uz
Feedback
Fallosafah | فل‌سفه محمد سعید حنایی کاشانی

Fallosafah | فل‌سفه محمد سعید حنایی کاشانی

Kanalga Telegram’da o‘tish

بازنشر فرسته‌های این کانال تنها به صورت مستقیم رواست. عاقبت منزل ما وادی خاموشان است حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز Website: fallosafah.com/old Website: fallosafah.com Academia.edu: https://sbu-ir.academia.edu/Sahaka محمد سعید حنایی کاشانی

Ko'proq ko'rsatish
816
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
-330 kunlar
Postlar arxiv
👆👆👆 🔷 شیعه «مذهب اعتراض» یا «مذهب اطاعت»؟ باری، عدالت تنها امری سیاسی و دنیوی نیست، بلکه امری کیهانی و جهانی است، چون چگونه ممکن است هزاران کودک و جوان و میان‌سال یا کهنسالی به اشاره و فرمان رهبری و به دست چماقداران و سربازان و پاسدارانی مزدور به فجیع‌ترین شکل ممکن در این دنیا کشته شوند و آن‌گاه آن مزدوران و فرماندهان و امامان یا رهبران‌‌شان ۸۰ و ۹۰ سال یا بیش‌تر عمر کنند و منابع و ثروت‌های عمومی کشوری را مصادره و غارت کنند و ثروت اندوزند و در بهترین کاخ‌ها و خانه‌ها زندگی کنند و بعد هم بمیرند، همان‌طور که آن ستمدیدگان در جوانی مردند یا دیگر انسان‌ها می‌میرند؟ پس آیا با «مرگ» همه چیز تمام می‌شود و هیچ تفاوتی میان «ستمدیده» و «ستمکار» نیست؟ آیا چنین جهانی که از عدالت تهی است از هیچ معنا و ارزشی تهی نخواهد بود؟ دیگر چه تفاوتی می‌کند که «عادل» باشیم یا «ناعادل»؟ «دزد و دروغگو و جنایتکار» باشیم یا «درستکار و راستگو و فرمانبردار»؟ چه کسی هست که بتواند «داد» مرگ فجیع آن مردمان را از این «ناکسان» و «نامردمان» و «بیدادگران» بگیرد: جز «خدا»؟   گفته‌اند که علامه محمد حسین طباطبایی در همان آغاز «فجر فاجران ۵۷» گفته بود که «نخستین شهید انقلاب ”اسلام“ بود!» در اینکه مردمان از «اسلام» و «تشیع» روایت‌ها و فهم‌های متفاوتی دارند شک نیست، اما بی‌شک آنچه آخوندهای دجال‌صفت و رجاله‌های دکتر ـ مهندس و غارتگران متدین بازار و مداحان لات و چماقداران رذل و بی‌مروت و پاسداران «سپاه واگنر» و آخوندهای درباری ولایت مطلقهٔ فقیه «اسلام» و «شیعه» می‌نامند به تنها چیزی که بی‌شباهت است همان «عدالت»ی است که هر آدم عامی از این «کلمه» می‌فهمد. بنابراین، «اسلام»ی که آنان از آن دم می‌زنند نه «تسلیم در برابر خدای عادل» که «تسلیم در برابر زور حاکم» است و «تشیعی» که آنان از آن دم می‌زنند نه «پیروی از عدالت» که «پیروی از ستم و زور حاکم» است.   آری، چگونه ممکن است کسی خود را «شیعهٔ علی بن ابی‌طالب» و «حسین بن علی» بداند و آن‌گاه همچون ناکس فرومایه‌ای رفتار کند که جبار و ستمگر و غارتگر و جنایتکار است. کیست آن ناکس فرومایه؟   ۱) کدام ناکس فرومایه‌ای است که همچون خلیفهٔ سوم تمامی کس و کار و نوکران خود را به مقام‌های حکومتی می‌گمارد و ارکان کشور و زمامداری را از بالا تا پایین به فساد و اختلاس و رشوه و غارت دچار می‌کند؟ ۲) کدام ناکس فرومایه‌ای است که خود و کسان و خویشاوندان و مریدان و نوکران و سرسپردگانش اموال عمومی را «غارت» می‌کنند و مردم را به فقر و فلاکت می‌افکنند؟ ۳) کدام ناکس فرومایه‌ای است که دادخواهان را به زندان می‌افکند یا می‌کشد؟ ۴) کدام ناکس فرومایه‌ای است که مردم ناکس و فرومایه و بی‌مایه را برمی‌کشد و ثروتمند ‌می‌کند و بزرگان و دانایان و آزادگان را خوار و فقیر می‌کند و به ترک کشور وامی‌دارد؟ ۵) کدام ناکس فرومایه‌ای است که حتی «مرد» نیز نیست و بر روی کودکان و جوانان بی‌سلاح و معترض آتش می‌گشاید و با باتوم بر فرق دخترکان و زنان و کهنسالان بی‌دفاع می‌کوبد؟ ۶) کدام ناکس فرومایه‌ای است که مردمان را «چشم و گوش بسته» می‌خواهد و انان را از شنیدن و دیدن و خواندن هرچه خلاف پسند یا آیین و «مصلحت نظام» یا بقای حکومت جابرانهٔ اوست باز می‌دارد؟                   شیعه «مذهب اعتراض» و «دادخواهی» است، اگر «شیعه» امروز دیگر «مذهب اعتراض» و «مذهب دادخواهی» نیست و «مذهب زور» و «توجیه ستم» و «حفظ مصلحت نظام» و «اسباب و دستاویز سلطهٔ آخوند» است، پس ما را «دین» و «مذهب» و آیینی دیگر باید. چون همه چیز به «داد» برپاست و «بیداد» بنیان‌برانداز همه چیز است. آدمی را «داد» باید نه «بیداد»! خدا «داد» است، جهان «داد» است، زندگی «داد» است.   #شیعه_مذهب_اعتراض #شیعه_اعتراض #اعتراض_اطاعت #انقلاب_ایران #کشتار_ایران   جمعه، ۸ اسفند، ۱۴۰۴ @fallosafahmshk

🔷 شیعه «مذهب اعتراض» یا «مذهب اطاعت»؟   🔶 یکی از چیزهایی که تا پیش از روی کار آمدن نظام آخوندی «ولایت (خودخواندهٔ) مطلقهٔ فقیه» به «مذهب شیعه» در تاریخ اسلام ارج و اهمیت و معنا می‌بخشید «داد‌خواهی» و «ستم‌ستیزی» این مذهب بود که نه‌تنها شرط لازم و کافی اطاعت و پیروی از «امام»، هر امامی، از امام جماعت تا امام حکومت و حتی مرجعیت شرعی و فقهی و قضاوت، را داشتن «عدالت» می‌دانست بلکه حتی «توحید» بدون «عدل» را نیز پذیرفتنی نمی‌دانست. زیرا انسان عاقل چگونه می‌تواند خدایی را بپرستد که «ظالم» و «ستمگر» و «ناعادل» است؟ از سوی دیگر، می‌توان با برهانی فلسفی نشان داد که آنچه «پرستش خدا» یا «دین» و اعتقاد به «نبوت» و «امامت» و «معاد» را توجیه و مدلل می‌کند تنها و تنها «عدل» است، چون هیچ یک از این‌ها نمی‌توانند بدون «عدل» پذیرفتنی باشند، و بنابراین می‌باید گفت که گوهر یا ذات «دین»، یا آنچه آدمیان از خدا و انبیا و امامان و معاد انتظار دارند، تنها و تنها برقراری «عدالت» است. پس خدا و دین و نبی و امام و معاد همه برای «عدل» است، و اگر «عدل» نباشد نه دنیایی هست، چون «آشوب» آن را «نابود» می‌کند (و بنابراین جهان قائم به عدل است و باید هم باشد)، و نه «آخرتی»، چون آخرت هنگامی «برای انسان» معنا دارد که باور داشته باشیم «عدالت» به معنای تام و تمام در این دنیا دست‌نیافتنی است اما در آن جهان بی کم و کاست دست‌یافتنی! جاودانگی تنها هنگامی ارزش و معنا دارد که «عادلانه» باشد! بنابراین، اصول دین ۵ نیست  (توحید، نبوت، امامت، معاد، عدالت) یکی است و آن «عدالت» است! بدون «عدالت» هر چهار اصل دیگر «دین» بی‌بنیاد و بیهوده و بر باد است.     همین «عدالت‌خواهی» مذهب شیعه بود که این مذهب را به یکی از «ضدحکومتی»ترین و «ضددولتی»ترین، و به تعبیر امروز «انقلابی»ترین، مذهب‌های جهان تبدیل کرد. اما هیچ حکومتی در این جهان نمی‌تواند «انقلابی» باشد (این هم از مضحکه‌های روزگار ماست که جنایتکارترین و دزدترین و فاسدترین حکومت‌ها خود را «انقلابی‌» می‌خوانند!)، چون «انقلاب» همواره بر ضد «دولت» است. وظیفهٔ «دولت» حفظ و نگهداری «ثبات» و «سلطه» است، اما وظیفهٔ «انقلاب» بر هم زدن «ثبات» («بیدادگرانه») و «سلطهٔ ستمکارانه یا نامشروع» (مغایر با خواست عمومی) دولت و نظام حاکم است.   از همین رو بود که با پدید آمدن مفهوم «انقلاب» در غرب و رواج و رونق آن در قرن‌های هجدهم و نوزدهم و بیستم در امریکا و اروپا ایرانیان در میان تمامی ملت‌های آسیا، حتی پیش‌تر از روسیهٔ تزاری، نخستین ملتی بودند که «انقلاب مشروطه» را برپا کردند و در این کار بی‌شک هم پیشینهٔ اساطیری «قیام کاوه برضد ضحاک» و هم «واقعهٔ عاشورا» سرمشق آنان بود. در واقع، روی آوردن ایرانیان به «دین اشغالگران و فاتحان» (اسلام) نه برای این بود که تسلیم زور شده باشند، برای ابن بود که در آن چیزی می‌دیدند که به یاری آن می‌توانستند برضد همان فاتحان و اشغالگران بجنگند: عدالت! ایرانیان «تشیع» را برگزیدند چون امامان آن نوید «عدالت» می‌دادند. «تشیع» در جهان اسلام قدیم مذهب اقلیت در برابر اکثریت و مذهب ناخشنودان از حکومت ستم و تبعیض و بیداد بود. «تشیع» برای ایرانیان راهی بود برای مبارزه با «نظام حاکم» و «ایدئولوژی» و گفتار آن، اما با استفاده از تعالیم خودش. امروز هم اگر کسی بخواهد با «غرب» بجنگد باید با همان مفاهیمی به جنگ آن برود که خودش پذیرفته است: مردم‌سالاری و حقوق بشر. با «مارکسیسم» هم باید با همان مفاهیم جنگید که شعار خودش قرار داده است: نفی استثمار و بهره‌کشی و حکومت طبقاتی.    ایرانیان بی‌شک به‌واسطهٔ داشتن پیشینه‌هایی اساطیری در فرهنگی باستانی ایران همچون «کاوه» و «سیاوش» و «رستم» و آمیختن آن‌ها با قهرمانان شیعی همچون «علی بن ابی‌طالب»  و «حسین بن علی» انقلابی‌ترین و دولت‌ستیزترین و ستم‌ستیزترین مردم جهان‌اند و بنابراین هیچ حکومت و دولتی نمی‌تواند تنها با «شاهنامه‌خوانی» و «ایران‌ستایی» و «کوروش» و «ضحاک» و «فریدون» و «رستم» و «سیاوش» گفتن، یا «حسین حسین» کردن و «حیدر حیدر» گفتن و «روضه‌خوانی» و «مداحی» و «تعزیه» یا «عزاداری بر عاشورا» بر بیدادگری خود جامهٔ «داد» بپوشاند.         👇👇👇

