𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 682
Obunachilar
-324 soatlar
-157 kunlar
-10430 kunlar
Postlar arxiv
2 682
#part475
انگار با این حرفم مصمم تر شد و مقدمه چینی و ور رفتنهای الکیش رو تموم کرد.
کمی مکث کرد و شلوارم رو به سختی پایین کشید طوری که پوستم به خاطر دکمه شلوارم خراشیده شد.
دندونام رو به هم فشردم و چشمام رو محکم تر بستم.
دلم نمیخواست حتی یک ثانیهش رو هم ببینم.
گرمای دستش رو لای پام حس کردم و بغضم گرفت.
کمی مکث کرد و با تف خیسم کرد و خودش رو بالا کشید که بغضم شکست و جوشش اشک رو توی چشمم حس کردم.
تصاویری محو پشت پلکم روشن شد و چیزهای عجیبی توی ذهنم جرقه زد.
احسای میکردم خواب این لحظه رو سالهای پیش دیدم.
خاطرات محوی پشت پلکم چشمک میزد.
صحنههای محوی از زندگیم.
رنگ قرمز خون رو به وضوح میدیدم.
انگار توی یه صحرای بزرگ و بی پایان بودم و نمیتونستم حرکت کنم.
بوتههای بزرگ چندمتری سیاه رنگ خار..
جسم سفت گرمی رو لای پام حس کردم.
ناخنهام رو توی موکت فرو بردم و اشکم گونم رو خیس کرد.
توی این سرما حتی لیر خوردن اشکهای داغم هم گرمم نمیکرد.
فشار دردناکی که داشت بهم میومد وحشتناک بود.
نالهای کردم و اخمام توی هم فرو رفت و صورتم از شدت درد جمع شد.
وحشتناک و غیر قابل تحمل بود.
انگشتهای ظریف و باریک اراز کجا و این جسم بزرگ و سخت کجا.
سرش رو به گوشم نزدیک کرد و اروم گفت؛
_درد داره؟
از این کوچیکترش رو دیدی اره؟
تحمل این یکی رو نداری.
چشمام سیاهی میرفت و حتی توانایی باز کردن دهنم رو هم نداشتم.
فقط درد جسمی نبود، روحم انگار داشت اتیش میگرفت و حتی نمیتونستم بخاطر درد سوختگی جیغ بزنم.
تصاویر پشت پلکم واضح تر شد و صدای ام سحور توی گوش هام زنگ زد.
_هرکاری میکنی به اینجا برنگرد.
اگر گیر بیوفتی نمیتونی فرار کنی.
نباید بزاری در اثر اون مراسم بمیری مگر نه توی برهوت گیر میکنی و بعد از اون به برزخ میری.
فقط گناه الود ترین روح ها به اون برزخ میرن.
سعی کن دوباره به اونجا برنگردی.
خاطراتی که حتی نمیدونستم از کجا به ذهنم هجوم میارن لحظه به لحظه پررنگ تر میشد.
_اگر بکشیش خودت هم زنده نمیمونی و بعد از اون میمیری.
درد شدید تری توی لگنم پیچید که نتونستم تحمل کنم و جیغ زدم.
بلافاصله بعد از قط شدن جیغم صدای هق هقم توی فضای خلوت اتاق پیچید و چشمام رو باز کردم و به سقف خیره شدم.
دستم رو روی شکمش گذاشتم تا هولش بدم عقب اما بدنش یک میلیمتر هم جابه جا نشد.
سوزش و درد و گرمای وحشتناکی رو توی وجودم حس میکردم و چشمام از شدت درد سیاهی میرفت.
دستم برای لحظه ای زیر کاپشنش فرو رفت که جسم سرد و فلزی ای رو حس کردم.
مثل چاقو بود!
_نباید بکشیش.
فقط فرار کن و تا میتونی ازش دور شو.
فقط اینطوریه که میتونی از شرش راحت بشی.
نکشش.
برام مهم نبود چه اتفاقی میوفته.
فقط میخواستم این درد غیر قابل تحمل تموم شه.
