𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 839
Obunachilar
-224 soatlar
-277 kunlar
-7830 kunlar
Postlar arxiv
2 839
لحظهای میرسه که چشم باز میکنی و متوجه میشی که اون روز قرار نیست دیگه از خواب بیدار شی.
استرس قبض دیروز، حرفی که دوست صمیمیت پشت سرت زده بود و اتفاق بدی که هیچوقت برات نیوفتاد و الکی خودت رو براش ناراحت کرده بودی دیگه ازارت نمیده.
اون روز اما به طرز اسفناکی برات تاریک و نا امنه.
شاید سرت درد نکنه، قلبت تند نزنه و یا هر قدم منحوسی که روی زمین برمیداری پاهات رو خسته نکنه، اما احتمالا به یاد میاری که چندروز بعد قرار نیست من رو بالای قبری که توش چال شدی با چشمهای گریان ببینی و این موضوع تا روز ابد عذابت خواهد داد.
اونوقت دیروز رو به یاد میاری؛
روزی که باعث شدی برای همیشه ترکت کنم.
اما عزیزم دل خوش نکن.
دیدار ما حتی به قیامت هم نخواهد بود..
2 839
#part396
حالا میفهمیدم که چرا اون اوایل انقدر نسبت به من گارد داشت.
شاید واقعا بخشی از اون پول میتونست مال من باشه!
هرچند که حتی یک ریالش هم نمیخواستم.
پول های کثیف اون مرد کوچکترین اهمیتی برای من نداشت.
من فقط دلم از این میشکست که ارشیا به اون پولها بیشتر از من اهمیت بده.
اب دهنم رو قورت دادم و اخمام رو توی هم کشیدم.
_چرا میخواد بفرستتش خارج؟
فرستادش ابادان بس نبود؟
برای چی میخواد انقدر از من دورش کنه؟
انسه_نمیدونم.
میدونست.
مطمئن بودم که خبر داشت.
با اینکه ابوهادی به هیچ عنوان راجب نقشههاش با هیچکس به خصوص انسه صحبت نمیکرد اما میدونستم که یه خبرهایی از ماجرا داره.
اون همیشه از اکثر چیزها خبر داشت.
چاقو رو کمی به گردنش فشار دادم و غریدم؛
_میدونی.
یبار دیگه میپرسم.
ارشیا رو برای چی میخواد بفرسته خارج؟
مگه چیکار میخواد بکنه که اون انقدر باید از من دور باشه؟
انسه_به قران هیچ کاری نمیخواد بکنه.
خود ارشیا میخواد بره.
پوزخندی زدم.
_اخی.
چه بابای خوبی.
چون پسرش خواسته بره خارج اینم گفته چشم الان کل زندگیم رو هزینه میکنم تا دلت شاد باشه پسر عزیزم.
چاقو رو محکم به گلوش فشردم که تونستم پوست گردنش رو از زیر اره چاقو حس کنم.
چقدر دلم میخواست سرش رو ببرم.
_میگی یا همینجا خونتو بریزم بندازمت تو دیگ با اش ارشیا بپزمت.
انگار واقعا فکر کرده بود الان چاقو رو میکشم و شاهرگش رو میزنم چون تند تند و پشت سر هم گفت؛
_به قران من نمیدونم میخواد چیکار کنه.
فقط خبر دارم وقتی که تو میخواستی به دنیا بیای ام سحور پیشگویی کرد که ارشیا بخاطر تو با احمد سر جنگ برمیداره و حتی ممکنه بکشتش.
برای همین میخواد از هم دورتون کنه، همون کاری که همیشه کرده.
حالا که دوتاتون فهمیدید خواهر برادرید پیشگویی ام سحور داره عملی میشه.
ابروهام بالا پرید و نفسم توی سینم حبس شد.
احساس خیلی عجیبی گرفته بودم، حسی که تا به حال نداشتم.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و چاقو توی دستم شل شد که صدای زنگ گوشیم از جا پروندم.
نگاهی به گوشیم که روی میز کنار بسته سبزی ها بود انداختم.
اسم اراز روی صفحه خودنمایی میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و چاقو از دستم ول شد.
انقدر سست شده بودم که نتونم وزنش رو توی دستم تحمل کنم.
انسه از این فرصت استفاده کرد و خیلی سریع از روی صندلی بلند شد و از اشپزخونه رفت بیرون.
دست لرزونم رو به گوشیم رسوندم و انگشتم رو روی صفحش کشیدم و به زور نالیدم؛
_ب..له؟
اراز_دم درم.
باید صحبت کنیم.
انقدر از چیزی که شنیده بودم شوک زده بودم که حرف اراز زیاد متعجبم نکنه.
چیزی نگفتم و تماس رو قط کردم.
نفس عمیقی کشیدم و شال مشکی انسه رو از روی صندلی برداشتم و دور گردنم انداختم.
در حیاط رو که باز کردم نگاهم به ماشین اراز خورد.
اطرافم رو بررسی کردم تا مطمئن بشم کسی این دور و بر نیست و بعد به سمت ماشین رفتم و درش رو باز کردم.
اراز_سلام.
به چشمای سبز رنگش نگاه کردم و خیلی اروم جوابش رو دادم.
دوست داشتم بغلش کنم و تا ساعتها بدون حرف همونجا بمونم.
دوست داشتم همه چیز رو براش تعریف کنم اما نمیتونستم.
چون که هیچوقت باور نمیکرد.
حتی خودم هم حرفهای خودم و چیزهایی که میشنیدم رو باور نداشتم.
