𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 828
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-3830 kunlar
Postlar arxiv
2 830
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
#رابطه_خشن🥵💦
#پارت_واقعی♨️
شیخ #انگشت های اشاره و #وسط را خم کرد و با احتیاط نیپل #برجسته شده سمت چپ سام را کشید ، #پسرک بی طاقت پا از هم فاصله داد و #کمرش را قوص داد.
+آههههییی
مرد بزرگ تر با لبخند #ملیح مخصوص به خودش سر در #گیربان پسرک فرو برد و بوسه های پی در پی و #پروانه ای روانه گردن کشیده و #ترقوه های تیز و #زیبایش گذاشت.
زبانش را #دورانی روی نیپل سمت راست چرخاند و مک #عمیقی زد که ...🔥‼️
https://t.me/+TqxdeNHq7o0GQCLK
https://t.me/+TqxdeNHq7o0GQCLK
پسری که به یه فاحشه خونه تو امارات میفروشنش اونجا رقاصس و سرویسم میده تا اینکه ...🔞🔥
ورود افراد زیر 25 سال ممنوع❌⚠️
2 830
Repost from N/a
پسری که دزدیده میشه و مجبور میشه اسلیو یه خانواده بشه و هرشب بهشون سرویس بده🔞🤭💦
-بانو #محکم #شلاق رو روی تنم میکوبید و آیهان توی #سورا*خم #تلم*به میزد🔞💦
از #درد و #لذت ناله میکردم که بانو #انگشت هاشو وارد #دهانم کرد و مجبور شدم سا*ک بزنم🖕🏿👅♨️
تند تند #انگشت هاشو #سا*ک میزدم که در اتاق باز شد و رایمون وارد اتاق شد🤭🥵
ترسیده خواستم فرار کنم که بانو #شلاق رو روی #تنم کوبید⛓🩸
ناله ای از درد کردم که رایمون گفت
-کجا فرار میکنی #تولهسگ الان وقته سرویس دادن به اربابته... 😈🚫
https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0
https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0
https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0
2 830
Repost from N/a
#پارت_واقعی💢
با ضربه ی #محکمی که داخلش خورد #هوشیاریشو به دست آورد.
چشماش نا خداگاه تا #آخرین حد ممکن باز شد و بی اختیار جیغی از ته دل #کشید.
مرد اینبار آل*تشو تا ته #واردش کرد و همونجوری #نگه داشت .
پسرک با دست های #بیجونش چنگی به بازوهای مرد زد با هق هق بهش #التماس کرد.
_عاااای ، تروخدا نکن آقا درش بیار .
مرد اما بی توجه بهش #محکم تر داخلش ضربه میزد.
وقتی شروع کرد به #جیغ زدن برای خفه کردن صداش دستشو رو #دهنش گذاشت و محکم نگه داشت.
غرق در شه*وت سرشو به #عقب فرستاد و از تنگی و بکری #پسرک زیرش #لذت میبرد.
ناگهان #ویتی حس کرد جسم زیره دستش دیگه تکون #نمیخوره وحشت کرد و ...♨️💦
https://t.me/+TqxdeNHq7o0GQCLK
https://t.me/+TqxdeNHq7o0GQCLK
پسری که توی فاحشه خونه رقاصه و اسیر یه ددی خشن میفته ...🔥🥵
صحنه هاش از پارت اولش شروع میشه ورود افراد زیر 25 سال به شدت ممنوع❌⚠️
2 830
Repost from N/a
#سک*س خشن 🔞🤤🍆💦🔥😈
#پارت_۶۳
همونجور روی چاک #کصم میمالید و من باد کردن #کصمو حس کردم.
_بذارم داخل؟
اومی گفتم که لحظهای بعد، فرو رفتن چیز #کلفتی رو حس کردم.
اونقدر کلفت بود که برای یه لحظه احساس #جر خوردن بهم دست داد.
_اوف، چقدر #تنگی تو آیسان🍆💦🔥
https://t.me/joinchat/nEHo8KaRYkw3OWRk
#جقبزنباهرپارتش
2 830
Repost from N/a
🔞𝗣𝗗𝗙 فــایــل 𝗣𝗗𝗙 فــایــل 𝗣𝗗𝗙 فــایــل 𝗣𝗗𝗙🔞
دنبال رمانهای Pdf شده با ژانرهای مختلف میگردی بیا اینجا♨️💦🍑
چنلی پر از PDFرمان با ژانر های:
#لزبین🍒 #گیلاو🏳️🌈 #بی_دی_اس_ام 🔞 #رمانتیک #فورسام♨️ #تریسام🔥 #ددی_لیتل_گرل_مامی⛓
رمان جدید با پر از #صحنه های #اسمات و #هات
https://t.me/+WT4DTVGcQO2xpe4P
https://t.me/+WT4DTVGcQO2xpe4P
فیلمای هات و ممنوعه🔞🔥شبه جمعه اینجاست💦
Download Download Download
2 830
#maslakh
#part301
ناچارا مجبور شدم همراهش برم.
وقتی از خونه خارج شدیم سامیار رو دیدم که دم در ایستاده بود.
به دریا که سعی داشت دکمه های استین پیرهنش رو ببنده خیره شدم.
_سامیارم میاد؟
دریا_اره.
نگفته بودم بهت؟
_نه.
دریا_حتما تو دلم گفته بودم.