دستش رو محکم روی شکمم گذاشت و درد از قبل هم شدید تر شد.
_غزل؟
غزل اونجایی؟
دلم ریخت.
صدای اراز بود.
خودش بود.
سایهای پشت در قرار گرفت و ضربات محکمی به شیشه خورد.
_غزل اونجایی؟
در رو باز کن.
دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که دستش رو روی دهنم گذاشت و بیشتر خودش رو بهم فشرد.
دردم به قدری زیاد بود که حتی توانایی تکون خوردن و پس زدنش رو هم نداشتم.
انگشتام رو به زحمت بین شیار چاقو فرو بردم تا بازش کنم که سوزش شدیدی توی پوست دستم پیچید.
اهمیتی ندادم و بیشتر زور زدم.
بلاخره که باز شد انگشتام رو دورش حلقه کردم.
ضربات محکمتری به در خورد و دوباره صدای فریاد اراز اومد.
_غزل میدونم اونجایی در رو باز کن.
هقی زدم که صدام زیر فشار دستش خفه شد.
چاقو رو محکم توی مشتم گرفتم و دستم رو از زیر کاپشن در اوردم و با تمام زور و نیرویی که برام مونده بود توی کتفش فرو بردم.
صدای شکافته شدن لباس و پوستش رو شنیدم و بعد فرو رفتن چاقو توی گوشت و استخونش رو حس کردم.
چشماش از شدت درد باز شد و فشار بدنش روم کم شد.
به زور خودم رو کمی بالا کشیدم و بعد از ازاد شدنم از زیرش کنار رفتم.
دست ازادش رو روی کتفش گذاشت و روی زمین زانو زد.
چاقو رو محکم تر گرفتم و با تمام وجود جیغ زدم؛
_حروم زادهی اشغال.
به سمتش رفتم و چاقو رو محکم توی بدنش فرو بردم.
برام مهم نبود کجاش میخوره.
اهمیتی نداشت اگر میمرد و تیکه تیکه میشد.
انقدر عصبی و خشمیگن بودم که فقط میخواستم صدای پاره شدن پوست و شکستن استخونهاش رو بشنوم.
هق هق میزدم و فحشش میدادم و هربار که چاقو رو از پوستش بیرون میکشیدم محکمتر از بار قبل جای دیگه ای فروش میکردم.
دچار حمله عصبی بودم و هیچ چیزی جز خشم و گرما حس نمیکردم.
صدای اراز همچنان از پشت در شنیده میشد و انگار که ترسیده بود و تلاش میکرد در رو از جاش بکنه.
بلاخره وقتی زمین و بدنم پر از خون شد یه گوشه افتادم و درحالی که گریه میکردم به شاهکارم خیره شدم.
هیچوقت توی عمرم دچار چنین جنونی نشده بودم.
ابوهادی غرق در خون و با چشمانی باز بی حرکت روی زمین افتاده بود و خون از زخمها و جراحات عمیقش فواره میزد.
2 682
#part474
باورم نمیشد که چنین حرفهایی میشنیدم.
داشت به خاطر اینکه تموم این سالها به منی که وظیفهای در قبال تمکینش نداشتم دست نزده بود سرم منت میزاشت.
یعنی طرز فکرش اینطور بود که اگر بهم دست نزده مردونگی کرده!
باورم نمیشد.
ترجیح میدادم چیزی نگم.
دستم به جایی بند نبود، زور دفاع از خودم رو نداشتم و حالا ضعیف ترین موجود کل دنیا بودم.
به کی شکایت میکردم؟
خدایی که خودش چنین تقدیری رو برام نوشته بود یا کسی که کلمه ای از حرفهای من رو نمیفهمید و اگر اعتراض میکردم بدتر از اینها سرم میورد؟
مجبور بودم از حقم بگذرم و بیخیال عمر حروم شدم بشم.
مجبور بودم سکوت کنم و توی غربت بمیرم، بدون اینکه روزی کسی حقم رو از این زندگی بگیره.
من مهرهی سوخته بودم، از روز به دنیا اومدنم همینطور بود.
