𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 828
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-3830 kunlar
Postlar arxiv
2 830
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
نویسندهی این رمان یه مرد بی.دیه که تجربههاشو در قالب یه داستان هات برات مینویسه 🤩🔞⛓🔥
#BDSM‼️💦 #ILLUMINATI👁🔥
+ تا حالا به این فکر کردی با خونریزی چند روز میتونی زنده بمونی؟
ملودی : چند بار قسر در رفتم حتما خیلی عصبانی نه؟
+ دیگه حتی از کشتنتم لذت نمیبرم
ملودی : منم تحملم زیاده
+ میفهمیم ...
نگاهی به لای پام کردم ، خون پریودی حتی به رونمم رسیده بود اما با آرامش بازومو گرفت و به سمت یکی از اتاق های خونه برد و یه حوله و یه سطل آب آورد
ملودی : ممنون که میخوای تمیزم کنی
+ هه ...
❌🔞❌🔞❌🔞❌🔞❌🔞❌🔞❌🔞❌🔞❌🔞
اگه حوصلت از رمانای تکراری سر رفته این رمانو شدیدا بهت توصیه میکنم 🤌🔥🔞
https://t.me/joinchat/lIfvR4fI-4FmZWVk
https://t.me/joinchat/lIfvR4fI-4FmZWVk
2 830
Repost from N/a
پارتنرش کنارشه اما چون نمیتونه باهاش س*س کنه خواب خیس میبینه 😈💯💦
#آمپرگ #امگاورس #گرگینهای #گی
متعجب #پتو را کنار زدم، با دیدن استفان که #زبانش را روی #عضوم میکشید، اخم کردم.
او با موهای به هم ریخته و گونههای سرخش، در حالی که عضوم را وارد دهنش میکرد، صحنهی زیبایی را خلق کرده بود.
با #نالهی آرامی روی #صورتش به اوج رسیدم.
وقتی #زبانش را دور #لبش کشید، فهمیدم هنوز میتوانم #تحریک شوم.
https://t.me/+ll6R9goTOPZiYTE0
2 830
#چنلی مخصوص #دوستداران_قلقلک😁🔞
چند سالت بود که فهمیدی #فتیش_قلقلک هم داریم😱⛔️
میدونستی همچین افرادی با قلقلک دادن یا قلقلک شدن #تحریک میشن و یا حتی ممکنِ به #ارضا_جنسی برسن🤤‼️
حالا با وجود این #فتیش دیگه قلقلک یک #بازی و شیطنت نیست بلکه یک #فتیش_هورنی کننده اس🤩🚷
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
داخل این #چنل جوین شو و #اطلاعاتی در مورد این #علاقه_جنسی نو ظهور به دست بیار💦🔥
2 830
انگشتم و رو #واردش کردم و تکون میدادم، حس می کردم #کی_رم داره منفجر می شه و نگاهی به ساعدکردم، #کی_ر نیمه راستش نشون می داد تحریک شده! #کی_رم روی سوراخش گذاشتم و....
https://t.me/+AO0s7i2jXVZhOThk
2 830
#maslakh
#part305
درحالی که نفس نفس میزد بهم خیره شد.
اشکش رو با پشت دستش پاک کرد.
گریه کردنش حس خیلی بدی بهم میداد، حاضر بودم بمیرم اما گریش رو نبینم.
اینو همین الان فهمیده بودم.
یه حس جدید بود که تاحالا به هیچکس نداشتم.
رستا_تو یه دوغگویی.
با حرص نگاهش کردم.
_چه گوهی بخورم که باورت بشه؟
هرکاری که تو بگی میکنم.
میخوای خودمو بکشم؟
رستا_جونت رو هنوز لازم داری.
کلی دختر هست که نکردیشون.
دیگه داشت میرفت رو اعصابم.
تو عمرم انقدر در مقابل بی احترامی های یه نفر به خودم بی واکنش نبودم.
_ببین رستا.
بهم اعتماد نداری، درک میکنم.
ازم ناراحتی، اینم درک میکنم.
اما واقعا دست خودم نبود.
نتونستم خودم رو کنترل کنم، یچیز غیر ارادی بود.
قول میدم دیگه تکرار نمیشه.
داشتم غرور خودمو میشکستم اما مهم نبود.
این یه هفته واسم مثل جهنم گذشت.
تازه فرصت کردم بفهمم که چقدر رستارو دوست دارم و چقدر نبودش برام ازار دهندست.
