ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

□■|||بارکد|||■□

□■|||بارکد|||■□

Открыть в Telegram

پرستار دانشجوی ارشد پرستاری اینجا بخش‌هایی از زندگیم جریان داره که انتخاب می‌کنم درباره‌ش حرف بزنم... بفرمایید تو دم‌در بده! صندوق پستی بارکد؛ https://t.me/SendHarfBot?start=d863ae451f48

Больше
212
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+130 дней
Архив постов
#یک_فنجان_شعر قسمت این یود که ما با تو معاصر باشیم با نماد دلِ غمخوار مجاور باشیم چون به دستان خودت جام به عشاق دهی هدف این است درِ میکده حاضر باشیم از بلندای حضورت گله‌ای نیست اگر سهم ما این شده گهگاه که ناظر باشیم طرح لبخند تو صورتگر شادی بوده گرچه با فلسفه‌ی خنده مغایر باشیم دست ما نیست اگر ساکن کوی تو شدیم ما فقط خواسته بودیم که عابر باشیم چون ردیف است همه قافیه‌ها با یادت بهتر آن است که در راه تو شاعر باشیم با طبیبی که پرستار دل خسته‌ی ماست، شکر واجب شده، ای کاش که قادر باشیم! #الهه_افروزی

#یک_فنجان_شعر قسمت این یود که ما با تو معاصر باشیم با نماد دلِ غمخوار مجاور باشیم تا به دستان خودت جام به عشاق دهی هدف این است درِ میکده حاضر باشیم از بلندای حضورت گله‌ای نیست اگر سهم ما این شده گهگاه که ناظر باشیم طرح لبخند تو صورتگر شادی بوده گرچه با فلسفه‌ی خنده مغایر باشیم دست ما نیست اگر ساکن کوی تو شدیم ما فقط خواسته بودیم که عابر باشیم چون ردیف است همه قافیه‌ها با یادت بهتر آن است که در راه تو شاعر باشیم با طبیبی که پرستار دل خسته‌ی ماست، شکر واجب شده، ای کاش که قادر باشیم! #الهه_افروزی

صبح بعد از نماز بیدار موندم به کارهای اصلاح نهایی پایان‌نامه و ارسال برای کتلبخونه برسم و الان چی نصیبم شده باشه خوبه؟! یه غزل نصفه و نیمه و یه ذهن مشوش‌ِ پر از کلمه!

.

#درباره_الی ۱۰۸ اگه بخوام دنبال مشابه این اتفاق تو گذشته بگردم، میشه شبی که تو بیرجند، سارا رو راهی خونه کردیم، که بعدش دیگه
#درباره_الی ۱۰۸ اگه بخوام دنبال مشابه این اتفاق تو گذشته بگردم، میشه شبی که تو بیرجند، سارا رو راهی خونه کردیم، که بعدش دیگه زندگی دیگه مثل گذشته نشد چون با اتمام دوره کارشناسی با یه شیب تند وارد دنیای آدم‌ بزرگ‌ها شدیم! حالا عدد سن‌مون و بیشتر از اون تفاوت سنی با ترمک‌ها اصرار داره بهمون نشون بده ما واقعا بزرگ شدیم؛ اینو می‌فهمم ولی دلم دوست نداره باور کنه پس خداحافظی دقیقا شبیه اون شب، شاید هم بیشتر سخته، ولی مگه گریزی هست؟! و درسته که گفته بودم بغض یه نویسنده، مثلا منظورم خودم بوده اون زمان(!)، اشک نمیشه که بچکه رو گونه‌ش، کلمه میشه میشنه تو متن‌ها... ولی تشت رسوایی ما دیگه مدتهاست افتاده انگار! ۵ آبان ۰۵ زهرامون رو راهی کردیم به سمت شیراز قول میدم آخرین باری باشه که میگم شب آخره :)

📍دیروز؛ میدان آزادی بعد از تماشای تئاتر "والهه"
📍دیروز؛ میدان آزادی بعد از تماشای تئاتر "والهه"

