uz
Feedback
من خودمم نه پنجره:)

من خودمم نه پنجره:)

Kanalga Telegram’da o‘tish

"افکار یک جوجه دکتر" سابق واسه خودم مینویسم ولی مرسی که میخونی♡ دکتر شدم خیر سرم:)) 🌚🦩 کانال آنلاین شاپ:🐠 @mahi_wear کانال مشاوره: @blue_successs

Ko'proq ko'rsatish
3 134
Obunachilar
-324 soatlar
+197 kunlar
+14630 kunlar
Postlar arxiv
بامب شل منو ننوشته ولی میدونم دارتش اگه بوی گل گلی صورتی ملایم دوس دارین خیلی عسله برید بخریدش😭💖 من با هرچیییزی جز اکلت و بامب شل سردرد میشم💆‍♀

موهایی که دلم میخواد داشته باشم🐳
+2
موهایی که دلم میخواد داشته باشم🐳

ببخشید ری اکت های خنده رو عکس دختری که کشته شده الان در تحملم نبود پاکش کردم. ممنونم از کسایی که در واکنش به اون نقاشی لفت دادن و به اعصاب من و خودشون احترام گذاشتن🙏

Repost from N/a
جاوید نام سما اسماعیلی
جاوید نام سما اسماعیلی

خب قشنگا هرکس دوست داره چالش مطالعه بیاد لطفا به این ایدی پیام بده اسم و فامیل، مقطع تحصیلیش ( و اگه دبیرستان هستید رشته) رو بگه🩵 چالش رایگانه ولی پشتیبان داره و یه قوانینی میذارم که هرکس نخونه یا فعال نباشه ریمو میشه میت هم شایددد بذارم باهم بخونیم سعی میکنم ولی قول نمیدم😅 حداقل ساعت مطالعه تون برای شرکت در چالش ۵ باشه لطفا💖 @blue_rez

چندتا پیام کنکوری طور هم داشتم که خسته شدید و به سختی دارید ادامه میدید🥲 دوست دارید یه چالش مطالعه بذارم باهم بخونیم؟ نظرتون چیه؟ (رایگان میذارم اگه بذارم)

‎ خب سلام مریم🫠 وقتی پیامای بچه‌ها رو خوندم واقعا خیلی برااام تکون دهنده بود که انقدر انسان های قوی داریم اطرافمون؛ واقعا به تک تک شما افتخار میکنم. راستش من تو حوزه درس خوندن فکر نمیکنم خیلی ادم قوی ای بوده باشم ولی خب حس کردم باید تجربمو بگم تا به خودم یادآوری بشه درحد توانم منم جنگیدم🥲 سال اول کنکورم رتبم ۱۸ هزار شد و خودم خواستم که بمونم پشت کنکور، خیلییی روزای سختی بود. دوستام میرفتن دانشگاه ولی من باید خونه میموندم و درس میخوندم. یادمه مهر ماه بود که خانوادم تصمیم گرفتن بنایی شروع کنند. من با یه چمدون پر از کتاب رفتم تهران خونه خواهرم موندم ۳ ۴ ماه تا اونجا بتونم درس بخونم. بهمن که شد کرونا اومد و گند خورد تو روحیم و برنامه ریزی های درسیم. وقتی نمیدونی فردا یا پس فردا میتونی زنده بمونی یا نه درس خوندن خیلی سخت میشه🥲 اون زمان با یه دوستی آشنا شدم که خیلی بهم روحیه میداد و به هرحال هرطوری بود من خودمو تا مرداد کشوندم که کنکور بدم. اگه یادتون باشه یه هفته مونده به اخر مرداد و کنکور گفتن که دوباره به تعویق افتاد. من انقددددد خسته شده بودم که اون شب فقطططط زجه میزدم از دردای روحی. ولی بلاخره کنکور و دادم و رتبم بهتررر شد. شدم ۸ هزار منطقه ۳ البته که هیچوقت از رتبم راضی نشدم ته دلم💔 ولی انتخاب کردم که معلم بشم؛ و الان روزایی که میرم سرکلاس بهترین حال دنیا رو دارم🥹 البته که من دیگه مثل دوستای دکترمون بعد دانشگاه خیلی سنگین درس نخوندم😂🤦🏻‍♀ و همیشه هم از این بابت حس ناکافی بودن دارم🚶‍♀ ولی خب اینم تجربم بود که یهویی منو برد به اون روزای سخت. راستی اون دوستی هم که گفتم باهاش آشنا شدم دوران کنکور الان پارتنرمه😁