چیزی نگفتم و در ماشین رو باز کردم و توش نشستم.
به سامیار سلام کردم و بعد از گرفتن جوابم نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم.
توی راه همش به مسیحا فکر میکردم.
درواقع تنها کاری بود که توی این چند روز از دستم برمیومد.
اینکه یه گوشه بشینم و توی خیالش راه برم و هرازگاهی یکم به یاد چشما و لبخندش گریه کنم.
با یاداوری دستای ظریف و گرمش لابه لای دستام بغض میکردم.
دستایی که فکر میکردم مال منن و مال من میمونن اما فقط خدا میدونست با اون دستا چند نفر دیگه رو لمس کرده..
قطره اشکی که از چشمم لیز خورده بود روی گونم رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
مقصدمون یکی از پارک های خیلی بزرگ و همیشه خلوت رشت بود.
از ماشین پیاده شدم و کلاهم رو روی سرم درست کردم.
شنیده بودم این چندوقت گشت ها زیادتر شدن و بیشتر به مردم گیر میدن.
نمیدونستم با چه جرعتی اینطوری لباس میپوشیدم.
با سامیار و دریا رفتیم و زیر یکی از درخت ها نشستیم.
کفشام رو در اوردم و دراز کشیدم روی زیرانداز.
سامیار_بلند شو خودتو جمع کن ماهم بشینیم.
نشستم سر جام و چپ چپ نگاهش کردم.
دریا_میدونستید میگن شبا زیر درختا جن هست؟
سامیار_این خرافات چین دیگه.
دریا_خرافات نیستن.
اگه دیدی یه موجود با گوشای گربه و پاهای دراز نشسته کنارت و با لبخند نگاهت میکنه نترس.
فقط یه جن خیلی ترسناک و قاتل و بی ازاره.
_چه جن کیوتی.
دریا_گربه ها جنشونم خوبه.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
دریا همش حرف میزد و سامیار هم گاهی جوابش رو میداد.
من توی بحثشون تنها یه شنونده بودم که زحمت حرف زدن به خودش نمیداد.
سامیار پرید وسط حرف دریا و گفت؛
_رستا، چرا انقدر گرفته ای.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
موهاش رو برده بود بالا و دیگه توی صورتش نبودن.
_هفته دیگه تولد مسیحاست.
به اون فکر میکنم.
سامیار_براش چیزی خریدی؟
نفس عمیقی کشیدم.
_نه.
قرار نیست برم.
با تعجب گفت؛
_تولد کسی که باهاش تو رابطه ای نمیری؟
خواستم چیزی بگم که دریا قبل من گفت؛
_کات کردن.
سامیار_چرا!؟
چیزی نگفتم.
ما کات کرده بودیم؟
چقدر دردناک.
اون دیگه مال من نبود و من این رابطه رو پایان داده بودم.
هرچند که باعث و بانیش من نبودم اما چیزی از عذاب وجدان و حس بدم کم نمیکرد.
بغضم رو قورت دادم.
سامیار_اگه دوست نداری راجبش حرف بزنی خودت رو مجبور نکن.
_نه مشکلی نیست.
کات کردیم چون با ملیکا بهم خیانت کرده بود.
سامیار_تو از کجا فهمیدی؟
_فیلمش رو دیدم.
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
دریا_به نظر من اون ویدیو مال قبله و اون دختره پلشت از عمد نشونت داده.
سامیار_مطمئن باش مال قبله چون اگه میخواست بهت خیانت کنه یه اثر جرم واسه خودش تولید نمیکرد.
_ولی اگه مال قبل بود همون لحظه که دعوامون شده بود میگفت مال قبله اما چیزی نگفت.
سامیار_خب حتما هول شده.
_نمیدونم.
دریا_بنظر من که ببخشش برین سر خونه زندگیتون این دراما کوئین بازیارو در نیار.
سامیار_اگه واقعا خیانت کرده بود چی؟
دریا_کرده باشه، ادما باهم وارد رابطه میشن که خوشحال باشن.
اگه قراره به خاطر هم از خوشیاشون بگذرن که دیگه اسمش رابطه نیست زندانه.
من و سامیار هردومون خیلی پوکر بهش خیره شدیم.
_اگه رل خودتم بود همین رو میگفتی؟
دریا_من که رل ندارم.
_فرض کن داشته باشی.
دریا_نه.
رل من میخوام خوشحال نباشه صد سال سیاه.
_فازت معلوم نیست اصلا.
سامیار_احتمالا تاحالا عشق رو تجربه نکردی.
دریا_من روزی صدبار عاشق میشم.
مطمئن باش بیشتر از شما دوتا بچه تجربش کردم.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
دریا واقعا ادم رو مخی بود.
سامیار که انگار از دست دریا عصبی شده بود با لحنی حرصی گفت؛
_باهاش حرف نزدی ببینی چی میگه؟
_نه.
سامیار_چرا؟
شونمو انداختم بالا و گفتم؛
_اخه دلم نمیخواست صدای نحسش رو بشنوم.
سامیار_یعنی چی.
چرا انقدر خودتو عذاب میدی.
_نمیدونم.
2 830
Repost from N/a
#خوناشامی🩸 #BDSM #ددیلیتل🔞🔥
ددی #دندوناش رو توی گردنم فرو میکنه که نق میزنم.
