uz
Feedback
□■|||بارکد|||■□

□■|||بارکد|||■□

Kanalga Telegram’da o‘tish

پرستار دانشجوی ارشد پرستاری اینجا بخش‌هایی از زندگیم جریان داره که انتخاب می‌کنم درباره‌ش حرف بزنم... بفرمایید تو دم‌در بده! صندوق پستی بارکد؛ https://t.me/SendHarfBot?start=d863ae451f48

Ko'proq ko'rsatish
212
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
-230 kunlar
Postlar arxiv
می‌گفت؛ من کسی را می‌خواهم که مرا با ادبیات دوست بدارد، حرف‌های روزمره را همه بلدند...

می‌گفت؛ من کسی را دوست دارم که مرا با ادبیات دوست بدارد، حرف‌های روزمره را همه بلدند...

به‌جامونده از اتفاقات روز چهارشنبه دانشکده؛ عمیقا، عمیقا از روبروی هم قرار گرفتن دانشجوها بیزارم ولی یه وقتایی غیرت آدم اجازه نمیده بیرون گود ساکت بشینه انگار! ۰۴/۱۲/۶

به‌جامونده از اتفاقات روز چهارشنبه دانشکده؛ عمیقا، عمیقا از روبروی هم قرار گرفتن دانشجوها بیزارم ولی یه وقتایی غیرت آدم اجازه نمیده بیرون گود ساکت بشینه انگار! ۰۴/۱۲/

ای پرچمت ما را کفن جانم وطن، جانم وطن🇮🇷

sticker.webp0.15 KB

داشتیم با یلدا از نمازخونه برمیگشتیم اتاق که تو حیاط دوتا پسر دیدیم، ینی اینقدر راحت‌ داشتن تردد میکردن که انگار ما تو خوابگاه اوناییم! میگه خوبه دیگه انقلاب شده از این به بعد میتونیم بوی‌فرندهامون رو بیاریم خوابگاه! بچه‌م هنوز متوجه نیست علت اینکه ما کسیو نمیاریم خوابگاه محدودیت خوابگاه نیست؛ کسیو نداریم که بیاریم آخه! هی منو وادار میکنه اینا رو به زبون بیارم :)))

📍دیشب؛ مجموعه شهدای هفتم تیر مراسم افطاری بنیاد شهید پالیزوانی
📍دیشب؛ مجموعه شهدای هفتم تیر مراسم افطاری بنیاد شهید پالیزوانی

تو این روزهای شلوغی که فرصت پرداختن به علاقمندی‌هامو ندارم، که حتی خیلی خیلی کم‌تر از همیشه می‌نویسم، یعنی تنها کاری که قبلا از دستم بر میومد هم دیگه انجام نمیدم، تو مسیر برگشت از بیمارستان امام حسین، بعد از شاید یه هفته دل دادم به محفل؛ و شاید دلیل خاصی داشت که تو این روزها، تو این روزها که مرز حق و باطل پیداست ولی بازم من فقط نظاره‌گرم، حرف‌های مامان فائزه رحیمی رو بشنوم... شهید فائزه رحیمی البته، بعضی اسم‌ها چقدر پیشوند شهید بهشون میاد! حواست به این روزهای ما باشه فائزه... ما دیگه اونقدرا هم جوون نیستیم که بخوایم آزمون و خطا کنیم یا از سر تردید جلو بریم؛ دعا کن برای ما بچه‌های ایران...

و دردهای من همه از [عشق] است...
و دردهای من همه از [عشق] است...

ولی دیگه ستون فقراتم بشکنه هم کوله دو‌دوش نمیندازم :))

بعد من برام سوال بود چرا هرکی میاد سمتم سنش کمه! دیگه سوال نداره الی‌جون :/

تو سومین روز از کارورزی این هفته تو مرکز بهداشت صبارو، بچه‌هامو راهی کردم و اومدم سمت ایستگاه اتوبوس تا برگردم خوابگاه، با همون فرم همیشگی سورمه‌ای و طبق معمول کوله‌ به دوش؛ خانومه تو ایستگاه ازم پرسید مدارس بازن؟! گفتم نمیدونم والا، اطلاعی ندارم... اصلا نفهمیدم چرا این سوالو ازم پرسیده دو دقیقه بعد به سبک حبیب‌طور داشتم فکر می‌کردم خب نه چرا این سوالو از من پرسید؟! به نظر میرسه که یا فکر کرده من معلمم یا اون احتمالی که اجازه بدین به زبون ندارمش! همین که منو تو این دوراهی قرار داده ازش نمیگذرم :) #خاطرات_بهشتی

به عنوان یکی از جالب‌ترین و البته دردناک‌ترین خاطرات بیمارستان دوست دارم به این قضیه اشاره کنم که میون این همه پرستار دوتا تزریق عضلانی واسه خودم انجام دادم🤕 دیگه به بقیه اعتماد ندارم :) #بیمارستان

به عنوان یکی از جالب‌ترین خاطرات بیمارستان دوست دارم به این قضیه اشاره کنم که میون این همه پرستار دوتا تزریق عضلانی واسه خودم انجام دادم🤕 دیگه به بقیه اعتماد ندارم :) #بیمارستان

ولی جدی جدی #خدایا_شکرت که ما رو به ماه قشنگ رمضون رسوندی :)

#افشین_علا

صاحب‌عزا منم که نمی‌خواهم پژواک ضجه‌های جگرهای ریش را با شیونی دوباره بیامیزم یا در پی مطالبه‌ای موهوم فرزند خویش را از ریسمان پاره بیاویزم تا کورسوی شعله‌ی امّید بار دگر زبانه کشد اما در های و هوی وهم رود بر باد خود، آتشم ولی تا عرش اگر زبانه کشد فریاد هیزم در این تنور نمی‌ریزم چون دود آن به چشم تو خواهد رفت ای نور دیدگان! بگذار سر به جای خیابان به دامنم صاحب‌عزا منم…

هرچند زین درخت هم خارهای هرز به دستم خلیده است هم شاخه‌های منحرف خشک پای مرا و پیرهنم را دریده‌ است، هرگز به دام تیشه نمی‌افتم دارد اگرچه آفت بسیار هرگز به جان ریشه نمی‌افتم با زخم استخوان هرسش می‌کنم ولی از بن نمی‌کنم صاحب‌عزا منم!

صاحب‌عزا منم که جوانان سینه‌چاک وقتی زوال میهن خود را فریاد می‌زنند هورا نمی‌کشم یا کف نمی‌زنم زیرا ز هر طرف که فتد کشته‌ای به خاک صاحب‌عزا منم!