2 695
订阅者
-224 小时
-47 天
-4330 天
帖子存档
2 695
Repost from N/a
🩷⧼ دنیای BDSM کیوت ⧽🩷
اینجا برای همهست: لیتلای بامزه 👶🏻، اسلیوهای مطیع 🔗،
مستر و ددیهای جدی 😏، مامی و میسترسهای شیرین 👠✨
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
با ورودت، لیتلا میان به استقبال و بغل گرمت میکنن 🧸💕
یه قدم بردار… قراره بختت همینجا باز بشه 😜👁👅
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
2 695
Repost from N/a
✨ اینجا جای هورنی ترین دخترای دنیاست ✨
👭 جایی برای رابطه، عشق و لحظههای واقعی سک*سی 🐾🔥
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
🐙فقط LGBT ، بدون قضاوت بدونه ترس پر از شهوت 😈💦
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
👇 بیا پیشمون، جایی که خودت باشی با لزبین های هور*نی اشنا شی🧜🏻♀:
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
2 695
Repost from N/a
💜 دنیای ما، عشق و شهوت ما💜
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
👭 خانواده LGBT ، حسی ناب و متفاوت❤️🔥
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
🌈 جایی برای خنده، حرفای دلی و رابطههای قشنگ مخصوص سک*سی ترینا💯
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
👇 عضو شو و بخشی از دنیای پر از شهوت ما باش🔞:
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
2 695
Repost from N/a
✨ اینجا جای هورنی ترین دخترای دنیاست ✨
👭 جایی برای رابطه، عشق و لحظههای واقعی سک*سی 🐾🔥
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
🐙فقط LGBT ، بدون قضاوت بدونه ترس پر از شهوت 😈💦
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
👇 بیا پیشمون، جایی که خودت باشی با لزبین های هور*نی اشنا شی🧜🏻♀:
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
2 695
Repost from N/a
❄️ گروهی متفاوت، فقط برای دخترای خاص ❄️
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
😈 اینجا عشق، احترام و صمیمیت معنی پیدا میکنه💦
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
💋 جمعی از همفکرا، بدون ترس و مرز🔥👇
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
به جمعمون خوش اومدین بیبی های هورنی😈:
2 695
Repost from N/a
✨ اینجا جای هورنی ترین دخترای دنیاست ✨
👭 جایی برای رابطه، عشق و لحظههای واقعی سک*سی 🐾🔥
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
🐙فقط LGBT ، بدون قضاوت بدونه ترس پر از شهوت 😈💦
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
👇 بیا پیشمون، جایی که خودت باشی با لزبین های هور*نی اشنا شی🧜🏻♀:
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
2 695
Repost from N/a
💜 دنیای ما، عشق و شهوت ما💜
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
👭 خانواده LGBT ، حسی ناب و متفاوت❤️🔥
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
🌈 جایی برای خنده، حرفای دلی و رابطههای قشنگ مخصوص سک*سی ترینا💯
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
👇 عضو شو و بخشی از دنیای پر از شهوت ما باش🔞:
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
2 695
Repost from N/a
❄️ گروهی متفاوت، فقط برای دخترای خاص ❄️
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
😈 اینجا عشق، احترام و صمیمیت معنی پیدا میکنه💦
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
💋 جمعی از همفکرا، بدون ترس و مرز🔥👇
https://t.me/+JZAMfm9oeCkxOTE0
به جمعمون خوش اومدین بیبی های هورنی😈:
2 695
Repost from N/a
🔞 یه چنل برای فیلم و سریال های +1⁸
🎞 چنل فیلم 𝐋𝐆𝐛𝐭 𝐁𝐃𝐬𝐦 🎞
🔥 سریال با ژانر های مختلف گی لزبین تیاس
🎞 دانلود فیلم های 𝐋𝐆𝐛𝐭 🎞
💦 فیلم با ژانر های مختلف مستر اسلیو ددی
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
بیا اینجا توی این چنل و لذت ببر 💬
معرفی و خلاصه فیلم سینمایی ها هم میزاریم 👄 اسمشون رو سرچ کن
2 695
Repost from N/a
🌀پارتنریابی با رعایت اصول 🔞🙈♨️
https://t.me/+BtxGTzB3349lNGU0
💫رول پلی با رعایت قوانین ☄✨
https://t.me/+BtxGTzB3349lNGU0
🍓ورود تمام گرایش ها آزاد ⭕️
https://t.me/+BtxGTzB3349lNGU0
🔥 گپ بزرگ 𝗕𝗗𝗦𝗠 ♨️❤️🔥
https://t.me/+BtxGTzB3349lNGU0
2 695
Repost from N/a
❥𝘽𝘿𝙎𝙈 𝘿𝙤𝙢𝙞𝙣𝙞𝙤𝙣 🖤⛓
ൃ😊🔗౾──⋅•⋆•⋅──౾ ൃ🩸👑
به دنیای بند، سلطه و شهوت خوش اومدی 😈❩
🖤❤️🔥 " اینجا هیچ مرزی وجود نداره، فقط فرمان و تسلیم ⛓️
🥀💋 " اربابتو پیدا کن… یا اسلیوی باش که همیشه خواستن!