 👆👆👆 🔷 هنر «به هنگام رفتن»! ۳) شاه بی‌آنکه کشور را «ویران» کند و «زمین سوخته» بر جای گذارد، یا آن را به دلخواه برخی انقلابی‌های آن زمان به «ویتنام» دیگری برای امریکا تبدیل کند، آن را تمام و کمال به «الخمینی» و «پیروان خط او» تحویل داد و «ویران‌سازی» و «سوزاندن زمین» آن را به عهدهٔ آنان گذاشت.   ۴) حدود ۵۰ سال «رهبری داهیانه و حکیمانهٔ» الخمینی و دیگر عمامه‌داران و کت و شلوارپوشان دکتر ـ مهندس دانشگاه رفته و امریکا و اروپا رفته نشان داد که «ایران» با این مدعیان «آزادی و استقلال و جمهوری» و «حکومت مستضعفان و عدالت اسلامی» به چه روزی افتاد و حاکمانش برای حفظ «امارت» و «سلطه» و «غارت» خود حاضر به چه کارهایی‌اند. چیزهایی که شاید هیچ ایرانی آن روز که به «جمهوری اسلامی» آری می‌گفت هرگز گمان نمی‌کرد که از «حاکمان هموطنش» برآید.     باری، چنانکه گفته‌اند «تاریخ جهان دادگاه جهان است» و دو روزی نوبت هرکس بیش‌تر نیست. احترام و ارج و عزت دیر نمی‌پاید و نگونبختی و ویرانی گریبان هرکس را خواهد گرفت. آنچه کرده‌ایم و نکرده‌ایم را سرانجام درو خواهیم کرد، برخی را شاید «تاریخ تبرئه کند» و «برخی را محکوم».  اما «فی‌الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر، کاین کارخانه‌ای است که تغییر می‌کنند». به کار دهر اعتماد نشاید و به آن نمی‌باید امید  بست. ما همه می‌میریم. پس چه بهتر بدانیم که چه هنگام باید از «کشتن» دست برداریم و دیگر دست و پای بیهوده نزنیم. هر کس را دو روزی مهلت بیش نیست.   شاه «سزاوار رحمت و آمرزش الهی» شد چون همچون الخمینی و پیروانش «حفظ نظام» را «اوجب واجبات» نمی‌دانست و هرچیز و هرکاری را مشروع نمی‌شمرد. او هنوز وجدانی برای قضاوت و گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن داشت. شاه «حکومت» را داد و «انسانیت» خود را برداشت و با خود برد، در نتیجه «تبرئهٔ تاریخ» را در درازمدت تا اندازه‌ای گرفت، چون تاریخ نشان داد که از حکومت او حکومتی بی‌کفایت‌تر و نادان‌تر و خونخوارتر و مستکبرتر و طاغوتی‌تر و فرعونی‌تر (در جایی دیگر خواهم گفت «طاغوت کیست؟» و چرا «شاه نه طاغوت بود و نه فرعون!» و این عنوان‌ها برای جانشینان او برازنده‌تر و درخورتر است!) و نامردمی‌تر و جنایتکارتر هم هست. «اسلام روسی» و «ولایت مطلقهٔ فقیه» الخمینی و جانشینانش «اژدها»یی بود که «پادشاهی» او در برابر آن «مور»ی بیش نبود.   #آخرین_شاه #بازگشت_پادشاهی #الخمینی_انقلاب #انقلاب_ایران #کشتار_ایران   چهارشنبه، ۶ اسفند، ۱۴۰۴   @fallosafahmshk