نمیتونستم ماهیت خودم رو عوض کنم.
دستش رو توی موهام فرو برد و وادارم کرد روی رخت خواب کهنهای که بوی خاک و بیچارگی میداد دراز بکشم.
ابوهادی_من چیزی به اون زنیکه خیانتکار بی همهچیز بدهکار نیستم.
نفس عمیقی کشیدم و به زور نالیدم؛
_ولی به من خیلی چیزها بدهکاری.
اگر پل سراطی وجود داشته باشه، یه روزی یقت رو اونجا میگیرم.
الان زورم نمیرسه.
ولی قرار نیست بگذرم.
ابوهادی_تو اینجایی تا بدهیهای مادرت رو به من صاف کنی.
خودش رفت نتونست تاوان کارهاش رو پس بده و تورو گذاشت.
چیزی نگفتم و تلاش کردم خشمم رو توی خودم هندل کنم.
انرژی صحبت کردن رو هم نداشتم چه برسه انجام برخورد فیزیکی.
هرچی بیشتر بازخواستش میکردم بیشتر عصبی و دست خالی میموندم.
اون از دید اشتباه و کثیف خودش به همهچیز نگاه میکرد و نمیتونستم با صحبتهای بیهوده بهش بفهمونم که چه ادم حرومزادهایه.
موهام رو لمس کرد و سرش رو جلو اورد و اروم پیشونیم رو بوسید که از شدت انزجار بغضم گرفت.
ای کاش به وحشتناک ترین روش ممکن کارش رو انجام میداد، نه با این محبتهای حال به هم زن که معدم رو به هم میریخت و به شدت خشمم میافزود.
اروم عقب رفت و کمی جابه جا شد.
روم خیمه زد و دستهام رو گرفت و با یه دست بالای سرم قفل کرد.
سرم گیج رفت و با ضعف چشمهام رو بستم.
نمیخواستم چیزی ببینم.
ساکت بودن و هیچ کاری نکردن راحت تر بود.
از اینکه قرار بود بعد اینهمه سختی بمیرم خوشحال بودم.
چیزی نمونده بود، تا قبل از طلوع افتاب فردا تمام این درد و زجر تموم میشد و جاش رو به یه ارامش ابدی میداد.
برای لحظه مرگم و رهایی از این بار سنگین لحظه شماری میکردم.
خداروشکر که مجبور نبودم با این درد سنگین زندگی کنم و تا فردا همش خاموش میشد.
سرش رو توی گردنم فرو برد.
سعی کردم به اراز فکر کنم، به اینکه اگر اون اینجا بود چقدر خوشحال بودم.
اگر جای این موجود کثیف اون لمسم میکرد و میبوسیدم.
چند دقیقه بعد دستش رو سمت کاپشنم برد و از تنم درش اورد.
لباسم رو به همراه لباس زیرم بالا برد و کمی پایین تر مشغول شد.
فقط به لحظه مرگم فکر میکردم و ناخنهام رو محکم توی پوستم میفشردم.
طولی نکشید که طعم گس و شور خون رو توی دهنم حس کردم.
انقدر سر بودم که درد فرو رفتن دندونهام توی لبهام رو حس نکنم.
چشمام به خاطر داغی اشک میسوخت اما دلم نمیخواست گریه کنم.
دوست نداشتم فکر کنه ضعیفم.
چیزی از من کم نمیشد.
این بدن دیگه متعلق به من نبود.
همون بهتر که از بین میرفت و سالها توی قبر میپوسید و تیکه تیکه میشد.
دلم به تجزیه شدن پوست و استخونم خوش بود.
به اینکه تا سال بعد از اینهمه الودگی فقط چند قطعه استخون به درد نخور باقی میموند.
از اینکه قرار بود وجود نداشته باشم و بار سنگین زندگی کردن رو به دوش نکشم خوشحال بودم.
انقدر درگیر فکر کردن به جسدم بودم که حتی توانایی یاداوری اراز رو هم نداشتم.
از همه چیز این دنیا متنفر بودم، حتی اون.