رستا_من کسی رو که در مقابل بقیه نتونه خودش رو کنترل کنه نمیخوام.
دیگه هیچوقتم نمیخوام ببینمت.
نه پیام بده، نه زنگ بزن، نه حتی دوستاتو بفرست در خونم.
حتی بمیری هم سر قبرت نمیام.
حرف اخرش مثل مذاب اتشفشان روی قلبم فرو ریخت و ذوبش کرد.
حالا یه سوراخ بزرگ تیره وسط قلبم داشتم که قرار بود تا اخر عمرم به خاطر وجودش عذاب بکشم.
این گودال تا ابد درد میکرد و جاش هیچوقت قرار نبود خوب بشه.
با اخم بهم خیره شد و از جلوم رفت کنار.
برنگشتم تا رفتنش رو تماشا کنم اما صدای بلند بسته شدن در رو شنیدم.
صداش توی مغزم تکرار میشد.
انقدر ازم بدش میومد که مرگم رو بخواد؟
پاهام که تا همین الانشم به زور وزنم رو تحمل کرده بودن سست شدن و لیز خوردم روی زمین.
بغضم به طرز بدی شکست و اشکام روی گونم سر خوردن.
قطرات اشکم روی قلبم میچکیدن و وارد گودالش میشدن.
حالا به خوبی میتونستم سوزش اون ناحیه رو حس کنم.
انگار روی خاک شور وجودم میباریدن و خار های تیز از توی قلبم رشد میکردن و بالا میومدن.
دستامو گذاشتم روی صورتم و هق زدم.
حالم خیلی بد بود.
حرفاش روی دوشم سنگینی میکردن و عذابم میدادن.
کسی که انقدر خالصانه دوستش داشتم همین چند دقیقه پیش ارزوی مرگم رو کرده بود!
البته حق هم داشت، همش تقصیر منه.
راست میگفت.
من یه ادم کثیف بودم که کل زندگیش توی سکس خلاصه میشد.
مگه تا الان علاقمو بهش نشون داده بودم که انتظار داشتم باورم کنه؟
تموم احساسات من زیر پوستم مخفی شده بودن و هیچوقت اجازه ندادم فرا تر از اون برن.
اونقدر بد رفتار کرده بودم که حتی صادق ترین حرفام رو باور نکنه.
اما من به خاطرش از مهمترین اعتیاد زندگیم گذشتم و ترکش کردم.
یک ماه به خاطرش شکنجه شدم و درد کشیدم چون اون این رو میخواست.
چون اون گفته بود.
چون دوست نداشتم روی حرفش حرف بزنم.
اما حالا که اون نبود نسخ بودن من هم دلیلی نداشت.
از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت کشوی زیرتلویزیونی و دست کردم پشتش.
تونستم پاکت کوکائین رو لمس کنم.
برش داشتم برگشتم سر جام.
فرش رو بلند کردم و هرچی که مونده بود توی پاکت رو ریختم روی زمین.
چیزی میشد حدود هفت یا هشتا لاین در صورتی که کل کوکائینی که تا حالا کشیده بودم سه و نیم لاین بیشتر نبود.
بغضم رو قورت دادم و پاکت کادوی ماهان رو برداشتم و یکی از اسکناس هارو از توش خارج کردم.
میدونستم که کاری که میکنم احمقانست و فردا که بیدار بشم و مستیم بپره پشیمون میشم.
اما یه حسی وادارم میکرد که اینکار رو بکنم.
کل بدنم نیازمند اون پودر سفید رنگ بود و سلول به سلول تنم نسخ بود.
نفس عمیقی کشیدم و اسکناس رو لوله کردم و خم شدم سمت پودرا.
دونه دونه لاین هارو بالا میکشیدم و با ورود دونه به دونه پودر ها به بینیم بدنم بیشتر گز گز میکرد و سرگیجم بیشتر میشد.
لاین چهارم رو کشیدم بالا که حس گیجی عمیقی رو حس کردم.
لاین پنجم باعث شد ضربان قلبم بره بالا و گرمای بدنم بیشتره بشه.
لاین ششم باعث شد چشمام سیاهی بره و لاین هفتم از پا درم اورد.
افتادم روی زمین و به سقفی که حالا زرد بود و تاب میخورد خیره شدم.
قلبم یطوری میزد انگار میخواست سینم رو بشکافه و بزنه بیرون.
حالت تهوع داشتم و گلوم میسوخت.
انگار داشتم میوردم بالا.
سرفه ای کردم و سعی کردم دستام رو تکون بدم اما نتونستم.