⛓️💥 دنیای هورنی خودتو کشف کن🤩
🥴 دنبال #مستر_سختگیر هستی؟
🎀 یا #اسلیو_شیطون که همهچی رو قبول کنه؟
⚡ رولپلی پر حرارت، مدیاهای انحصاری، ویسکال و چالشهای هورنی 🩸
🏳️🌈 همه فانتزیها، همه نقشها، همه گرایشها پذیرفته میشن 💦
𓆩🖤𓆪 اینجا قفس تاریک لذته… جایی که درد، عشق میشه و شهوت حد نداره!
2 695
Repost from N/a
❥𝙎𝙬𝙚𝙚𝙩 𝘿𝙚𝙣 🎀
ൃ🐇🍓౾──⋅•⋆•⋅──౾ ൃ🧸💦
به خونهی بیبیها و کیتنهای هورنی خوش اومدی 😋❩
🍑🔥 " اینجا همه لاس میزنن، همه کیوتن، همه آزاد 😈🐾
🩵🍓 " ددی و مامیتو پیدا کن، بازی کن و لذت ببر…
💒𓂃 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
دنبال #بیبی_هات 🐰💦 هستی؟
یا دنبال #کیتن_شیطون 🎀😈؟
★ بیا رل بزن، لاس کن، بخند و بریزیم روی هم 🤤💦
🏳️🌈 همه گرایشها پذیرفته میشن ✨
🎀 بازی، مدیا، ویسکال و جایزه 🍬
𓆩🐇𓆪 اینجا دنیای کیوت و هورنیه، جایی که هیچ قضاوتی نیست…
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
2 695
Repost from N/a
گپ داریم برای این افراد ⧼ لیتل🩷 اسلیو💘 مستر🩷 ددی💘 میسترس🩷 مامی💘⧽
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
با وردتون به اینجا لیتل های کیوت میان استقبال تون 😊❤️
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
قراره بختت باز شه هااا😜👶🏻
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
پس توم سریع بیا👁👅
2 695
#part409
_نگران نباش از تو یکی متنفرم.
الانم بیا تو یهو یه نفر نبینتمون کل نقشه رو از ترس درزات خراب کنی.
ارشیا_کی گفته میترسم؟
_خوبه پس اگر نمیترسی بشین سر جات و به اون در ابی نگاه کن مگه نه برنامههامون خراب میشه و هردومون رو میکشن.
پوفی کشید و بدون حرف وارد ماشین شد و در رو بست.
درحالی که کاملا کلافه به نظر میرسید نگاهش رو از پنجره به بیرون دوخت.
ارشیا_حالا حتما باید با نیسان میومدیم؟
_اینجا پایین شهره، انتظار که نداری دوج چلنجر برات بفرستن؟
نکنه فکر کردی جاسوس اف بی ایی؟
نهایتا مخبر دوتا ساقی مواد باشیم دیگه.
درحالی که کمی جابه جا میشد گفت؛
_بخاریش کار نمیکنه؟
_نه قبلا نگاه کردم.
سردته؟
ارشیا_اره.
فکر کنم دارم سرما میخورم.
درحالی که تلاش میکردم توی اون تاریکی حواسم به عبور رهگذرها باشه پافرم رو از روی دورسم در اوردم و دادم دستش که با اخم نگاهم کرد.
ارشیا_این الان یعنی چی؟
_پارچه گلدوزی واسه جهیزیهت.
لباسه، بپوشش.
ارشیا_منظورم اینکه چرا لباستو در میاری تا من بپوشم؟
با کلافگی نگاهش کردم و تلاش کردم یکی نزنم توی دهنش.
_وای خدایا خودت بهم صبر بده.
احمق این رو دادم که بپوشی یخ نزنی.