این دعوت‌های یهویی و برنامه‌ریزی نشده به مراسم‌های ذکرِ مادر یعنی هنوز بهمون امیدواره؟! اگه آره کاش محکم‌تر بغلمون کنه؛ چون م
این دعوت‌های یهویی و برنامه‌ریزی نشده به مراسم‌های ذکرِ مادر یعنی هنوز بهمون امیدواره؟! اگه آره کاش محکم‌تر بغلمون کنه؛ چون میترسم به اندازه‌ی مریم قدرت نداشته باشم واسه تغییر مسیر، یا به اندازه‌ی مامانش صبور نباشم واسه دیدن نتیجه‌ی دعاهام، یا شاید اصلا دعاهام همیشه شامل مادیاته و این باعث میشه ازم دلخور باشی! یا شاید اصلا اونقدر آدم خوبی نیستم که لازم باشه به همه‌ی خواسته‌هام جواب بدی... هرچی که هست، من به علت و منشا این دعوت‌های یهویی خوشبینم؛ دست ما رو رها نکن هیچ‌وقت! این دنیا بدون مهر مادرانه خیلی ترسناکه! ما رو بازم محکم‌تر بغل کن؛ ما رو که از طوفان سردرگمی‌های خودمون به امنیت آغوش تو پناه میاریم...

به قول افشین یداللهی: آخر قصه‌مه اما؛ قصه‌ی آخرم این نیست! |۳ آبان ۰۵|
به قول افشین یداللهی: آخر قصه‌مه اما؛ قصه‌ی آخرم این نیست! |۳ آبان ۰۵|

از امروزی که گذشت...
از امروزی که گذشت...

من که‌ام؟ از تن به تو نزدیک‌تر از بن ناخن به تو نزدیک‌تر از سر و همسر به تو دلسوزتر از رگ گردن به تو نزدیک‌تر چون تو ز من آمده‌ای، می‌شوم موقع رفتن به تو نزدیک‌تر نیست کسی بین خلایق ز من یک سر سوزن به تو نزدیک‌تر شب به مناجات بیا تا شود طالع روشن به تو نزدیک‌تر در پی من باش، نه شیطان! که هست دوست ز دشمن به تو نزدیک‌تر شهر منم، خانه منم، نیستند کوچه و برزن به تو نزدیک‌تر گشتی و دیدی که به عالم نبود هیچ‌کس از من به تو نزدیک‌تر #افشین_علا

خلاف سنگین شعردوست‌ها وقتی خونه خالیه :)

#به_من_گوش_کن 🎧 #فاضل_نظری

[ به خدا گفتم: دیگه خیلی دیر شده.. خدا گفت: ساعت من و تو خیلی با هم فرق داره!✨ ]

چندوقت قبل مجنون رو تماشا کردم؛ همونقدر که فاطمه تعریفش رو کرده بود تماشایی بود و برای منی که از سال‌ها قبل با شهید زین‌الدین آشنا بودم، شاید حتی دیدنی‌تر... کلیت فیلم راجع به عملیت خیبره، که قرار بود با همکاری چند لشکر و به صورت همزمان اجرا بشه ولی با شهادت ابراهیم همت و حمید باکری و نرسیدن نیروهاشون به محل قرار، کار برای زین‌الدینی که حالا خیلی از نیروهای خودش رو هم از دست داده سخت‌تر میشه... از معدود فیلم‌های دفاع مقدسی که پایان‌بندیش با شهادت قهرمان قصه همراه نبود و سرشار از حس وطن‌دوستی... فقط دوست داشتم از ارتباط شخصیت اول با همسرش و برادرش مجید بیش‌تر ببینیم! و کل فیلم یه طرف، این دیالوگ یه طرف؛ "من حاضرم همین‌جا بمیرم ولی با جنازه‌م یک متر از این جزیره رو حفظ کنم!"

▫️روز پرستار؛ از روزهای دشوار تا لحظه‌های امید 🔹️به مناسبت روز پرستار، چند تن از پرستاران دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی از دشواری‌های حرفه خود و تجربه خدمت در بحران‌هایی همچون جنگ تحمیلی اخیر می‌گویند؛ روایت‌هایی از تعهد و فداکاری در مسیر مراقبت از جان انسان‌ها. ⭕دانشگاه علوم‌پزشکی‌شهیدبهشتی 📱تلگرام 📱اینستاگرام|❇️بله |❇️ایتا |📱سایت