بدنم بی حس شده بود.
کم کم دست و پام شروع کردن به لرزیدن.
چشمام داشت بسته میشد.
دهنم رو باز کردم تا نفس بکشم اما چیزی از گوشه لبم لیز خورد پایین.
میتونستم تصویر خودم رو از اینه سقف ببینم.
یه کف سفید بود.
کل وجودم درد میکرد و لرزشم شدید تر شده بود.
چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
2 830
چیزی از #فتیش_قلقلک شنیدی🤯⁉️
میدونستی افرادی هستن که #لذت میبرن و حتی #ارضای_جنسی میشن با #قلقلک دادن یا قلقلک شدن💦
این #چنل منبع مناسبی برای #شناختن خودت و این #فتیش_بامزه و جذاب🤭🔥
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
کلی #چالش از #ممبرهای هاتمون وقتی که حسشونُ شناختن😍♨️
#داستانک های خواندنی پر از صحنه های #سکسی و شیطنت آمیز😋❌
#فیلم های جدید و #بروز فتیش #قلقلک😈🔞
2 830
Repost from N/a
#پارت_14
بانو پوزخندی زدن و با سیم شارژر،نزدیکم شدن.سیم رو بالا بردن و اروم بین پام کوبیدن.پاهامو جمع کردم:
_باز کن جنـ*ـده #سگ،باز کن
ضربه بعدی،خیلی محکم روی باسنم کوبیده شد!
از ترس سرجام برگشتم:
_ب..#بانو..مهسا..ت..تروخدا..ب..ببخشید..دیگه..گوه خوردم🥺 پاشونو بالا اوردن و روی بهشـ*تم نشوندن،فشار پاشون زیادی بود:
_ب..بانو..بانوی من..گ...گوه خوردم..التماستون میکنم..لطفا..لطفا پاتونو..
قبل از تموم شدن جملم...
❌پارت واقعی/+18❌
https://t.me/+SmVlFZ04WZQ5ZWIx
2 830
Repost from N/a
خمشدم که ساکمو بردارم که یهو یکیاز #پشت منو توی #بغلش گرفت،از عطر تنش فهمیدم #بهراده.
تقلا کردمتااز بغلش بیامبیرونکه محکمتر منوگرفت
-ولمکن بهراد
گردنمو لیسید که مور مورمشد.
_مال خودمی،اختیارتودارم ولت نمیکنم.
دستشو وارد #شلوار ورزشیم کرد و روی #التمگذاشت و عقب جلوش کردکه از اینکارش اهی کشیدم
_چی شده،پسرکم #هورنی شده؟
بسختی لب زدم
-ن...نه
لاله گوشمو بوسیدو با لحن #شهوتی گفت
_وقتی منوتوی خودت حس کنی و توت تلمبهبزنم اونوقت حس میکنی.🔞😈
شلوارمو پایین کشید که گفتم
-شایدیکیبیاد
انگشتشو روی #سوراخم کشید وباخشم گفت
_تو کار من #دخالت نکن.
یهو #انگشتو واردم کرد که خواستمجیغ بزنمکه صورتمو برگردند ولباشو روی #لبامگذاشت.
التشوروی #سوراخمحس کردمکه از شهوت واسترس به #خودملرزیدمکه بهراد ارومارومخودشو داخلم کرد و شروع به تلمبه زدن کرد که از #شهوت توی دهنبهرادناله کردمکه اون تند تند کارشو ادامه داد...🔞💦😈
https://t.me/+AO0s7i2jXVZhOThk
2 830
#maslakh
#part304
مسیحا؛
به رستا که روی مبل نشسته بود و چیپس میخورد خیره شدم.
با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود و معلوم بود که عصبیه.
گذاشته بودم یکم اروم بشه تا برم سمتش و باهاش حرف بزنم.
الان اگه میرفتم امکان نداشت بتونم قانعش کنم.
خیلی خوشحال بودم که اومده بود، تولد بدون اون معنی ای نداشت.
بخش عظیمی از حس خوبی که به این جشن داشتم به خاطر وجود اون بود.
به ساعت توی دستم خیره شدم، خیلی قشنگ بود.
دلم نمیخواست هیچوقت از توی دستم درش بیارم.
دایان_برو با این اپل جکت حرف بزن از هفته پیش تا الان کچلمون کردی.
سرمو بلند کردم و گفتم؛
_اخر تولد.
الان اعصابش خورده دوباره داد و بی داد راه میندازه ابرومون رو میبره.