-مگه قرار نشد شما دیگه من رو گاز نگیرین؟ قول داده بودینا ددی. بد قولی باعث میشه منم ازتون یاد بگیرم و به قولام عمل نکنم.
-غلط میکنی عمل نکنی #تولهسگ.
دست به سینه میشم و با اخم میگم:
-خب شما هی قول میدین من رو #گاز نگیرین ولی عمل نمیکنین که. بد آموزی داره واسه من.
ددی روم خیمه میزنه و نوک #سینههام رو #مک میزنه.
-یه بدآموزیای نشونت بدم تولهی سرتقم.💦👅
https://t.me/+uanI_DAw6RsxM2U0 https://t.me/+uanI_DAw6RsxM2U0
2 830
#maslakh
#part300
لباسامو با لباس بیرون عوض کردم و جلوی اینه ایستادم.
داشتم موهام رو درست میکردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
رفتم سمت تخت و گوشی رو از روش برداشتم.
شماره ناشناس بود.
به هوای اینکه مسیحا باشه تماس رو قط کردم و دوباره مشغول درست کردن موهام شدم.
همون لحظه تونستم صدای زنگ ایفون رو بشنوم.
یک ان یه حس عجیبی بهم دست داد.
نکنه مسیحا باشه.
قلبم شروع کرد به تند زدن و با حالی اشفته کارم رو ادامه دادم.
دریا از توی پذیرایی داد زد؛
_رستا، بیا دایان کارت داره.
تعجب کردم.
دایان؟
اون اینجا چیکار داشت.
از اتاق خارج شدم و رفتم سمت دریا.
نگاهم رو به تصویر دایان که پشت دوربین ایستاده بود دوختم و گوشی رو از دست دریا گرفتم.
_بله؟
نگاهش رو از زمین گرفت و به دوربین خیره شد.
دایان_بیا دم در کارت دارم.
_چیکار؟
دایان_بیا میفهمی.
نمیتونستم مخالفت کنم، اینهمه راه تا اینجا اومده بود و من با یه بی توجهی بیشعوریم رو نشون میدادم؟
رفتم سمت در و بعد از پوشیدن کفشام با اسانسور رفتم طبقه پایین.
در حیاط رو باز کردم.
دایان توی ماشینش نشسته بود و داشت سیگار میکشید.
رفتم سمت ماشین و پشت پنجره ایستادم.
_سلام.
سیگارش رو انداخت بیرون و گفت؛
_سلام.
_چیزی شده؟
دایان_بیا بشین بهت بگم.
_اینجا بگو.
دایان_بشین تو ماشین بهت میگم.
پوفی کشیدم و در ماشین رو باز کردم و نشستم توش.
دایان_چخبر؟
چطوری؟
_چطور باید باشم؟
دایان_راست میگی.
درکت میکنم، احتمالا حال خوشی نداری.
چیزی نگفتم و به گردنبندی که از اینه اویزون بود خیره شدم.
دایان_زیاد وقتت رو نمیگیرم، اومدم بگم هفته دیگه تولد مسیحه.
میخوایم واسش تولد بگیریم سوپرایزش کنیم اما فکر نکنم با نبود تو بازم سوپرایز شه.
هفته دیگه تولدش بود؟
واقعا؟
پاک فراموش کرده بودم.
اواخر اردیبهشت بودیم و داشتیم وارد خرداد میشدیم.
دایان_خوشحالش میکنی اگه بیای.
برخلاف میلم که دوست داشتم برم گفتم؛
_من نمیتونم بیام.
بهش خیره شدم، تیشرت زردش خیلی بهش میومد.
موهاش رو کمی کوتاه کرده بود و از بقیه دفعات فر تر بودن.
دایان_چرا؟
_چرا؟
دلیلش معلومه.
بهم خیانت کرده.
حالا خیلی راحت انگار که هیچی نشده بیام تولدش چون خوشحال میشه؟
اره حتما اینکار رو میکنم.
دفعه بعدی که بخوام ببینمش سر قبرشه!
این حرفم خیلی حس بدی بهم داد.
برق خشمی که طی یک ثانیه از وجودم گذشته بود خاموش شد و جاش رو به یه حس خلاء داد.
انگار که همه چیز پوچ شده بود.
بدون مسیحا من قطعا میمردم.
دایان_ببین رستا، میدونم ناراحتی.
درکت میکنم منم توی شرایط تو بودم.
اما انسان جایز الخطاست.
_مثل مامانا حرف نزن.
نفس عمیقی کشید و بهم خیره شد.
دایان_تو ملیکارو نمیشناسی.
یه کاری باهات میکنه که چشم بسته هرچیزی میگه گوش بدی.
مهره مار داره انگار.
حتی این بلارو سر منم اورده بود.
اخمام رفت توی هم و چیزی نگفتم.
_دایان.
من با مسیحا اشتی نمیکنم.
کاملا از چشمم افتاده.
نمیخوام درکش کنم، نمیخوام بهش فکر کنم.
هر شرایطی هم که داشته باشه دیگه نمیبخشمش.
تو بگو مست بوده باشه، بگو چت بوده باشه، اصلا بگو سم خورده باشه.
دایان_یکیتون از یکی دیگه بدتره.
یکی مسیح که منو با دعوا فرستاده اینجا یکی تو که میخوای منو با دعوا بفرستی برم.