انگار متوجه عادی نبودن حالتم شد چون چشماش رو کمی تنگ کرد و گفت؛
_خوبی؟
چیزی شده؟
_نه.
فقط چند دقیقه پیش که روی زن بابای ارشیا چاقو کشیده بودم چیز های عجیبی شنیدم.
مگه نه اتفاق خاصی نیوفتاده.
تو چی میخواستی بگی؟
2 839
#part395
چطور ممکن بود همچین چیزی رو بدونه و انقدر منطقی برخورد کنه؟
یعنی خب اگر پدر سارینا یا عسل یا هردختر دیگه ای این موضوع رو میفهمیدن انقدر راحت و خونسرد برخورد نمیکردن.
این موضوع حتی از اینکه غزل بخواد با یه پسر باشه هم بدتر بنظر میرسید.
مخصوصا که بنظر میرسید این خانواده عرب و نسبتا مذهبی باشن.
اب دهنم رو قورت دادم و از پنجره دودی به بیرون خیره شدم.
البته از یک ادم متجاوز بیشتر از اینها انتظار نمیرفت.
حالا باید چیکار میکردم؟
دلم نمیخواست راجب این موضوع با غزل صحبت کنم.
نه بخاطر اینکه گفته بود اینکار رو نکنم، بلکه به این دلیل که فعلا ترجیح میدادم چیزی به روم نیارم.
حالا که حرفهای این مرد رو شنیده بودم کمی احساس ترس میکردم.
البته نه برای خودم، برای غزل!
چرا که حالا درست بودن تموم حرفهاش ثابت شده بود.
چیزی که هیچوقت انتظارش رو نداشتم و حداقل خیالم راحت بود که ممکنه اینطور نباشه.
اما الان باید تموم چیزهایی که گفته بود رو باور میکردم و این یعنی اصلا توی شرایط خوبی نبود.
اب دهنم رو قورت دادم و اخمام رو توی هم کشیدم.
شماره غزل رو گرفتم اما جواب نداد.
از اونجایی که بابای ارشیا به سمت مرکز شهر رفته بود احتمالا حالا حالا ها سمت خونه نمیرفت و اگر زود میرسیدم میتونستم بدون اینکه بفهمه باهاش صحبت کنم.
بیخیال کاری که میخواستم بکنم شدم و ماشین رو روشن کردم.
اگر الان توی خطر میبود چی؟
اونقدراهم ترسو نبودم که با یه تهدید بخوام همه چیز رو بیخیال بشم.
این گند رو خودم بالا اورده بودم، از اولش هم میدونستم که انجام دادن اینکار درست نیست.
...
غزل؛
وقتی ابوهادی داشت با ارشیا صحبت میکرد متوجه شدم که اومده اهواز.
هرچند که عربی حرف میزدن و چیز زیادی نمیفهمیدم، اما متوجه شدن بعضی کلمات چندان هم سخت نبود.
دوست داشتم برم و ببینمش و باهاش صحبت کنم، اما اونوقت ابوهادی لج میکرد و ممکن بود اسیبی به اراز برسونه.
حللا من به کنار، خود ارشیا چطور میتونست من رو اینجا تنها بزاره و کلا بیخیالم بشه؟
خیر سرم فکر میکردم برادر دارم.
نبودش از بودنش خیلی بهتر بود.
واقعا خیال میکردم اون با بقیه فرق داره؟
زهی خیال باطل!
امروز به طرز عجیبی دلشوره داشتم و حالم اصلا خوب نبود.
ساقه سبزی رو توی سینی انداختم و خیره به انسه گفتم؛
_شوهرت رفته پیش ارشیا؟
انسه اخماش رو توی هم کشید و گفت؛
_مگه نگفتم دیگه اسم اون پسره رو جلوی احمد نیاری؟
_میخوام بدونم.
نگاه کوتاهی بهم انداخت و بعد چشماش رو دزدید.
از روزی که من و ابوهادی رو دیده بود همینطوری رفتار میکرد، بنظر میرسید باهام قهره.
_واسه همین میخواین اش درست کنید؟
برای ارشیاست؟
مگه میخواد چیکار کنه؟
انسه_سبزیاتو پاک کن و توی چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن مگر نه حالیت میکنم دخترهی هرزه.
نگاهم رو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
دیگه زیادی پررو شده بود.
دوبار کنار ابوهادی ایستاد دید زورم بهشون نمیرسه برای من فاز برداشت.
چاقوی روی سینی رو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمتش که با ترس نگاهم کرد.
پشت سرش ایستادم و روسریش رو از سرش در اوردم و چاقو رو کنار گلوش گذاشتم که جیغ بلند و گوش خراشی کشید.
لبام رو به هم فشردم و دستم رو روی دهنش گذاشتم.
_ببین انیس خانم قشنگ خوشگل.
تو میدونی من یچیزیم هست پس روی اعصاب نداشته من راه نرو مگه نه خودت و شوهرت رو توی این خونه قتل عام میکنم.
دوبار دیدی زورم به خودت و اون مرتیکهت نرسید برای من دم در نیار میدونی که تنهایی حریفم نمیشی.
سرش رو تکون داد و به زور گفت؛
_شوهرمو از راه به در کردی بس نبود، الان روی خودمم چاقو میکشی؟
پوزخندی زدم و با خونسردی گفتم؛
_ببین عزیزم.
من اینجا همهکارم.
گذشت اون دورانی که فکر میکردی خیلی زور داری.