چون حتی اگر خودم از سرما بمیرم برام خیلی قابل تحمل تر از اینکه صدای نحس تو هی تو سرم باشه و غر غرات رو وسط پاسبانی دادنم تحمل کنم.
درضمن من سرمایی نیستم.
هیچ ربطی هم به گی بودنم نداره!
چیزی نگفت و پافر رو از دستم کشید و روی هودی مشکی رنگش تنش کرد.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و درحالی که شقیقههام رو میمالیدم با اخم بهش خیره شدم.
نگاهش رو بهم دوخت و درحالی که استینهای هودیش رو پایین تر میکشید گفت؛
_چه مرگته؟
به چی نگاه میکنی؟
_هیچی!
حواستو به کارت بده دیگه صدات هم در نیاد.
...
غزل؛
در سکوت نشسته بودم و درحالی که بازوم رو از شدت سرما میمالدم به اهنگی که از ضبط پخش میشد گوش میکردم.
حالم به قدری بد بود که نمیتونستم نسبت به کنار اراز بودن ذوق خاصی داشته باشم و از همه مهمتر وقتی به تعارف امشب پیشم بمونش نه گفته بودم دیگه اصرار نکرده بود!
دوباره بازم سرگیجه های لعنتی
میزنیم قید همدیگه رو آخه به چه قیمتی
دوباره بازم ته این رابطه بن بسته
من از این وضعیت خستم تو از این آدم خسته
نمیریم از این خونه زنده بیرونو
آتیش زدی یه شبه زندگیمونو
هر دو مقصریم دیگه باید بریم از اینجا
نمیریم از این خونه زنده بیرونو
آتیش زدی یه شبه زندگیمونو
هر دو مقصریم دیگه باید بریم از اینجا
اراز درحالی که پشت چراغ قرمز میایستاد نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و بخاری رو روشن کرد.
پرههارو چرخوند و روی من زدشون و بعد صدای اهنگ رو کم کرد.
اراز_پس قرار شد با ارشیا حرف بزنی دیگه، درسته؟
نگاهی به دختر گل فروشی که بین ماشینها میچرخید انداختم و با کلافگی گفتم؛
_نمیخوام راجب اون موضوع صحبت کنم.
اراز_اوکی..
چشمای سبزش رو بهم دوخت و گفت؛
_چرا یه جوری رفتار میکنی انگار مامان تو مرده نه من؟
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_طور خاصی رفتار نمیکنم.
اراز_چرا اتفاقا یه طور عجیبی رفتار میکنی.
هیچوقت تاحالا اینجوری نبودی.
حالا که مامانت نمرده پس قطعا ناراحتی که عشقت داره میره.
با شنیدن این حرفش حس کردم که معدم پیچ و تاب خورد.
پوزخندی زدم و بهش خیره شدم.
_عشقم؟
منظورت خودتی؟
اراز_کس دیگهای هم قراره بره؟
_اصلا حواسم به اینکه قراره برای همیشه بری نبود مگر نه الان انقدر ناراحت نبودم.
خندید و با همون نگاه خیره براندازم کرد.
ترافیک سنگینی بود و کم کم داشت میرفت روی اعصابم.
صدای خوردن تقهای به شیشه اومد که اراز پنجره رو پایین کشید.
دختر گل فروش نیم نگاهی به دوتامون انداخت و گفت؛
_خاله برا دوستت گل بخر.
با اینکه حالم خیلی بد بود به حرفش خندم گرفت.
حتی این هم فهمیده بود که ما فقط دوستیم و اراز من رو گردن نمیگیره.
اراز_دوستم نیست که.
دشمنمه.
دختر_خب گل بخر دوست شید.
اراز_بیشتر چماغ لازم داره ولی خب یه شاخه بده.
دختر گل رز قرمزی دست اراز داد.
اراز_نه این زشته سفیدشو بده.
دختر_سفیدش گرون تره.
اراز_الان اگر قرمز میخواستم که میگفتی اون گرون تره.
دختر_نه سفید گرون تره بهتره.
مثل ادمای سفید که بهترن.
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده.
اراز_من سیاه بیشتر دوست دارم.
دختر_خاله گل بخر دیگه.
اراز از توی جیبش اسکناسی در اورد و به دختر داد و بعد از گرفتن شاخه رز سفیدی شیشه رو بالا کشید.
اراز_این به مناسبت اینکه دیگه قرار نیست تحملت کنم و ریختتو ببینم.
خندیدم و گل رو ازش گرفتم و با همون لبخند درحالی که داشتم از ناراحتی میمردم بهش خیره شدم.
