uz
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Ko'proq ko'rsatish
1 520
Obunachilar
+224 soatlar
+57 kun
+1330 kun
Postlar arxiv
خاک نشیند روی پاش بعد دانش آموزان یک دست مرتب می زدند و هورا سر می دادند و صدای خوشی ما می پیچید و می رسید به گوش خوجه نصیر که با لباس پاره و پوره و بوی گند که شاید سالها حمام نکرده بود و لم می داد کنار مغازه  گل امیر روبروی شیر فشاری آب لوله کشی  ،دهان پر از ناس را تف می کرد و سری تکان می داد و ما هلهله کنان و سبکبا ل و شاد و سرخوش با به صدا در آمدن زنگ مدرسه که کوبیدن دسته هاون به فلزی مثل تکه ای از تیرآهن آویزان در جلوی در دفتر مدرسه بود به شتاب انگار که از قفس رها شده ایم ، سرازیر می‌شدیم تو  کوچه و خیابان و در آخر خسته و کوفته  و زانو وآرنج زخمی از بازی و توسر هم زدن می رفتیم به خونه و شلوار خاکی و پاره را می ذاشتیم برای مادر بیچاره که از دیوار او دیوار کوتاه تر سراغ نداشتیم  ودوباره  روز از نو روزی از نو و سالها را گذراندیم و از مدرسه و اجتماع آموختیم و چرخیدم وچرخیدم رسیدیم به امروز .راستی چه زود امروز شد ... تکلمه : وقتی دانش آموزی شعر بچه های ایران را جلو تخته سیاه و به حفظ می خواند و می‌رسید به بیت : ما باید « دانا» باشیم .بچه ها با دست به من اشاره می کردند و می گفتن آقا اجازه ،دانا ( اشاره به  نام خانوادگی ام دانایی)  اینجا نشسته .و کرکر می خندیدند و دست می زدند .

Hasan Danaei: این روایت گل‌های خندان تا چشم روی هم گذاشتیم ،پاییز هم از راه رسید . فصلی به آخر خط رسید و فصل دیگری آغاز شد . پاییز با مهر آمد ... ماه مهر ، جدای از هر ماهی است .ماه گشایش مدارس ، زمان ما که کودکستان تو‌شهرمون نبود برای کلاس اولی ها ماه ورود به جمعی به نام دبستان بود .ماه بیدار شدن از خواب ناز با ضرب وصدای گرم مرشد  عباس شیرخدا ،ماه دعای اول صبح سر صف ،ماه آموختن، ماه دانش بود. خوب یادم هست استرس داشتم و بی تاب بودم .اون بی تابی برای ورود در جمع همچنان با من هست ،انگار جزوی از وجودم شده .دست در دست مدحسین شیرازی پدر بزرگ که در خیابان نادری در چارسو بقالی داشت و آدم خوش اخلاق و خوش برخورد بود و با روستاییان معامله اش جوش خورده بود و بواسطه کار سر خواراندن نداشت .با این حال دست نوه بزرگش را گرفته وباخود به دبستان برد .دبستان ۲۵ شهریور از سمت مسجد پوستینی ته کوچه و از سمت مسجدجامع تقریبا اوایل کوچه قرار داشت .ظاهراً خونه اجاره ای بود .در اول کوچه مقابل مسجد جامع منزل آقای توکلی کارمند فرمانداری بود و سمت دیگر بستنی فروشی ننی ممد کاکا قرارداشت که در زمستان‌ها تغییر شغل می داد و جگر می فروخت .کی به کی بود .تغییر شغل نیاز به اجازه اتحادیه و خانه اصناف و پروانه کسب  و از این جور ادا واصولها  نداشت .تازه اگر موقع سیخ کشیدن جگر و یا درست کردن بستنی دستش انفیه ای هم بود و هی فین می کرد هم مشکلی پیش نمی آمد ومامور بهداشت نبود که به موضوع رسیدگی کنه وبرای مردم هم امر عادی و پیش وپا افتاده بود .اصلا توجهی ودقتی نداشتند  .بقول زیدی بهداشت نمنده ؟! فقط میرزا قناد قبطی خدابیامرز خیلی رعایت اصول بهداشتی را می کرد و برای اینکه مگس و پشه وحشرات  رو شیرینی ها و ابنباتهاش نشینه روی همه آنها را روزنامه می گرفت .