همین که یه مسیر جدید رو شروع کردی مگه خودش قوی بودن نیست؟ رها کردن در زمان درست قدرت کمی نیست✨

‎ سلام منم میخوام برای اولین بار سختیی که کشیدم رو بگم. ولی متاسفانه قصه ی من فرق میکنه سال دومی بود که پشت کنکوری بودم، یه بیماری نادر گرفتم که سیستم ایمنی بدنم به ریشه ی موهام حمله میکنه و همچنان هم ادامه داره. منی که قشنگترین موهارو داشتم وقتی متوجه این بیماری شدم که یکم دیر شده بود و حدود یک پنجم موهام ریخته بود. یک هفته تمام گریه کردم بعد یک هفته خودمو جمع کردم قشنگ یادمه روز سه شنبه بود اومدم که درسو شروع کنم تلفن خونمون زنگ خورد... من از دوران راهنمایی دیوانه وار عاشق پسرخالم بودم(الان که به اون دوران فکر میکنم خندم میگیره🤦‍♀) خالم زنگ زد و گفت قراره پسرخالمو داماد کنن. خیلی غیرمنتظره بود برام. یک هفته ی دیگم برای اون گریه کردم ولی چیزی رو که فهمیدم این بود که درد از دست دادن خودت خیلیی سخت تر از درد از دست دادن کسی هست که فکر میکنی عشقته. برای من اینجوری بود. آخرش اونی که میخواستمم قبول نشدم(البته دانشگاه خوب و دولتی بود) شاید چون ضعیف تر از اونی که باید میبودم بودم. ولی زندگی ادامه داره...

من دوستایی مثل شما داشتم و خبر نداشتم؟🫠♥️

‎ من بعد ازمقطع علوم پایه فهمیدم که کنسر دارم و باید شیمی در مانی بشم توی همون اوایل شیمی درمانی که یکمی حالم اوکی تر بود میرفتم امتحانامو میدادم چون تو فیزیوپات هر هفته امتحان داشتیم بعدش مجبور شدم مرخصی بگیرم ولی شهریور که بقیه امتحانا شروع شد من در حالی که نه مو داشتم نه دیگه قیافه درست و حسابی و از شدت ضعیف شدن نمیتونستم رو پام وایسم ولی من هر طور شده گفتم نباید جا بمونم و تمام توانمو گذاشتم و میرفتم امتحانا رو میدادم و مجبور بودم برا اینکه جا نمونم هفته دو سه تا امتحان سخت بدم .. ولی بالاخره تموم شد و آدم بخواد میشه ...