اگر موضوع رفتنش مطرح نمیشد، الان خوشحال ترین ادم روی زمین بودم.
اگر میموند، اگر مال من میشد، اگر این لحظات قشنگ تا ابد ادامه داشتن چقدر خوب میشد..
2 695
#part408
نفس عمیقی کشید و کمی برگشت سمتم.
فکر کنم به اون جایی زده بودم که نباید میزدم.
البته سزای ادمی که بهت میگفت خرما همین بود که روی خواهرش دست بزاری.
البته من حتی قبل از اینکه ارشیا پیداش بشه و بهم بگه هم رنگ خرمام روی خواهرش دست گذاشته بودم.
ارشیا_چرا؟
_چرا از رنگ پوست خواهرت خوشم میاد؟
نگاهش روبه فرمون دوخت و کمی چهرهش رو جمع کرد.
ارشیا_چرا همش دنبال مشکلات غزل با من و بابامی؟
چرا توی موضوعات مربوط بهش خودت رو قاطی میکنی و انقدر اصرار داری که..
_اصرار دارم که از وضعیت گوهی که به لطف پدرت چندساله توشه نجاتش بدم؟
قابل نداره، همه دوستها اینکار رو برای هم میکنن.
ارشیا_نه.
مشکل تو دوست بودن باهاش نیست.
نگاهم رو ازش گرفتم که یهو متوجه باز شدن در خونه صدرا شدم.
ارشیا_تو بیشتر از اینا میخاری.
_چرت و پرت نگو.
ارشیا_چرا.
کاملا از رفتارات مشخصه.
در خونه بازتر از قبل شد و پسری با چهرهای اشنا ازش بیرون اومد.
با اینکه از این فاصله درست نمیدیدمش اما کاملا یقین داشتم که میشناسمش و برام اشناست.
ارشیا_اگر روزی چیزی که خوشم نمیاد رو بشنوم تیکه تیکهت میکنم.
درحالی که با کلافگی به پسر توی چهارچوب در نگاه میکردم غریدم؛
_قبل از تو دوست دختر وحشیش تیکه تیکهم میکنه.
الانم خفه شو بیا این یارو رو ببین.
نگاهش رو به جایی که بهش اشاره کرده بودم دوخت.
_برات اشنا نیست؟
ارشیا_چرا.
مگه همون یارو که برا صابر کار میکرد اسلحه گذاشته بود رو مغز من نیست؟
ابروهام بالا پرید و برای اولین بار از این موضوع که کلا مغز نداره صرف نظر کردم.
_این اینجا چیکار میکنه؟
ارشیا_مشخصه دیگه.
مثل ما چغولی میکنه.
فکر کنم کلا این نفوذیه.
چیزی نگفتم و در سکوت به سوار موتور شدن پسر نگاه کردم.
طولی نکشید که بلاخره از زاویه دیدمون خارج شد.
_الان میفهمیم داستان چیه.
گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و به صابر پیام دادم.
ارشیا_چرا بحث رو عوض کردی؟
نگاهم رو از صفحه گرفتم و به چشمهای قهوهایش دوختم.
از این داستان که تا این اندازه شبیه غزل بود متنفر بودم.
این باعث میشد وقتی میدیدمش حس عجیبی بهم دست بده.
_اقا پسر.
الان سر یه کار مهمم که کل ایندم بهش بستگی داره.
تو که تموم عمرت غزل به هیچ جات نبوده، الانم فکر کن نیست.
درحالی که با ابروهای توی هم رفته نگاهم میکرد غرید؛
_من میدونم تو یچیزیت هست.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
اصلا خوش نداشتم متوجه موضوع بین من و اراز و اون جریانات بشه چرا که اگر از داستان بین من و غزل بویی میبرد قطعا دوباره مثل دیشب قاطی میکرد و گند میزد به نقشه و استراتژی کاملا عالیم.
اگر باهام لج میکرد قطعا خودم و تموم برنامههام رو بگا میداد.
_اگر هم چیزیم بود نمیتونستی درموردش هیچ غلطی کنی.
حالا احساس میکردم که فقط چند ثانیه تا منفجر شدن فاصله داره.
ارشیا_نفهمیدم؟
_من اصلا گیم.
چند ثانیه با همون اخم لای ابروهاش نگاهم کرد.
اولین باری بود که موهاش رو میبست و بنظرم واقعا بهش میومد.
البته به این دلیل نبود که گی بودم، اما خب اگر از حق نمیگذشتیم چیز خوبی بود.
