Gitme...💚
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 902
Obunachilar
+224 soatlar
+67 kunlar
+2530 kunlar
Postlar arxiv
1 903
به کاکتوس که بیشتر از
حد خودش آب بدی
خراب میشه
حکایت محبت کردن
به یه سری از آدم های زندگیمونه
به آدم ها همونقدر که
لیاقت دارند عشق بورز نه بیشتر...
1 903
مرز بین عشق و نفرت خیلی باریکه،یهو میبینی کسی که نمیذاشتی گردوغبار روش بشینه،داری از تماشا کردنش وقتی تو گِل گیرکرده لذت میبری.
1 903
وانمود کردن به دوست داشتنِ کسی که دوستش نداری، از وانمود کردن به دوست نداشتنِ کسی که دوستش داری سختتره.
انگار عادت کردیم به تظاهر کردن❤️🩹
1 903
عمر و انرژیتو صرفِ آدمای اشتباه میکنی و میگی حالا اشکال نداره که طرف تو زرد از آب دراومد، بجاش تجربه شد، دیگه آدمارو میشناسم.
به خودت میای میبینی عمرت تموم شد و اون تجربهت به هیچ دردت نمیخوره.
چون دیگه حوصله شناخت آدم جدید نداری!
1 903
Arkanda bir çok insan kalır
Belki gerçekten sevenler ağlar
Onlar anlarlar,
Belki de umursamazlar
Akan sahte yaşlar var
Babamda görmüştüm
Yalandan göz yaşı döken var.
1 903
بزرگترین اشتباه من تو زندگیم میدونی کجا بود؟ اونجایی بود که، به جای اینکه به خودم اهمیت بدم و خودمو دوست داشته باشم بقیه رو دوست داشتم و اولویت اولم بودن، تو همه شرایط به فکر بقیه بودم، همیشه سعی کردم اول به دیگران کمک کنم، خودمو نمیدیدم و بیشتر موقعها فقط الکی وقتمو برای اونا هدر میدادم تا مشکلشون حل شه و زمانی که خرشون از پل میگذشت دیگه باهام کاری نداشتن، همیشه آدمای اطرافم موقعی که کارشون بهم لنگ بود میومدن سراغم و منم چقدر از سر سادگی کمکشون کردم و اونا هیچوقت ندیدن، انقدر این اتفاقا ادامه داشت که حس کردم محبت کردن، کمک کردن به بقیه وظیفم شده اونجا بود که حس حماقت و پشیمونی کل وجودمو پر کرد، اونجا بود که فهمیدم باید به خودم اهمیت میدادم، محبت میکردم نه به بقیه:)🙂
1 903
چرا آسمونِ زندگی من اینطوریه؟
منظورم اینه که همیشه شبه.
هیچوقت صبح نمیشه، هیچوقت خورشیدی اونجا طلوع نمیکنه، حتی خبری از ماه و ستارهها هم نیست.
فقط تاریکیه مطلقه که همه جارو پر کرده و سیاهچالههایی که هرزگاهی منو داخل خودشون میکشونن.
نمیدونم راستش خوب نیستم.
شاید حتی مُرده باشم و خودم متوجه نشدم...
اما از این قضیه مطمئنم که هیچوقت شبای زندگی من تموم نمیشن و بخشی از وجود من برای همیشه توی اون سیاهچالهها باقی میمونه.
1 903
حالم خوب نیست. همهاش میخوابم. به کارام نمیرسم. انقدر کابوس میبینم هر دو ساعت از خواب میپرم. دلم میخواد گریه کنم ولی حتی اشکم نمیاد. دوباره حال بدم مقارن شده با سرنوشتسازترین برههی زندگیم و فقط روزها رو میبینم که میسوزن و میرن.
وقتی بیدارم فکر میکنم مشکلاتم حل شدن ولی وقتی میخوابم هی دوباره بهم یادآوری میشن و انگار همشون تازهان. سردرگمم. بلد نیستم حرف بزنم. انقدر بیحالم که حتی به خودکشی هم نمیتونم فکر کنم. فقط اینجا گاهی به برونریزی میرسم که اونم به نیت چاه کوفهس.