دایان_این فرصت رو از دست نده، به زور راضیش کردم.
سعی کن خوب باهاش حرف بزنی چون دیگه فکر نکنم فرصت بشه.
_باشه.
بعد از خوردن کیک یکم دیگه رقصیدیم و بعد مهمونا شروع کردن به رفتن.
رستا از جاش بلند شد و از دایان و ماریا خدافظی کرد.
خواست بره سمت در که دستش رو گرفتم و کشیدم.
برگشت سمتم و با اخم بهم خیره شد.
_الان نرو، باید باهات حرف بزنم.
دستشو از دستم کشید بیرون و گفت؛
_من با تو حرفی ندارم.
به چشمای قشنگش خیره شدم و گفتم؛
_اگه نمیخوای باهام حرف بزنی پس برا چی اومدی؟
خیلی سریع گفت؛
_چون مثل تو بیشعور نیستم.
در ضمن دوستت مثل شپش چسبید بهم و انقدر اصرار کرد که نتونستم نیام.
از حرفش راجب دایان خندم گرفت، اگه میشنید قطعا من رو میکشت.
خندم رو قورت دادم و گفتم؛
_حالا یکم دیگه هم از خودت شعور نشون بده بمون حرف بزنیم بعد هرجا که دوست داشتی برو.
بدون حرف رفت سمت مبل و دست به سینه روش نشست.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت بچه ها.
خداروشکر رستا ادم خیلی لجبازی نبود، اگه یکی بود مثل ملیکا بدبخت میشدم.
حس خوبی از اینکه تنها نشسته بود نداشتم اما نمیتونستم از مهمون ها خدافظی نکنم.
کم کم همه رفتن و خونه خالی شد.
کیک رو برداشتم و گذاشتم توی یخچال که رستا گفت؛
_مگه نمیخواستی حرف بزنی؟
سرم رو تکون دادم و با قدم هایی اروم رفتم سمتش.
نمیتونستم به صورتش نگاه کنم، خیلی شرمنده بودم و بابت کاری که کرده بودم حس بدی داشتم.
اون هم انگار این رو میدونست چون زل زده بود به چشمام و با اخم نگاهم میکرد.
برای شروع بحث گفتم؛
_ساعته خیلی قشنگه، مرسی..
چیزی نگفت و سرشو کج کرد.
تا حالا توی این وضعیت نبودیم.
حس خیلی بدی داشتم، انگار که نمیتونستم کنترل اوضاع رو دستم بگیرم و این کلافه کننده بود.
_راستش..
دستاشو به هم گره زد و زل زد توی چشمام.
_من از کارم پشیمونم.
رستا_نه بابا؟
پشیمونم هستی؟
تروخدا بیا نباش.
_ببین میدونم که از دستم ناراحتی و نمیدونم چی باید بشنوی که منو ببخشی.
حاضرم هرکاری بکنم تا همه چیز درست بشه.
با صدای بلندی گفت؛
_هیچی درست نمیشه مسیحا.
خودت میدونی چیکار کردی؟
درکی از کارت داری؟
تو به من خیانت کردی، از اعتمادم سو استفاده کردی.
درحالی که به من قول داده بودی هیچوقت همچین کاری نکنی.
_ببین.
من واقعا حالم خوب نبود.
با صدای بلندتری گفت؛
_همیشه همینو میگی.
چرا تو هیچوقت حالت خوب نیست؟
چرا همیشه باید همه چیز رو بندازی گردن اون کوکائین لعنتی.
من فکر میکردم اون فیلم مال قبل باشه اما مثل اینکه اینطور نیست.
حتی خیلی شاد و خوشحال از خودتون فیلمم میگیرید؟
با صدای بلندی گفتم؛
_رستا.
من خبر نداشتم که داره فیلم میگیره.
منو دعوت کرد خونش گفت بیا حرف بزنیم منم رفتم.
نمیدونم چی به خوردم داد که اونطوری شدم.
باور کن اگه هوشیار بودم هیچوقت اون اتفاق نمیوفتاد.
ببین درکت میکنم، از دستم ناراحتی، اعتمادتو خراب کردم.
بیا منو بزن، فوحشم بده، اصلا منو بکش.
اما اینطوری باهام رفتار نکن.
ناخوداگاه بغض کرده بودم و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که نشکنه.
حس میکردم که هرچی بگم نمیتونم راضیش کنم.