اگر با من همکاری نکنی و حواست نباشه که با کی طرفی از این خونه پرتت میکنم بیرون.
حالیت شد؟
انسه_نمیتونی.
_میتونم عزیزم.
امشب برم اتاقش فردا باید وسایلتو از توی کوچه جمع کنی.
حالیت شد؟
درحالی که به حالتی کاملا غیر واقعی گریه میکرد و ذکر میگفت تا شیطان رجیم ازم دور بشه سرش رو تکون داد.
هیچوقت فکرش رو نمیکردم بخوام همچین نقطه ضعفی رو به نقطه قوت تبدیل کنم.
سرم رو تکون دادم.
_ارشیا میخواد چیکار کنه؟
انسه_نمیخواد کاری کنه.
احمد میخواد بفرستتش سربازی تا بعد از اون بتونه بره خارج.
ابروهام بالا پرید و نفسم توی سینم حبس شد.
_چی؟!
خارج؟
پول از کجا میاره؟
انسه_بابای احمد شیخ معروفی بوده.
احمد بچه ناخونده ام سحور بود.
وقتی جنها بابای احمد رو کشتن کل ثروتش رسید به اون ولی هیچوقت صداش رو درنیورد.
اون رو گذاشته برای ارشیا.
ابروهام بالا پرید و احساس کردم که موهای بدنم سیخ شد.
پولی که ارشیا ازش صحبت میکرد این بود؟
همونی که بخاطرش نمیخواست قبول کنه من خواهرشم تا از دستش نده؟
2 839
بار دیگر اتاقم پر از تاریکی میشود.
سایهای سنگین مثل قیر، از در و دیوار و پردهها لیز میخورد تا جهان کوچک سه در چهارم را در بر گیرد.
او دوباره اینجاست.
برعکس همیشه نیامده که بماند، میخواهد برود.
با این تفاوت که اینبار مراهم با خود خواهد برد.
2 839
#part394
اراز؛
در داشبورد رو باز کردم و نگاهی به برگه توی دستم انداختم.
من زیاد از کارهای اداری و اینجور چیزها سر در نمیوردم و همیشه راجبشون از اهورا سوال میکردم و حالا که رابطمون یک مقدار شکراب بود نمیتونستم ازش بخوام بهم بگه چطور باید کارهای انتقال مالکیت رو انجام بدم.
البته مطمئنا اون تاحالا هیچوقت پاش به اداره ها و اینجور چیزها باز نشده بود، نمیدونستم همه این ها رو از کجا میدونست.
توی همین فکر ها بودم که خیلی یهویی در ماشین باز شد و تونستم قامت مردی رو پشتش ببینم.
شوک زده سرجام خشک شدم که مرد با خونسردی توی ماشین نشست و در رو بست.
_سمت مرکز شهر میری؟
اخمام رو توی هم کشیدم و با صدای ببند گفتم؛
_چی من به راننده اسنپ و تاکسیا میخوره؟
بفرما پایین.
با چشمهای سبزش نگاهم کرد و با خونسردی گفت؛
_سمت فلکه شهدا پیاده میشم.
حالا کم کم داشتم میترسیدم.
اصلا انتظار این اتفاق رو نداشتم.
نیم نگاهی به قفل فرمون زیر پام انداختم.
_پیاده میشی یا طور دیگهای رفتار کنم؟
مطمئنا این مرتیکه نه چندان جوان و سرحال نمیتونست اسیبی به من بزنه اون هم توی روز روشن.
اما واقعا از غیر منتظره و عجیب بودن این اتفاق ترسیده و شوک زده شده بودم.
مرد نفس عمیقی کشید و خیره به چشمام گفت؛
_راز تویی؟
سرم رو کج کردم و کمی خم شدم تا قفل فرمون بیشتر در دسترسم باشه که نگاهی به دستم انداخت و گفت؛
_اینکارها لازم نیست.
نمیخوام اذیتت کنم.
_تو کی هستی؟
به چشمام زل زد و گفت؛
_غزل رو میشناسی؟
با شنیدن اسم غزل ابروهام بالا پرید.
این مرد از طرف غزل بود؟
نکنه..
_من کسیم که بزرگش کردم.
ابروهام بالا پرید و نفسم تو سینم حبس شد.
این مرد بابای ارشیا بود.
همون کسی که غزل رو اذیت میکرد.
همون کسی که بهش..
دندونام رو روی هم فشردم و برای ثانیه ای کوتاه به فکرم رسید که محکم با قفل فرمون توی سرش بکوبم به طوری که مستقیم تموم کنه و بمیره.
تا به حال اینهمه نفرت یکجا از کسی توی وجودم جمع نشده بود.
دندونام رو روی هم فشردم و چندتا نفس عمیق کشیدم.
_خب!؟
نمیدونستم چی بگم.
ذهنم خالی بود.
ابوهادی_خواستم بگم حواست به کارهات باشه.
_کدوم کارهام؟
با خونسردی نگاهم کرد.
اون چشمهای سبز، موها و ریش های جوگندومی و نگاه خیرهش واقعا حال ادم رو بد میکرد.
انگار که موجودی شوم از پشت چشمهاش بهت زل زده باشه.
ابوهادی_خودت میدونی راجب چی صحبت میکنم دخترخانم!
از نوع حرف زدنش خندم گرفت.
این مرتیکه واقعا قاطی داشت.
البته شاید هم راجب رابطه من و غزل چیزی فهمیده بود.
