آیههای تاریکی
Kanalga Telegram’da o‘tish
تاریکترین نوشتههای یک روح تنها و باستانی #یاور_م
Ko'proq ko'rsatish461
Obunachilar
-124 soatlar
-87 kun
-1230 kun
Postlar arxiv
▪️ تفاوت..
گفت: باز هم من و تو ماندیم.
گفتم: میدانی فرق من با سایر آدمها چیست؟
گفت:چیست؟
گفتم: این است که من به روی دیگران نمیاورم چقدر عوضی هستند اما خودشان اصرار دارند که این را جار بزنند.
دلیلش هم شاید این باشد که من به مراتب از اکثر آدمها با هوش تر و البته با احساس ترم
خلاصهای از گفتگو با یک دوست
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️ تفاوت..
گفت: باز هم من و تو ماندیم.
گفتم: میدانی فرق من با سایر أدمها چیست؟
گفت:چیست؟
گفتم: این است که من به روی دیگران نمیاورم چقدر عوضی هستند اما خودشان اصرار دارند که این را جار بزنند.
دلیلش هم شاید این باشد که من به مراتب از اکثر آدمها با هوش تر و البته با احساس ترم
خلاصهای از گفتگو با یک دوست
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️تمام آنچه تجربه کردم
جمع بندی تمام آنچه در زندگی تجربه کردم این بود که گذران عمر به شکل غلو شده و احمقانه ای زندگی نامگذاری شده است. زندگی به معنای زایندگی است، حیات دادن و حیات را تجربه کردن و حیات را آموختن و ... ما چه چیز تجربه میکنیم جز راهی ناهموار که محصول دنباله روی پدرانمان در بیراهه های تاریخ این به اصطلاح حیات بوده است. زندگی آخشیگ مرگ است و مرگ پایان زندگی، چطور میشود در این تضاد و این مسیر کوتاه که چون رفتن از آفتاب به سایه است آنچه مقصود و مطلوب از زندگی است را دریافت!؟ چگونه میشود حیات را آموخت وقتی مبداء و مقصد نقض هم هستند؟ شاید خوشبینانه ترین تعریف از زندگی این باشد که "رفتیم به صندوق عدم یک یک باز" به راستی تمام آنچه تجربه کردم فقط یک معنی را در ذهنم تداعی میکند.... هیچ....
پایان همه نوشته هایم برای بشر این جمله است: آی انسانها، ما هزاران سال در این سیاره زاده و به خاک شدیم اما هرگز نتوانستیم زندگی کنیم، ما بلد نیستیم زندگی کنیم.
#یاور_م
@ehsas2ro
◾️خالیست..
زندگیم خالیست، خالی. آنقدر خالی که با بزرگترین خیال نمیشود از انزوایش کاست. میفهمی چه میگویم؟
زندگیم خالیست؛ هیچ حس و هیچ شور و هیچ امید و هیچ عشق و هیچ رویایی درش نیست.
@ehsas2ro
▪️جانور خرافه پرست
بشر از همه چیز می تواند چشم بپوشد مگر از خرافات و اعتقادات خودش بقول یکی از دانشمندان "انسان یک جانور خرافات پرست است"
#صادق_هدایت
@ehsas2ro
از میان آهنگهایی که اخیرا در کانال منتشر شدند کدام را بیشتر دوست داشتید؟
"در آستانه پیری"
با صدای "محسن چاوشی"
با این آهنگ بسیار احساس قرابت و نزدیکی میکنم
#بازپخش
@ehsas2ro
▪️آواز تب
بدجوری تب دارم و حالم اصلا خوب نیست؛ آمدم یک چرتی بزنم، از اولش چه چشم روی هم گذاشتم یکی تو گوشم میخواند.
انگار صدایی از گذشته ای دور بود، صدایی از حنجره ای اثیری که در لالبای خاطره های مدفون در سیاهی از میان هزاران لاشه گندیده سر برون میاورد و با فراخوانی دلکش تو را به روزهایی میبرد که نمیدانی پشت کدام دروازه یاس گمش کردی!
