uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 520
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
+730 kun
Postlar arxiv
نان خانگی درگز وقتی هم پخت می‌کنه از یک ساعت قبل پخت میان صف میکشن خیلی شلوغ میشه مدتهاست نان نتونستیم بگیریم

زامان گِئچَر . . . اینسان لار گِئدَر . . . خاطیرہ لَر ایتَر . . . دویغولار دَئیشَر . . . آما اۆرہ ڪ هِئچ زامان اونوتماز ڪے، 💔

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

بعضی ها را با یک من عسل لاتون هم نمیشه خورد ! یه مرد میان سال دیدم جلوش یه چیزی پهن کرده داره با سنگ میکوبه هی برگاشا نرم می‌کنه چوباشا جدا می‌کنه برگهای پهنی داشت خشک شده مثل برگ قره مندلاق گفتم سلام حاج آقا اینا چیه میکوبی ؟کوهی هستش؟ صداشا انداخت گلو گفت چکار داری برو 🤣 منم گفتم کجا برم اینجا پست بنده هستش بعدش هم چیز بدی نپرسیدم خواستم بدونم اینا چیه ؟؛ https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۴/۳/۵

دو روز هستش وقتی تعطیل میشم از سرکار که بیام خونه نون بگیرم همین مسیر ما 5/6تا نانوایی تعطیل این موقع دو روز هستش دست خالی میام پری روز دیدم هجوم آوردند یه نانوایی عجب داستانی گیر کردیم

سرباز 😍گلیر قطار قطار... تقدیم به همه سربازان وطن ان شاالله سلامت باشند❤️🙏 https://t.me/chapeshloo_1

+1
#چاپشلو پیله ابریشم آماده برداشت ۱۳۹۹ https://t.me/chapeshloo_1

روی خط آقای محمد رضا بقالچی پرورش کرم ابریشم در چاپشلو 👍🙏🌺 https://t.me/chapeshloo_1

سلام صبحتون بخیر 😍🌹 https://t.me/chapeshloo_1

Azita 2 A_001.Lite.mp314.53 MB

Javad Yasari - Ghebleye Eshgh (128).mp34.21 MB

Javad Yasari - Ghebleye Eshgh (128).mp34.21 MB

میهمان من باشید به این ترانه که درمتن امد. متاسفانه با صدای آزیتا را پیدا نکردم. اما با صدای گرم جواد یساری تقدیم میشود. 👇💐

آزیتا که می خوند: از کوچمون به خونمون یه راه باریکیه/وقتی می خوام برم خونه،ظلمت تاریکیه /دراون تاریکی شب،وقتی قدم می زارم /عذاب زندگی رو به یادخود می یارم!بنظرم آمد. و با سرعت از در نیمه باز خونه خودم را سراسیمه بداخل حیاط تقریبا پرتاب کردم و آقاجان که داشت    با آفتابه مسی کنار حوض  صورتش را می شست وباهر مشت آب صدای پفی از دهانش خارج می‌شد ،صحنه و دستان خالی از نان وکاسه مسکه را دید و با گفتن فرار از سگ، با ترس و لرز و اینکه الان نیز کتک مفصلی هم خواهم خورد و کتلت میشم تو دستهای بزرگ پدر ،در اقدامی که  برایم عجیب آمد ،اقاجان که نمی دونم‌ از کجا کیفش کوک بود ،خنده ای کرد و گفت پسرم فدای سرت .و اینبار خودش رفت بازار و نون و مسکه ودوسیر گوشت روزانه برای بار آبگوشت نهار را خرید . و این شد خاطره فامیل : اگه قرار بود من خرید کنم می گفتن حسن آقا مواظب کاسه مسکه باش . خونمون تو کوچه باریکی بود . حسن دانایی