شاید ارشیا بهش گفته بود که مارو تو اتاق درحال انجام چه کاری دیده.
اما نه.
ارشیا چنین ادمی نبود.
فکر نمیکردم بخواد همچین کاری بکنه.
به تیپ و قیافش نمیخورد.
_نهخیر نمیدونم راجب چی صحبت میکنی.
ابوهادی_من از کل زندگیت خبر دارم.
اگر مادرت زنده بود واقعا برای انحرافهات تاسف میخورد.
ابروهام بالا پرید و سرجام خشک شدم.
این داشت چی میگفت!؟
ابوهادی_روی بد کسی دست گذاشتی.
اگر اون دختر بخواد کاری برخلاف میل من انجام بده در جا سرش رو میبرم.
توهم حواست باشه نخوای فکرای مسخره بندازی توی سرش.
انقدر شوک زده بودم که حتی نمیتونستم جوابش رو بدم.
این مرد نمیتونست به این راحتی از تموم این جریانات باخبر بشه.
_تو از کج..
توی حرفم پرید و گفت؛
_غزل برات نگفته که من جنگیرم؟
چیزی نگفتم و سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم تا از شدت تعجب و شوک پس نیوفتم.
ابوهادی_من همهچیز رو میدونم.
میدونم ننهت کیه، بابات کیه، دیشب چی خوردی و دقیقا به چه دلیلی همجنسبازی میکنی.
حتی میدونم با اون دختره چیکار میکنید.
خوب گوشات رو باز کن.
من حواسم به همهچیز هست.
و روزی که اعصابم خورد بشه خیلی برات بد میشه.
پس سعی کن مثل ادم سرت رو بندازی پایین و بیای و بری.
دوست داشتی میتونم یه کاری کنم همین فردا شوهر کنی که دست از این هرز بازیات برداری.
خوشمم نمیاد بشنوم چیزی به غزل گفتی.
این رو گفت و در ماشین رو باز کرد و بعد از پیاده شدن محکم بستش.
درحالی که از شدت تعجب چشمام داشت از کاسه بیرون میزد با دهنی باز به مردی که به سمت انتهای خیابون میرفت چشم دوختم.
این داشت چی میگفت؟
باورم نمیشد درست شنیده باشم.
از کجا فهمیده بود که..
اگر همونطوری که میگفت واقعا جنگیر بود، پس تموم حرفهای عجیب و غریب غزل حقیقت داشت!
این مرد واقعا میدونست که من با دخترا میپلکم و من و غزل..
باورم نمیشد.
2 839
#part393
درحالی که حتی یک درصد هم از کارم پشیمون نبودم اب دهنم رو قورت دادم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
اون مشت رو بخاطر اینکه بهم گفته بود گی نخورد، به این دلیل بود که از نظرم نیاز بود باهاش جدی و خشن برخورد بشه.
چرا که واقعا عجیب غریب و مشکوک بود و نیاز داشتم یه زهر چشمی بهش نشون بدم تا فکر نکنه گاگولم و نمیفهمم از بابت اینکارهاش هدفی داره.
نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم.
_میگی چه مرگته یا باز هم بزنم.
اب دهنش رو قورت داد و با صدایی گرفته گفت؛
_دلیل اینکه چرا ازت کتک خوردم رو توضیح بدم؟
یعنی مقصر این هم منم؟
_نخیر جناب.
چرا هرجا میرم پیدات میشه؟
چرا همهچیز رو راجب زندگیم میدونی؟
چرا میوفتی دنبالم و هرسری کلی چرت و پرت عجیب میگی؟
چه مرگته؟
دنبال چیای؟
اگر دوست غزلی بامن چیکار داری؟
سرفهای کرد و درحالی که دستش رو از روی شکمش برمیداشت صاف جلوم ایستاد.
حالا میتونستم رد رگهای بازو و کنار گردنش رو ببینم.
اهورا_فکر میکردم خنگ تر از این حرفا باشی.
چشمام رو تنگ کردم که موهاش رو از توی صورتش کنار زد و ادامه داد؛
_ما هردومون دشمن صدرا هستیم.
درسته؟
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
میدونستم.
_تو؟
تو براش دزدی میکنی بعدا میگی دشمنشی؟
اهورا_به این میگن سیاست.
مجبوری توی زمین دشمنت ادامه بدی چون به نفعته.
تیک تاک ها و استراتژیهاش رو یاد بگیری و بفهمی که چجوریه.
اونوقت وقتی بهش بزنی سخت تر بلند میشه.
یه دشمن از دور میزنتت، یه دوست از نزدیک.
چشمام رو تنگ کردم.
این پسر خیلی عجیب غریب بود.
و البته غیر قابل اعتماد.
_چرا من؟
خودت تنهایی اینکار رو بکن.
دیگه هم نمیخوام هی دورم ببینمت.
اهورا_یعنی میگی نمیخوای انتقام اون پنجاه میلیونی رو که صدرا ازت دزدید رو بگیری؟
اون هم زمانی که بخاطرش نزدیک بود بری زندان و به اون پول اونقدر نیاز داشتی.
سر جام خشک شدم.
به چشمای مشکی رنگش زل زدم و اخمام رو توی هم کشیدم.
باورم نمیشد.
اینها چیزهایی بودن که هیچکس جز من و خود صدرا ازشون خبر نداشت.
زمانی که من باهاش کار میکردم هنوز صابر براش قاچاقی کارهاش رو انجام میداد و من اونموقع جز کسانی بودم که براشون این و اون رو کتک میزدم.