ارشیا_شوخی میکنی؟
_نه کاملا جدیم.
بنظر میرسید کاملا از حرفم شوکه شده و این یعنی باور کرده بود.
ارشیا_پس دوست دخترت؟
_دوست دخترم نیست فقط گهگاهی باهم میپریم.
اخماش که کم کم داشت از هم باز میشد دوباره توی هم فرو رفت و به در ماشین تکیه داد.
ارشیا_اگر میفهمیدم از غزل خوشت میاد خوشحالتر میشدم تا اینکه بفهمم گیای!
خندم رو کنترل کردم و درحالی که موهام رو از توی صورتم میزدم کنار گفتم؛
_نگران نباش، پسرایی مثل تو رو نمیکنم.
حالا کم کم داشت از این دروغ خوشم میومد.
دست انداختنش خیلی جالب بنظر میرسید، از لاس زدن با دخترها خیلی بیشتر حال میداد.
ارشیا_منم به پسرایی مثل تو..
ادامه حرفش رو خورد و درحالی که نوچی میکرد در ماشین رو باز کرد که زدم زیر خنده.
_چی گفتی؟
نگاه چپی بهم انداخت.
ارشیا_فقط خفه شو.
_این یعنی فقط به من نمیدی به بقیه اوکیه؟
ارشیا_اهورا گفتم خفه شو چرت و پرت نگو.
همینم کمه ملت فکر کنن گیم.
نه که خیلی خوشم میاد.
_خوشت نمیاد؟
ارشیا_نه!
چرا باید خوشم بیاد!؟
چندش احمق.
اگر زودتر میفهمیدم اصلا باهات همکاری نمیکردم.
از اونجایی که واقعا گی نبودم و فقط برای ماستمالی کردن داستان خودم و غزل این رو گفته بودم بهم برنخورد.
برام فرقی نمیکرد اگر فردا پسفردا میفهمید که چرت و پرت گفتم و از خواهرش خوشم میاد.
بعد از انجام دادن کارمون دیگه هیچی برام مهم نبود.
اما حالا، نمیخواستم با عصبی شدنای الکی و وحشی بازیاش بخواد چیزی که مدتها براش برنامه ریزی کرده بودم رو خراب کنه.
2 695
#part407
چیزی نگفتم و بدون حرف به سمت نیمکتی رفتم و روش نشستم و زانوهام رو بغل کردم.
هیچ ارزشی براش نداشتم.
هیچ نقشی توی زندگیش نداشتم و به همین خاطر حالا میخواست بره و ولم کنه.
اگر دوستم داشت هیچوقت تنهام نمیذاشت.
مثل من بدون اون حتی بهشت هم نمیرفتم.
تموم کارها و حرفهاش بهخاطر عذاب وجدان بود.
شاید هم من فقط دوستش بودم.
نفس عمیقی کشیدم و برای بار هزارم توی زندگیم نسبت به خودم حس انزجار پیدا کردم.
جلوتر اومد و اخماش رو توی هم کشید.
اراز_چرا با خودت لج میکنی؟
_من با خودم لج نمیکنم.
خیلی چیزها هست که تو ازشون خبر نداری.
اراز_خب بگو تا خبر داشته باشم.
نمیتونستم.
اصلا چی باید میگفتم؟
میگفتم که با خودم لج میکنم تا تورو نگه دارم؟
که من بدون تو هیچی نیستم و اگر بری دیگه فرقی به حالم نمیکنه که بمیرم یا زنده بمونم؟
نمیتونستم.
این حرفها هیچ فایده ای نداشت و راه رو از پیش نمیبرد.
فقط خودم رو مسخره میکردم.
_نمیخوام راجبش صحبت کنم.
تمام تلاشم رو میکردم تا بغضم رو قورت بدم و جلوش گریه نکنم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به گلدونهای گوشه حیاط دوختم.
از این بیمارستان متنفر بودم.
بدترین اتفاقات زندگیم همینجا رقم خورده بود.
پوفی کشید و اومد سمتم و کنارم روی صندلی نشست.
دلم نمیخواست نگاهش کنم تا مبادا خیسی چشمام رو نبینه.
طولی نکشید که دستش رو روی بازوم گذاشت.
اراز_من احساس میکنم توی شرایط روحی مناسبی نباشی.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_و بنظرم باید در این باره با یه روانشناس حرف بزنی.
چون میتونه کمکت کنه.
وقتی من باهات حرف میزنم تو فقط گارد میگیری.