هرچند که بعدها کاشف بعمل آمد که روزنامه ها هم حاوی سرب است و مضر و غیر بهداشتی ولی اون موقع شاید تو درگز هنوز کشف نشده بود .هنوز تو بعضی از روستاها خاراندن بدن از شپش و برگه وحین عمل خاراندن ، چرت زدن رایج بود و دهانهای پر از ناس و لک تفهای ناسی در هر گوشه و کنار پیاده رو و کوچه و خیابان همراه با تپاله الاغ خرکچیها و اسب های گاری و درشکه ،مثل مهر بر روی کاغذ ،دربستر کوچه و خیابان ،نقش می بست .و اوستا موسو با وجود آمدن پزشک به شهر  مثل مرحوم دکتر ابریشمی ،هنوز تک بازار بود و رقیب نداشت .در چنین وضعیتی پدربزرگ دستم را دردست مدیر دبستان مرحوم شفیقی گذاشتند .مرد قدبلند و با ابهت و ایشان  نیز ضمن گوشزد این نکته که فردا صبح که آقازاده به دبستان می آید حتما موهاش را با نمره ۲ بزند و یقه کتش را هم بدید رویه  سفید بدوزند .سپس  توصیه ام را به آقای قدسی که ناظم دبستان بود کردند و آقای قدسی با خط کش چوبی  در دست !  هدایتم کرد  و برد توی کلاسی که تازه شکل گرفته بود .کلاس اول . پیرمردی مهربان با کت و شلوار ساده وکراوت زده با کلاه شاپوو یک پا که تقریبا رو زمین می کشید  و با گشاده رویی از من استقبال کرد و اشاره کرد نزد سایر دانش آموزان روی نیمکت چوبی که بنظرم رسید کار فرامرز نجار باید بوده باشد ، بنشینم  .معلمم خودش را معرفی کرد و فهمیدم فامیلی ایشان آقای چاووشی است .پسرش نیز همراهش بود هرچند که بعلت کمی سن رسماً جزو دانش آموزان کلاس محسوب نمی شد .نشستم روی نیمکت بغل دست  قاسم ش  و کمال امیری و خدابیامرز مجید صباغ .وهم محلی های دیگری هم بودن پسر دایی ام مرحوم رضا شیرازی و ذبیح م و ایبو و مرتضی ر .و درس پس از چند روزسرمشق تمرین خطوط راست و کج و مستقیم ، حروف با آ ،الفبا شروع شد .بابا نان داد یک درس بود و دارا و سارا دو بچه خوشبخت و ترگل ورگل کتابهای ما بودند و ما می بایستی مثل بچه های داخل کتاب خوشبخت می بودیم .ما فرزندان ایران بودیم ،ما باید دانا  ‌و هوشیار و بینا می بودیم .سرودفرزندان ایران را باید حفظ می کردیم و حتما در انتهای شعر نام شاعر را هم مثل کتاب از بر شده و می گفتیم عباس یمینی شریف انگار که این اسم هم جزو شعر است !  ‌.و من شعری را از بر بودم که چند بار سر صف خواندم برای معلمینمان خانم کمری ،خانم میرزایی ،خانم مالکی ،واقای چاووشی کسانی که برای من نوعی زحمت کشیدن و بقول آقاجان از کوری نجاتمان دادن .آقاجان که نور به قبرش بباره همیشه می گفت آدم بی سواد ،کوره . اون شعر که از بر بودم و هنوز هم فراموش نکردم چنین بود : خانم معلم گلدسته میون گلها نشسته وقتی گلها باز میشن ، خانم معلم هم شاد میشه . خانم معلم جان ماست جاش روی چشمان ماست جارو کنیم زیر پاش

صبح‌ بخیر: پاییز تنها فصلیه که🍁 هواش بستگی به دل آدم داره الهی پاییزتون زیبا و حال دلتون خوبِ خوب ❤️پاییزی‌جان تولدت مبارک💐🎂👏

Ovozli xabar01:15