یه جور بادیگارد یا به زبان بی ادبانه خرحمال.
یکبار انقدر یک نفر رو زدم که رفت توی کما و شانس اوردم که زنده موند مگر نه اعدام میشدم چون قتل عمد محسوب میشد.
قضیهی پنجاه میلیون برمیگرده به همون زمانی که با وجود اون داستان صدرا پولی که قول داده بود بهم بده رو نداد.
اهورا همچنان دست به سینه و با لبخند کمرنگی گوشه لبش من رو نگاه میکرد و همچنان میشد رنگ پریدگی صورتش رو به خاطر محکم بودن بیش از حد مشتی که خورده بود دید.
با اینکه حالا کاملا در حالت صلح و تسلیم به نظر میرسید همچنان برای من خطرناک بود و مثل یه هشدار میموند.
جلوتر رفتم و هولش دادم عقب و با صدای بلندی گفتم؛
_تو اینارو از کجا میدونی؟
پوزخندی زد و با خونسردی گفت؛
_من همهچیز رو میدونم.
بازوش رو محکم گرفتم توی دستم که تونستم پوست داغش رو حس کنم.
توجهی به نگاه خیرهش نکردم و با صدای بلندتری گفتم؛
_باهات شوخی ندارم.
میگی یا صورتتو بیارم پایین.
بنظر میرسید به اوج عصبانیتم پی برده باشه چون اون حالت خونسرد رو مخش رو گذاشت کنار و سرش رو تکون داد.
اهورا_خیل خب.
اول دستت رو بکش عزیزم.
به چشمای خیره مشکی رنگش زل زدم و دستش رو ول کردم.
موهای فرش رو از توی صورتش زد کنار و دستاش رو توی جیبش فرو برد.
_من هم یک همچین مشکلی با صدرا دارم.
منتهی مشکل من پول نیست، اینکه جایی که نباید من رو فروخت.
_حرفات ربطی به سوال من نداشت.
اهورا_بازنده ها همدیگه رو پیدا میکنن.
البته فهمیدنش زیاد هم سخت نبود.
صدرا با اینکه اصرار داره اطلاعات ادماش اینور اونور درز نکنن گاگول مخبر زیاد دور خودش جمع کرده.
_چی به من میرسه اگر به حرف تو گوش بدم؟
اهورا_افرین.
حالا شد.
یک قدم بهم نزدیک شد و گفت؛
_فکر نکنم بخوای برای پنجاه تومن کاری انجام بدی، نه؟
_نه.
اهورا_خوبه.
چون بحث پول بیشتری مطرحه.
اگر من و تو بتونیم یه نقشه درست بکشیم کم کم یکی دو کیلو کوکائین بردیم.
اونم که الان گرمی سه چهار تومنه.
دیگه خودت حساب کن چقدر میشه.
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.
_چجوری باید بهت اعتماد کنم؟
اهورا_میتونی نکنی.
میل خودته.
من فقط یه پیشنهاد دادم چیزیم درحال حاضر برای ثابت کردن حسن نیتم ندارم.
میتونی به مرور زمان اعتماد کنی.
میتونی هم خوش و خرم به زندگیت برسی و برای ده میلیون پول شب تا صبح سگ دو بزنی.
میل خودته.
این رو گفت و کمی بهم نزدیک تر شد و مشت کوتاه و ارومی به بازوم زد و به سمت انتهای ساحلی حرکت کرد.
در سکوت به دور شدنش نگاه کردم، تا اینکه سوار موتور شد و چند ثانیه بعد لای ماشینها محو شد.
2 839
#part393
پوزخندی زدم و سرم رو تکون دادم.
_من؟
خودت رو چی میگی؟
تازه ازشون دفاع هم میکنی.
پس قطعا گیی.
چشماش رو تنگ کرد و با خونسردی گفت؛
_میدونستی گی ها هیچوقت قبول نمیکنن که گی هستن؟
اخمام رو کشیدم توی هم.
_صدات رو ببر.
الان یکی به تو بگه گی قبول میکنی؟
اهورا_اره میکنم.
_خب حتما هستی دیگه.
خندید و از روی صخره بلند شد.
با چشمای مشکیش زل زد بهم و سر تا پام رو از نظر گذروند.
اهورا_در بعضی از شرایط گی میشم.
یعنی اگر بخوای بهم پشنهاد بدی ممکنه قبول کنم.
دیگه کم کم داشت میرفت روی اعصابم و اون روی سگم رو بالا میورد.
من روی این موضوع خیلی حساس بودم چون اکثرا همه به خاطر تیپ و استایلم بهم گیر میدادن و حالا دقیقا روی نقطه ضعفم دست گذاشته بود.
نفس عمیقی کشیدم و از اونجایی که هیچکس یادم نداده بود خشم خودم رو کنترل کنم و پسر خوبی باشم برگشتم تا یه مشت بخوابونم توی دهنش که دیدم توی چند سانتیم قرار داره.
با لبخند نگاهی بهم انداخت که اخمام رو کشیدم توی هم و بیخیال زدنش شدم.
حوصله کتک کاری نداشتم.
_چه مرگته تو؟
اهورا_دارم کمکت میکنم با گرایشت کنار بیای.
_از اون لحاظ میگم که هرجا میرم پیدات میشه.
شهر انقدرم کوچیک نیست که اتفاقی همدیگه رو ببینیم.