دخترای سلیطه قربتی.
دوست داشتم بیشتر از مسیحا بدونم واسه همین گفتم؛
_با دعوا فرستادت اینجا؟
دایان_دعوا که نه ولی تهدیدم کرد.
گفت اگه نری دیگه شورتا و جوراباتو نمیشورم.
خندیدم و به بیرون خیره شدم.
دایان_حداقل به خاطر مسیح نه، به خاطر من بیا.
رومو زمین ننداز.
_راستی مگه نمیخواستید مسیحارو سوپرایز کنید؟
از کجا میدونه تولدشه پس؟
دایان_نمیدونه تولدشه، فرستادم اینجا که باهات حرف بزنم.
سرم رو تکون دادم.
دایان_استغفرلاه.
ببین با این هیکلم چطور التماس نیم وجب ادم میکنم.
ببین رفاقت با ادم چیکار میکنه.
لبخندم پررنگ تر شد.
دایان_هفته دیگه بیا بعد اگه خواستی دیگه هیچوقت نبینش.
_بهش فکر میکنم.
دایان_خوبه.
جمعه ساعت هشت.
سرمو تکون دادم و در ماشین رو باز کردم.
بعد از خدافظی برگشتم بالا.
دریا_چیشد؟
مگه نمیخواستیم بریم بیرون؟
_حوصله ندارم.
اخماش رفت توی هم و اومد سمتم.
دریا_ده تا میزنمت یکی از من بخوری شش تا از دیوار.
حیصیلی نیدیریم.
غلط کردی.
خودت و حوصلتو میفرستم اون دنیا.
2 830
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
از رمانای bdsm کلیشهای خسته شدی؟🙄😖
❌بیا ببین بیدیاسام واقعی به چی میگن😉❌
نویسندهی این رمان بهت نشون میده همیشه اون چیزایی که از بقیه میشنوی درست نیست 👻🔥
دیگه تاکید نکنم زیر ۱۸ سال جوین ندههههه !!!🔞😡‼
🔥🥵🔥🥵🔥🥵🔥🥵🔥🥵🔥🥵🔥
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
2 830
#maslakh
#part300
لباسامو با لباس بیرون عوض کردم و جلوی اینه ایستادم.
داشتم موهام رو درست میکردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
رفتم سمت تخت و گوشی رو از روش برداشتم.
شماره ناشناس بود.
به هوای اینکه مسیحا باشه تماس رو قط کردم و دوباره مشغول درست کردن موهام شدم.
همون لحظه تونستم صدای زنگ ایفون رو بشنوم.
یک ان یه حس عجیبی بهم دست داد.
نکنه مسیحا باشه.
قلبم شروع کرد به تند زدن و با حالی اشفته کارم رو ادامه دادم.
دریا از توی پذیرایی داد زد؛
_رستا، بیا دایان کارت داره.
تعجب کردم.
دایان؟
اون اینجا چیکار داشت.
از اتاق خارج شدم و رفتم سمت دریا.
نگاهم رو به تصویر دایان که پشت دوربین ایستاده بود دوختم و گوشی رو از دست دریا گرفتم.
_بله؟
نگاهش رو از زمین گرفت و به دوربین خیره شد.
دایان_بیا دم در کارت دارم.
_چیکار؟
دایان_بیا میفهمی.
نمیتونستم مخالفت کنم، اینهمه راه تا اینجا اومده بود و من با یه بی توجهی بیشعوریم رو نشون میدادم؟
رفتم سمت در و بعد از پوشیدن کفشام با اسانسور رفتم طبقه پایین.
در حیاط رو باز کردم.
دایان توی ماشینش نشسته بود و داشت سیگار میکشید.
رفتم سمت ماشین و پشت پنجره ایستادم.
_سلام.
سیگارش رو انداخت بیرون و گفت؛
_سلام.
_چیزی شده؟
دایان_بیا بشین بهت بگم.
_اینجا بگو.
دایان_بشین تو ماشین بهت میگم.
پوفی کشیدم و در ماشین رو باز کردم و نشستم توش.
دایان_چخبر؟
چطوری؟
_چطور باید باشم؟
دایان_راست میگی.
درکت میکنم، احتمالا حال خوشی نداری.
چیزی نگفتم و به گردنبندی که از اینه اویزون بود خیره شدم.
دایان_زیاد وقتت رو نمیگیرم، اومدم بگم هفته دیگه تولد مسیحه.
میخوایم واسش تولد بگیریم سوپرایزش کنیم اما فکر نکنم با نبود تو بازم سوپرایز شه.
هفته دیگه تولدش بود؟
واقعا؟
پاک فراموش کرده بودم.
اواخر اردیبهشت بودیم و داشتیم وارد خرداد میشدیم.
دایان_خوشحالش میکنی اگه بیای.
برخلاف میلم که دوست داشتم برم گفتم؛
_من نمیتونم بیام.
بهش خیره شدم، تیشرت زردش خیلی بهش میومد.
موهاش رو کمی کوتاه کرده بود و از بقیه دفعات فر تر بودن.
دایان_چرا؟
_چرا؟
دلیلش معلومه.
بهم خیانت کرده.
حالا خیلی راحت انگار که هیچی نشده بیام تولدش چون خوشحال میشه؟
اره حتما اینکار رو میکنم.
دفعه بعدی که بخوام ببینمش سر قبرشه!