هیچ دل خوشی و چیز قشنگی که بخوام با فکر کردن بهش خودم رو اروم کنم وجود نداشت.
هیچ وابستگیای نداشتم.
ازاد بودم، مثل یه پروانه که بلاخره قرار بود از پیله تنگ و تاریک خودش دربیاد و پرواز کنه.
بدن من پیله من بود و دلم میخواست هرچه زودتر شکافته بشه تا از بندش رها بشم.
ژاکت کهنه و سنگینش رو از تنش خارج کرد، این رو از شنیدن صدای باز شدن زیپ و خش خش پارچه خشک و پلاستیکیش فهمیدم.
با اینکه چشمهام بسته بود و پلکهام رو به شدت به هم میفشردم همه چیز رو میشنیدم.
وقتی فهمید مقاومت نمیکنم دستم رو ول کرد.
دستام روی زمین فرود اومد و درد بدی توی مچ دستم پیچید.
ای کاش دستم میشکست و هزار تیکه میشد و دردش باعث میشد از اتفاقی که داشت برام میوفتاد فارغ بشم.
صدای نفس های منزجر کننده و تب دارش توی گوشم میپیچید.
حرکت دستهای گرمش روی پوست کمر و پهلوم حالم رو به هم میزد.
به زور نالیدم؛
_بسه.
سریع تر کارت رو..
بعضم رو قورت دادم.
_تموم کن.
کمی مکث کرد و صدای پایین رفتن زیپ شلوارش رو شنیدم.
2 682
#part473
چیزی نگفتم.
نمیخواستم باهاش صحبت کنم.
میخواستم در سکوت برای خودم سوگواری کنم.
همه چیز مثل یه خواب میموند.
یه کابوس.
انگار توی یه کتاب نفرین شده گیر افتاده بودم.
همه چیز غیر قابل باور تر از اونی بود که واقعی باشه.
نمیدونستم مردن چطوریه یا قراره وقتی میمیرم چه چیزهایی تجربه کنم، اما امیدوار بودم که حداقل بعد از تموم اینها به ارامش برسم.
دیگه کشش عزاب بیشتر رو نداشتم.
دلم میخواست هرچه زودتر بمیرم.
هیچ طلبی از زندگی نداشتم، هیچ چیز دیگهای نمیخواستم
تنها حسرتم یکبار دیگه دیدن اراز بود.
تنها کسی که باعث میشد دلم نخواد به این زودیا برم.
دیگه هیچوقت قرار نبود ببینمش و این من رو میترسوند.
نگاهم رو به زمین دوختم.
دلم مبل میخواست، کف اتاق زیادی سفت بود.
ای کاش اخرین لحظه های عمرم رو میتونستم روی یه سطح نرم بشینم.
ارزوهام چقدر با هم سن و سالهام فرق میکرد.
اون ها پول و خونه و ماشین میخواستن و من چی میخواستم..
ابوهادی_خودت دلت نمیخواد بمیری؟
یا شایدم از زندگی با من خوشت میومد؟
_تموم عمرم میخواستم بمیرم.
کمی بهم نزدیک شد و گفت؛
_پس چرا خودت رو نکشتی؟
خیلی راحت میتونستی خودت رو بکشی.
مادرت هم میتونست خودش رو بکشه.
با اینکه هردوتون میگفتید ازم متنفرید نمیخواستید خودتون رو از دستم خلاص کنید.
هردوتون دوروئید.
نقش بی گناه ها و معصومهارو بازی میکنید، ولی کرم از خودتونه.
طوری صحبت میکرد انگار مامانم هنوز زندست.
از فعل های ماضی استفاده نمیکرد، خیال میکردم مامانم هم اینجا ایستاده و به بلغوریجات این پیر خرفت گوش میده.
_چرا اخر همه حرفات اینطوری به کون خیار میرسی؟
بهم نزدیک تر شد.
همیشه اینجور صحبتهاش مقدمهای بود برای شروع دست درازی.
انگار خودش رو توجیح میکرد، یا میخواست فکر کنه من هم میخوام.