روز جهانی کودک بود امروز؛ قدیم‌ترها که هنوز سلطنت بچه‌ها به فتح شبکه‌ی اختصاصی نرسیده و از پویا خبری نبود، شبکه‌ی دو که بخشی از آنتن‌ش به برنامه‌های کودک و نوجوان اختصاص داشت، بیشتر دل به دلِ ما می‌داد و طولانی‌تر کارتون پخش می‌کرد، حالا ولی بعید می‌دانم اینطور برنامه‌ها بچه‌ها را خوشحال کند. از روزهای ساده‌ی دهه هشتاد تا همین حالا که همچنان کودک درونم را تروخشک می‌کنم به عنوان ویژه‌برنامه این روز به هر چیزی فکر می‌کردم جز شرکت در یادواره‌ی شهدای کودک! شهدای کودک؛ چه ترکیب غریبی! می‌گفت تعریف زنده بودن به لحاظ زیستی یعنی موجودی که اثرگذاری داشته باشد، پس صاحبان همه‌ی آن چشم‌هایی که امشب از قاب عکس‌های روی سِن به ما زل زده بودند، زنده هستند؛ این قصه برای دختری که رایانِ شهیدِ دوماهه را پیش خدا واسطه قرار داده و حاجت گرفته بیشتر از من قابل فهم است لابد، من فقط همین‌قدر می‌فهمم که اگر پیمانه‌ی عمر آدمی حد مشخصی داشته باشد که دارد، "چگونه رفتن" موهبتی‌ست که نصیب هرکس نمی‌شود، که اگر اینطور نبود، ما امشب در یکی از شرقی‌ترین نقاطِ نقشه، برای ماکان و میکائیل و زهرا و هلیا و خانم معلم‌شان، برای اهالی شهری که تا قبل از جنگ اسمش را هم نمی‌دانستیم، اینطور به ماتم اشک می‌نشستیم؟! "موهبت چگونه رفتن" ولی مرهم داغِ دلِ پدر و مادرها نمی‌شود که، جنایت تا همیشه جنایت است، کربلا را با عینکِ "ما رایتُ الاّ جمیلا" هم که بنگری، صحنه‌های تاریکش از صفحات تاریخ پاک نمی‌شود! این‌ها را حتی منی که تا به امروز برای تو ساعتی هم مادری نکرده‌ام می‌فهمم! وای به حال مادرهایی که مهرِ امسال اینچنین با دلشان نامهربان بود...! وای به حال پدر و مادرهایی که سهم‌شان از روز کودک، یک قاب عکس و مشتی خاطره و عنوان "کودک شهید" بود... + به فرزند نداشته‌ی عزیزم؛ از دلِ دویست و بیست و دومین شبِ بعثت! #روایت_فتح

photo content

sticker.webp0.07 KB

می‌گفتند کشور به همین سادگی و الکی الکی به دست شما نرسیده، می‌گفتند جوی‌های خون داده‌ایم به پای نهال انقلاب، می‌گفتند خون دل خورده‌ایم تا به اینجا رسیده‌ایم، می‌گفتند و من باور نداشتم، می‌گفتند و من نمی‌فهمیدم... آرامش نسبی برقرار بود و زندگی روی ریل‌های عادت در حرکت، دل در گروی کسی نداشتم، چیزی برای از دست دادن هم؛ برای آرزوهای خودم زندگی می‌کردم... خدا ولی از اول هم خوشش می‌آمد از ما امتحان‌های سخت بگیرد؛ روی دیگر زندگی را نشانمان داد، جنگ که همیشه از پشت پرده سرک می‌کشید و با سایه‌اش همسایه بودیم، از پشت بام خانه به وسط حیاطمان سقوط کرد! ما ماندیم و زندگی که هیچ وقت دیگر شبیه سابق نشد؛ معنی‌دارتر شده بود، روابطمان شاعرانه‌تر، زیستمان با وطن عاشقانه‌تر، حالا همه چیزهای زیادی برای از دست دادن داشتیم... حالا که برای تو می‌نویسم ۲۲۱ شب از شروع عملیات گذشته و واژه‌ها در تعامل با این شیوه‌ی جدیدِ جنگ معناهای متفاوتی اختیار کرده‌اند... مثلا سربازی متخص دوره‌ای دوساله برای پسرهای وطن نیست که با پوتین و لباس نظامی سر پست‌های از قبل مشخص شده حاضر شوند؛ سرباز یعنی هر کدام از ما که شب‌ها به سلیقه‌ی خودمان لباس می‌پوشیم و در نقطه‌ای از شهر سر پست‌های دلخواهمان حاضر می‌شویم و آخرش با یک لیوان چای یا دمنوش خستگی می‌تکانیم از قامت بلندِ آرزوها، سرباز یعنی همه‌ی ما که دل در گرو وطن داریم و دغدغه‌ی شیرینی برای مقاومت و از دست ندادن، سرباز یعنی همه‌ی ما... + به فرزند نداشته‌ی عزیزم؛ از دلِ دویست و بیست و یکمین شبِ بعثت! #روایت_فتح

photo content