کتاب‌های تورکی به کوشش اسماعیل سالاریان که اغلب آنها قیمت قبلی نازلی دارند 💎 ۱_ اصلی کرم (فعلا موجود نیست) ۲ _ تمثیل و مثل ترکی ۲۵۰ تومان ۳_ داستان شاه اسماعیل و گلزار (روایت خراسان و آذربایجان) ۲۶۰ تومان ۴_ مثنوی ترکی یوسف و زلیخا ۲۷۰ تومان ۵_ نگاهی به فرهنگ ترکان خراسان ۳۵۰ تومان ۶_کور اوغلو ۴۰۰ تومان ۷_ مثل‌لرین حکایه‌لری ۱۵۰ تومان ۸_ ملا نصیرالدین حکایه‌لری ۱۵۰ تومان ۹_ رباعیات ترکی ـ فارسی خیام ۱۰۰ تومان ۱۰ _ ترکی خراسان و قواعد آن ۲۰۰ تومان ۱۱ _نگاهی به ادبیات ترکان خراسان ۲۲۰ تومان ۱۲_ کنایات و اصطلاحات ترکی ۲۵۰ تومان ۱۳ـ  ناغیل‌لار بوغچاسی ۲۲۰ تومان ۱۴ـ معنوی ناغیل‌لار (ترجمه داستان‌های مثنوی معنوی مولانا به نثر ترکی معاصر) ۳۷۰ تومان ۱۵ـ باخشی‌های خراسان و گونه‌های ادبیات انها (فعلا موجود نیست) ۱۶ـ شوق گلستان (ترجمه داستان‌های گلستان سعدی به نثر ترکی معاصر) ۳۶۰ تومان ۱۷ـ عاشیق غریب و شاه (فعلا موجود نیست) ۱۸ ـ طاهر و زهره (روایت ترکی خراسان و ترکمنی) ۴۰۰ تومان 💎 💥جهت سفارش پکیچ کتاب‌های تورکی به شماره همراه 09159766066 پیام بنویسید 💎💎 @xorasanturk 🌺🍀🙏🏻

زیر ده و باصطلاح دو گوش از این دو درس می گرفتیم و تجدید می‌شدیم و شهریور شده بود ماه عذاب ما .چون افتخار خانواده بودیم و از کوری که پدر بیسوادی را به کوری تشبیه می کرد ،در آمده بودیم بایستی به هر قیمتی که شده  با خواهش و التماس و عجز و لابه و پارتی بازی نمره قبولی را می گرفتیم . اگه هیچ کدام از این موارد نتیجه نداد  که برای همکلاسی جواب نداده بود . تهدید را عملی کرده بود .تهدید معلم از اون حرفهاست البته نه تهدید جانی و ضرب و شتم بلکه از نوع زاغ سیاه طرف را چوب زدن . ملتفتیدکه ! معلمی داشتیم بسیار خجالتی و یه مقدار تا قسمتی شیرین عقل و ساده و شاید ساده لوح واز بس ماخوذ به حیا که نقل از مادرش خجالت می کشید که ازدواج کنه .و مادرش که زمانی بهش می گفتن سکینه دلاک زنی بود زحمتکش و حرف تو دهنش نمی ماند و آنچه به ذهنش می رسید بدون مزه مزه کردن به دهان می آورد و پرتاب می کرد به صورت مخاطب خود چه شنونده خوشش بیاد چه بدش بیاد .و چون خوش صحبت بود و جلو در خونه اش که خدابیامرز شوهرش ساخته بود سکو داشت زنان همسایه و دخترها که بعدها لقب زنان کوچه نشین گرفتن ! می رفتن جلو‌درخونه و رو سکوها می نشستند و از هر دری صحبت می کردند و حرف زنانه که همراه با « سیمشکه» باشه تمومی نداشت و دخترای دبیرستانی هم که مجلات اطلاعات هفتگی و بانوان و زن روز و جوانان که اون موقع ها هواداران زیادی داشت می گرفتن و معمولا همراه داشتند در دور همی زنان کوچه نشین شرکت می کردند و قضیه متلک گویی که توسط همین نوع مجلات رواج یافته بود و صفحه ای داشت که دختران مطالب خود و تجربه از این موضوع را برای مجله می فرستادن و چاپ می شد و مشاور مجله راهنمایی لازم را می کرد. سکینه دلاک که از رفتار پسر ساده اش به ستوه آمده بود اصرار می کند مادر خوب چی میشه تو هم به دختری متلک بگو شاید خدا کریمه و اتفاقی بیفته و من روی نوه را ببینم .و تصور پیر زن از متلک شاید یک نوع مدرن از خواستگاری بوده و پسر نیز خالی الذهن و یا شاید سراسیمگی و همان شرم و حیا سبب می‌شود دختر دبیرستانی همسایه نسترن را که می بیند و ظاهراً از نظرش هم موجه بوده صدا می کند نسترن خانم و او جواب نمی ده با اینکه زمانه مدرنیته بود اما دخترها حیا داشتند و حرف زدن با مرد جوان همسایه اون هم تو کوچه را دور از شأن و پسندیده نمی دونستند و مرد مجدد صدا می زند خانم و‌تکرار می کند خانم وبا بی اعتنایی مخاطب ولوم صدا را بلندتر می کند خانم... و بالاخره دختره بر می گرده  با ناراحتی میگه خوب چیه ؟ و مرد جواب میده : « خانم متلک » و این شده بود راز مگو و سِر آقا معلم و عامل تهدید که اگه نمره ریاضی ندی منم به همه میگم وبقول ارتیست فیلم گوزنها (سید) اصغر آقا ،  منم جریان  دختر گارمان زن را لو می دم . و یا استفاده از تک ماده که چه قانون خوب و طلایی بود . آخر الامر نمره قبولی را به لطایف الحیل می گرفتیم  و کارنامه تحصیلی ممهور می شد به مهر (قبولی شهریور)! شهریور ماه همیشه همان حکم مرگ و زندگی دانش آموزی را داشت .و این قصه و رویداد شهریوری سال به سال تکرار و تکرار می شد. حالا از آن شهریور هاو امتحانات تجدیدی خاطره ای غبار گرفته باقی مانده است و بس . حسن دانایی✍️ @chapeshloo_1

Hasan Danaei: این روایت « شهریور ، ماه امتحانات تجدیدی» الان که وارد ماه شهریور شدیم به یاد می آرم بچه های محصلی رو که برای گرفتن نمره قبولی و فرار از مردود شدن ، سخت ترین  سبک آموزشی تاریخ رو میگذروندند و ماه شهریور براشون حکم مرگ و زندگی را داشت .مگه غیر از درس خواندن و قبول شدن و رفتن به کلاس بالاتر کار مهمتری هم داشتند . وقتی می پرسیدند شغل شما چیست جواب می دادیم و در فرمهای مربوطه می نوشتیم : محصل . کارنامه ی پلوکپی و استنسیل با بوی مرکب برام یه خاطره فراموش نشدنی ،باقی مونده .تموم درد بی درمون من از دوره راهنمایی و دبیرستان سر همین کارنامه شروع شد .اون هم سر درس پس گردنی خورده ریاضی و زبان انگلیسی . تاریخ و جغرافیا و ادبیات و کتابهای روخونی و انشا و دیکته را فول بودم اصلا نیاز نداشتم دوباره خونی کنم .همون سرکلاس و یک بار خواندن حفظ و مسلط میشدم و بهترین نمرات رامی گرفتم اگه بازیگوشی نمی کردم و وقت برای مطالعه و مرور می گذاشتم ،بی برو برگرد کسی به رد پام نمی رسید . اصلا این اعتماد به نفس در دروس حفظ کردنی وضع دیگه ای را برام رقم می زد و خودمو کشته بود .!! نوشته های کتاب درسی تاریخ را قبول نداشتم .! جلوتر از کتابهای درسی مثلا کتاب تاریخ جهان ترجمه مومنی و یا نامه های جواهر لعل نهرو به دخترش و یا قسمتی از تاریخ تمدن ویل دورانت را خونده بودم و امر بر من مشتبه شده بود ! تو اون عالم تصور می کردم یه پا تاریخ دان هستم و‌می تونم نظریه بدم . به همین سادگی . اما حقیقتا تو این زمینه ها توهین به همکلاسی ها نباشه یک سرو گردن از بقیه دانش آموزان کلاس بالاتر بودم .نه از نظر قدی اشتباه نشه از نظر داشتن اطلاعات منظورنظرمه .می گفتن تو معلومات عمومی خوبی داری اگه تو مسابقه بیست سوالی رادیو که اون موقع ها گل کرده بود شرکت کنی حتما جایزه مایزه ای می بری .اما ماکجا و رادیو تهران کجا. امان از درس ریاضی که هیچ وقت حالیم نشد و مفهومشو نفهمیدم .نیاز به جرقه داشت که فندک ذهنم در این زمینه روشن نشد .با اینکه اولین درس ساعت ۸ صبح ریاضی بود که می گفتن در این موقع روز ذهن آمادگی بیشتری برای فهمیدن داره .اما تو کله من یکی که فرو نمی رفت و عین خر تو گل مانده بودم هر چه بیشتر زور می زدم ،نمی فهمیدم که نمی فهمیدیم و کله ریاضی ام بیشتر درد کله پاچه ای می خورد تا صبحانه لذیذ درست!کنند ومفید واقع بشه وگرنه بهره هوشی ریاضی نداشتم .درس انگلیسی تفاوت داشت .برخلاف ریاضی تمایل به یادگیری داشتم و چون فکر می کردم دستور زبان فارسی را بلدم شاید اگر کلمه های انگلیسی را می فهمیدم ،می توانستم جمله سازی کنم . مشکل درس زبان انگلیسی از بدو امر و با داشتن معلم آمریکایی بنام مستر ماتیس شروع شد . ظاهر قضیه که خیلی عالی بود معلمی که زبان مادری اش انگلیسی است و عین بلبل انگلیسی صحبت می کرد .