ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 843
订阅者
-524 小时
-237
-7630
帖子存档
دوستان پارت 465

رمان مونارک توی چنل vip به طور کامل تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍 هزینه
رمان مونارک توی چنل vip به طور کامل تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍 هزینه ورود: 55T @OGeLlah

#part471 ام سحور_موضوع مقدار زمان نیست، اسیب هاییه که بهت وارد میشه. اگر بمیری تمام اجنه سرزمین برهوت میتونن تورو ببینن و اونوقت اسیب هایی بهت میزنن که تصورش رو هم نمیتونی بکنی. _من رو میکشن؟ ام سحور_یه مرده نمیتونه دوباره بمیره. _تجاوز؟ ام سحور_اینها کارهاییه که انسان ها انجام میدن، عذاب های اجنه خیلی دردناک تر هستن. اگر تو سالها توسط انسان‌ها شکنجه بشی دیگه چیزی ازت نمیمونه و درنهایت میمیری. اگر توسط اجنه شکنجه بشی.. بدترین اتفاقیه که میتونه برای یه انسان بیوفته. تا الان فقط 58 نفر توی دنیا به چنین سرنوشتی دچار شدن. اینجا جهنمه. جهنمی که ادم‌ها ازش صحبت میکنن. _اگر سالها توسط اجنه شکنجه بشم چه اتفاقی میوفته؟ ایستاد و اجازه داد انسانی که با بدن اسب و چهار پا درحال حرکت بود اول رد بشه. ام سحور_برزخ. دردی توی بدنم پیچید که حدس زدم به خاطر وحشتناک بودن چیزی که میشنیدم باشه، اما نترسیدم. کم کم به سازه هایی بزرگ نزدیک شدیم، اصلا شبیه شهر های انسان ها نبود. استخون، پوست، جمجمه و هرچیز رقت انگیز دیگه ای لای درو دیوار حفره‌ها پیدا میشد. _برزخ چطوریه؟ ام سحور_هیچکس خبر نداره. کسی نمیدونه چه کسانی تا به حال به برزخ رفتن و چه اتفاقی براشون افتاده، اما چیزیه مثل نیستی! فقط لعنت شده ترین روح‌ها به اونجا میرن. _پس مجازات من از یه قاتل سریالی روی زمین خیلی بیشتره. ای کاش تا زمانی که زنده بودم چند تا نوزاد میکشتم. ام سحور_تو همچین ادمی نبودی، برای همین اینجایی‌. _وقتی برگردم اون مرتیکه رو میکشم. حداقلش میدونم وقتی مردم اینجا نمیام. بعد از مردن میریم بهشت و جهنم یا تناسخ پیدا میکنیم؟ ام سحور_من خبر ندارم، اگر هم داشتم نمیگفتم. اجنه هم به دنیا میان و میمیرن و نمیدونن قراره کجا برن. درضمن اگر احمد رو بکشی، خودت هم همراهش میمیری. باید فرار کنی و بعد از اون فرار کنی و منتظر مرگش بشینی، اونوقته که تا قبل از مرگ طبیعی خودت میتونی زنده بمونی. _اگر بمیره کجا میره؟ ام سحور_کسی نمیدونه. هردوتون جایی میرید که همه انسان ها میرن. _اگر برگشتم و کشتمش چی؟ اگر نمیدونستم باید چیکار کنم؟ من نیاز دارم اینجا رو یادم بمونه. ام سحور_انسان ها وقتی به اسمان بالاتر برن و از جسم اثیریشون جدا بشن و چیزهایی رو ببینن یا بشنون، با برگشت به جسمشون به یاد نخواهند اورد. اگر تو حرف های من و اینجا رو به خاطر بیاری، دیوانه میشی و نمیتونی زندگی کنی. شاید خودت رو بکشی، شاید زندگیت پوچ شه یا از ترس بمیری. شاید هم هیچکدوم، راجب اینجا با کسی صحبت کردی و اونوقت قوانین به هم میریزه! هیچ انسانی نمیتونه این حجم از اطلاعات رو تحمل یا پردازش کنه. _خیلی جالبه، از وقتی جن شدی دیگه عربی حرف نمیزنی. چیزی نگفت، انگار به کل حرفم رو نشنید. ام سحور_سعی کن دیگه هیچوقت به اینجا پا نزاری‌. _من انسان مهمیم که اینجا اومدم؟ هرکسی نمیتونه به اینجا برسه. نه؟ ام سحور_این دلیل نمیشه کسانی که میان اینجا مهم باشن. فرض کن توی فضا گیر بیوفتی و یه سیاهچاله تو رو درون خودش بکشه، به خاطر مهم بودنت نیست، اون سیاهچاله هر موجود یا سیاره ای رو ببینه همونکار رو باهاش میکنه. تو صرفا طبق شرایطی که برات پیش اومده ناخواسته وارد این دنیا شدی. __حاضرم شرط ببندم وقتی روی زمین بودی حتی نمیدونستی سیاهچاله چیه. اهمیتی به حرفم نداد و سر جاش ایستاد. ام سحور_چشمات رو ببند و دنبالم بیا. _اگر پا گذاشتم روی چیزی یا به جایی برخورد کردم چی؟ ام سحور_تو جسم نداری. فرقی به حالت نمیکنه. نباید چیزهایی که اینجا وجود داره رو ببینی. اگر میخوای زندگی کنی اینکارو نکن. _مگه نمیگی یادم نمیمونه؟ ام سحور_لازم نیست یادت بمونه، تجربشون روحت رو نابود میکنه. زمانش رسیده، باید برگردی زمین. چشم‌هام رو بستم و برای لحظه‌ای چیزی یادم اومد‌. _مامانم اینجا نیست؟ نمیتونم ببینمش؟ جوابی دریافت نکردم. _پدرم چی؟ اون زندست؟ نفسم تنگ شد. تپش سریع قلبم رو احساس کردم و خون توی رگ‌هام به جریان در اومد. بدنم درد میکرد و میسوخت. صدای زمزمه های اطرافم بلند شد و با جیغی از خواب پریدم. اطرافم رو نگاه کردم. توی یه اتاق سه در چهار بودم. بنظر میرسید دم دمای صبح باشه. نور ابی خورشید قسمتی از اتاق رو روشن کرده بود. مغزم درد میکرد. وجودم انگار منفجر شده و دوباره به هم چسبیده بود. نابود بودم!

#part470 دورم پر از گرد و غبار‌های نارنجی و قهوه ای رنگی بود که اجازه نمیدادن به خوبی چیزی رو ببینم. با اینکه وسطشون ایستاده بودم، مشکلی توی تنفسم ایجاد نشده بود و چشم‌هام نمیسوخت. گرد و غبار که کنار رفت، تازه متوجه اطرافم شدم. بنظر میرسید توی یه صحرا یا کویر ایستاده باشم. زمین تا کیلومتر‌ها از شن پوشیده شده بود و بوته های خار بزرگی با فاصله‌های چندمتری از هم قرار داشتن که طول هرکدومشون تا دومتر هم میرسید و توفانی که میوزید کوچکترین تکونی بهشون نمیداد. ترسیده بودم، شاید هم نگران بودم، نمیدونم. احساس خاصی داشتم و میدونستم یه چیزی سرجاش نیست. خلاءی که بخاطر عدم لمس احساساتی که باید در این لحظه میداشتم و نداشتم توی وجودم ایجاد شده بود ازارم میداد و باعث میشد خیلی سریع به اطرافم نگاه کنم. من کجا بودم؟ سعی کردم به یاد بیارم اخرین بار کجا بودم و چطور از اینجا سر در اوردم؟ توی کوهستان؟ شکم مادرم؟ شکم مادرم؟ مگه اونجا هم بودم‌؟ خاطره‌های عجیبی توی ذهنم وجود داشت که لحظه های قبل یا بعدشون رو بخاطر نمیوردم و نمیدونستم کی برام اتفاق افتاده بودن. نمیدونم چرا اما حسی بهم میگفت که باید دنبال اراز بگیرم. قدمی برداشتم که پام توی شن‌ها فرو رفت. احساس خاصی نداشت، دونه های داغ و نرم شن انگار روی بدنم لمس نمیشد. صدای موجود عجیبی رو شنیدم و خیلی سریع پشت یکی از خار ها قایم شدم. ترسناک بود! باید میترسیدم، جیغ میکشیدم و یا شاید سکته میکردم؟ نمیدونم. حالا که موجودی به اون قد بلندی با دست‌های دراز و پاهای از زانو خمیده که به دو جفت سم منتهی میشد و صورت یه پیرمرد که انگار افتاده بود توی دیگ حلیم داغ رو داشت از جلوم رد میشد، از خودم متعجب میشدم که چطور برای اولین بار چنین چیزی به عمرم میبینم و واکنش شدید تری نشون نمیدم؟ _پس بلاخره اومدی؟ برگشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم. _تو زنده‌ای‌؟ و سرتا پای پیرزنی که با چشمای سفیدش بهم زل زده بود و قدش به زور تا یک متر میرسید رو از نظر گذروندم. ام سحور_من زنده نیستم‌. _پس چطور الان میبینمت؟ این روحته؟ ام سحور_چون توهم زنده نیستی. _چی؟ من مردم؟ ام سحور_نمردی، اما روحت الان توی بدنت قرار نداره. نترسیدم، وحشت نکردم، فقط متعجب شدم. شاید این احساسات فقط مختص وقت‌هایی بود که یک روح توی جسمش قرار داشت؟ جسم من کجا بود؟ _من کجام؟ ام سحور_برهوت. اسمان دوم. جایی که اجنه و ارواحی که از جنس اتش هستن زندگی میکنن. هیچ انسانی نمیتونه اینجا پا بزاره. _ما اینجا چیکار میکنیم؟ ام سحور_من اینجا زندگی میکنم، اما تو باید بری. اگر اینجا منتقل بشی، نمیتونی دوام بیاری. _متوجه نمیشم. ام سحور_من سالها با اجنه زندگی کردم و راه مدارا باهاشون رو بلدم. از سمتی، یه بچه ازشون دارم که به زودی میرسه. و اشاره ای به شکمش کرد. _تو صد سالته، نمیتونی حامله بشی! ام سحور_من دیگه انسان نیستم. اجنه قابلیت های متفاوتی دارن. _من چطور باید از اینجا برم؟ ام سحور_تو فقط سه دقیقه اینجا میمونی و تا الان دو دقیقش رفته. _برای من خیلی بیشتر گذشت. ام سحور_روی زمین سه دقیقست، اما توی این دنیا هر دقیقه صدها سال طول میکشه. _نمیفهمم. ام سحور_تا یک دقیقه دیگه به زمین برمیگردی. زمان کافی ای برای شنیدن حرف‌هامه. این رو گفت و شروع به قدم زدن کرد. ام سحور_اجنه الان تورو نمیبینن. تو جسم نداری و فقط انسان‌هایی که اینجا زندگی میکنن میتونن متوجهت بشن. فقط هم نوع های خودت. _من چرا اومدم اینجا؟ میخوام برگردم. ام سحور_روی زمین، فردا تولدته. و احتمالا احمد الان داره مراسم های اولیه رو اجرا میکنه. _اون من رو فرستاده اینجا پیش تو؟ مگه تو دشمنش نیستی؟ وقتی صدات کردم باعث شد کاری کنم برگردی. باهات دشمنه. ام سحور_وقتی چنین مراسمی اجرا بشه، روح تو به پرواز در میاد و ممکنه هرجایی بره. فکر نمیکردم اینجا ملاقاتت کنم اما شد، خوش شانس بودی. _خب، بعدش چی؟ ام سحور_وقتی به زمین برگردی هیچی از این دنیا به یادت نمیاد. باید فرار کنی و اجازه ندی دوباره وارد اینجا بشی. روز تولدت، وقتی برای بزرگترین طایفه اجنیان قربانی بشی به صورت کامل میمیری و روحت تا سه روز اینجا گیر میکنه. سه روز معادل زمان خیلی زیادیه! سه دقیقه اینجا صدها سال طول میکشه و نباید اجازه بدی گیر بیوفتی. _اگر گیر بیوفتم چی میشه؟ زمان که به هرحال اینجا خیلی سریع میگذره.