 👆👆👆 🔷 هنر «به هنگام رفتن»! رضا شاه و محمدرضا شاه همچنین نفهمیدند که چه چیز «انقلاب مشروطه» را پدید آورد، «اندیشهٔ» آن را نفهمیدند یا «باور» نکردند و تنها برخی نهادهای ظاهری آن همچون «مجلس شورای ملی» و «دادگستری» را نگه داشتند اما آن‌ها را از معنا و کارکرد راستین خود تهی کردند. نتیجه «انقلاب ۵۷» بود. شاه هرگز نفهمید که تنها راه پیشگیری از «انقلاب» همان «دموکراسی غربی» است و اکنون «عصر ایدئولوژی» و «عصر انقلاب» است، اگر «دموکراسی لیبرال» برقرار نشود، «فاشیسم ایتالیایی یا نازیسم آلمانی» یا «کمونیسم روسی و چینی» است که کشور را می‌بلعد. تنها راه ایستادگی در برابر «کمونیسم روسی و چینی» و «مارکسیسم‌های غیراروپایی» و «فاشیسم» (در صورت اسلامی و شیعی که شاه به‌درستی به آنها «مارکسیست‌های اسلامی» می‌گفت، اما استهزا می‌شد!) نه برپایی «حزب رستاخیز» و نه ساختار «تک حزبی» به شیوهٔ صدام و قذافی و دیگر «انقلابی‌نمایان» جهان سومی از الجزایر تا کوبا بلکه همان «شیوهٔ غربی» است. شاه اگر همه چیز «غربی» را می‌پسندید، از جمله ظواهر متمدنانه‌اش، در شهرسازی و آبادانی و رخت و لباس و صنعت، یکی دو چیزش را نمی‌پسندید و آن «دموکراسی» و «حقوق بشر»اش بود (همان‌گونه که بسیاری از انقلابی‌های ایران نیز) و از همین رو حتی بر آن طعن و تسخر می‌زد و غربیان را نیز نکوهش می‌کرد و به «شاهنشاهی» گذشتهٔ ایران می‌بالید.   ۲) شاه در «رفتن اول» و پس از بازگشت کارهایی کرد که نمی‌باید می‌کرد. او می‌باید از فرجام شاهان اروپایی و اصلاحات بعدی آنان در دورهٔ بازگشت خود درس می‌گرفت که نگرفت. بگیر و ببندها و اعدام‌ها و محاکمه‌ها و خلاصه انتقام‌گیری از مخالفانش همه به زیان او تمام شد و برای او کارنامه‌ای خونین از «کشتن» و «شکنجه» و «بگیر و ببند»  روشنفکران و «مخالفان سیاسی» فراهم کرد که به «شهیدان راه آزادی» بدل شدند، گرچه برخی از آنان واقعاً نفوذی‌های حزب توده بودند و می‌توانستند حتی پیش از افغانستان کودتایی روسی را در ایران ترتیب دهند! با این همه، اعدام و زندان سزای آنان نبود و او می‌باید محاکمه‌های عادلانه‌تری برای آنان تدارک می‌دید تا افکار عمومی را اقناع کند. «سانسور» نیز بدترین کاری بود که او برقرار کرد. اساساً بزرگ‌ترین اشتباه رضا شاه ومحمدرض شاه «تحمل نکردن» روزنامه‌نگاران و نویسندگان و شاعران و جلوگیری از انتشار آثار آنان بود. در نتیجه ضربه را از جایی خورد که فکرش را هم نمی‌کرد: دین. «حسینیهٔ ارشاد» کاری کرد که هیچ روزنامه یا رادیو تلویزیونی نمی‌توانست بکند.    بدترین کاری که حکومتی می‌تواند بکند «شهید ساختن» از مخالفانش است. چون «خشونت مشروعیت حکومت را از میان می‌برد و به مخالفان حکومت مشروعیت می‌بخشد، دیگر مهم نیست آن حکومت چقدر در آبادانی و رفاه مردم موفق باشد، یا آن مخالفان خود چه مستبدان و دژخیمانی در آینده باشند!». شاه با برقراری «سانسور» و فرمان «خاموشی دربارهٔ گذشته» کارنامهٔ مخالفانش را از دیده‌ها پنهان کرد و از آنان قهرمانانی ساخت که تنها در تاریکی حاکم بر نظام او می‌توانستند سایه‌هایی بلند داشته باشند. این سایه‌های بلند در تاریکی بودند که او را به زیر کشیدند و نه واقعیت‌هایی در نور روز.   اما در «رفتن دوم» شاه دیگر با به اصطلاح «کودتاچیان» رو به رو نبود، بلکه با کسانی رو به رو بود که او را با «انقلابی آرام» به زیر کشیده بودند و اکنون این امکان را داشتند که خود «دولت» و «حکومت» داشته باشند و نشان دهند که «تفاوت»شان با شاه در چیست و با پول‌های بادآوردهٔ نفت هرچه در سر دارند در عمل نشان دهند. اما اینکه آنان با این پول‌های بادآورده چه کردند و بر سر مردم و کشور و حتی با دوستان و همراهان انقلابی خود چه کردند و «کدام آزادی و استقلال و جمهوری» را به کشور آوردند چیزی نیست که برای معاصران کنونی ما نیاز به توضیح و روشنگری داشته باشد، گرچه بحثی مشروح از این «دستاوردها» برای حفظ حافظهٔ آیندگان ضروری است!   ۳) مهم‌ترین کار شاه فقید ایران این بود که پس از یکی دو سرکوب کوتاه دیگر هیچ کاری نکرد! او نه همچون ژنرال فرانکو بود که به جنگ داخلی دست یازد، و نه همچون پینوشه یا دیگر دیکتاتورهای امریکای لاتین قتل عام به راه اندازد و نه همچون بشار اسد به ارتش‌های مزدور بیگانه متوسل شود و مردمان را از کشور آواره و شهرها را با هواپیماهای روسی ویران کند و جمعیتی عظیم را شکنجه و کشتار کند. پس از او، کسانی همچون صدام حسین و قذافی و بشار اسد (حافظ اسد پدر پیش از شاه کشتاری در سوریه کرده بود، اما در چشم برخی مخالفان شاه او «انقلابی» بود، چون روسی و ضدامریکایی و ضداسرائیلی بود!) نشان دادند که برای «حفظ حکومت» خود تا چه اندازه حاضرند بکشند و کشوری را ویران کنند و بسوزانند. و تازه باز هم نتوانند نگه دارند. 👇👇👇

🔷 هنر «به هنگام رفتن»!   🔶 اینکه آدمی بداند چه هنگام باید خاموش باشد و سخن نگوید، یا چه هنگام باید از کار خویش کناره گیرد، چون دیگر توانایی یا علاقه یا پیشرفتی ندارد، یا کاری نو و دیگر آغاز کند، چه هنگام باید دست از ایستادگی در برابر زور بیش‌تر دست بردارد و پس بنشیند، چه هنگام باید دل از سرزمین مادری یا پدری بکند و راه سرزمینی دیگر در پیش گیرد، چه هنگام باید تغییر دین یا آیین و اندیشه دهد و دین یا آیین و اندیشه‌ای دیگر برگزیند، چه هنگام باید پوست‌اندازی کند و همهٔ زندگی خویش را زیر و زبر کند، و حتی چه هنگام از برابر «دشمن» بگریزد، تا بعد بتواند بازگردد و داد خود بستاند (همچون هجرت محمد از مکه)، همه از جمله چیزهایی است که آدمی را خردمند و نیکبخت و پیروز  می‌سازد.   آخرین شاه ایران، محمدرضا شاه، اگر یک کار درست در عمرش کرده باشد، با بهتر بگوییم، درست‌ترین کاری که دوبار در زندگی‌اش به‌درستی انجام داد «رفتن» از ایران بود، اگر دوست دارید بگویید، «گریخت». این نایستادن در برابر «طوفان مخالفت» را به هرچه تعبیر کنید، «سُست عنصری» یا «بُزدلی» یا «گوش به فرمانی از بیگانگان»، سرانجام از جهتی به سود او شد: چون او دست کم یک بار بازگشت و شاید بار دوم هم خاندان او بازگردد، و این چیزی است که در تمامی تاریخ خاندان‌های پادشاهی مشرق زمین بی‌سابقه است: چون در مشرق‌زمین، برخلاف مغرب‌زمین (دلیل‌اش را در جایی دیگر به‌تفصیل خواهم گفت) هر خاندانی که برافتد دیگر به «تاج و تخت» باز نمی‌گردد! ما در شرق، برخلاف غرب، هرگز دوره‌های «بازگرداندن تاج و تخت» (”restoration“) نداشته‌ایم و این از جهتی هرگز چیز خوبی نبوده است، چون «بازگشت خاندانی پیشین» خود می‌تواند «نشانه‌ای و دلیلی برای تداوم و نیز اصلاحات و تغییرات سیاسی و اجتماعی» باشد، اگر خاندان بازگشته به تاج و تخت بخواهد ستم‌های پیشین خود را از خاطرها بزداید و باز با اصلاحات در قدرت بماند و نه با سرکوب بیش‌تر و بدتر، و این چیزی است که در پادشاهی‌های اروپای غربی بارها اتفاق افتاده است، اما در شرق هرگز اتفاق نیافتاده است! یکی از رازهای «جامعهٔ کوتاه مدت» ایرانی/شرقی و گسست‌های تاریخی‌اش همین کوتاهی دوره‌های پادشاهی بوده است و بی‌بازگشت بودن پادشاهی‌های برافتاده بوده است، برخلاف غرب که مثلاً خاندان هابسبورگ در اتریش و اسپانیا و بر بخشی بزرگ از اروپا به مدت هزارسال حکومت کرده است. ثبات حکومت و دولت هرکشوری است که ثبات اجتماعی و تاریخی و فرهنگی آن را رقم می‌زند.   باری، اکنون پرسش این است که چه چیز بود که به شاه فقید پس از «رفتن دوم» و «برافتادن»اش بیش از «رفتن اول» او عزت و افتخار و حتی «رحمت الهی» به دعای مردمان و مؤمنان بخشید؟ چرا «شاه» توانست تا حدودی «آبرو یا حیثیت از دست رفتهٔ» خود را با «رفتن دوم» باز یابد و حال آنکه در «رفتن اول» و «بازگشت پس از آن» همهٔ آبروی خویش را بر باد داد و هر آبادانی که کرد جبران آن را نکرد و در عین ناباوری و در اوج ثبات سیاسی و شکوفایی نسبی اقتصادی و فرهنگی به زیر کشیده شد: ۱) همتایان‌اش در دیگر کشورها آن کردند که او نکرد! ۲) جانشینان‌اش آن کردند، که او نکرد!   اکنون در اینکه آیا تصمیم‌ به «رفتن دوم» از خود او بود یا از مشاورانش یا به قول برخی از «اربابان»اش بحث نمی‌کنیم. فقط می‌خواهیم ببینیم او در «رفتن اول» چه کرد که «آبروی» خود برباد داد و در «رفتن دوم» چه کرد که برای خود «آبرویی» خرید و نگاه داشت! اما نخست ببینیم شاه چه کرد که به «انقلاب ۵۷» انجامید:   ۱) بزرگ‌ترین اشتباه «شاه» همچون پدرش زیر پا گذاشتن قانون اساسی مشروطه و بازگشت به «پادشاهی مطلقه» بود، با این تصور که قادر به احیای شاهنشاهی «کوروش» و دیگران است و حال آن‌که او نه «کوروش» بود و نه اصلاً می‌توانست در عصری که حتی امپراتوری‌های بریتانیا و فرانسه نیز از هم پاشیدند و تجزیه شدند «شاهنشاه» باشد. عصر جهانگیری و جهانداری به شیوهٔ «کوروش» و حتی ناپلئون در قرن نوازدهم و هیتلر و ژاپن در قرن بیستم دیگر گذشته بود، و «اتحاد جماهیر شوروی» هم آخرین امپراتوری از هم پاشیده در قرن بیستم شد که شاه فقید البته آن را ندید.   در قرن بیستم، دیگر «شمشیر» نبود که جهان را فتح می‌کرد. چون دیگر نیازی به فتوحات و مستعمرات نبود. «اندیشه» و «اقتصاد» و «مبادله» بود که «قدرت» می‌آورد. شاهان ایران از همان هنگام ظهور زرتشت و مانی و مزدک «قدرت دین» را به‌خوبی فهمیده بودند، اما نتوانستند درست از پس آن برآیند و آن را به کار ببندند. از همین رو بود که به «اسلام» باختند و «شاهنشاهی» را بر باد دادند. اما البته «اندیشهٔ شاهنشاهی» را به «اسلام» نیز وام دادند و از تمدن اسلامی نیز «شاهنشاهی» ساختند. تمدن اسلامی با تقلید از «شاهنشاهی‌های ایرانی» و با «کارگزاری وزیران ایرانی» بود که قادر به ادارهٔ سرزمین‌هایی پهناور و آبادانی و توسعهٔ فرهنگی شد.

