigenori) صدا می‌زدند با یک موراکومو (Murakumo) هم اندازه خودش، سر إکو شجاع و وطن پرست را قطع می کند.. مردم در نهایت اندوه به جسد او نگاه میکردند ولی هیچکس جرأت نمی‌کرد تا به بدن بدون سر او حتی نزدیک شده و یا حداقل او را جایی دفن کند... شب هنگام فرا رسید و تقریبا هیچ کس به غیر از دو سرباز محافظ اطراف جسد او نبود.. _ ببین تو رو نمیدونم ولی من خسته شدم باید یه چٌرتی بزنم. _ من تا الان 3 بار چرت زدم کجای کاری؟!!! _ هاهاها.. میورا با وجود اینکه میانسال بود و بدن نحیفی داشت، با تکه سنگ بزرگی به سر سربازان ضربه زده و هر دوی آنان بیهوش می‌شوند. او قصد تدفین إکو را داشت اما کجا؟ فردی که بخاطر اعمال ننگینش حتی اجازه نداشت بطور معمول دفن شود... آیا همیشه همینطور است؟ آیا همواره مردم، باید مردی را که برای آنها و بخاطر آرامش آنان جنگیده بود را نادیده بگیرند؟ میورا طی چند ساعت بدن او را به مناطق مرزی می برد که در اطراف یکی از این مناطق، از روی پلی چوبی رد می‌شود و به سمت غار قدیمی می‌رود، چرا که یک قبرستان کوچک در اعماق غار وجود داشت... آنجا بسیار تاریک بود به همین خاطر برمی‌گردد و مخفیانه مشعلی از یکی از پست های نگهبانی بر می‌دارد و به سمت غار می‌رود اما وقتی به دهنه غار می‌رسد... _ چطور ممکنه؟.... مطمئنم همینجا ولش کردم... وارد غار می‌شود و از تنگه ورودی غار نیز عبور می‌کند. سوسوی نور بنفشی را در اعماق غار می‌بیند اما نمی‌داند که آن چیست. بالاخره به قبرستان می‌رسد... منظره وحشتناکی بود... فردی که گویا یک جادوگر طلسم های سیاه بود، بالای جسد إکو ایستاده و ارواح خبیثه را مانند حلقه ای دور خود جمع کرده بود و اصوات مرموز و مخوفی از آنان به گوش می‌رسید.. میورا نمی‌توانست یکجا بنشیند و نظاره گر نفرین و تحقیر شدن بهترین دوستش، حتی پس از مرگش باشد... _ هی تو !!! گمشو از اینجا ای پلید! اینجا یک مکان مقدسه.. شیچیمن (Shichimen) که اکنون متوجه حضور میورا شده بود، مراسم را متوقف کرده و در حالی که به او نگاه می‌کرد و عقب عقب میرفت غیب شد.. _ ترسید.. شایدم فکر و خیال بود.. واقعا که منظره وحشتنا....!!!!!!! ستونی از جریان ارواح خبیثه از پشت سرش از بدن او رد می‌شود. اکنون از فرط احساس وحشت و ترس بسیار تن و بدنش شل شده، به زمین می افتد و از لبه ورودی غار در نزدیکی قبر ها به پایین پرت میشود .. خیلی عجیب بود. شمشیر إکو کنار جسدش بود! آیا این صرفا یک توهم بود؟ چطور میشد شمشیر به آن بزرگی همراه إکو بوده و میورا نفهمیده باشد؟!! جسد إکو ناگهان از جای خود بلند می‌شود و شمشیرش شعله ای از آتشی بنفش پیدا می‌کند.. او بیدار شده بود، اما بدون سر.. هشیار شده بود اما بدون عقل... و شمشیرش را بدست گرفته بود نه برای دفاع، بلکه صرفا برای حمله به بهترین دوستش... شمشیرش را با متانت بالای سرش می‌برد، میورا با وجود اینکه می‌توانست فرار کند اما هیچکاری نمی‌کند و با افسوس به إکو که اکنون صرفا جسدی متحرک بود نگاه می‌کرد. چرا...))) روح از بدن گرگ درآمده و به جلوی پای هدلس - که ردی مانند یک مغز له شده و کلی خون خشک شده است - به داخل زمین فرو می‌رود. _ چطوری میشه یه هدلس کشت؟! ناگهان چشمش به نور بنفشی می‌افتد که از جیب لباسش ساطع شده بود... @FromSoftware

Lady Maria and Gehrman VS Laurence the First Vicar (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

سلام و درود بر همراهان گرامی. همونطور که مستحضر هستید بلادبورن عنوانی انحصاری کنسول پلی استیشنه و به همین سبب استفاده از مادها و امکانات دیگر پلتفرم پی‌سی روی اون امکان پذیر نیست؛ یا بهتر بگم، برای هرکسی. در طی یکی دو ماه اخیر کاربری بنام Garden of eyes با دسترسی‌هایی غیر معمول، شروع به ساخت ویدیوهایی درقالب versus کرده و فایت‌هایی جذاب از باس‌ها و ان پی سی‌های بازی تهیه میکنه. هدف از این پست ذکر نامی از ایشونه و کار باارزشی که انجام میده. در ادامه لينک دسترسی به چنل یوتوب محتوا رو قرار میدم و برای دوستانی که به هر دلیل به یوتوب دسترسی ندارند، ویدیو این مبارزات رو هم در چنل قرار میدم. #Boss_Mod #Bloodborne @Fromsoftware

✌️ #Fun @FromSoftware
✌️ #Fun @FromSoftware

Upper Cathedral Ward #Guide #Blood_Borne @FromSoftware