نمیدونم حتی چی بگم.. چه قدرتی درون آدم هست.. کاش هممون پیداش کنیم🩵

‎ تو ترم ۵ پزشکی بهم تجاوز شد و حتی اگه ۲ واحد می‌افتادم نمیتونستم امتحان بدم شبا کلااز ترس خوابم نمی‌برد فرداش که میرفتم کلاس تو کلاس خوابم می‌برد درنهایت با معجزه خدا هیچ درسی رو نیوفتادم برا امتحان علوم پایه کتابام جلو بود و خییییس و همه اینا در کنار افکار خودکشی بود.درنهایت اونم پاس کردم و بعدش تو امتحان پره نمره الف شدم.برا امتحان رزیدنتی دچار بیماری اندومتریوز شدید با درگیری روده و ....شدم و سرجلسه وسط جلسه از درد مجبور شدم رفتم تو توالت برا اینکه بتونم فقط بمونم سرجلسه شیاف گذاشتم و فقط ادامه دادم و چن وقت بعدش رفتم عمل شدم و سیگموییدکتومی اپاندکتومی و کولکتومی و رزکشن رکتوم شدم و عمل کل لگن و ۶ ساعت زیر عمل بودم.بعدش بااون وضع کشیکهای طاقت فرسا تو مرکز شلوغ میدادم و ۸ تا ۲۴ ساعت پشت هم کشیک تو اورژانس بیمارستان آبادان با فاصله ۱۸ ساعت از شهر خودم و تو همین حال زبان آلمانی خوندم و مدرکش رو گرفتم.البته بگم من نه آدم خارق العاده ای بودم و نه هیییییچ چیز ۱ آدم معمولی بودم که فقط مجبور بود و هردفعه سقوط کرد بازم تلاش کرد بلند شه البته که ۷سال تحت نظر تراپیستم و دارو هم میخورم و ورزش هم میکنم و این ۳ تا فقط همین ۳ تا منو به زندگی وصل کرد و تونستم ادامه بدم خیلییی وقتا به تخت چسبیدم و حتی نمیتونستم بلند شم اما بازم شدم.هنوزم کارم گیره و در برزخ ام وتماااام تلاشام رو هواس اما چاره ای نیس.راستی ۲سالم پشت کنکور بودم و درک میکنم پشت کنکوریا رو چون نه کلاس خصوصی داشتم و نه سهمیه و نه.... فقط ادامه بده.حتما اگه لازمه تراپیست بگیر هزینش گرونه اگه روانپزشک تشخیص داد دارو بخور.ورزش کن و ادامه بده.هنوزم با دردام درگیرم و بعد از ۱پروسیجر تشخیصی الان ۱۲ روزه حتی نمیتونم بشینم اما امروز بعداز ۱ماه رفتم باشگاه در حدتوانم با ترس و لرز ۱کم ورزش کردم و خوشحالترینم .برام دعا کنید و ادامه بدید.ماها که خانواده های معمولی داریم پشتوانمون فقط خودمونه و درس همین

‎ منم دلم میخواد بگم از این سالها🥲... امسال ۴ امین سالیه که دارم واسه کنکور می خونم ، این سالها با اضطراب و افسردگی و کابوس های شبانه و سردرد و گریه های زیاد ، تپش قلب و در کنارش مسائل خانوادگی که به این وضعیت دامن میزد برام گذشت... رتبه م هربار بهتر میشد اما نه اون چیزی که منو به هدفم برسونه ،  با خودم میگفتم اینکه یه سال دیگه بمونی سخته ، اینکه یه عمر تو رشته ای که دوسش نداری درس بخونی هم سخته تو کدوم سختی رو انتخاب میکنی؟! این شد که بازم براش صبر کردم هرچند که همه مخالفت میکردن برای اینکه بتونم ادامه بدم هم تنها راهی که داشتم تراپی بود ، رفتم اما بعد یه مدت گذاشتمش کنار چون بابت هزینه هاش برای خانواده عذاب وجدان داشتم ،طبیعتا بازم اوضاع روحیم داغون شد چون من هنوز درمانم رو تکمیل نکرده بودم خیلی تلاش کردم و پیگیر بودم تا یه راه برای کسب درآمد پیدا کنم و با پول خودم برم تراپی اما همش به بن بست میخوردم ، در نهایت خیلی ناگهانی همین چند هفته ی پیش تو یه کلاس انلاین مارشمالوهای فانتزی ثبت نام کردم و تونستم مارشمالو بفروشم و با پولش برم تراپی و خیلی خوشحالم بابتش 🥲🫠✨ و از طرفی هم چون امسال حالم بهتر شد و تونستم خودمو جمع و جور کنم به نتیجه ی خوب تو کنکورم خیلی امیدوارم این روزا به این فکر میکنم که واقعا خدا جواب صبوری هامونو میده بچه ها فقط باید به زمانبندیش اعتماد کنیم و نذاریم نوری که تو قلبمونه خاموش بشه هر چقدر که دنیای اطراف برامون تیره و تار بشه...🥺🤍

هممون خیلی بهت افتخار میکنیم🫂 روح پدر عزیزت شاد باشه🤍

‎ من سال ۴۰۲ کنکور دادم یادمه سالگرد بابام بود و تک کبوترم که یادگار بابام بود شب سالگردش گربه برد ساعت ها گریه کردم ولی به خودم گفتم باید برناممو کامل کنم ۱۰ ساعت نشستم درس خوندم مثل همیشه کتابام پر از شک بود ولی سریع خودمو جمع کردم رتبم زیر ۳۰۰ شد و رشته مورد علاقم قبول شدم الانم تو زمینه رشتم دارم کار میکنم و به استقلال مالی رسیدم و همشو مدیون کنکورم میدونم مدیون روزا و شبایی که بدترین بودن و کم نیاوردم و درس خوندم…