همچنانکه ناصرالدین شاه که به صدراعظمش در تسلط به زبان فرانسه حسودی می کرد و گفته بود به چی اینقدر فخر می فروشی. تو کاری نکردی برو پاریس بچه های سه و چهار ساله عین بلبل فرانسه را چهچهه میزنند . معلمی داشتیم زبان مادری اش انگلیسی بود.از این بهتر که نمی شد بقول درگزیهای قدیمی مرگ می خوای برو کلاته کندی ! البته این ظاهر قضیه بود و عمق موضوع بنظرم فاجعه ، بود .تصور کنید بچه های پایین دروازه و خیابون حمام صداقت و لشگری و چند نفری از چقر و گلریز وسعد آباد و چاپشلو تو یک کلاس جمعند غیر از معدود زابلیها و یزدی ها که در خانواده به فارسی صحبت می کنند بقیه ترک زبان هستند و بعضاً کرمانج. سلیس و روان نمی توانستن فارسی حرف بزنند .رعایت قواعد دستور زبان فارسی که دیگه ول معطل بودند . حالا در این شرایط بیا به اینها دستور زبان انگلیسی را آموزش بده اونهم توسط معلم انگلیسی که فارسی بلد نبود جز سلام و علیک و بعضی لغات برای رفع حاجات ،حالت چطوره ، خوبی ، در راببند و ... و با لهجه غلیظ آمریکایی که تازه اگه فارسی هم حرف می زد با این لهجه ! نمی فهمیدی چه می گه . تو عمرمون یک کلمه انگلیسی نشنیده بودیم مثل الان نبود که اوکی از دهن نمی افته و اوه مای گاد شده واکنش تعجب انگیز و با کلاس . اولین بار بود که با کلمه ها ی  انگلیسی آشنا می شدیم و با آب و تاب و مشتاقانه تو خونه تکرار می کردیم : هلو ، تنکیو ، هاواریو ، یس ، ...وقتی به حرف پدر اعتنا نمی کردیم و لجش رو در می آوردیم و داد می زد او اشی ! می گفتیم  : یس . کفرشو در می آوردیم و دو تا فحش آبدار حوالمون می کرد . اما جمله سازی بلد نبودیم و مستر عاجز و درمانده بود از تفهیم موضوع و این شدکه پایه انگلیسی تو اون سالهای مدل های مجله خیاطی بوردا ، دامنهای مینی ژوپ ، ماکسی و بیتلها ، وجان وین ، آلن دلون ، الیزابت تیلور وسوفیا لورن ...و واژه « متلک » شل و ول شده و ما جا ماندیم از مدرنیته تزریقی از بالا به لایه های جامعه که مظهرش انگلیسی بلغور کردن بود .و همیشه یه نمره

سلام همین جمعه ای که گذشت در گردهمایی پارک ملت درگزیهای مقیم مشهد حاج محمد اقا ربیعی پس از چاق سلامتی فرمودند چرا فعالیتت کم شده. دوروبر شلوغ بود وفرصت نیافتم که علت را خدمتشون عرض کنم. اصلا ماندم که چه جوابی بدم. حقیقت اینه که خودم هم پاسخ صحیح را نداشتم. گذاشتم رو شرایط گرفتاری فعلی و بی حوصلگی ناشی از همه چیز مثل بیماری قند و فشار خون وبالا رفتن سن و افزایش قیمتها و تهی شدن جیب و.... و علل مختلفه منجر شد که فعلا چیزی ننویسم. اصلا دیگه سوژه ندارم وایضا حوصله. اما دیدم خوب در حافظه گوشی ام، نوشته هایی از گذشته دارم. بهتر هست از انها استفاده کنم. نوشته ای دارم از شهریور ماه. ماه امتحانات تجدیدی. مثل اکثر نوشته های بدرد نخورم دربستر نوستالژی قلمی شده است و نیم نگاهی هرچند دست وپا بسته هم دارم به وضعیت اجتماعی ان دوران. دوران سپری شده پیش از انقلاب. هرچند که شهریور ماه هم رو به پایان است. تقدیم حضورتان میشود. امیدوارم مورد پسندتان قرار بگیرد. ارادتمند همه خوبان حسن دانایی✍️

دمر تیکانه @chapeshloo_1 ۱۴۰۵/۶/۲۹