تسلیم‌ در برابر قدرت خارجی، هرگز تسلیم در برابر خواست و اراده ملت، آری بقا در گرو شناسایی فوری حق بر تعیین سرنوشت در روزهای غم و اندوه کشتار وحشیانه چندین هزار زن و مرد و کودک ایرانی، ملت ایران روزهای حساس و دلهره آوری را سپری می کند. از طرفی، شاهد تهدید به حمله قریب الوقوع قدرت خارجی است و از طرفی دیگر، تعطیلی حکمرانی و فروپاشی نسبی اقتصاد را نظاره گر است. در زمانه شکاف عمیق میان حکومت و ملت و در ماه ها و روزهای تعلیق و انتظار، تهدیدات قدرت خارجی بسیار جدی و آغاز جنگ بسیار محتمل به نظر می رسد. آیا باید در برابر قدرت خارجی تسلیم شد یا اینکه ناگزیر باید به استقبال جنگ رفت؟ پاسخ: هیچکدام ایرانیان هیچ زمانی به اراده خود تسلیم خارجیان نشده اند و جنگی را نیز آغاز نکرده اند. هیچکدام از این دو، خواست ایرانیان نیست. پاسخ و راه صحیح، شناسایی حق بر تعیین سرنوشت ملت ایران و تسلیم فوری در برابر خواست و اراده اکثریت قاطع میلیون ها ایرانی است. رجوع فوری به خواست ملت ایران تنها راه پرهیز از جنگ و دوری از تسلیم در برابر خارجیان است. نظام سیاسی باید به قید فوریت و بدون فوت حتی یک روز، به خواست ملت رجوع کند و در برابر تصمیم ملت هر آنچه که باشد تسلیم شود. بقا، فقط و فقط در گرو شناسایی حق ایرانیان بر تعیین سرنوشت خود است. تا دیر نشده است و حسرت، نصیب ملت ایران نشده است باید در برابر ملت تعظیم کرد و تسلیم خواست آنان شد. این تنها راه و شاید آخرین چاره باشد. در غیر این صورت، با فاجعه جنگ و یا حقارت تسلیم در برابر قدرت خارجی مواجه خواهیم شد. اگر میهن، وطن و خاک ایران اهمیتی دارد و اگر خیر جمعی و منافع ایران مد نظر است، ضروری است در اسرع وقت و همین امروز تسلیم خواست و نظر اکثریت ملت ایران شد و در هر موضوعی رای ملت را پذیرفت‌. مردم اگر بر سرنوشت خود حاکم شوند، چشم انتظار دستی از بیرون نخواهند بود. بقای ایران و ایرانی در تسلیم به رای ملت است. تلگرام: آیا حقوق بشر؟ (رضا اسلامی) اینستا: reza_eslami1963

Repost from تاریکجا
احتمالاً هر نسلی خويشتن را عهده‌دار بازساختن جهان می‌بيند. اما نسل من می‌داند كه دنيا را ازنو نخواهد ساخت، و به همين دليل شايد تكليفی سنگين‌تر بر دوش داشته باشد، زيرا موظف به بازداشتن جهان از نابود كردن خويش است. نسل من وارث تاريخی فاسد و درآميخته با انقلاب‌ها‌ی آفت‌زده و صناعت‌های به‌خطارفته و خدايان مرده و ايدئولوژی‌های فرسوده است و ناچار بوده، به غير از منفی‌نگری‌های خود، از هيچ شروع كند و، دست‌كم، برخی كرامت زندگی و حرمت مرگ را دوباره پی بريزد... شايد هيچ‌گاه موفق نشود اين كار عظيم را به پايان ببرد، ولی بتحقيق در سراسر عالم برای اين‌كه خويشتن را سزاوار راستی و آزادی نشان دهد به ميدان رفته است و گاهی حتا ثابت كرده است كه می‌تواند با سينه‌ای تهی از كينه و نفرت جان خود را فدا كند. | خطابه‌ی نوبل، ۱۹۵۷ | آلبر کامو | ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند ‌

✍️ سالگرد کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ | ۳ اسفند ۱۴۰۴ 🔺صادق زیباکلام: تفاوت میان ایران قبل و ایران بعد از «رضاشاه» باورکردنی نیست 🔹️یک‌صدوپنج سال پیش در سوم اسفند ۱۲۹۹، لشکر قزاق به‌فرماندهی کلنل «رضاخان میرپنج» وارد تهران شد. ساعتی بعد احمدشاه قاجار، سید ضیاءالدین طباطبایی را به سمت نخست‌وزیر و رضاخان را به‌فرماندهی کل لشکر قزاق منصوب نمود. رهبر اصلی کودتا، سید ضیاء بود و رضاخان که چندان کاره‌ای نبود، به امور لشگری بازگشت. هیچ‌کس آن‌روز تصور نمی‌کرد که آن کودتا سرآغاز عصر جدیدی در ایران است. سید ضیاء به همان سرعتی که در عرصۀ قدرت ظاهر شده بود، با همان سرعت هم از قدرت کنار رفت. برعکس او، رضاخان به‌تدریج و علی‌رغم آن‌که هیچ پایگاهی در ساختار الیگارشی حاکم نداشت، در کمتر از پنج سال توانست سلسلۀ پهلوی را در آبان ۱۳۰۴ تأسیس و به‌عنوان نخستین پادشاه آن، فرمانروای کشور شود. 🔹️من در کتاب «رضاشاه»ام، که متأسفانه بیش از ۲۰ سال است اجازۀ چاپ به آن نداده‌اند، هم شرح کودتا را داده‌ام، هم چگونگی به‌قدرت رسیدن رضاشاه بعد از کودتا را نشان داده‌ام. در ایران بعد از انقلاب، همۀ رضاشاه، شوربختانه خلاصه شده در تئوری‌های توطئۀ انگلیسی‌ها. 🔹️رضاشاه چهرۀ ایران را دگرگون ساخت. مهم‌ترین اقدامش ایجاد وحدت و یکپارچگی کشور بود. به‌هنگام کودتا، هر منطقه‌ای از ایران در دست یک قدرت محلی بود. در سیستان و بلوچستان قبایل بلوچ حاکم بودند؛ در خراسان کلنل محمدتقی‌خان پسیان؛ در مازندران ولی‌الله خان تنکابنی؛ در گیلان میرزا کوچک‌خان؛ در آذربایجان فرقۀ دمکرات به‌رهبری شیخ محمد خیابانی؛ در کردستان کُردها به‌رهبری اسماعیل‌خان سمیتقو؛ قبایل عرب بنی‌کعب به‌رهبری شیخ خزعل عملاً خوزستان را از ایران جدا ساخته بودند؛ در جنوب هم بختیاری‌ها و یک‌دوجین طوایف الوار فرامانروایی می‌کردند. در هیچ‌کجای مملکت اثری از دولت مرکزی نبود. 🔹️نخستین حرکت رضاخان، ایجاد وحدت و یکپارچگی مجدد کشور بود. بعد به‌کمک فروغی، داور، تیمورتاش، سجادی، تقی‌زاده و سایر فرهیختگان، بنای ایران مدرن را پایه‌ریزی کرد. آموزش‌وپرورش، بهداشت و درمان، واکسیناسیون، صنایع مدرن، ارتش، شهربانی، دادگستری، دانشگاه، راه آهن، بروکراسی و... راه‌اندازی شدند. 🔹️در شهریور ۱۳۲۰، متفقین، ایران را اِشغال کرده و انگلیسی‌ها رضاشاه را به‌سبب نزدیکی به آلمان برکنار و از کشور تبعید نمودند. اگر تصویری از ایران قبل و بعد از رضاشاه را کنار یکدیگر می‌گذاشتیم، باورکردنی نبود که او ظرف ۲۰ سال توانسته بود آن‌گونه چهرۀ ایران را دگرگون سازد. زمامداری او یقیناً بدون عیب نبود، که به آن‌ها هم در کتابم پرداخته شده. 🔺️اینستاگرام «صادق زیباکلام»: https://www.instagram.com/p/DVEYPI4DNI4/?igsh=cTF1NnBqcjJxd3F0 📎مجموعۀ کامل کتاب صوتی «رضاشاه» با صدای نویسنده، صادق زیباکلام: https://t.me/sadeghZibakalam/3500