_چرا باید به یه نفر پول بدم که فقط واسش بگم وقتی بچه بودم ننه بابام مردن و حالا من با معشوقه سابق مامانم مشکل دارم؟
اراز_اره اگر از این زاویه بهش نگاه کنی بی معنی بنظر میرسه.
اما اگر انقدر که تو فکر میکنی چیز مسخرهای بود اینهمه ادم نمیرفتن تراپی.
_روانشناس واسه ادمهاییه که جرعت ادامه دادن و غلط خاصی کردن رو ندارن، پس میرن پیش یه نفر تا چسناله کنن و اونم تایید کنه که اره حق با توعه اگر همچنان به درد لای جرز دیوار هم نمیخوری.
و در اخر همشون با خیال راحت تری احمق میمونن.
صدای خندش رو شنیدم و سعی کردم روی سگم رو که هرلحظه میخواست بالا بیاد کنترل کنم.
اراز_واقعا عجیب غریبی.
پوزخندی زدم و اب دهنم رو قورت دادم..
عجیب و غریب، چه کلمه اشنایی.
...
اهورا؛
ارشیا نگاهش رو از شیشه به بیرون دوخت و درحالی که کاغذ توی دستش رو مچاله میکرد گفت؛
_اعصابم خورد شد.
و اشغالش رو از پنجره به بیرون پرت کرد.
درحالی که گوجههای توی ساندویچم رو در میوردم نیم نگاه کوتاهی بهش انداختم.
_مهمونی و دور همی که نیومدی، داری زاغ سیاه ملت رو چوب میزنی.
باید صبر داشته باشی.
ارشیا_نمیشد یه ادمی چیزی استخدام کنه اینکارارو انجام بده؟
من حوصله ندارم.
پوزخندی زدم و نگاهم رو به چهره کلافهش دوختم.
_خب مارو استخدام کرده که این کار رو انجام بدیم دیگه.
اگر کس دیگهای رو میورد مطمئنا دیگه بهمون نیازی نداشت.
پوفی کشید و نوشابهش رو سر کشید و شیشهش رو بیرون پرت کرد.
گوجه هام رو توی پلاستیک ریختم و گازی به ساندویچم زدم.
_چیزی اختراع شده به نام سطل زباله که ادمهای بافرهنگ ازش استفاده میکنن.
ارشیا_جدا؟
به عنوان یه ادم بافرهنگ زورم نمیرسه بلندت کنم بندازمت توش.
پوزخندی زدم و روی ساندویچم لیموناد خوردم.
_یه باشگاه بری مشکلت حل میشه.
البته کلا ادم عضله خوری به نظر نمیرسی.
بنظرم یه اجر بزاری جیبت باد نبرتت کار ساز تر باشه.
زیر چشمی نگاهم کرد و اب دهنش رو قورت داد.
وقتی نگاهش میکردم همش منتظر بودم یه مشت بخوابونه توی صورتم.
چرا که انگار واکنش غیر ارادیش به هر حرفی دعوا و زد و خورد بود.
خیال میکردم یه بمب ساعتی کنارم نشسته و صد البته که من خودم سازنده بمب بودم و قطعا خنثی کردن هم بلد بودم.
ارشیا_از اینهمه نفرت انگیز بودنت خسته نمیشی؟
_نفرت انگیز؟
همه عاشقمن.
ارشیا_به خاطر قیافه بوس کردنیته مگر نه واقعا جونور غیر قابل تحملی هستی.
اون زید سفید خوشگلت واقعا بدسلیقهست.
بهتر بود یکی رو انتخاب میکرد که حداقل بشه از خرما تشخیصش داد.
حرفش خنده دار بود، بنابراین جلوی خندم رو نگرفتم.
نگاهم رو به چشماش که حالا توی اون افتاب قهوهای روشن بنظر میرسیدن دوختم.
حالت چشمها و لباش مثل غزل بود و دقیقا مثل اون ابرو و مژههای پری داشت.
تنها تفاوتشون جای ریشو سیبیلهای صورتش بود که بنظر میرسید انقدر تلاش کرده بود از ته بزنتون که پوستش کمی خراش افتاده بود.
حالا موهای فرش رو به حالت گوجه گیلاسی بالای سرش بسته بود و بنظرم یه تتوی هلو کم داشت تا مرز های بچه خوشگل بودن رو جابه جا کنه.
_اشکال نداره، بچمون همرنگ غزل میشه.
رنگ پوستش رو دوست دارم.