مشکلت چیه زاغ سیاه منو چوب میزنی؟
درحالی که دنبالم حرکت میکرد و با دقت برگ توی دستش رو بررسی میکرد گفت؛
_خب مگه توی شهرای بزرگ تصادف رخ نمیده؟
اتفاقا کلانشهرا ترافیک بیشتری دارن احتمال تصادف بیشتره.
توجهی به شر و ورهاش نکردم و بطری اب جلوی پام رو شوت کردم کنار.
منتظر یه خبر مهم بودم و این هم داشت با چرندیاتش صبرم رو لبریز میکرد.
نیم نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و سر جام ایستادم.
_تاحالا دزدی کردی؟
خودم هم از ناگهانی بودن سوالم متعجب شدم.
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم.
دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برده بود و مشکوکانه نگاهم میکرد.
اهورا_اگر دزدیدن دل تورو حساب کنیم اره یه چندباری کردم.
_شوخی ندارم.
جدی پرسیدم.
اهورا_فکر نکنم این سوالی باشه که توی دیت بخوای بپرسی.
یکم سوال خصوصی ایه ما تازه اشنا شدیم.
_اهورا!
انقدر صدام بلند بود که توی کل ساحلی پیچید.
واقعا داشت عصبیم میکرد و اگر مثل ادم بحث رو خاتمه نمیداد احتمالا مجبور میشدم یکم مشت مالیش بدم.
ابروهاش رو بالا انداخت و خیلی جدی گفت؛
_اره.
معمولا فندکای رفیقام رو میزنم.
_منظورم یه دزدی کاملا جدیه.
یه چیز برنامه ریزی شده.
اهورا_نه تاحالا از قبل برنامه ریزی نکردم فندک کسی رو بزنم.
چون مطمئن نیستم که ممکنه ازش خوشم بیاد یا نه.
بیخیال بحث کردن باهاش شدم.
اگر هم موافقت میکرد نمیشد توی چنین موردی بهش اعتماد کرد.
احتمالا اگر دستگیر میشدیم توی ثانیه اول من رو لو میداد.
اهورا_تو و خواهرت کجا ادب شدید که یا میخواید دزدی کنید یا زدوخورد میکنید یا گیاید؟
_همونجایی که تو ادب شدی و گیای.
اهورا_حقیقتا من همینجا گی شدم.
تو کجا گی شدی؟
نیم نگاه کوتاهی بهش انداختم.
_اتفاقا من گی بودم.
از وقتی تورو دیدم تغییر دادم و دیگه از هیچ پسری خوشم نمیاد.
اهورا_پس خیالم راحته بهم خیانت نمیکنی.
خیلی سریع برگشتم سمتش و قبل از اینکه بخواد متوجه بشه که میخوام چیکار کنم مشت محکمی توی شکمش زدم به طوری که دست خودم درد گرفت.
چهرش توی هم رفت و درحالی که دستش رو روی شکمش میزاشت کمی خم شد.
2 839
#part392
ارشیا؛
ترجیح میدادم انقدر زندگیم بی معنی و کلافه کننده نمیبود، به طوری که مجبور نمیشدم تموم وقتم رو صرف فکر کردن به خانواده از هم پاشیدم بکنم.
از قبرستون برمیگشتم، اما از اونجایی که به خاطر بارون همه جا گلی بود ترجیح دادم شلواری که تازه از بوتیک برداشته بودم و انقدر گرون بود که یک چهارم حقوقم بخاطرش میرفت رو کثیف نکنم.
رفتن یا نرفتن من بالای اون سنگ قبر چه چیزی رو عوض میکرد؟
هرچی نباشه یه جورایی اون زن زندگی من رو نابود کرده و حالا با خیال راحت خوابیده بود.
اونقدر که من تموم این سالها به مزارش سر زدم اون به خوابم سر نزده بود.
سنگی از روی زمین برداشتم و پرتش کردم سمت اب که لابه لای نیزار های روییده نزدیک نردههای فلزی گم شد و صدای قورباغهها و حشرات بلند شد.
_ارشیا.
چه تصادفی!
با شنیدن صدای اشنایی که اصلا دلم نمیخواست بشنومش سرم رو بلند کردم و به پسر بچهی بلوندی که سمت چپم ایستاده بود چشم دوختم.
حقیقتا دیدنش احساس خوشایندی بهم نداد.
نفس عمیقی کشیدم و پکی به سیگارم زدم و درحالی که دوباره به اب نگاه میکردم گفتم؛
_تصادفهامون خیلی دارن زیاد میشن.
اهورا_سرنوشت مارو سر راه هم قرار داده!
پوزخندی زدم و تلاش کردم حرفهای بابام راجب غزل رو به یاد نیارم تا مجبور نباشم از اهورا به خاطر کیس احتمالی غزل بودن عصبانی بشم و یه دعوای بزرگ درست کنم.
اهورا_نمیخوای دعوتم کنی به کاخت؟
نگاهی به سنگ بزرگی که روش نشسته بودم انداختم و با بیخیالی گفتم؛
_نه.
توجهی به حرفم نکرد و با دقت از لای کلوخه و سنگهای بزرگ گذشت و کنارم نشست که تونستم بوی عطر خنکش رو حس کنم.
یه هودی و شلوار نخی خاکستری پوشیده بود و ساده بنظر میرسید.
اهورا_من یه شلوار عین همین رو دارم.
_یادم باشه رسیدم خونه اتیشش بزنم.
صدای پوزخندش رو شنیدم و کمی بعد متوجه شدم که سیگاری روشن کرد.
اهورا_خبری ازت نبود.