Repost from تَناجی
در دفترم هستم. داریوش آمد، از رباط برگشته. یک سالی است که نوعی همکاری، بیشتر مشاورۀ سیاسی، با رضا پهلوی دارد. هربار بیشتر از پیش به او توجه و علاقه پیدا می‌کند. می‌گوید جوانیست که خیلی بیشتر از سنش می‌فهمد و مسئولیت می‌پذیرد. راجع به کار، مشاوران و همکاران دیگر و... من چیزی نمی‌پرسم. پرسیدن ندارد. چند بار به من پیشنهاد ملاقات کرده‌اند، من هم مخالفت خاصی ندارم ولی اصراری هم نکرده‌ام و ملاقاتی هنوز پیش نیامده. بهرحال به‌عقیدۀ داریوش فعلاً مشکل بزرگ کار بی‌پولی است. ظاهراً شاه به داریوش گفته است امریکائی‌ها نه پول می‌دهند و نه باید از آنها گرفت چون اگر هم چیزی بدهند فقط برای تحمیل نظریات خودشان است. باید خودمان بجنبیم آنوقت ناچارند دنبال ما بیایند، خودمان را تحمیل کرده‌ایم. ... خواسته است شرحی برایش بنویسند و به اطلاع ملت ایران برسد که این پادشاه احتمالی آینده چه ‌چیزهائی می‌خواهد، آینده را چگونه می‌بیند و بخصوص چه‌ چیزهائی نمی‌خواهد. قطعی‌ترینِ این ناخواسته‌ها حکومت دیکتاتوری است. اگر ملت ایران یک پادشاه چکمه‌پوش می‌خواهد بهتر است برود به‌‌سراغ دیگری. من نمی‌خواهم مثل پدربزرگم در ژوهانسبورگ یا مثل پدرم در مصر بمیرم. من می‌خواهم در ایران بمیرم. — شاهرخ مسکوب. روزها در راه. ۱۳ سپتامبر ۱۹۸۳ (۲۲ شهریور ۱۳۶۲) پریروز داریوش آشوری را دیدم و گپ زدیم. خلاصۀ نظریاتش را فهرست‌وار یادداشت می‌کنم. محض خالی‌نبودن عریضه: مردم همین آخوندها را به مجاهدین ترجیح می‌دهند. رضا پهلوی زمینه دارد. سلطنت بیشتر بصورت آرزو وجود دارد. چه‌جوری بتواند تحقق پیدا کند معلوم نیست. آخوندها متوجه شده‌اند که مجاهدین آنها را به خشونت واداشته‌اند. در دام افتاده‌اند. حال از تصویر خودشان، تصویری که به دنیا و به مردم ایران نشان داده‌اند وحشت دارند. می‌خواهند این تصویر را عوض کنند، نظمی ایجاد کنند، کمی آسان بگیرند و از شدت و بیرحمی بکاهند؛ اگر بتوانند. آخوند به افسانۀ چپ پایان داد. طبقۀ متوسط از نظریات اجتماعی مربوط به خودش دیگر شرمنده نیست. دموکراسی بورژوایی می‌خواهد و این را می‌گویند. اینکه با خانۀ چندهزارمتری در زعفرانیه بروند به چریک‌ها رأی بدهند تمام شد. از حزب توده پرسیدم. تیره شد. گفت کثافت! همۀ رهبران قطار جلو دوربین و اقرار به خیانت و نوکری از همان اول کار، سی سال و چهل سال! امروز هم داریوش را دیدم و خداحافظی کردیم. پس‌فردا برمی‌گردد. از حرف‌های دیگرش این بود که زبان فارسی تحول پنجاه سال اخیرش را در این یکی دو سال سریع‌تر دنبال می‌کند. تلاش آخوند در خفه‌کردن فارسی و برکشیدن عربیْ سطحی، سیاسی و محدود بود، نه‌تنها به جائی نرسید بلکه کاملاً نتیجۀ عکس داد، بطوریکه خود آخوند هم حالا دارد به زبانی که نفی می‌کرد رو می‌آورد و به زبان تازه‌ای حرف می‌زند. اساساً آخوند دارد خودش را به رنگ واقعیت مدرن و لائیک درمی‌آورد یا دست‌کم چنین قصدی دارد. در امر ملیت هم همین اتفاق افتاد هرچه بیشتر نفی کردند، پافشاری مردم بیشتر شد و حس و فکر ملّی راسخ‌تر شد. دیگر اینکه این انقلاب تجربۀ وحشتناکی بود که ملت ایران با خودش کرد. همۀ خوب‌وبدش را مثل آتشفشان بیرون ریخت. دارد آنها را از نو ارزیابی می‌کند. ملت لوس و ننری که روی گنج بادآورده‌ای نشسته بود و فقط می‌خواست و قدر هیچ‌چیز را نمی‌دانست تکان وحشتناکی خورده و حالا می‌بیند خیلی چیزها—پیشرفت‌های مادی دورۀ شاه—را مفت و ارزان داشته. ایندفعه اگر بدست بیاورد نگهش می‌دارد و به این سادگی از دست نمی‌دهد. — شاهرخ مسکوب. روزها در راه. ۱۸ نوامبر ۱۹۸۴ (۲۷ آبان ۱۳۶۳) داریوش خوشبختانه بی مشکلی رفت و برگشت. همۀ دوستانش نگران بودند؛ به‌سبب کتاب‌ها، مقاله‌ها، ادارۀ ایران‌نامه، تماس‌ها و... خوشبختانه بخیر گذشت. ... در نظر او مردم نه‌تنها با دستگاه آخوندی مخالفند، نه‌تنها قبولش ندارند بلکه وجود این دولت را توهینی به خود احساس می‌کنند. در مورد گذشته هم موضوع فقط بر سر احساس پشیمانی و حسرت نیست بلکه خود را گناهکار و نسبت به محمدرضاشاه ناسپاس می‌دانند. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. — شاهرخ مسکوب. روزها در راه. ۱۰ فوریۀ ۱۹۹۱ (۲۱ بهمن ۱۳۶۹)