این حرفم خیلی حس بدی بهم داد.
برق خشمی که طی یک ثانیه از وجودم گذشته بود خاموش شد و جاش رو به یه حس خلاء داد.
انگار که همه چیز پوچ شده بود.
بدون مسیحا من قطعا میمردم.
دایان_ببین رستا، میدونم ناراحتی.
درکت میکنم منم توی شرایط تو بودم.
اما انسان جایز الخطاست.
_مثل مامانا حرف نزن.
نفس عمیقی کشید و بهم خیره شد.
دایان_تو ملیکارو نمیشناسی.
یه کاری باهات میکنه که چشم بسته هرچیزی میگه گوش بدی.
مهره مار داره انگار.
حتی این بلارو سر منم اورده بود.
اخمام رفت توی هم و چیزی نگفتم.
_دایان.
من با مسیحا اشتی نمیکنم.
کاملا از چشمم افتاده.
نمیخوام درکش کنم، نمیخوام بهش فکر کنم.
هر شرایطی هم که داشته باشه دیگه نمیبخشمش.
تو بگو مست بوده باشه، بگو چت بوده باشه، اصلا بگو سم خورده باشه.
دایان_یکیتون از یکی دیگه بدتره.
یکی مسیح که منو با دعوا فرستاده اینجا یکی تو که میخوای منو با دعوا بفرستی برم.
دخترای سلیطه قربتی.
دوست داشتم بیشتر از مسیحا بدونم واسه همین گفتم؛
_با دعوا فرستادت اینجا؟
دایان_دعوا که نه ولی تهدیدم کرد.
گفت اگه نری دیگه شورتا و جوراباتو نمیشورم.
خندیدم و به بیرون خیره شدم.
دایان_حداقل به خاطر مسیح نه، به خاطر من بیا.
رومو زمین ننداز.
_راستی مگه نمیخواستید مسیحارو سوپرایز کنید؟
از کجا میدونه تولدشه پس؟
دایان_نمیدونه تولدشه، فرستادم اینجا که باهات حرف بزنم.
سرم رو تکون دادم.
دایان_استغفرلاه.
ببین با این هیکلم چطور التماس نیم وجب ادم میکنم.
ببین رفاقت با ادم چیکار میکنه.
لبخندم پررنگ تر شد.
دایان_هفته دیگه بیا بعد اگه خواستی دیگه هیچوقت نبینش.
_بهش فکر میکنم.
دایان_خوبه.
جمعه ساعت هشت.
سرمو تکون دادم و در ماشین رو باز کردم.
بعد از خدافظی برگشتم بالا.
دریا_چیشد؟
مگه نمیخواستیم بریم بیرون؟
_حوصله ندارم.
اخماش رفت توی هم و اومد سمتم.
دریا_ده تا میزنمت یکی از من بخوری شش تا از دیوار.
حیصیلی نیدیریم.
غلط کردی.
خودت و حوصلتو میفرستم اون دنیا.
2 830
#maslakh
#part299
با تعجب بهش خیره شدم.
_چی؟
نوچی کرد و از روی صندلی بلند شد.
مامان_شوخی کردم رستا جان.
غذاتو بخور بلند شو برو بیرون چندروزه تو خونه نشستی هیچ جا نمیری.
خسته نشدی؟
با بغض گفتم؛
_الکی نگو!
راست گفتی..
بهم خیره شد و گفت؛
_گریه لازم نیست دخترم، تو باید خوشحال باشی که یه ادم قاتل متجاوز پدرت نیست.
_ولی همه این سالا بهم دروغ گفتی!
من نباید میفهمیدم پدر واقعیم کیه؟
چرا زودتر بهم نگفتی؟
مامان_میخواستم بگم.
یعنی من و پدربزرگت میخواستیم بهت بگیم اما مرگ امون نداد.
بعدش هم که حالمون به اندازه کافی بد بود.
_از کجا میدونی بابام اموج نیست؟
مامان_چون من و اموج تا سه ماه بعد از ازدواج رابطه نداشتیم و من اونموقع حامله بودم.
اشکم از گوشه چشمم سر خورد پایین.
خودم هم نمیدونستم برای چی گریه میکنم.
برای مادر بیچارم؟
برای پدر بیچاره ترم؟
یا برای خودم که از همشون بدبخت تر بودم.
از روی صندلی بلند شدم و مستقیم رفتم سمت اتاقم.
به تنهایی نیاز داشتم، لازم بود که اتفاقات اخیر رو هضم کنم.
باید فکر میکردم.
باید گریه میکردم.
درو بستم و رفتم سمت تخت و روش نشستم.
نفس عمیقی کشیدم و دستمو گذاشتم روی دهنم و زدم زیر گریه.
همه اینا تقصیر بابابزرگ بود!
اگه اون مامان رو مجبور به طلاق گرفتن و ازدواج با اموج نمیکرد الان پدرم زنده بود و زندگی من اینطور به دست جن ها خراب نمیشد.
اونوقت ارسو دیگه قصد کشتن من رو نداشت.
همش تقصیر اون پیرمرد اب زیر کاه بود که سالها مثل یه علف هرز توی وجودمون ریشه کرده بود و ما بهش احترام میزاشتیم و ازش نگهداری میکردیم.