شاید همه چیز اینطور براش راحت تر بود.
ابوهادی_چون ذاتت رو میشناسم.
میدونم که بدت نمیاد و فقط میخواستی جوری رفتار کنی انگار که بی گناهی.
چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم.
افسرده تر از اونی بودم که بخوام باهاش درگیر بشم.
درضمن قرار نبود طلوع افتاب فردا صبح رو ببینم، پس هر اتفاقی برام میوفتاد فرقی به حالم نداشت.
ابوهادی_وقتی بدنیا اومدی ازت متنفر بودم.
الانم هستم، از روزی که بدنیا اومدی من رو یاد اون مرتیکه مینداختی.
حیف که شبیهش نیستی و بیشتر شبیه گندمی.
وقتی نگاهت میکنم اون رو میبینم، برای همین بود که دلم نمیخواست هیچکس نزدیکت شه.
یاد خیانتش میوفتادم، یاد اینکه جز من با کس دیگه ای بود.
فقط به اون خاطر نبود که میخواستم نقشههام به هم نخوره.
هرچی بیشتر حرف میزد حالم بیشتر از خودم به هم میخورد.
الان داشت بهم ابراز احساسات میکرد؟
حقیقتا تا زمانی که فکر میکردم ازم متنفره حس خیلی بهتری داشتم.
این حرف ها و ترحمش رو نمیخواستم.
ابوهادی_هیچوقت نفهمیدم به خاطر اینکه بچه اون مردی ازت متنفر باشم و عذابت بدم، یا چون دختر گندمی حواسم بهت باشه و..
حرفش رو ادامه نداد.
نه که مشغول کاری باشه، نمیتونست.
نفس هاش دوباره عمیق شده بود و داشت حالم رو به هم میزد.
کاش زودتر کارش رو تموم میکرد، هرچی بیشتر طولش میداد بیشتر اذیت میشدم.
اینبار دیگه نمیتونستم از دستش فرار کنم.
تا فردا میمردم، اگر اینکار رو نمیکرد دیگه هیچوقت موقعیتش رو نداشت.
بعید میدونستم از چنین فرصتی بگذره.
حتی اگر میمرد اینکار رو تموم میکرد.
_مگه دختر عشقت نبودم؟
چطور میتونی اینکارارو باهام بکنی؟
ابوهادی_تا همینجاش هم خیلی مردونگی کردم که دست بهت نزدم.
هیچکس نمیتونست تا این اندازه خودش رو کنترل کنه.
نمیتونی برای این موضوع بازخداستم کنی.
2 682
#part472
خوابهای عجیب زیادی دیده بودم که هیچکدومشون رو درست بهیاد نداشتم.
سرم به شدت درد میکرد و بدنم کوفته بود.
نمیدونستم تیر کشیدن عضلات و استخونهام به چه دلیل بود، یا مواد لازم داشتم یا بخاطر سرما بود و یا مراسماتی که احتمالا ابوهادی دیشب اجرا کرد!
میدونستم که یه کارهایی باهام کرده، حسشون میکردم اما اون لحظه توی حالت عادی نبودم.
استین کاپشنم رو بالا زدم و نگاهم رو به کبودی و زخم هایی که به خاطر جای سرنگ روی ساق دستم ایجاد شده بود دوختم.
اگر اراز اینهارو میدید چقدر عصبی میشد.
صدای حرکت کسی رو روی ریگهای بیرون اتاق حس کردم و به سمت پنجره رفتم.
طولی نکشید که ابوهادی رو دیدم که چیز بزرگ قهوه ای رنگی به دست داشت.
چشمام رو تنگ کردم و کمی جابه جا شدم تا بهتر ببینم.
شیشهها به شدت خاکی و کثیف بودن و نمیشد چیزی رو تشخیص داد.
بلاخره گوشه ای ایستاد که تازه متوجه چیزی که توی دستش بود شدم.
ابروهام بالا پرید و لرز بدی توی بدنم افتاد.
مثل سر گاو یا گاومیش میموند!