Repost from تاریکجا
| دو کلمه خیانت | علی‌اکبر دهخدا | صور اسرافیل، شماره‌ی اول | ۱۰ خرداد ۱۲۸۶ اعلی‌حضرتا! پدرتاجدارا! آیا هیچ تاریخ ژول سزارِ روم را می‌خوانید؟ آیا حکایتِ پادشاه انگلیس را به خاطر می‌آورید؟ آیا قصه‌ی لوئی شانزدهم را به نظر دارید؟ آیا قتلِ جدِّ تاجدارِ بزرگوارِ خود را متذکر می‌شوید؟ آیا گمان می‌کنید که این اشخاصِ بزرگِ تاریخی بشخصه گناهکار و سزاوارِ این نوع رفتار بوده‌اند؟ قسم به ذاتِ پاکِ احدیت و قسم به قوّه‌ی عدالتِ کلیّه‌ی الهی این پادشاهانِ بدبخت که سوءِ عاقبتشان مایه‌ی رقت هر صاحب حسّی است، همه شخصاً مثل ذاتِ مقدّسِ تو پاک و بی‌گناه و مُبرّا بوده و آنچه را که ملّت به آنها نسبت دادند و به آن گناه آنها را گرفته سر بریدند یا زیر شمشیرهای غیورانه پاره پاره کردند گناه آنها نبود پس چه امری سبب این انتقاماتِ وخیمه و این نمک‌ناشناسی‌های ملل شد؟ اعلی‌حضرتا! تجاربِ تاریخی و احکامِ انبیا و اولیا و قوانین مخفیِ طبیعی به ما می‌گوید که ملل دنیا نیز مانند افرادِ ناس، دوره‌ی رضاع، زمانِ طفولیّت و حدّ رُشد و بلوغ دارند. حاکمیّتِ صِرف و تصرّفِ مطلقه‌ی ولیّ در اموال و اعمالِ صغیر تا وقتی است که طفل به حدّ رُشد و سنّ بلوغ نرسیده، اما اینکه به این مرتبه رسید، به شهادتِ قواعدِ ثابتِ دنیا و احکامِ محکمِ شرایعِ عالم، این اختیارات به طیبِ خاطر و رضایِ ولی یا عُنف و جبرِ تازه بالغ همیشه به صاحبش برگشته و برمی‌گردد و چنان این امر طبیعی است که تا حال تدبیر و دسیسه‌ی هیچ وزیر سیاسی، قوّت و رشادت هیچ سردار شجاع، و شوکت و اُبّهتِ هیچ سلطانِ مقتدر از آن جلوگیری نکرده است. پس چه باعث شد که سلاطین وقت از ادایِ حقّی که تا این حد طبیعی است سر زدند و خود و ملّتِ خود را دچار آن پیش‌آمدهای ناگوار کردند؟ به حکمِ کُتُبِ تاریخی دنیا، نکته‌‌ی مهم و نقطه‌ی باریک، تنها يک اشتباه‌کاریِ وُزرای خائنِ عصر در چنین موقعی بوده که خانه‌ی دنیا را ویران نموده است. منبع این اشتباه‌کاری چیست؟ منبع این اشتباه‌کاری در تمیزِ رُشد و صحّتِ بلوغ است. اولین حرفی که وُزرای خائن برای سدِّ راهِ حُرّیّت و آزادی و اغفالِ پادشاه در صحّتِ رُشد و بلوغِ ملّت با اولین هَیَجانِ ملی برای استردادِ حقوقِ لایَنفکِّ خود می‌گویند این دو کلمه است:
این ملت هنوز لایق این مذاکرات نیست
عجبا با اینکه این دو کلمه همیشه مایه‌ی آن همه سَفکِ دِماء و نَهبِ اموال شد؛ با اینکه این دو کلمه موجب آن‌قدر هرج‌ومرج ممالک و ضعفِ قوایِ دُوَل گردید؛ با اینکه این دو کلمه مُورثِ بر باد رفتن خانواده‌های بزرگِ سلطنتی و اِفناءِ وجودِ سلاطین با عزّ و تمکین گشت؛ با اینکه سوءِ خاتمتِ این دو کلمه اوّل‌مرتبه به همین وُزرای خائن برگشت، باز بواسطه‌ی يک قوه‌ی خودپسندیِ پادشاهانِ عصر، يک تَعمیه از حقیقتِ فهمیِ بزرگانِ وقت، و يک میل به هواپرستی و اعتیاد به خیانتِ وُزرای دوره، این کلمه در تمامِ دُوَلِ عالم در مواقعِ بلوغ و رُشد هر ملّت حرف‌به‌حرف تکرار شده است. اعلی‌حضرتا! اگر فقط پنج دقیقه پرده‌هایِ غرورِ جوانی، مناعتِ سلطنت، و کِبرِ شرافتِ خانوادگیِ خود را از جلوِ نظرِ کیمیا اثر دور فرمائید و مثل يک نفر دیپلماتِ عارف به مقتضیات وقت، حالِ کنونیِ ملّت و رعیتِ خود را با دوره‌هایِ بلوغِ ممالکِ دیگر مقایسه نمائید، می‌بینید که اَطوار و کردار همین ملّت که «هنوز لایق این مذاکرات نیست» - همان اَطوار و کردارِ رومی‌ها در ۵۰۹ قبل از میلاد و انگلیسیان در ۱۶۴۹ و فرانسه‌ها در ۱۷۹۳ می‌باشد. ممکن است يک نفر آدم سیر به واسطه‌ی کثرتِ آز باز غذا بطلبد. یا يک شخصِ مُتموّل به سببِ زیادیِ حرص مَزیدِ ثروت بخواهد. اما هیچ‌وقت و در هیچ‌يک از اَدوارِ تاریخی ملّت بیش از استحقاق و پیش از رُشد و بلوغِ حقیقی رَدِّ حقوق و اختیاراتِ خود را نخواسته است. يک دانشمند فرانسوی می‌گوید: «در دنیا کلمه‌ای راست‌تر از آن کلمه‌ای که ملّتی برای استردادِ حقوق خود می‌گوید نیست، چه هیچ‌وقت این کلمه بیجا و در غیرِ موقعِ خود استعمال نشده است». ای پادشاهِ دل‌آگاه! پیمانه‌ی مصائبِ ملّت لبریز است؛ فقر و فلاکت در خُرد و بزرگ عمومی، اعمالِ خودسرانه‌ی درباریان مرضی علاج‌ناپذیر، آشوب و انقلاب در چهار جهتِ مملکت برپا، تهدیداتِ خارجه از هر طرف محیط، دستِ اجانب برای تحريک عوام و اَبناءِ سلطنت به هزار وسیله در کار. مملکتِ شش هزار ساله‌ی ایران و چندین هزار سلاطینِ آن منتظر که آیا در این موقعِ باريک و دوره‌ی انقلابات با این کشتیِ چهارموج چه معامله خواهید فرمود و به چه حسنِ تدبیر و سیاست، ابوابِ اخلاص و نجات بر رویِ ملّتِ خود خواهید گشود. و بعد از همه‌ی اینها معروض می‌دارم که حالتِ أبوعبداللهِ شقیِ اسپانیولی، و میکادویِ ژاپنی هردو ثبتِ تواریخ و آثار است و عالم نیز به حسبِ ظاهر عالمِ اختیار و انسان هم فاعلِ مختار. وَالسَّلامُ عَلَی مُحمّدٍ وَ آلِهِ الأخيارِ.

⁨ چلهٔ خشم برای مردمانی که در سوگ عزیزانشان رقصیدند تا دیکتاتور خیال نکند پیروز شده #زمستان_خونین⁩ #استودیو_پات @studio_patt

Repost from تحکیم ملت
♦️رقص سوگ | هادی حیدری | یکشنبه سوم اسفندماه هزار و چهارصد و چهار
♦️رقص سوگ | هادی حیدری | یکشنبه سوم اسفندماه هزار و چهارصد و چهار

Repost from سهام نیوز
بدون شرح! بخشی از دیالوگ فیلم زوربای یونانی،‌ با بازی آنتونی کوئین! @Sahamnewsorg

🔷 اکنون چه جای «خدا را شکر» است!   🔶 دوستی می‌گفت: این روزها هرکه از من سراغی می‌گیرد و می‌گوید «الحمدلله» یا «خدا را شکر» خوبی؟ صحیح و سالمی؟ مشکلی نداری؟ درمی‌مانم که به او چه پاسخی دهم، سرانجام می‌گویم: خوبم، اما نمی‌توانم «خدا را شکر» بگویم! هنگامی که با شگفتی می‌پرسد: چرا؟ حکایت «تذکره» عطار از سری سقطی و حکایت «بوستان» سعدی از حکایت «خدا را شکر» را به او یادآور می‌شوم که عطار و سعدی هریک به گونه‌هایی متفاوت روایت کرده‌اند.     عطار در «تذکرةالاولیاء» و در «ذکر سری سقطی قدس الله روحه» از قول او می‌آورد که گفت:  
سی سال است که استغفار می‌کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟ گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت مرا خبر دادند. گفتم: الحمدلله. از شرم آنکه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم از آن استغفار می‌کنم و گفت اگر یک حرف از وردی که مراست فوت شود هرگز آن‌ را قضا نیست و گفت دور باشید از همسایگان توانگر و قرایان بازار و عالمان امیران.   و گفت: هرکه خواهد که به سلامت بماند دین او و براحت رساند دل او و تن او و اندک شود غم او، گو از خلق عزلت کن که اکنون زمان عزلت است و روزگار تنهایی.
  عطار در آغاز همین حکایت نقل می‌کند که او چگونه در بازار می‌نشست و معامله می‌کرد و چگونه شد که به تصوف قدم گذاشت:  
نقل است که در خرید و فروخت جز ده نیم سود نخواستی، یک بار به شصت دینار بادام خرید.   بادام گران شد دلال بیامد و گفت: بفروش. گفت: به چند دینار؟ گفت: به شصت و سه دینار. گفت: بهاء بادام امروز نود دینار است. گفت: قرار من این است که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم. من عزم خود نقض نکنم.   دلال گفت: من نیز روا ندارم که کالای تو به کم بفروشم. نه دلال فروخت و نه سری روا داشت. در اول سقط فروشی کردی.   یک روز بازار بغداد بسوخت. اورا گفتند بازار بسوخت. گفت: من نیز فارغ گشتم. بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود چون آن چنان بدید آنچه داشت به درویشان بداد و طریق تصوف پیش گرفت.
  سعدی همین حکایت را در بوستان (باب اول،  «در عدل و تدبیر و رای») به شیوه‌ای دیگر روایت می‌کند و بر کسی خرده می‌گیرد که از «بخت» خود شادکام است و «خدا را شکر» می‌گوید و در این اندیشه نمی‌کند که با جان‌باختگان و مال‌باختگان و زیان‌دیدگان و گرسنگان می‌باید غمخواری کند.   
شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت   یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود   جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس؟   پسندی که شهری بسوزد به نار اگرچه سرایت بود بر کنار؟   بجز سنگدل ناکُنَد معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ   توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد‌؟ چو بیند که درویش خون می‌خورد؟   مگو تندرست است رنجور‌دار که می‌پیچد از غصه رنجوروار   تنکدل چو یاران به منزل رسند نخسبد که واماندگان از پسند   دل پادشاهان شود بارکش چو بینند در گل خر خارکش   اگر در سرای سعادت کس است ز گفتار سعدیش حرفی بس است   همینت بسنده‌ست اگر بشنوی که گر خار کاری سمن ندرو
  پس آیا امروز واقعا می‌توانم خدا را شکر بگویم که باتومی فرق سرم را نشکافته، دستم را نشکسته، کمرم را خرد نکرده، ساچمه‌ای در تنم و صورتم نیست، چشمم کور نشده، گلوله‌‌ای جنگی در تنم ننشسته،  با موتور یا ماشین از روی پاها و بدنم رد نشده‌اند، کاردی در پشتم فرو نکرده‌اند، شاهرگم را نزده‌اند، دست و پایم را با قمه نبریده‌اند،  بازداشت نشده‌ام، شکنجه نشده‌ام، خانه‌ام و اموالم غارت نشده است، روزها و هفته‌ها در بیمارستان‌ها و سردخانه‌ها و گورستان‌ها در جست و جوی جسد فرزندان یا بستگانم نبوده‌ام و ده‌ها درد و رنج جانکاه دیگر که کودکان و جوانانی بس سالم‌تر و زیباتر و باهوش‌تر از من یا مردان و زنانی میان‌سال و کهنسال و بس ثروتمندتر و خلاق‌تر و پرکارتر و مفیدتر از من بدان‌ها دچار  شده‌اند! به‌راستی،  آیا امروز می‌توانم بگویم «خدا را شکر» که «من» بدین مصایب دچار نشدم و «دیگران» شدند؟ باری، اکنون چه جای «خدا را شکر» است؟   #استغفار_خدا_را_شکر #سری_سقطی #عطار_تذکره #سعدی_بوستان #انقلاب_ایران   ‌شنبه، ۲ اسفند، ۱۴۰۴ @fallosafahmshk