اگه اون مادرم رو به زور از عشقش جدا نمیکرد و دست یه مرد قاتل و غریبه نمیسپرد ما سالهای سال با نداری دست و پنجه نرم نمیکردیم.
نمیدونستم از کی گله کنم.
حالا حالم از همه دنیا و مخصوصا خانوادم بهم میخورد.
خانواده ای که مسیحا هم جزئش بود.
حالا انگار از همه ادم های دنیا تنفر داشتم.
و متاسفانه خودم هم جز انسان ها بودم.
بزرگترین دلیل این تنفر سادگیم بود.
چقدر به مسیحا اعتماد داشتم و با تموم وجودم بهش علاقه مند بودم.
حقم بود اگه اونطور ازش ضربه خوردم.
حداقل فهمیدم که با چه ادمی طرفم.
اشکامو با استین لباسم پاک کردم و زانو هامو بغل گرفتم.
حالا دلم از همه چیز و همه کس پر بود و دلم میخواست بشینم برای همه مشکلاتم گریه کنم.
پس بگو چرا هیچ حسی نسبت به اموج نداشتم و همیشه باهاش غریبه بودم.
هیچوقت نتونستم مثل یه پدر دوستش داشته باشم و برای نبودش غصه بخورم.
انگار توی زندگیم یه ادم اضافه بود.
ریسه رنگی توی اتاقم اروم خاموش روشن میشد و رنگ دیوارو تغییر میداد.
نور به لنی که گوشه تخت خواب بود میتابید و پشمای نارنجیش رو ابی نشون میداد.
نفس عمیقی کشیدم و دستمو روی شکمش گذاشتم.
لنی تنها کسی بود که توی این شرایط با تمام وجود دوستش داشتم و هیچوقت اذیتم نکرده بود.
داشتم به لنی نگاه میکردم که یاداواری چیزی باعث شد سرجام خشک شم و موهای تنم سیخ بشه.
اگه من بچه اهیلم پس اون مرد سوخته پدرمه!
تموم مدت اونو میدیدم!
اما چرا؟
اگه پدرم بود پس چرا اذیتم میکرد؟
اما اون هیچوقت سعی نکرد منو بترسونه، درسته که همیشه مثل یه سایه دنبالم بود اما مثل ارسو یا روح بابابزرگ یا جنای دیگه که میدیدم نبود.
همیشه نگاه غمگینی داشت و مثل یه طعمه بهم نگاه نمیکرد.
پس برای همین بود که اونشب سعی کرد من رو از دست ارسو و اهین نجات بده.
چون اون پدرم بود و اینو میدونست!
نکنه تموم مدت سعی داشته از من دربرابر جنا مواظبت کنه!
من رفتم پیش دعانویس و برای ندیدنش دعا گرفتم و به محض اینکه اون رفت جنای دیگه شروع کردن به نشون دادن خودشون!
اون تموم مدت حواسش به من بود و جلوی جنای دیگه رو میگرفت.
من خودم باعث شدم که اون موجودات توی زندگی من پا بزارن!
باورم نمیشد.
حس عجیبی داشتم.
انگار که بزرگترین راز زندگیم رو کشف کرده باشم.
انگار به جواب همه سوالاتم رسیده بودم.
2 830
#maslakh
#part298
مامان_چرا غذا نمیخوری؟
بی توجه به حرفش گفتم؛
_خاله مینو با کسی که دوستش داشت ازدواج کرد، این یعنی بابابزرگ از اون ادمایی نبوده که دختراشو به زور شوهر بده.
پس چرا تو به زور ازدواج کردی؟
مامان_کی گفته به زور ازدواج کردم؟
نگاهمو از سالاد گرفتم و به مامان دوختم، جدیدا موهاش رو فندقی کرده بود و منو یاد مسیحا و موهای قشنگش مینداخت.
فکر مسیحارو کنار زدم و گفتم؛
_وقتی شب قبل از عقد شوهرتو ببینی یعنی هیچ شناختی ازش نداری و بهش علاقه مند نیستی.
اینا یعنی ازدواجت زوریه.
مامان قاشق چنگالشو گذاشت توی بشقاب و دستاشو به هم گره زد و گذاشت زیر چونش.
مامان_راستش من قبل از اینکه با بابات ازدواج کنم عاشق یه مرد دیگه بودم.
سعی کردم خودم رو متعجب نشون بدم.
_واقعا؟
مامان_اره.
پسر کدخدای روستا بود، اونم منو دوست داشت.
از شانس بدمون خانواده هامون باهم خصومت داشتن و هیچ جوره نمیتونستیم به هم برسیم.
_اسمش چی بود؟
مامان_اهیل.
نفس عمیقی کشید و با لبخند غمگینی به پارچ دوغ خیره شد.
مامان_خیلی پسر خوبی بود.
ساده، مهربون، با معرفت.
_نمیتونستید به زور ازدواج کنید؟
مامان_این کارو کردیم.
اما فقط یه شب طول کشید.
بابابزرگت که فهمید اسمون رو به زمین دوخت.
یه قشقرقی به پا کرد که کل روستا از موضوع با خبر شدن.
منو با کتک برد خونه و زندانیم کرد اونجا.
چند روز بعدشم مجبورم کرد با اموج ازدواج کنم..
_تونستی بابام رو دوست داشته باشی؟
مامان_هیچوقت.
علاوه بر اون پدرت یه کار خیلی بد کرد.