انقدر سنگین بود که ایستاده بود تا بتونه بعد از کمی استراحت دوباره بلندش کنه.
چشمهای بزرگ گاو باز بود و انگار دقیقا به من زل زده بود.
با دندونهای زردش بهم پوزخند میزد.
پشت سر ابوهادی پر از خون بود، انگار تازه سر موجود زبون بسته رو بریده بود چون بنظر تازه میومد و ازش خون چکه میکرد.
گاو حیوون خیلی گرونی بود!
از کجا اینهمه پول اورده که بتونه همچین چیزی رو جور کنه؟
از اون گذشته، چطور تنهایی حریفش شده؟
حداقل پنج تا مرد باید تلاش کنن تا بتونن سر یه همچین موجود گولاخی رو ببرن.
ترسیده بودم.
معلوم نبود چه چیزهایی در پیش دارم.
به خاطر نداشتم هیچوقت توی عمرم به این اندازه ترسیده باشم.
فکر نمیکردم هیچکس توی عمرش به این شدت ترسیده باشه.
اگر قرار بود بهم تجاوز شه، میدونستم چی در انتظارمه.
اگر میدونستم قراره با چیزی بزنه توی سرم، یا با چاقو بکشتم میدونستم که قراره بمیرم.
اما حالا، خدا میدونست چه بلایی قراره سرم بیاد!
وقتی به خودم اومدم، کله گاو دیگه اونجا نبود و ابوهادی پشت در قرار داشت و تلاش میکرد قفل و زنجیر متصل بهش رو باز کنه.
بلاخره در باز شد و با دست های خونی وارد اتاق شد.
انگار انتظار داشت از خونی بودن پوستش بترسم چون با نگاهی حق به جانب بر اندازم میکرد.
_انقدر پولدار بودی که بتونی گاو قربونی کنی؟
بعد اونقدر توی همه چیز حسادت به خرج میدادی؟
ابوهادی_من خسیسس نبودم، تو لیاقت یکسری چیزها و یکسری کارهارو نداشتی.
از اون گذشته وقتی کارام تموم بشه میتونم هرچقدر که خواستم پول داشته باشم.
من به یکی از بزرگترین جادوگر های دنیا تبدیل میشم.
_مثل ادمهای توی کارتون ها صحبت میکنی، بزرگ ترین جادوگر های دنیا!
ابوهادی_هنوز هم زبونت درازه.
دوست داری از حلقت بکشمش بیرون؟
_نه ممنون، ترجیح میدم با زبونم بمیرم.
صدام میلرزید و درست نمیفهمیدم چی میگم.
نسخ بودم.
_میخوای باهام چیکار کنی؟
ابوهادی_چندین بار بهت گفتم!
_میخوام دقیق بدونم.
اینکه بدونم چه بلایی سرم میاد خیالم رو راحت تر میکنه.
اینکه ندونی چه اتفاقی میخواد برات بیوفته باعث میشه بدترین فکر ها توی سرت بیان و این خیلی غیر قابل تحمله.
ابوهادی_چیزی نیست، مثل مراسم های دیگست.
فقط ترسناک تره.
ممکنه موجودات ترسناکی ببینی، من هم نمیدونم چی میتونن باشن و میترسم.
و خیلی درد میکشی.
وقتی وارد جسمت بشن حس میکنی بدنت داره منفجر میشه.
بعد میمیری.
چون انرژیت کشش مقابله باهاشون رو نداره.
_تو نمیکشیم؟
ابوهادی_نه.
من هرچی باشم قاتل نیستم.
_مطمئنی؟
این یه جور قتل حساب نمیشه؟
ابوهادی_نه.
2 682
گاهی ادامه دادن یک جمله فقط ارزش اون حرف رو کم میکنه، ممنون که کاملا به موقع در انتهای مسیرمون نقطه گذاشتی.
2 682
نوشتن دلیل میخواهد و دلیلش چاره دیگری نداشتن است. ادمیزاد باید پوچ باشد تا بتواند بنویسد و من از وقتی که تورا از دست دادم دیگر احساس پوچ بودن نمیکنم.