🟥لینک دسترسی به درس‌گفتارهای خوانش انتقادی شاهنامه ♦️دکتر محمد دهقانی ♦️ایراد شده در انتشارات نی 🟥دوره یکم: جلسه اول - جلسه دوم - جلسه سوم - جلسه چهارم - جلسه پنجم - جلسه ششم - جلسه هفتم - جلسه هشتم 🟩دوره دوم: جلسه اول - جلسه دوم - جلسه سوم - جلسه چهارم - جلسه پنجم - جلسه ششم - جلسه هفتم - جلسه هشتم 🟦دوره سوم: جلسه اول - جلسه دوم - جلسه سوم - جلسه چهارم - جلسه پنجم - جلسه ششم - جلسه هفتم 🟧دوره چهارم: جلسه اول - جلسه دوم- جلسه سوم - جلسه چهارم - جلسه پنجم - جلسه ششم - جلسه هفتم - جلسه هشتم 🟫 دوره پنجم: جلسه اول - جلسه دوم- جلسه سوم - جلسه چهارم - جلسه پنجم - جلسه ششم - جلسه هفتم - جلسه هشتم  باقی جلسات به مرور بارگذاری و در این لیست قرار خواهد گرفت. 🟥 این درس‌گفتارها از باب تبرع و به‌ رایگان ایراد می‌شود. اما چون دوستانی علاقه‌مندند به این کار فرهنگی کمک کنند و خود اصرار دارند که به این منظور شماره حسابی اعلام کنم، خواهش می‌کنم کمک‌های خود را به شماره کارت ذیل واریز فرمایند: 6037 9972 5436 4582 بانک ملی ایران، به نام محمد دهقانی شماره شبا هم از این قرار است: IR840170000000102796783004 https://t.me/dmdehghani

دوستان! لطفاً کتاب‌های مرا بخرید و بخوانید. این فعلاً تنها آب‌باریکه‌ای است که من برای معیشت و ادامه‌ی زندگی دارم. اگر می‌خواهید زنده بمانم و همچنان برایتان بنویسم و قصه بگویم کمکم کنید. من از دولت ایران نه حقوق می‌گیرم و نه یارانه. از سهام عدالتش هم هیچ‌وقت برخوردار نبوده‌ام، و فقط سهام ظلمش نصیبم شده است. می‌دانم که نسخه‌ی الکترونیک آثار مرا فیدیبو و طاقچه به فروش می‌رسانند. سایت جهانی آمازون هم نسخه‌ی کاغذی بعضی از آنها را به بهایی گزاف (با دلار و یورو) به فروش می‌رساند. بدانید و آگاه باشید دوستان، که از این همه ریالی به من نمی‌رسد. اگر از این راه سودی به دست آید به جیب ناشران سرازیر می‌شود. اگر مسلمان‌اید، خودتان بسنجید که این سود حلال است یا حرام. و اگر نیستید آزاده باشید و کتاب‌های مرا از این جور جاها نخرید. راضی نیستم.

Repost from سهام نیوز
یادتان است ۱۶ سال پیش در کنج انفرادی‌ها چه می‌گفتید؟ حسن اسدی زیدآبادی در شبکه ایکس با انتشار این فیلم نوشت: برای من این راهپیمایی چیزی از شکوه راهپیمایی ۳میلیونی ۲۵خرداد کم ندارد، که عظمتی فراتر دارد. ‏۱۶سال پیش یادتان است درکنج انفرادی‌ها می‌گفتید شما خبر ندارید مردم در روستاها و شهرهای کوچک طرفدار ما هستند؟ ‏حالا این بزرگی را تحویل بگیرید؛ اینها ملتند. مردمانی فهیم درفلات بلند ⁧ایران⁩ @Sahamnewsorg

🔴 بهای گزاف بن بست مطلق ✍ مرضیه حاجی هاشمی 🗒 در یک جامعه سیاسی وقتی مسیر اصلاح دموکراتیک کاملا مسدود باشد و سرکوب بالا، اعتراضات خیابانی را به تعلیق درآورد، به طور معمول سه الگوی تاریخی قابل ردیابی است. الگوهایی که خروج از  بن بست و حرکت بر مسیر توسعه را برای یک جامعه ممکن می سازد. ⬅️ ۱- الگوی انفجار ناگهانی در این الگو، شاهد فروپاشی سریع در اثر یک شوک (شکاف در نیروهای امنیتی، بحران اقتصادی شدید، مرگ رهبر، شکست نظامی) هستیم. این مسیر به دلیل زودرس بودن و فقدان نهادی، پرریسک است و حتی می تواند غیرقابل‌کنترل باشد. نمونه‌های تاریخی متعددی را بر این سیاق می توان نام برد و آنچه که در بسیاری از این موارد، شایع است هزینه انسانی بالا و بی‌ثباتی پس از آن است. ⬅️ ۲- الگوی فرسایش تدریجی شبکه‌سازی آرام، ایجاد همگرایی میان نخبگان میانه‌رو داخل حاکمیت و جامعه مدنی، ساختن حداقل اجماع بر سر «قواعد بازی آینده» و در دسترس بودن الگوی نهادی آینده، ویژگی مشترک آن است. این مدل کند و خسته‌کننده است؛ اما احتمال فروپاشی خشونت‌بار را کاهش می‌دهد. اروپای شرقی بیشتر به این سمت رفت. ⬅️ ۳- الگوی مداخله‌محور این الگو وابسته به فشار خارجیِ نه تسهیل گر؛ بلکه تمام کننده یا اقدام نظامی است. تاریخ نشان می‌دهد پیاده کردن نیروی نظامی خارجی در سرزمینی برای به ارمغان آوردن دموکراسی بدون بستر نهادی آن،  کنترل پیامد را از دست بازیگران داخلی خارج می‌کند و  نتیجه‌اش به ندرت مطابق آرزوی نیروهای مدنی بوده است. ⬅️ «فیلپ اشمیتر» بر این باور است برای خروج  از چنین بن بستی به یک «پکت» نیاز است. از نگاه وی «پکت» یک توافق است که الزاماً رسمی و مکتوب نیست؛ بلکه توافقی آگاهانه و استراتژیک میان بازیگران کلیدی برای تنظیم قواعد رقابت آینده و کاهش عدم‌قطعیتِ گذار است. این توافق می‌تواند کاملاً غیررسمی باشد (قول‌های متقابل و تضمین‌های شفاهی)، نیمه‌رسمی باشد (بیانیه‌های مشترک و توافق بر سر جدول زمانی) یا در نهایت رسمی شود (اصلاح قانون اساسی، عفو عمومی و قانون انتخابات جدید). ⬅️ نکته کلیدی این است که پکت توافق بر سر نتیجه نیست؛ توافق بر سر «قواعد بازی» است. بدین معنا طرفین می‌پذیرند که رقابت آینده ممکن است حتی به ضررشان تمام شود؛ اما برای «نجات ملی» قواعد بازی را قبول می‌کنند. نمونه کلاسیک آن اسپانیا پس از مرگ «فرانسیسکو فرانکو» است یا در آمریکای لاتین، توافق‌های میان نظامیان و مخالفان درباره مصونیت یا خروج امن از قدرت. ⬅️ همه کنشگران و نخبگانی که نگران آینده سرزمین خود هستند، در گام نخست باید «حداقل اجماع منفی» داشته باشند؛ بدین معنی که بر سر اینکه چه چیزی نباید در آینده تکرار شود (تمرکز قدرت، فقدان نظارت، انحصار ایدئولوژیک) توافق کنند. در این مرحله هنوز لازم نیست بر سر همه چیز مثبت توافق شود. فقط باید خط قرمزهای مشترک تعریف شود. ⬅️ گام دوم، ایجاد کانال‌های ارتباطی افقی است؛ نه فقط بین فعالان؛ بلکه بین بخش‌هایی از بوروکراسی، تکنوکرات‌ها و حتی نیروهای ناراضی درون ساختار. گذارهای کم‌هزینه معمولاً زمانی رخ می‌دهند که بخشی از درون سیستم، حفظ وضع موجود را پر هزینه تر از تغییر بیابند. ⬅️ گام سوم، پرهیز از دو دام خطرناک است، دام اول، شتاب‌زدگی انقلابی بدون سازمان و و الگوی نهادی و دام دوم، انتظار مداخله خارجی نه به عنوان تسهیلگر؛ بلکه به عنوان ناجی و تمام کننده. ⬅️ گام چهارم، مدیریت خشم اجتماعی است. خشم، انرژی و در پس سرکوب های خونین، کاملا سزاوار به نظر می رسد؛ اما این خشم بدون سازمان به خشونت کور تبدیل می‌شود. اگر جامعه به سمت چرخه انتقام برود؛ حتی در صورت تغییر سیاسی، بازتولید استبداد محتمل می‌شود. تجربه‌های بالکان و برخی کشورهای عربی هشدار می‌دهند. ⬅️ پنجم، تمرکز بر «قابلیت حکمرانی پس از تغییر» است. بزرگ‌ترین خلأ بسیاری از تغییرات، اندیشیدگی و برنامه ریزی صِرف روی برهم زدن ساختار مستقر است؛ نه روی اداره فردای آن. هر گروه از نخبگان که بتوانند نقشه‌ای عملی برای اقتصاد، امنیت و روابط خارجی ارائه دهند، وزنشان بالا می‌رود. ⬅️ البته باید توجه داشت هیچ مسیر بی‌هزینه‌ای در چنین شرایطی وجود ندارد؛ ولی گاهی سرسختی  ساختاری که مشروعیتش فرو ریخته، تأثیر معکوس نیز دارد و بحران را به نقطه ای می رساند که هزینه های تغییر کاهش می یابد، به اندازه ای که هزینه های ائتلاف‌سازی پنهان و ساختن حداقل‌های مشترک از سوی نخبگان؛ نه شعارهای حداکثری، یکی پس از دیگری پرداخت می شود تا بهای گزاف بن بست مطلق به پهنه یک سرزمین پرداخت نشود. https://t.me/M_Hajihashemi_iran1