رستا_فکر کردی من احمقم؟
فکر کردی خرم؟
چی راجب من فکر کردی؟
هرکاری که بخوای باهام میکنی و پشت سرم هر گوهی که دلت خواست میخوری بعد با دوتا معذرت خواهی همه چیز حل میشه و میبخشمت؟
من از کجا مطمئن باشم که دیگه همچین کاری نمیکنی؟
چطور بهت اعتماد کنم؟
دلم نمیخواد ببخشمت، از چشمم افتادی.
ازت متنفرم.
سر جام خشک شدم.
_نه.
نه نه داری دروغ میگی.
رستا_دروغ نمیگم.
حالم ازت به هم میخوره.
تو یه ادم اشغال هولی که به خاطر کص هرکاری میکنی.
تو یه ادم سو استفاده گر و هرزه ای.
حالم ازت به هم میخوره.
قطره اشکم از چشمم لیز خورد پایین.
اب دهنم رو قورت دادم و بهش خیره شدم.
اونم چشماش خیس بود و صداش میلرزید.
رستا_تو خیلی داغونی.
خیلی چندشی.
ازت بدم میاد.
با داد گفتم؛
_ولی من دوستت دارم!
سرشو تکون داد وگفت؛
رستا_نداری!
فریاد زدم؛
_دارم!
مثل سگ دوستت دارم.
تو نباشی انگار هیچکس نیست.
تو باهام قهر باشی انگار کل دنیا باهام بده.
رستا_دروغ نگو.
هولش دادم عقب و گفتم؛
_دروغ نمیگم.
بمیرم اگه دروغ بگم.
من عاشقت شدم.
2 830
#maslakh
#part303
با صدای پیچیدن کلید توی در نفسم رفت و حس کردم که قلبم ایستاد.
در باز شد و همون لحظه صدای ترکیدن چیزی اومد و بعد کلی کاغذ رنگی ریخت روی سر ماریا و مسیحا.
مسیحا سر جاش ایستاده بود و با تعجب به بقیه نگاه میکرد.
همه شروع کردن به خوندن اهنگ تولدت مبارک و کم کم تعجب توی چشماش جاشو به یه لبخند جذاب داد.
مسیحا_پشمام ریخت بچه ها.
به همه سلام کرد و بغلشون کرد.
پشت جمعیت ایستاده بودم و بدون حرف نگاهش میکردم.
قلبم تند میزد و با دیدنش حس عجیبی بهم دست داده بود.
حالا بعد از چندین روز داشتم میدیدمش اما چه فایده که نمیتونستم لمسش کنم و بغل کردنش یه ارزوی محال بود.
مسیحا انگار تازه متوجه من شد.
با قدم هایی اروم اومد سمتم و خواست بغلم کنه که خودم رو کشیدم عقب.
خودشو جمع کرد و اروم گفت؛
_خوشحالم که اومدی.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
بند بند وجودم خواستنش رو فریاد میزدن و سلول هام نسخیشو میکشیدن.
نیاز داشتم لمسش کنم و گرمای بدنش رو به اغوش بکشم.
درو بستیم و رفتیم سمت مبل ها.
حالا خونه پر از دختر و پسر شده بود و صدای اهنگ داشت گوشامو اذیت میکرد.
همه مشغول رقصیدن بودن و مسیحارو به زور برده بودن وسط.
خیلی خنده دار میرقصید.
نفس عمیقی کشیدم و یه لیوان نوشابه برداشتم.
دوست نداشتم امشب مست باشم، از سمتی باید میرفتم خونه و از سمت دیگه ای برای حرف زدن با مسیحا نیاز به هوشیاری کامل داشتم.
اگر مست میکردم صبح توی بغلش بیدار میشدم و من این رو نمیخواستم.
هرچند که چقدر خوب میشد اگر این اتفاق میوفتاد.
نوشابم رو تا ته سر کشیدم و لیوان خالی رو گذاشتم روی میز.
سعی میکردم مسیحارو نگاه نکنم اما نمیتونستم چشمام رو کنترل کنم.
نگاهم همش بین بقیه میچرخید و روی مسیحا خشک میشد.
اب دهنم رو قورت دادم و گوشیمو از توی جیبم خارج کردم.
انگار کسی کنارم نشست.
ماریا_خوبی؟
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
موهاشو کاملا کوتاه کرده بود و مدلشون شبیه مدل موهای مسیحا بود.
هرچند که مال اون کمی کوتاه تر بودن.
_اره خوبم.
ماریا_فکر نمیکردم بیای.
_منم فکر نمیکردم بیام.