_ابادان بودم.
اهورا_برای چی؟
_مشکلات خانوادگی.
پوزخندی زد و کامی از سیگارش گرفت که به چشمهای مشکیش خیره شدم.
حالا مثل همیشه صورتش رو کاملا اصلاح نکرده و ته ریشش در اومده بود.
درحالی که سعی میکردم زیاد روی جزئیاتش دقیق نشم گفتم؛
_چیش خنده داره؟
خودت مشکلات خانوادگی نداری؟
اهورا_حقیقتا نه.
چون اصلا خانوادهای ندارم.
_گفتم چرا انقدر بی پدر مادر بنظر میرسی.
کام عمیقی از سیگارش گرفت و زل زد توی چشمام.
چند ثانیه روم قفل شد و بعد با دقت گفت؛
_به توصیههات گوش دادم و بگا رفتم.
ابروهام رو بالا انداختم.
_جدا؟
یادم باشه همیشه بهت توصیه بدم.
اهورا_فقط تا مرحله سکسش رو بلد بودم.
اینجور وقتایی که دختره حامله میشه باید چیکار کرد؟
نتونستم خودم رو کنترل کنم و خندیدم.
تمام تلاشم رو میکردم تا اون لحظه رو تصور نکنم.
فکر کردن به لخت اهورا اصلا واسم جالب نبود.
_اینکه حاملش کردی یعنی حتی همون مرحله اول هم بلد نبودی.
اهورا_کسی نمیتونه حریف من و بچه هام بشه.
ابروهام رو توی هم کشیدم که صدای خندش بلند شد.
درحالی که شیشه ابجوم رو از روی زمین بلند میکردم گفتم؛
_احتمالا بابای دختره بشه.
درحالی که لبخند محوی به چهره داشت با نگاهی طولانی و عمیق از نظر گذروندم و بعد از کمی مکث گفت؛
_احتمالا اونم فقط تا مرحله سکسش رو بلد بوده، چون اصلا پدر خوبی نیست.
_تو تاحالا یه پدر خوب دیدی؟
من که ندیدم.
اهورا_خیلی نا عدالتیه که برای بیست دقیقه لذت یه عمر گیر بیوفتی.
_برای تو شاید، اما برای منی که پنجاه دقیقه طول میکشه و کارم اونقدر زود تموم نمیشه بصرفه تره.
صدای قهقههش بلند شد و با مشت زد توی بازوم.
درحالی که لبخند گندهای به چهره داشت و دندونای مرتب و سفیدش مشخص بودن گفت؛
_حاضرم شرط ببندم توی همون ده دقیقه اول بیهوش میشی.
_تا وقتی امتحان نکردی شرط نبند.
انگار اون هم مثل خودم انتظار شنیدن چنین جمله ای رو نداشت چون لبخندش کمی محو شد و با مکث بهم نگاه کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و ارزو کردم که ای کاش یه کوسه از رودخونه بیرون میومد و من رو میخورد.
حالا فکر میکرد من گیم و حاضرم با یه موجود چندش پر از ریش و پشم بخوابم.
اهورا_خانوادگی انحراف جنسی داریدا.
_چی!؟
اهورا_از اون لحاظ که خواهرت دوست دختر داره گفتم.
سرم رو تکون دادم و سعی کردم به غزل فکر نکنم.
_نگران نباش من دوست پسر ندارم.
اهورا_نگران نیستم.
چون داشتی هم فرقی به حالم نمیکرد.
درضمن مگه بده؟
اینطوری مجبور نیستید به خاطر بچه همدیگه رو گردن بگیرید.
یه قلپ دیگه از ابجوم خوردم و درحالی که از روی صخره بلند میشدم گفتم؛
_حالم رو بههم نزن.
اهورا_به قیافت نمیخوره انقدر جنسیت زده و هموفوب باشی.
مطمئنم حداقل 80 فقره لواط تو کارنامت داری.
2 839
#part391
_حالا شاید هم یکم ازش خوشم بیاد.
ادم جالبیه.
دیانا_من که چیز جالبی توش ندیدم.
اصلا معلوم نیست چجوریه.
_همینش جالبه.
سرش رو کمی کج کرد که ادامه دادم؛
_هیچوقت نمیدونم چی توی ذهنش میگذره.
خیلی غیر قابل پیشبینیه.
وقتی کنارشی احساس میکنی توی هیچی تنها نیستی و یجوریه انگار قابلیت این رو داره که اگر خواستی یهو بمیری نجاتت بده.
دیانا_ببخشید؟
یعنی چی اگر خواستی بمیری نجاتت بده؟
دوست دخترای قبلیت به مردنت میخندیدن؟
_منظورم اینکه امن بنظر میرسه.
دیانا_بیشتر بهش میخوره خطرناک بنظر برسه.
مثلا یهو بندازتت جلوی یه ماشین.
_خب کسی که جرعت داشته باشه بندازتت جلوی ماشین از پس هرکاری برمیاد.
نمیاد؟
دیانا_والا نمیدونم من از دوست دخترم خوشم اومد چون خوشگل بود و خیلی خوب میخورد.
تاحالا از کسی به خاطر اینکه امکان داره بندازتم جلوی ماشین خوشم نیومده بود.
من نظرم اینکه همچنان خودت رو به یه روانپزشک یا دامپزشک معرفی کنی.
پوفی کشیدم و به این فکر کردم که واقعا دلیلای من خیلی منطقی ترن.