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️برایم بنویسید
اسم چند آهنگ و خواننده مورد علاقه تان که بسیار از شنیدنش لذت برده اید و یا برایتان خاطره انگیز بوده در کامنت بنویسید. من هم سعی میکنم که تمامشان را بیابم و منتشر کنم.
دوست دارم لحظه های خوبی که داشته ایم را با هم تقسیم کنیم.
دوست شما: #یاور_م
"قناری"
با صدای "شکیلا"
سالهاست که از انتشار این آهنگ میگذرد و امروز حس کردم چه احساس نزدیکی با آن دارم
تنها شیرینی های زندگیم گلدانها و پرنده هایم هستند
هیچ انسان متعالی و مترقی در زندگیم نیست
نه عشقی
نه یاری
و نه هیچ چشم انتظاری، سالهای سال یک مشت متملق و چاپلوس و نارو زن دورم بوده اند. نمیدانم من احمق بودم که اجازه دادم به این بازی ادامه بدهند یا آنها احمق بودند که فکر میکردند دارند رندی میکنند!
پینوشت بازپخش: یادم نیست چه چیز موجب شده بود که این شرح را در این آهنگ بگنجانم. اما کلمات، احساسی که از این کلمات لعنتی دریافت کردم انگار همان اندوه در قلبم زنده شده است فقط نمیدانم کجاست و چگونه شکل گرفته است.
#خاطره_ها
#بازپخش
@ehsas2ro
▪️نارنجی ...
فریاد میزد: تو غلط کردی که میگویی برو
مچ دستش در دستم بود، او را پیش انداختم و گفتم: از زندگی لعنتی ام برو بیرون کثافت
گفت: عمرم را که هدر شد پس بده بعد بگو برو
سری جنباندم و گفتم: هزینه اش را با ریشهای سفیدم دادم
در لاک حزن آلوده مظلومیتش خزید: من نمیتوانم ادامه بدهم...
منظورش این بود که نمیتواند بدون من به زندگی ادامه بدهد، زمزمه کردم "من هم نمیتوانم ادامه بدهم" یعنی با تو نمیتوانم ادامه بدهم. جنگ اعصاب، جنگ اعصاب، جنگ دیوانه وار و پایان ناپذیر با زنی روانی حتی مرد آرام و صبوری مانند من را نیز به جنون میکشاند.
یک نقطه ای هست، یک جایی، یک لحظه ای که لزوما عبور از خط قرمز نیست. آن لحظه ای که زنها خیلی دوست دارند با آن بکاوند، جایی که آستانه تحملت را محک بزند. همچون بندباز دیوانه ایی که جنون نمایش دارد، از روی ریسمان میان دو قله عبور میکند تا در آن سوی دست نوازش به دستت بکشد و بگوید آرام باش مرد من، اگر چه من از ریسمان عبور کردم اما این آزمون تو بود...
وه که چه احمقانه است؛ گاهی ریسمان پاره میشود و سقوط ناگزیر است، مهم نیست چقدر مهارت داشته باشی؛ فرو میافتی و آن زمان که میگویی دوستت دارم روانی احمق، دست مرد یک سیلی میشود و بر صورتت مینشیند و فریادهای دیوانه وار که "از زندگی لعنتیم برو بیرون" و دستت بند باز که مچ دستش را گرفته است میکشد و دوباره فریاد میزند که "برو بیرون روانی، ای سیاهی زندگیم، از تاریکخانه خشم فروخورده ام برو بیرون" و ساعت مچی از دست مرد باز میشود و به زمین میافتد. بند باز میرود و عقربه های ساعت روی عظمت فاجعه شانزده و دوازده دقیقه ماتش میبرد. زمان به کما میرود و زندگی به حالت سکون در میاید؛ جای خالی سیاهی و جای خالی عذاب و جای خالی روانی در زندگی مرد حس میشود. آرامش ممتد خودش تبدیل به یک عذاب میشود تا اینکه بندباز دیگری میاید تا فاصله میان دو قله را یکبار دیگر بپیماید، اما مرد چاقو را بر میدارد و طناب را میبرد و به سقوط احمقانه بند باز دیگری که فکر میکند زندگی مردان عرصه خودنمایی زنان بندباز است مینگرد و پوزخندی نارنجی بر سیاهی این محاق میزند.
#یاور_م
@ehsas2ro