ماریا_به هرحال کار خوبی کردی، فاصله چیز خوبی نیست.
_این به معنی درست شدن رابطمون نیست.
اومدم چون دایان اصرار کرد.
مگه نه اصلا دلم نمیخواست اینجا باشم.
ماریا سرش رو تکون داد و گفت؛
_امیدوارم هرچی زودتر مشکلاتتون حل بشه.
امیدوارم؛
این چیزی بود که توی دلم گفتم اما میدونستم که به این زودی این اتفاق نمیوفتاد.
حتی اگر مسیحا دلیل قانع کننده ای میورد من به این زودی نمیبخشیدمش.
باید اعتمادم رو جلب میکرد و بهم اثبات میکرد که دیگه هیچوقت همچین کاری نمیکنه.
که فکر نکنم موفق باشه.
رابطه ما هم مثل همه رابطه های دیگه یه روزی تموم میشد و اونروز خیلی خیلی نزدیک بود.
این رو به خوبی حس میکردم و میدونستم که مسیحا هیچوقت نمیتونه به خاطر من تمایلاتش رو کنترل کنه.
اون یه ادم تنوع طلب بود و هیچوقت من رو به بقیه ترجیح نمیداد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو با گوشیم سرگرم کنم.
بلاخره چراغا روشن شد و وقت فوت کردن شمعا فرا رسید.
مسیحا روی مبل نشست و به کیک خیره شد.
دایان شمع هارو روشن کرد و بچه ها مشغول شمردن شدن.
به چشمای بستش خیره شدم، داشت ارزو میکرد.
کاش میدونستم چه ارزویی میکنه.
ایا منم نقشی توی رویاهاش دارم یا یه اینده بدون من رو درخواست میکنه؟
بلاخره چشماش رو باز کرد و شمعارو فوت کرد.
همه دست زدن و تولدش رو بهش تبریک گفتن.
همه چیز مثل یه توهم بود.
انگار اینجا نبودم و اتفاقات اطرافم رو درک نمیکردم.
یه لیوان از روی میز برداشتم و کمی ازش خوردم که طعم تلخش توی دهنم پییچد.
دایان_چه ارزویی کردی؟
منم توش بودم؟
مسیحا با لبخند بهم خیره شد و گفت؛
_نه ولی یکی دیگه توش بود.
نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم کادوش رو گذاشتم روی میز.
یه ساعت براش خریده بودم که بنظرم خیلی به دستاش میومد.
البته خیلیم گرون در اومده بود و همه پولام تموم شد.
با اینکه کادوی من جلوتر از بقیه کادوها بود اصلا بازش نمیکرد.
کم کم اعصابم داشت خورد میشد.
بلاخره اخر همه کادوی منو برداشت و بازش کرد.
لبخند قشنگی زد و بهم خیره شد.
دایان ساعت رو براش بست.
همونطور که انتظار داشتم خیلی به دستش میومد.
بعد از خوردن کیک جمعیتمون کمتر شد و چند نفر از جمله مسیح و دیانا مراسم رو ترک کردن.
ساعت طرف ده بود و سرم حسابی درد میکرد.
با دیدن مسیحا که خیلی شاد و خوشحال با دوستاش حرف میزد و طوری رفتار میکرد انگار که من وجود ندارم بغضم گرفت.
حال من اینهمه خراب بود و اون انگار نه انگار.
البته حقم داشت، امروز تولدش بود.
من زیادی حساس شده بودم.
2 830
#maslakh
#part302
سامیار_ببین به نظر من برو تولدش.
براش کادوهم بخر.
اونجا باهم حرف میزنین.
اگه دیدی دلیل قانع کننده ای برای کارش داره یا فیلمه مال قبله باهم ادامه بدین.
اگر نه که از هم جدا بشین.
بزار یه خاطره خوب از هم داشته باشین و همونطور که با حس خوب رل زدین جدایی تلخی نداشته باشین.
_چه دلیل قانع کننده ای برای خیانتش میتونه داشته باشه؟
هر دلیلی هم بیاره قانع کننده نیست.
منو احمق فرض کرده.
یا فکر کرده اونقدر بی اعتماد بنفس و دم دستیم که با وجود این کاراش بازم باهاش ادامه بدم.
در ضمن یه جدایی چطور میتونه تلخ نباشه؟
سامیار خندید و گفت؛
_اروم حرف بزن نفست گرفت.
چیزی نگفتم و پهن شدم سر جام.
هممون در سکوت اطرافمون رو نگاه میکردیم.
