❤زادگاه من چاپشلو❤
Відкрити в Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Показати більше1 520
Підписники
-124 години
-47 днів
+730 днів
Архів дописів
1 520
نان خانگی درگز
وقتی هم پخت میکنه از یک ساعت قبل پخت میان صف میکشن خیلی شلوغ میشه
مدتهاست نان نتونستیم بگیریم
1 520
زامان گِئچَر . . .
اینسان لار گِئدَر . . .
خاطیرہ لَر ایتَر . . .
دویغولار دَئیشَر . . .
آما اۆرہ ڪ هِئچ زامان اونوتماز ڪے، 💔
1 520
بعضی ها را با یک من عسل لاتون هم نمیشه خورد !
یه مرد میان سال دیدم جلوش یه چیزی پهن کرده داره با سنگ میکوبه هی برگاشا نرم میکنه چوباشا جدا میکنه
برگهای پهنی داشت خشک شده مثل برگ قره مندلاق
گفتم سلام حاج آقا اینا چیه میکوبی ؟کوهی هستش؟
صداشا انداخت گلو
گفت چکار داری برو 🤣
منم گفتم کجا برم اینجا پست بنده هستش بعدش هم چیز بدی نپرسیدم خواستم بدونم اینا چیه ؟؛
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۴/۳/۵
1 520
دو روز هستش وقتی تعطیل میشم از سرکار که بیام خونه نون بگیرم
همین مسیر ما 5/6تا نانوایی
تعطیل این موقع
دو روز هستش دست خالی میام
پری روز دیدم هجوم آوردند یه نانوایی
عجب داستانی گیر کردیم
1 520
سرباز 😍گلیر قطار قطار...
تقدیم به همه سربازان وطن ان شاالله سلامت باشند❤️🙏
https://t.me/chapeshloo_1
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
#چاپشلو
پیله ابریشم آماده برداشت
۱۳۹۹
https://t.me/chapeshloo_1
1 520
میهمان من باشید به این ترانه که درمتن امد. متاسفانه با صدای آزیتا را پیدا نکردم. اما با صدای گرم جواد یساری تقدیم میشود. 👇💐
1 520
آزیتا که می خوند: از کوچمون به خونمون یه راه باریکیه/وقتی می خوام برم خونه،ظلمت تاریکیه /دراون تاریکی شب،وقتی قدم می زارم /عذاب زندگی رو به یادخود می یارم!بنظرم آمد.
و با سرعت از در نیمه باز خونه خودم را سراسیمه بداخل حیاط تقریبا پرتاب کردم و آقاجان که داشت با آفتابه مسی کنار حوض صورتش را می شست وباهر مشت آب صدای پفی از دهانش خارج میشد ،صحنه و دستان خالی از نان وکاسه مسکه را دید و با گفتن فرار از سگ، با ترس و لرز و اینکه الان نیز کتک مفصلی هم خواهم خورد و کتلت میشم تو دستهای بزرگ پدر ،در اقدامی که برایم عجیب آمد ،اقاجان که نمی دونم از کجا کیفش کوک بود ،خنده ای کرد و گفت پسرم فدای سرت .و اینبار خودش رفت بازار و نون و مسکه ودوسیر گوشت روزانه برای بار آبگوشت نهار را خرید . و این شد خاطره فامیل : اگه قرار بود من خرید کنم می گفتن حسن آقا مواظب کاسه مسکه باش .
خونمون تو کوچه باریکی بود .
حسن دانایی