به خاطر اون کارش روز به روز بیشتر ازش بیزار شدم.
_چیکار؟
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_غذات رو بخور سرد شد.
_ماماان.
مامان_یه روز برات تعریف میکنم.
دوست نداشتم بعدا تعریف کنه، میخواستم الان همه چیز رو از زبونش بشنوم.
نیاز داشتم اتفاقاتی که اطرافم درحال افتادن بود رو هضم کنم.
لازم بود مطمئن بشم که درست شنیدم و پدر من واقعا قاتله.
_من میدونم چه اتفاقی افتاده بود.
این حرف از دهنم پرید.
دهنم رو بستم و تکیه دادم به صندلیم.
گل کاشتی پرنسس رستا.
مامان_چه اتفاقی افتاد؟
_شوخی کردم.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_بگو.
نفس عمیقی کشیدم و به گلدون روی میز خیره شدم.
چندتا گندم خشک شده توش بود.
خوشه های طلایی رنگش گندمزار ویرانه و بی رحم من رو به یادم میوردن.
گندمزاری که حالا تمام حصار های دورش رو باد خراب کرده بود.
گندمزاری که دیگه چیزی از گندم هاش نمونده بود و همشون درو شده بودن.
خاکش شور شده بود و دیگه هیچ گیاهی اونجا رشد نمیکرد.
مامان_رستا!
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
_بابام اهیل رو کشت.
چشماش از تعجب گشاد شد.
مامان_تو اینو از کجا..
پریدم توی حرفش و گفتم؛
_بابابزرگ بهم گفت.
دروغ خوبی بود.
بابابزرگ الان توی قبر بود و هیچوقت قرار نبود بیاد به راست یا دروغ بودن حرفم شهادت بده.
اون دیگه برنمیگشت.
دیگه دهن باز نمیکرد و نمیتونست حرف بزنه.
البته این دلیل خوبی برای اینکه قبلا نمیتونسته حرف بزنه نبود.
مامان_نه.
بابابزرگت هیچوقت این حرفو بهت نمیزنه.
از نامه ها خوندی درسته؟
_نه.
بابابزرگ بهم گفت.
چیزی نگفت.
_اگه اون نگفته پس من از کجا میدونم؟
دوباره جوابی دریافت نکردم.
هردومون در سکوت به نقطه مورد نظر خودمون نگاه میکردیم.
مامان پارچ دوغ و من گلدون گندم.
حالا انگار زندگیم یه رمان راز الود و ترسناک بود.
رمانی که هر لحظهش درد و رنج بود و مو به تن ادم سیخ میکرد.
یه رمان عاشقانه با پایان تلخ.
_بابا مگه خبر نداشت که تو و اهیل همو دوست داشتین؟
مامان_اره، کل روستا خبر داشتن.
_پس چیشد که اهیل رو کشت؟
مامان_اون شب من و بابات دعوامون شد.
من سر تو حامله بودم.
بابات میخواست از روستا بریم.
میگفت تو اینطوری بهتر بزرگ میشی، جایی که اوازه عشق مادرت با یه مرد دیگه داستان پر تکرار اون منطقه نباشه.
من نمیخواستم باهاش برم.
میخواست مجبورم کنه.
میگفت اون تصمیم میگیره که تو رو چطور بزرگ کنیم.
میگفت تو بچه اونی.
منم حقیقت رو بهش گفتم.
_چه حقیقتی؟
نگاهشو از پارچ دوغ گرفت و به من دوخت.
اب دهنش رو قورت داد و گفت؛
_تو دختر اهیلی.
2 830
Repost from N/a
خوناشام قدرتمندی که عاشق یه انسان میشه💦🔞❤️🔥
ضربهی محکمی به #باسنم میکوبه که با بغض میگم:
-خب د...ددی ببخشید. نمیخواستم پرویی کنم.
پشت هم باسنم رو #اسپنک میکنه.
-تولهی بیادبی شدی. باید تو دهنت
فلفل بریزم و کون خوشگلت رو سرخ
کنم تا یاد بگیری مودب باشی.
با هق هق میگم:
-ددی نکن. دیگه بیادب نمیشم.
قول میدم. خب من که مثل شماقوی نیستم.
توله انسانتونم🍆🍑
https://t.me/+uanI_DAw6RsxM2U0 https://t.me/+uanI_DAw6RsxM2U0
2 830
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
تـــــــ🔞ــــــریــســــــ💦ـــــــــام هـ🔥ـات (زیر ۱۸ نیااااااد!!!)
#پارت_۶۲_رمان ‼🩸 #بنر_واقعی 📣
پشتش رو بهم کرد و #داگی🐕🦺 شد
با این تفاوت که کمرشرو تو داده بود و قمبل کرده بود💦
#پلاگ رو سمت #دهنش👅 گرفتم تا #خیسش کنه .
بعد از یک دقیقه پلاگش رو بیرون کشیدم و روی #سوراخ_باسنش🦪 گذاشتم و با #ملایمت😊 فشار دادم .