_باشه.
میرم تولدش اما اگه دلیل قانع کننده ای نیورد باهاش کات میکنم.
دریا_اخی چه پایان تلخی.
و انگاه مرگ ان دو را از هم جدا کرد.
سامیار_خدا نکنه.
_میخوام باهاش مثل سگ رفتار کنم تا فکر نکنه خبریه.
دریا_همینه، افرین.
داری بزرگ میشی.
برو اونجا با دندونات جرش بده.
سامیار_این بچه بازیا دیگه چیه.
دریا_توی بحثای دخترونه دخالت نکن.
نگاهم رو ازشون گرفتم و به اسمون دوختم.
حالا برای رفتن به تولد و دیدن مسیحا لحظه شماری میکردم.
...
دم در خونه ایستادم و به نمای ساختمون خیره شدم.
دستام از استرس عرق کرده بود و پلاستیک توی دستم کمی مرطوب شده بود.
نفس عمیقی کشیدم، استرس و هیجان توی وجودم باعث میشد قلبم تند بزنه.
احساسات متناقض و عجیبی داشتم.
ترکیبی از حس های مثبت و منفی که در کنار هم قرار گرفته بودن و این حالت خلسه رو میساختن.
رفتم سمت در خونه و زنگ زدم.
در که باز شد رفتم تو و بعد از پیاده شدن از اسانسور و در اوردن کفشام وارد خونه شدم.
نگاهم رو به اطرافم دوختم، همه جا پر از بادکنک های زرد و مشکی بود.
عجیب بود که تنها تزئینشون بادکنک بود.
به دایان و دنیا سلام کردم و نشستم روی یکی از مبلا.
به کیک بزرگ روی میز خیره شدم.
عکس یه ماشین زرد رنگ بود که عدد بیست و پنج روش خودنمایی میکرد.
جز دایان و دنیا کس دیگه ای رو نمیشناختم اما میتونستم مسیح رو از بین جمعیت تشخیص بدم.
با اخم کنار یه دختر قدبلند با موهای صاف نشسته بود و با اخم اطرافش رو نگاه میکرد.
از چهره دختره میتونستم حدس بزنم که کیه.
احتمالا خواهر دایان و رل مسیح بود.
دایان اومد سمتم و گفت؛
_رستا میشه کمکم کنی این مبل رو جابه جا کنم.
از روی مبل بلند شدم و گفتم؛
_فقط اینی که من روش نشسته بودم خار داشت؟
خب برو مال دنیارو جابه جا کن.
دایان_از جفت دنیا که نمیشه رد شد صبح ناهار اش خورده.
مبله الان بو سگ مرده میده.
دنیا_میتونی به جاش بگی بوی منو میده، چون خودت همیشه بوی سگ مرده میدی.
مسیح_قربون ادم چیز فهم.
دایان با اخم مسیح رو نگاه کرد و گفت؛
_تو چی میگی شلغم.
دلت کتک میخواد باز.
مسیح_تو دلت کتک میخواد مثل اینکه.
دایان_تو منو میزنی حتما؟
مسیح_تیکه تیکت میکنم.
دایان_زودباش ببینم کون تپل.
مسیح از روی مبل بلند شد که دیانا دستش رو گرفت و کشید.
دیانا_الان چه وقت دعواست.
اصلا چرا باهم بحث میکنید، کارتونو بکنید.
به دیانا خیره شدم، موهاش بلوند و بلند بودن و یه لباس سرهمی مشکی که شلوار گشادی داشت پوشیده بود.
موهاش رو محکم بالای سرش بسته بود و اینکار چشمای درشتش رو کشیده تر نشون میداد.
دختر قد بلند و قشنگی بود..
دایان_رستا.
چیکار میکنی، مگه قرار نبود مبلو جابه جا کنیم.
نگاهم رو از دیانا گرفتم و رفتم سمت مبل.
دایان_ممنون که اومدی.
مسیحا حتما خیلی خوشحال میشه.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
کاش اونقدر که من به خوشحالیش اهمیت میدادم برام ارزش قائل بود.
ته دلم امیدوار بودم که اون فیلم مال گذشته باشه و فاصلمون از بین بره.
من بهش اعتماد داشتم، میدونستم که همچین کاری باهام نمیکنه.
هرچند که این اعتماد توی وجودم خیلی کمرنگ بود.
بعد از انجام کارها و اومدن مهمون ها پشت در ایستادیم.
دایان یه قوطی استوانه ای شکل که بنظر میومد مال کاغذ رنگی باشه دستش بود.