#part469 تلاش میکردم چشمام رو باز کنم اما بی انرژی تر از اونی بودم که بتونم پلکم رو کنترل کنم. نفس عمیقی کشیدم و کمی جابه جا شدم. هوا به شدت گرم بود و برای اولین بار توی این چند روز احساس لرزش و سرما نمیکردم. دلم میخواست لباسم رو دربیارم تا کمی هوای ازاد به بدنم بخوره. نور نارنجی رنگ کمسویی پشت پلک‌هام حرکت میکرد و صدای سوختن چیزی رو میشنیدم. چشم‌هام کاملا بسته بود، اما انگار میتونستم تصاویر رو ببینم. حرکت هاله‌های سیاهی رو اطرافم حس میکردم، اما تصویری که از اتاق توی مغزم نقش بسته بود خلوت و بی حرکت بود و بنظر میرسید تنهام. انگار اطرافم چندتا شمع قطور سفید رنگ روشن بود. صدای ناله و جیغ موجودی مثل موش یا خرگوش رو میشنیدم که ناخن‌هاش رو به در و دیواری فلزی میکشید‌. ویس ویس اروم موجودی که بنظر میرسید جایی نزدیکی جسم بی جونم حبس شده بود طنین اندازه زمزمه های نامفهومی میشد که توی گوشم زنگ میزد. طولی نکشید که زمزمه‌ها به جملاتی عربی تبدیل شد و صدای ویس ویس شدت گرفت. سرفه‌ای کردم و اب دهنم رو قورت دادم. انگار کسی من رو روی یه چیز لرزون گذاشته بود. بدنم ثابت بود، اما چیزی درون وجودم در تب و تاب بود و حرکت میکرد. انگار روحم قسمتی از جسمم جمع میشد و مثل مایع هنگام تکون خوردنم به سمت دیگه‌ای منتقل میشد. شاید هم قلبم منفجر شده و خونم به جای جریان در رگ‌هام توی بدنم پمپ میشد و زیر پوستم حرکت میکرد. صدای تق تقی توی سرم پیچید و همراه هربار صدای ضربه، تصویری محو پشت پلک‌هام روشن میشد و هربار واضح تر از قبل به چشم میومد. انگار اروم اروم تکه‌های کوچیکی از جسمم یه مکان دیگه‌ای انتقال میافت. درد داشت. سلول هام دونه دونه کنده میشد و در دنیای دیگه‌ای جمع شده و به هم میچسبید. حدود چند ساعت یا چند دقیقه و یا چندسال طول کشید تا جسمم کامل بشه. با هر پلک، تصاویری کاملا واضح از تمام لحظه‌های عمرم مثل یه نوار کاست دورم میچرخید. جایی تنگ و تاریک و قرمز رنگ، پر از خون و مایعاتی غلیظ. جام تنگ بود. صدای ترکیدن چیزی اومد و به همراه مقدار زیادی اب به سمت پایین حرکت کردم. گریه نوزاد، صدای بریده شدن بند ناف. پیرزنی که من رو توی پارچه‌ای سفید پیچید. اتاقی کاهگلی و تاریک، احساس حجم زیادی شیر توی معدم. و تکرار شدن لالایی ای که مادرم میخوند. لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی؟ چقدر اون بی خیاله لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه سکانس بعدی صدای جیغ و گریه‌هایی زنی بود که گویا نوزادش رو از بغلش میدزدن. توی پارچه ای سفید پوشوندنم و تصویر پشت چشم‌هام ناپدید شد. صدای برخورد چوب خیس با بدنم توی گوش‌هام پیچید. تیغی روی ساق دستم کشیده شد و تصویر بعدی از خون‌هایی که روی زمین میچکید پدیدار شد. صدای معلم، خنده تمسخر امیز دانش اموزها به من. پچ پچ‌های نامفهومی که گویا انگار مخاطبشون من بودم. بوی تریاک سوخته، صدای اهنگ و نور های ابی و قرمز. دختری با چشم‌های سبز که با اخم بهم زل زده بود. گرمای لب‌هاش، بوی عطر اشنا و ارامش بخشی که توی مشامم پیچید. جیغ‌هایی که اسمم رو صدا میزد و صدای تق تق به در شیشه‌ای. بوی عطری عربی و سنگینی جسمی که روم قرار داشت. _غزل؟ غزل اونجایی؟ در رو باز کن. تصویر به کوهستانی گره خورد. چتد نفر چمدان به دست روی مسیری خاکی حرکت میکردن‌. نوری قرمز و ابی تق.. صدای شلیکی که باعث شد تمام پرنده ها از روی درخت های اطراف پر بکشن و به اسمان برن. تموم شد. توی دنیایی از سیاهی گیر کردم و کم کم جسمم کامل به جایی منتقل شد.