🔥🔥شاید لذتی که بازی کردن با سور^^اخ های دلارام برام داشت توی هیچ چیز دیگه ای نبود برام! 🔥🔥
با اینکه اروم رو فشار دادم کمی خودش رو به جلو متمایل کرد که با #تحکم و بلند گفتم :
_ سرجات وایسا ‼‼
دستمالتو بردار بپر تو چنل 🍑👇
🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
2 830
🦄#فــــ💦ـاکی ترین #هــــ💧ـات ترین رمان تلگرام
🦄دلت میخاد یه رمان #فولـــهات #سکسی میخاد بخونی؟!🥺♨️
🤍این چنله رمانش فول#ســـکسیه🤤💦 #نویسندشم هر شب به ممبرا #نـــود میده🙊🔞
#پارت_واقعی⚠️
میکاییل محکم منو به دیوار کوبند لبامو به بازی گرفت
انگشتاشو دورانی دور سوراخم چرخوند
سرشو تو گردنم فرو کرد مکی زد که...
❌زود #جویــــــن بده تا از دست ندادی
ظرفیت به شدت #محدود🦦
#ورود_تفراد_زیر_بیست_سال_اکیدا_ممنوع🔞
#لیتل_گرل. #ددی
•°•https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 💦🦄
•°•https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 💦🦄
•°•https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 💦🦄
2 830
#گی_دام🌈💦 #تریسام🔥⛓
دستش از دور #صندلی دور گردنم #حلقه شد و اهسته با #شصتش مشغول نوازش کردنم شد و گفت: خب میگفتی؟⛓💦
سرمو به نشونه #مثبت تکون دادم.
_ اها که اینطور! ولی من #دیشب ی چیز دیگه بهت گفتم یادت میاد؟ اونجا روی پله.. #تکرار کن چی بهت گفتم ببینم یادت هست. 🔞💦
دوباره مثل #دیشب دستای داغ #لعنتیشو بالا اورد و مشغول ور رفتن با لب و دهنم شد. #صورتشو زیادی بهم نزدیک کرده بود و #نفساش به صورتم میخورد. 🍆💧
زبونشو روی #لبام کشید بوسه کوچیکی بهش زد نمیفهمید با این #کاراش داشت چه غوغایی #داخلم به پا میکرد. نمیفهمید نمیفهمید..
_ بگو دیگه من منتظر ام ها. 😈⛓
همین موقع #صدای ترنم اومد: عمو من #گوشیمو اونجا سر میز جا نذاشتم؟ هر چی میگردم نیست.
ترنمو داشت نزدیک میشد که......😱🥀
•°•https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 🍑✨
•°•https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 🍑✨
•°•https://t.me/+sz6P8SV8ukNlYWFk 🍑✨
2 830
Repost from N/a
#مافیایی🔥 #اسمات💦 #اروتیک🔞
پیراهنم رو پایین میکشه و به #سینههام دست میزنه.
-فکر کردم روانشناس کوچولو به حرف #اربابش گوش میده.
با ترس میگم:
-گ...گوش کردم دیگه.
دم گوشم زمزمه میکنه:
-الان گوش کردی و این لباس رو پوشیدی باز؟ نمیترسی مهربونی و
صبرم تموم بشه؟ اونوقت دیگه ارباب
مهربونی نیستما.
با نگرانی به چشمای قرمزش نگاه میکنم.
-بار آخر بود. قول میدم.
با لبخند #نوکسینههام رو فشار میده.
-به نفعته خوش قول باشی عروسک.❤️🔥
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
2 830
#اگه_عاشق_رمان_گی_هستی_جوین_شو❗️
#پارت_امشب_چنلشه🙈♨️
https://t.me/+eJ84xmGKsJc2OTY0
با #گیجی و #منگی به اطراف خیره شدم، این اتاق اصلا برام آشنا نیست من کجام؟!
با #ترس به سمت در اتاق رفتم که در #باز شد و قامت #ترسناکش توی در قرار گرفت♨️🐾
با #پوزخند نگاهی بهم انداخت و گفت:«
- کجا #سگ #کوچولو؟! 🐕🦺🔞هنوز که #سرویــ🔞س ندادی!
با چشمای اشکی بهش نگاه کردم ولی قبل از زدن حرفی من رو روی تخت انداخت و کل آل*تشو... 😮❌...
____
پسری که توسط #پدرش برای یک #شراکت #معامله میشه و #زیر*خواب #پسر ارشد خانواده ای #مغرور میشه! 🥺🏳🌈⛓
https://t.me/+eJ84xmGKsJc2OTY0
https://t.me/+eJ84xmGKsJc2OTY0
2 830
Repost from N/a
مافیای خشنی که به روانشناس خودش تجاوز می کنه ...♨️🔞
#پارت80
متعجب به #چشم هاش نگاه #کردم.
_ #منظورت چیه؟!
از #جاش بلند شد و با نگاه #ترسناکش یه قدم بهم #نزدیک شد.
#سریع خودم رو #عقب کشوندم.
بهم #نزدیک شد و بالای #سرم قرار گرفت و سرش رو #خم کرد و #مستقیم به چشم هام #نگاه کرد.
#دستش رو روی #لب هام کشید و #گفت:
_ #نشنیدی؟! گفتم میخوام #بدونم #مزه ی این #روانشناس چطوره؟!
با# ترس بهش نگاه کردم که #دستش رو به سمت #لباسم برد ...
🔞عاشقانه ای مافیایی
https://t.me/+VjN9D9GPHo01Zjdk
مستانه روانشناس جنایی که توسط ادواردو رئیس مافیا که مردی خشن و سادیسمی هست میفته و ...❌♨️🔞