2 682
گاهی وقتها انقدر غیر قابل تحمل و گره خوردهام که کلمات هم از دستم فرار میکنن و وقتی تلاش میکنم بیانشون کنم تا خودم رو توضیح بدم بیشتر گم میشم.
2 682
Repost from N/a
🕯️🖤 جایی واسه کسایی که میدونن تمایلاتشون خاصتره...
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
⛓️💋 اگه دنیای BDSM برات فقط یه فانتزی نیست، جای درست اومدی
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🫦🥀 اینجا میتونی حرف دلتو بزنی، میسترس پیدا کنی یا شاید یه بانی مطیع؟
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🎭💌 فضا امنه، بدون قضاوت — فقط خودت باش و لذت ببر
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🕸️✨ از سابمایندای شیرین تا دومیناهای مرموز... همه اینجان
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🫀 فقط بین خودمون بمونه، لینک خاصه نه عمومی 💼
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
ایدی ادمین تبادل : @MoonTbx
ربات برا کسایی که ریپورتن : @CreskBot
2 682
Repost from N/a
🕯️🖤 جایی واسه کسایی که میدونن تمایلاتشون خاصتره...
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
⛓️💋 اگه دنیای BDSM برات فقط یه فانتزی نیست، جای درست اومدی
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🫦🥀 اینجا میتونی حرف دلتو بزنی، میسترس پیدا کنی یا شاید یه بانی مطیع؟
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🎭💌 فضا امنه، بدون قضاوت — فقط خودت باش و لذت ببر
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🕸️✨ از سابمایندای شیرین تا دومیناهای مرموز... همه اینجان
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
🫀 فقط بین خودمون بمونه، لینک خاصه نه عمومی 💼
https://t.me/+WB9_MPkrHzVmNGNh
ایدی ادمین تبادل : @MoonTbx
ربات برا کسایی که ریپورتن : @CreskBot
2 682
Repost from N/a
💫🌈 قلمروی آزاد و بدون مرز 🌈💫
اینجا هیچ تفاوتی نداره کی هستی یا چی دوست داری 💘
https://t.me/+YTL_HekwhrkwOTJk
لیتلای رنگی، ددیهای شیطون و میسترسهای مرموز همه اینجان 🕷️
ما با احترام، اعتماد و کلی فان پیش میریم 🖤
https://t.me/+YTL_HekwhrkwOTJk
بیا… بذار رنگهاتو با تاریکی قاطی کنیم ⚡🦇
2 682
من میدونم که تو احساس میکنی به هیچ کجا و هیچ چیزی تعلق نداری.
حدس زدن اینکه وقتی چشمهات رو میبندی از روز بعدیای که میاد متنفری و شبی که گذروندی طعم زهرمار نبود من رو میده سخت نیست.
عزیزم، تو تا سالها تلاش خواهی کرد که خودت رو به چیزی که بهت احساس ارزش بده گره بزنی اما همشون توی تنت زار خواهند زد.
2 682
لباسی که من رو به یادت میاره بپوش و به این فکر کن که من تورو از ادمهای جدید زندگیم مخفی میکنم و نشناختنت قوی ترم کرده.
2 682
همیشه یکنفر از پایان راه ناراحت تر، دلتنگ تر و پشیمانتر خواهد بود.
امیدوارم زیاد بهت بد نگذره عزیزم، چون من چیزی حس نمیکنم و تو توی این جهنم تنهایی.
2 682
Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب قرمز دور مچها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨
2 682
Repost from N/a
💫🌈 قلمروی آزاد و بدون مرز 🌈💫
اینجا هیچ تفاوتی نداره کی هستی یا چی دوست داری 💘
https://t.me/+YTL_HekwhrkwOTJk
لیتلای رنگی، ددیهای شیطون و میسترسهای مرموز همه اینجان 🕷️
ما با احترام، اعتماد و کلی فان پیش میریم 🖤
https://t.me/+YTL_HekwhrkwOTJk
بیا… بذار رنگهاتو با تاریکی قاطی کنیم ⚡🦇