لامپ هارو خاموش کردیم.
حالا نور های رنگی که میچرخیدن اتاق رو به حالت نیمه روشن درمیوردن.
استرس داشتم و سر جام بند نبودم.
ماریا که با مسیحا بیرون بود پیام داد و گفت که نزدیک خونن.
هر قدمی که به سمت خونه برمیداشتن استرس من و ضربان قلبم رو دو چندان میکرد.
2 830
Repost from N/a
_توله سگ #نجس
_ا..اخخ..غ..غلط کردم..بانو
خواستم بوسه ای رو پاشون بذارم که لگد ی به شونم زدن:
_لباساتو بکن
_ب..#بانو..غلط..
ضربه ی محکمی به کمرم خورد و صورتم اسیر دستای #ارباب شد:
_رو حرف ما حرف؟هوم؟
_ن..نه نه گ..گــ*ــوه بخورم اربابم
سیلی محکمی تو گوشم زدن که...
از ترس #میشاشه رو زمین و بعد مجبور میشه..👇🏾
https://t.me/+SmVlFZ04WZQ5ZWIx
https://t.me/+SmVlFZ04WZQ5ZWIx
https://t.me/+SmVlFZ04WZQ5ZWIx
پارت اصلی رمان(پارت 13)،لطفا اسکی نرید✌️💦
اولین رمان اصیل BDSM در تلگرام🤝2 830
#مرد روانی که #وحشیانه با زنش #رابطه برقرار میکنه که از شدت #خونریزی بیهوش میشه بعدش میفهمن بچه اشون #سقط شده😰🆘
_متاسفانه خانومتون #سقط_جنین داشتن .
هر دو با #تعجب به دکتر #نگاه میکردیم‼️
_تو .. تو #زنیکه_هرزه به من #خیانت کردی🤬
+چی میگی #نامرد بی وجدان من جز #تو با کسی نبودم .
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
2 830
2 830
#ازدواج_اجباری🔞 #گی🔞 #خشن🔞
#بدنم داشت روی #تخت میلرزید
از #استرس کف دستام عرق کرده بود..
فقط یه پیراهن تا زیر #باسن تنم بود و پاهامو بهم چسبونده بودم.
با دستاش #پاهامو از هم فاصله داد و #لباسمو تا بالای #سینه هام کشید.
نوک #سینمو توی انگشتش گرفت و #فشار داد که آخ کوچیکی گفتم.
- #خجالت میکشی؟
#روان_کننده رو از کنار تخت برداشت که حس کردم چیزی #زیر_دلم تکون خورد.
- سعی میکنم دردت نیاد، ولی چون اولین بارته باید یکم تحمل کنی💦⚠️
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
https://t.me/+BVH91iSf4-dhMWE0
2 830
هر شب با #وسایل بی دی اس امی #زنشُ_شکنجه میکنه و بعدشم تا وقتی که #بیهوش بشه بهش #تجاوز میکنه😱⛔️
با #ترس به #ویبراتور و #شلاق دستش نگاه کردم .
+بسِ خواهش میکنم من .. من هنوز #درد دارم🥺🩸
_تو #زن_منی . #جنده_منی باید #تمکین کنی .
بدون هیچ #رحمی داخل #سوراخم تلمبه میزد و #ویبراتور رو گذاشته بود روی #بهشتم🔞💦🖕🏿
+سورن #سورن تمومش کن آیییییی #درد دارم عوضی .
با #شلاق به #سینه هام کوبید که #جیغ زدم .
_تا وقتی #آب_بهشتت رنگ #خون نگیره ازت نمیکشم بیرون🤯❌ دیدی بالاخره ک*ص و کونتُ یکی کردم👿⭕️
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
2 830
Repost from N/a
مرد پولداری که اسلیو همکارش میشه🤭🔞
#پارت_واقعی
#پارت_7
بهش نزدیک شدم و #شلاق رو روی #بدنش کشیدم که #لرزیدنش رو حس کردم😈♨️
نیشخندی زدم و گفتم
_روی تخت به شکم بخواب زود باااااش.
با صدای دادم سریع روی #تخت خوابیده که #پشتش قرار گرفتم و کنار گوشش با صدایی #ترسناک لب زدم:
_امشب قراره حسابی #ناله کنی و #زوزه بکشی #تولهسگ🍑🪡
و اولین #ضربهٔ #شلاق رو روی کتفش کوبیدم⛓🔞🔥
https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0
https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0