‎ ترم پیش که دی‌ماه خونین رقم خورد مصادف شده بود با پایان‌ترم‌های من و طبق معمول برخلاف همه، وزارت بهداشت بر حضوری برگزار شدن امتحانات دانشکده‌ی علوم پزشکی تأکید داشت. یادمه که روی تک‌تک‌ جزوه‌هام اشک می‌ریختم از درد ولی درس می‌خوندم، یه وقتایی دیدَم‌ از اشک تار می‌شد ولی بازم می‌خوندم چون این کاری بود که باید می‌کردم. فقط همین رو می‌دونستم‌. از میون هزار فکری که داخل ذهنم بود، این بولد بود که " این کاریه که باید بکنم." راستش آدما باهم فرق دارن.. ولی من درس خوندن برام یکی از راه‌های فرار هست گاهی. خودم رو غرق می‌کنم توش تا آخرین بخش وجودم هم نمیره‌. تو اون شرایط هم به این چنگ زده بودم. من فقط یک چیز می‌دونم، اگه آدم باید درس بخونه و شرایط روحی روانی پایداری نداره، نباید خودش رو سرکوب کنه چون سرکوب به شکل بدتری برمی‌گرده تأثیر مخرب‌تری می‌ذاره. من سال کنکورم این‌کار رو کردم و آسیب خیلی بد دیدم ولی تو دانشگاه یاد گرفتم که چطور خودمو سرکوب نکنم، غمگین باشم و گریه کنم ولی درس بخونم و در کنارش از غذام لذت ببرم و کارهای دیگه هم بکنم.

‎ امم.. خب رشته‌ی دانشگاهی من خیلی سنگینه ولی خب تو خونه‌مون خیلی اوقات یا دعواست یا سر و صدا و... خانواده ام فکر می‌کنن تا وقتی اون یکی بچه‌شون زندگی خوبی برای خودش دست و پا نکنه درس خوندن من و تلاشم واسه آینده ام فقط خودخواهیه و گاها بهم انگ خودخواهی و بی تفاوتی می‌زنن و گاها با خشنونت متوقفم می‌کنن ولی خب می‌خونم دیگه🙂 اگه خودم هوای خودم رو نداشته باشم دیگه کسی برام نمی‌مونه که باید زندگی خوبی واسه‌ی خودم بسازم یه روزی و یه جای دور تا این دردها جبران شه، نه؟

‎ پارسال سال دومی بود که برای کنکور میخوندم و برای اولین بار اسم پشت کنکوری روم بود. فشارهای شورای الی انقلاب و آموزش پرورش و اطرافیان هم به کنار. اون سال فردی که سالها از دور دوسش داشتم و با تمام وجود عااشقش بودم ازدواج کرد.. خبر که بهم رسید شکستم.. بدم شکستم.. هنوز یادم نمیره که داشتم تست زیست دوازدهم میزدم که فهمیدم داره ازدواج میکنه توی موقعیتی بودم که اطرافیانم هم چیزی از علاقه ی چندین سالم نسبت به اون فرد خبری نداشتن و نمی‌خواستم بفهمن، کنکور داشتم و حتی وقت گریه و سوگواری هم نداشتم.‌. اما خوندم، باحال بد خوندم، گریه کردم و با گریه خوندم، روی کتاب ریاضیم اشک هام میریخت و میخوندم خیلی تلاش کردم پارسال.. در آخر هم رشته ی خوبی قبول شدم شاید بنظرتون این صحبت هام بچگانه باشه ولی فقط خودم میدونم اون سال لعنتی چطور گذشت خون دل خوردم و گذشت.. حالا هم به خودم افتخار میکنم که با اون وضعیت روحی ادامه دادم و حتی با غم و حال بد، خودم رو جمع و جور کردم و دیوانه وار درس خوندم