مغالطه «توسل به احساسات» و جابه‌جایی میدان داوری طاها پارسا مغالطه «توسل به احساسات» در ظاهر ساده است؛ گویی فقط بازی با عواطف است. اما در واقع یکی از منحرف‌کننده‌ترین ابزارهای خطابه سیاسی است. قدرت این مغالطه در آن است که هم میدان بازی و هم دستگاه شناختی مخاطب را تغییر می‌دهد: به‌جای آنکه ادعا در چارچوب شواهد، روش تحقیق و مسئولیت‌پذیری بررسی شود، در چارچوب غیرت، خشم، ترس یا وفاداری داوری می‌شود. احساسات سریع‌تر از تحلیل منطقی فعال می‌شوند و می‌توانند پرسشگری انتقادی را موقتاً خاموش کنند. به این بخش از سخنان جنجالی مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی، توجه کنید: «این چه حرفی است که فردی به اسم اصلاحات یا روشنفکری حرف‌هایی بر زبان بیاورد که دشمن دلش می‌خواهد؟ مگر ممکن است کاری کنیم که خودمان بازار، مسجد و ماشین آمبولانس را به آتش بکشیم که مثلا جامعه را مدیریت کنیم و بعد نتانیاهو و ترامپ از آن‌سو بگویند بروید و آتش بزنید ما هم هستیم و داریم می‌آییم؟ انصاف و حقیقت‌یابی هم خوب چیزی است […] می‌خواهم آدمی که ادعا کرده چنین اتفاقاتی از سوی حاکمیت رخ داده است، را از بازداشت بیرون بیاورند و به او اختیار دهیم تا بررسی کند و اگر سخنانش صحت داشت ما را دار بزنند! اگر در حکومت، ما یا کسانی که به ما مرتبط هستند گفته‌اند چنین کارهایی انجام شود، خداوکیلی باید ما را اعدام کنند.» این جملات چند سازوکار احساسی را هم‌زمان فعال می‌کند: ۱. «اگر درست باشد ما را دار بزنند» در نگاه اول، جمله‌ای قاطع و مطمئن است. اما از نظر منطقی، هیچ توضیحی درباره نحوه تحقیق، مرجع مستقل بررسی، دسترسی به اسناد یا تعیین مسئولیت ارائه نمی‌کند. در این ژست اخلاقی حداکثری، شدت بیان جای استدلال را می‌گیرد. ذهن مخاطب از «چگونه بررسی می‌شود؟» به «چقدر مطمئن و شجاع سخن می‌گوید» منحرف می‌شود. ۲. «خداوکیلی باید ما را اعدام کنند» این جمله استدلال نیست؛ نمایش اخلاقی است. . گوینده با نشان دادن آمادگی ظاهری برای شدیدترین مجازات، این تصویر را می‌سازد که «آن‌قدر مطمئن و پاک هستم که حتی حکم اعدام را هم می‌پذیرم». گوینده این جملات احساسی با برانگیختن حس شرافت، صداقت را به مخاطب القا می‌کند و مخاطب را از نظر عاطفی خلع سلاح می‌کند. اما آمادگی برای مجازات، جایگزین تحقیق و شواهد نمی‌شود و کمکی به روشن شدن حقیقت و اجرای عدالت نمی‌کند. ۳. «حرف‌هایی که دشمن دلش می‌خواهد» اینجا ادعا به «دشمن» گره می‌خورد. وقتی سخنی هم‌راستا با دشمن معرفی شود، مخاطب ناخودآگاه در موضع دفاعی قرار می‌گیرد. بحث از حوزه حقیقت خارج و وارد حوزه وفاداری می‌شود. پرسش دیگر این نیست که «آیا ادعا درست است؟» بلکه این است که «تو در کدام سوی جبهه ایستاده‌ای؟» این تکنیک با ایجاد دوگانه «ما» و «آن‌ها»، خشم و غیرت ملی را برمی‌انگیزد و یک بحث حقوقی را به مسئله امنیتی تبدیل می‌کند و پرسش از حقیقت جای خود را به واکنش احساسی علیه «دشمن» می‌دهد. ۴. «مگر ممکن است خودمان مسجد و آمبولانس را آتش بزنیم؟» در اینجا از ناباوری و انزجار اخلاقی استفاده می‌شود. مخاطب با تصویری تکان‌دهنده روبه‌رو می‌شود و می‌گوید «نه! چنین چیزی غیرقابل تصور است». اما غیرقابل تصور بودن، دلیل بر ناممکن بودن نیست. این واکنشی احساسی است، نه داوری مبتنی بر شواهد؛ آن‌هم شواهد مسلمی که نشان می‌دهد جمهوری اسلامی بارها و بارها پیش از این هم به این کارهای غیرقابل تصور دست زده است؛ از جمله انفجار در حرم امام هشتم شیعیان، قتل‌های زنجیره‌ای و شلیک به هواپیمای اوکراینی. ۵. «این چه حرفی است؟» این لحن، نوعی خشم اخلاقی القا می‌کند. نمایش خشم کنترل‌شده می‌تواند این تصور را ایجاد کند که گوینده بی‌گناه و صادق است؛ چون «بی‌گناه‌ها عصبانی می‌شوند». اما عصبانیت، صدق ادعا را ثابت نمی‌کند. این هم جایگزین یک فرآیند حقوقی با واکنش احساسی است. توسل به احساسات فقط یک آرایه خطابی نیست؛ تکنیکی برای جابه‌جایی میدان داوری است. به‌جای آنکه ادعا در میدان شواهد سنجیده شود، در میدان هیجان داوری می‌شود. در نتیجه، مخاطب به‌جای پرسیدن «چه اتفاقی افتاده؟» درگیر این می‌شود که «آیا این حرف به دشمن کمک می‌کند؟» یا «چقدر گوینده مطمئن است؟» و درست در همین لحظه، سیاستمدار از پاسخ‌گویی فاصله می‌گیرد و به مدیریت احساسات پناه می‌برد. تحریک غیرت و شرافت، برانگیختن وطن‌دوستی و نفرت از دشمن، و ایجاد ناباوری اخلاقی، جای استدلال را می‌گیرد. این‌جاست که فاصله گرفتن از حقیقت و دروغ گفتن آغاز می‌شود.