تمام دختر هایی که باهاشون در ارتباط بودم ادمای سطحیای بودن.
یعنی شاید تنها مشکل زندگیشون این بود که باباشون براشون ماشین نمیخرید، اخرین مدل گوشی رو نداشتن تا بتونن جلوی بقیه تز بدن، دوماه از اخرین باری که موهاشون رو رنگ کردن گذشته و لباساشون با ماشین باباشون ست نیست.
اما غزل اینطور نبود.
احساس میکردم با چیزی عمیق تر طرفم.
اصلا براش مهم نبود که موهاش چه رنگیه، یا کی چیکار میکنه.
خیال میکردم با چیزهای بزرگتری دست و پنجه نرم میکنه.
اونطوری که خودش میگفت..
انگار با همه فرق داشت.
اما نمیتونستم بهش اعتماد کنم.
خیال میکردم چون نمیتونه درست و حسابی با اهورا باشه با من میپلکه.
شاید از چیزی میترسید؟
یعنی..
شنیده بودم که میگفت مجبوره با اهورا بخوابه.
چرا یک نفر باید مجبور بشه به زور با کسی سکس داشته باشه؟
همه این سوالاتی که جوابشون با منطقم جور درنمیومد باعث میشد میل بیشتری به کشف کردنش داشته باشم.
غزل درحال حاضر بزرگترین راز زندگیم بود.
...
گروهی از زنانی که چیزی برای از دست دادن ندارند برای رسیدن به هدفهای مادی روح و جسم خودرا پیشکش جنیان میکنند.
این دسته از جنیان که توسط شیطانی بزرگتر کنترل میشوند از جسم زنان برای ساختن نطفهای استفاده میکنند که با کمک او میتوانند به قدرتهایی دست یابند که جنیان دیگر از داشتن ان عاجزند.
اجنه نیز مانند انسانها و موجودات فانی دیگر از اجباری به نام مرگ مستثنی نیستند و روزی میمیرند و به رستاخیز میپیوندند.
جاودانگی از چیزهاییست که انس و جن و هرموجود دیگری برای رسیدن به ان کارهای زیادی میکنند.
جنیان طایقه رسحطیش که توسط شیطانی بزرگتر به نام رسوط کنترل میشوند برای جاودانه شدن با انسان معاملههایی میکنند.
رسوط در قران یکی از فرزندان ابلیس معرفی شده که در روز قیامت بر جهنم فرمانروایی میکند.
از انجایی که فرزندان لیلیث و ابلیس دورگه جن و انس بودند قابلیت جاودانگی نداشته و پس از 300 سال زندگی خواهند مرد.
راه هایی وجود دارد تا بشود این قانون نانوشته را تغییر داد.
این علاقه به جاودانگی برای موجوداتی که معنویت انسانی و عادی زیستن برایشان کفایت نمیکند هم بی لطف نیست.
اگر زنی بخواهد به چیزهایی دست یابد که انسانهای دیگر سخت بدست اورده یا از داشتن ان عاجز اند با مردان این طایفه خوابیده و پس از 3 ماه نطفه دورگه خود را پیشکش شیطان خواهند کرد.
ولد جنین ان را خورده و سپس میتواند بسیار طولانی تر از عمر مقید شده زندگی کند.
ام سحور از اولین زنانی بود که با مردی از طایفه رسحطیش خوابیده و در ازای قدرتی خود را به شیطان فروخته بود.
جنین وی در 6 هفتگی به دلیل کتکهای مردی که به اجبار پدرش با ان وصلت کرده سقط شد.
اگرچه که جسد تکه تکه شده شوهرش شب همان روز در جاده های اطراف ابادی پیدا شد، اما خود محکوم به کشتن نوه شیطان بود و میبایست قربانی او میشد.
جن نامبرده که اسیر او شده و از کشتن زن دست شسته بود از قبیله بیرون انداخته و تبعید شد.
حال شخصی وجود داشت که میخواست برای دومین بار این راه را برود.
با این تفاوت که خود زن نبوده و توانایی انجام چنین کاری را نداشت.
ابوهادی که از سمت زن صیغه ای و معشوقهاش مورد خیانت قرار گرفت فرزند دختر اورا گرفت تا پس از چندسال دوباره راه مادر ناتنیاش را برود.
با این تفاوت که قانون طایفه در این باره کمی فرق میکند.
چرا که رضایت قلبی از سمت والده وجود نداشت.
این راهیست بسیار طولانی که میبایست با ظرافت انجام شود.
...
2 839
قبلا چیزهایی داشتم که من رو به زندگیای که مجبور به تحملش بودم گره میزد.
خیالاتی که از کنج پوچ ترین لحظاتی که میگذروندم بیرون میکشیدم و خودم رو جزءی از همین ناهماهنگیهای کشف نشده میدیدم.
اما حالا انگار ثانیهها به هم وصل نیستند، نتیجهگیری ها همدیگه رو پس میزنن و پازلی که میبایست کامل کنم مدام میل به انفجار و از هم گسستن دارد.
انگار دیگر چیزهای بی اهمیتی که بتونم خودم رو با وجودشون معنی کنم وجود ندارن و من رسم از قبل تعیین شده زیستن را بلد نیستم.
2 839
بنظرم چشم و گوش مردم دوران قدیم بسته نبود و عشق رنگ و بوی دیگهای نداشت.
دلیل واقعی تر بودن عشقهای اون زمان جندهخانههایی بود که مردم به خاطر ورود بهشون مجبور به گفتن دوستت دارم نبودن.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