#part468 دلم نمیخواست با وجود قصد و غرض شومی که برای نزدیک شدن بهش داشتم فکر کنه ارتباط دیگه ای داریم. دوست نداشتم هیچ ذهنیتی راجبم داشته باشه و همیشه میخواستم ازم ناراحت و عصبی باشه و انقدر تاثیر بدی روش گذاشته باشم که بخواد نقشه مرگم رو بکشه. اما حالا، به نظر میرسید علی رغم حرف‌هایی که میزد بهم اعتماد داشت. با اینکه تلاش میکرد طوری رفتار یا صحبت کنه که خیال کنم نسبت بهم گارد داره، مشخص بود از نظرش ادم بی خطری براش بنظر میام. این خوب بود، اما کمی احساس وجدانم رو قلقلک میداد. باعث میشد حس کنم دارم از پشت بهش خنجر میزنم و این چیزی بود که همیشه میخواستم، اما حالا که توی موقعیتش قرار گرفته بودم کمی دلسرد و ناراحتم میکرد. چند تقه محکم به در زدم و طولی نکشید که باز شد. پسر ریز نقش ریشو ای پشتش ایستاده بود و با نگاهی قضاوت گر سر تا پام رو بررسی میکرد. کاملا مشخص بود که از نظرش چیزهای عجیب و غریب و چرت و پرتی پوشیدم. از جلوی در کنار رفت و بی توجه بهم به موتورش تکیه داد و مشغول صحبت با شخص دیگه ای شد. وارد حیاط شدم و به سمت ورودی حرکت کردم. کفشام رو در اوردم و داخل رفتم. خونه نسبتا تاریک بود و بوی الکل و سیگار اذیتم میکرد. به سمت شخصی که بنظر میرسید صاحب خونه باشه و مشغول ور رفتن با باند بود و با اخم نگاهم میکرد حرکت کردم. _ببخشید، ارشیا اینجاست؟ سرش رو تکون داد و گفت؛ _تو اتاقه، زیاد حالش خوب نیست. سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقی که بهش اشاره کرده بود رفتم و در رو گشودم. ارشیا روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیش ور میرفت. _بلند شو خودتو جمع کن باید بریم. انگار انتظار شنیدن صدام رو نداشت و متوجه ورودم نشده بود چون خیلی سریع سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. توی فاصله‌ای که داشت نگاهم میکرد فرصت کردم اطرافم رو از نظر بگذرونم. خونه خیلی ساده و معمولی ای بود و این اتاق هم ازش مستثنی نبود. ارشیا_جدیدا خیلی نگرانم میشی، داستان چیه؟ _من نگرانت نمیشم، داستانی هم نداره‌. فقط به واسطه یکسری کارهایی که باهم کردیم لازمه الان باهم در ارتباط باشیم و راجب یه چیزایی صحبت کنیم، البته نه اینجا. ارشیا_من نمیخوام با تو صحبت کنم، از الات به بعد هم دیگه کاری باهات ندارم. اخمام رو کمی توی هم کشیدم و تلاش کردم از حالت دراز کشیدنش و چرت و پرت‌هایی که الان داشت میگفت تشخیص بدم چقدر خورده. اصلا توی حالت طبیعی به نظر نمیرسید. _ببخشید؟ چی گفتی؟ ارشیا_همین که شنفتی. یه کارایی باهم کردیم خوش گذشت و تموم شد و رفت، الان فقط منتظر پولمم بعدشم قراره گورم رو گم کنم و برم. _چی؟ گورت رو گم کنی و بری؟ کجا میخوای بری؟ نیم خیز شد و به زور سر جاش نشست. ارشیا_هرجایی غیر از این شهر کوفتی. ابروهام بالا پرید. وقت تنگ بود. _پس خواهرت؟ ارشیا_یا جنازش رو میبرم یا خودشو. پوزخندی زدم. _به همین راحتیا که میگی نیست. ما خیلی کارا داریم که باید انجام بدیم. یادت رفته؟ ارشیا_من همه کارایی که باید انجام میدادم رو انجام دادم. حتی با وجود مشکلاتی که داشتم. چرا هیچ خبری از دستگیری صدرا پخش نشده‌؟ چرا هنوز سر و مرو گنده داره زندگیش رو میکنه؟ _صدرا دستگیر شده، اما نمیزارن خبرش به این راحتیا پخش بشه. بعد هم ادم مهم یا پرنفوذی نیست که خبر دستگیریش پخش بشه، هیچکس به جز یکی از اشناهاش که باما همکاری کرد و چندتا از دوروبریاش نمیدونن که دستگیر شده. ارشیا_ما یکی از ساقی های محلمون دستگیر میشد کل منطقه میفهمیدن، صدرا هم کم بالاخواه نداشت. _بلند شو، بلند شو زیادی خوردی داری چرت و پرت میگی. انگار اونقدری مست بود که خودش هم باورش بشه داره چرت و پرت میگه چون اخماش رو توی هم کشید و سعی کرد از سر جاش بلند شه. نمیدونم چی باعث شده بود به این حال دربیاد، اما کاملا نابود به نظر میرسید. ارشیا_کجا میریم؟ _خونه من. غزل؛ بین خواب و بیداری بودم و صدای یه زن مدام توی گوشم میپیچید. زنی که انگار داشت یه لالایی اشنا میخوند. احساس میکردم این صدا کل زندگیم توی سرم چرخ میزده، چرا که متن اهنگی که سکوت اتاق رو میشکوند حفظ بودم. لالا لالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصه‌ش نشه تنها بیداره لالا لالا لالانخواب باز هم سفر رفت نمیدونم به کارون یا خزر رفت فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه دست هر کی میبینی یه تفنگه یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم به جون گلدونا کم غصه ای نیست هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم

#part467 اراز؛ نمیدونستم باید دقیقا چیکار کنم. ایا باید به ارشیا میگفتم که غزل بهم زنگ زده؟ دلم نمیخواست بیاد و با حرف‌های چرت و پرت و بی معنیش تمرکز و اعصابم رو به هم بریزه. در نبود اون و اهورا فکرم بیشتر کار میکرد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم. باید به بابام زنگ میزدم و ازش میپرسیدم که میتونه شماره رو رد یابی کنه یا نه. البته خودش که قطعا نمیتونست، درواقع میخواستم بدونم اشنایی داره که بتونه کارمون رو راه بندازه. مطمئن بودم که همچین کسی بین اطرافیانش هست. اول به سمت یه کلانتری رفتم تا درمورد تلفن کردن غزل به اهورا صحبت کنم که گفتن تا خود اهورا نباشه نمیشه قطعی چیزی رو پیگیری کرد و فردا باید حتما با خودش برم. اونقدری وقت نداشتم که بخوام با این چیزها هدرش بدم پس ترجیح دادم روی کمک اقای یزدانی حساب باز کنم. هرچند که از ارتباط دوباره باهاش چندان راضی نبودم، اما میدونستم که بخاطر مرگ مامان تمام تلاشش رو میکنه بهم نزدیک شه و احتمالا به خواسته هام نه نمیگفت. هرچند که قطعا قرار بود کلی گیر بده که توی اینجور کارهای خطرناک دخالت نکنم و صبر کنم تا پلیس ها خودشون کار خودشون رو انجام بدن. برای اینکه گیر سه پیچ بهم نده و مجبور نشم نصیحت‌هاش رو گوش بدم ترجیح دادم زیاد چیزی رو باز نکنم و بگم کس دیگه‌ای قراره پی ماجرا رو بگیره. وقتی بهش زنگ زدم گفت که کسی رو میشناسه که بتونه چنین کاری کنه اما نمیشه صد درصد برای امشب روی این موضوع حساب کرد و هک کردن مخابراط شب‌ها به خاطر تعویض مکرر پسوروردهای امنیتی کمی سخته. از حرفاش درست سر درنیوردم، اما گفت راجب این موضوع با کسی صحبت نکنم تا دوستش رو که هنوز مثل خودش اخراج نشده بود تعلیق نکنن. گشنم بود و دلم میخواست برم خونه و روی تخت شام بخورم و بعد هم تا فردا بیهوش بشم و 12 ساعت فیکس بخوابم اما نمیتونستم. اگر غزل واقعا حقیقت رو میگفت و واقعا دوروز دیگه قرار بود کشته بشه چی؟ حتی تصورش هم حالم رو بد میکرد! نه اینکه به حرفاش باور نداشته باشم، فقط فکر میکردم که اون مرتیکه برای کنترل کردنش اون دروغ رو بهش گفته باشه‌ مگر نه ادم کشی که به همین راحتی نبود! برای اینکه از هدر دادن وقت اضافه جلوگیری کنم یه فلافل گرفتم و توی ماشین مشغول خوردن شدم. دلم میخواست بدونم پارتنرهای عادی اینجور وقت‌ها چیکار میکردن؟ الان باید عکس‌های خودم و غزل رو نگاه میکردم؟ مسخره بود، اما ما که باهم عکسی نداشتیم. لباس یا کادو یا حتی یادگاری ای هم ازش نداشتم. تنها چیزی که ازش وجود داشت یه خاطره کاملا محو بود. وقتی بهش فکر میکردم احساس پوچی وجودم رو پر میکرد، انگار که غزل هیچوقت وجود نداشته و همش ساخته تخیلاتم بوده. انگار یه اسباب بازی کوکی بودم که ناچار به خاطر کوک شدنم اینور اونور میرفتم و دنبال چیزی میگشتم. چیشد که غزل وارد زندگی من شد! روابطم اون روزها چطور بود؟ هنوز به سارینا فکر میکردم؟ ایا هیچوقت فکرشو میکردم الان به خاطر گم شدن دختری که یه زمانی ازش متنفر بودم و بنظرم یه دختر دچار کمبود و عقده جلب توجه بود به این حال بیوفتم؟ احمقانه بود اما میخواستم پیداش کنم تا یکبار بدون اون برچسب ها و قضاوت احمقانه‌ای که تمام این مدت همراهم بود ببینمش. درسته که اون هیچوقت دردهام رو درمان نکرده بود، اما حالا که دیگه زخمی وجود نداشت تا بخوام ببندمش زندگیم پوچ و بی هدف به نظر میرسید. نمیدونم باید اسم این حس رو چی بزارم، اما انگار بدون اون یک چیزی همیشه و هرجا کمه و هیچ کاری برای انجام دادن ندارم. ... اهورا؛ زنگ ایفون رو فشردم و به اطرافم نگاهی سر سری انداختم. جلوی یه در سفید ایستاده بودم که احتمالا اگر یک باد دیگه بهش برخورد میکرد فرو میریخت. از داخل خونه صدای حرف و شلوغی میومد و بنظر میرسید که یه دورهمی پسرونه باشه. از اینجور دورهمی ها متنفر بودن، از یه مشت پسر احمق که دور هم جمع بشن و تا خرخره الکل بخورن و با صدای نکره بخندن و همه چیز رو به سخره بگیرن متنفر بودم‌ نمیدونستم ارشیا دقیقا اینجا چیکار میکرد.

#part466 اراز_چرا باید شماره تورو حفظ باشه اما من رو نه؟ _نمیدونم، برو این رو از دوست دخترت بپرس! نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت. چشم‌هاش خسته و خمار به نظر میرسید و مشخص بود که چقدر سردرگمه. شرایطش رو درک میکردم، هرکس دیگه‌ای جاش بود خیلی بیشتر از این‌ها کنترلش رو از دست میداد. میدونستم که توی وضعیت خوبی نیست و نمیتونه منطقی فکر کنه. باید حواسم بهش میبود، مگر نه ممکن بود با ری‌اکشن‌های احساسیش همه‌چیز رو خراب کنه. دوست نداشتم حرکت اشتباهی بزنه که باعث بدبخت شدن من بشه. پوفی کشید و به سمت میز رفت و روی صندلیش نشست و خودکارش رو برداشت. شماره رو روی برگه نوشت و دورش یه خط بزرگ کشید، خطی که شماره رو از بقیه نوشته‌ها جدا میکرد و مهم بودن اون چند عدد مسخره رو میرسوند. گوشی رو خاموش کرد و درحالی که وسایلش رو جمع میکرد گفت؛ _توی کارام دخالت نکن، اگر بفهمم حرکتی زدی مطمئن میشم که دود از کنده خودت بلند میشه. پوزخندی زدم. _تو و اون پسره واقعا زده به سرتون. اخه من چرا باید با اون مرتیکه همکاری کنم تا غزل رو بکشه؟ مردن اون دختره چه سودی برای من داره؟ اراز_نمیدونم. دوست دارم همین رو بفهمم، که اون مرتیکه چه کار کثافتی میتونه برات انجام بده که خودت تواناییش رو نداری؟ _بنظرم کمتر شیشه بکش. چیزی نگفت و گوشیش رو از روی میز برداشت و به سمت خروجی کافه رفت. اخمام رو توی هم کشیدم و لگدی به میز زدم که چند نفر برگشتن سمتم. خیلی زود از کارم پشیمون شدم و احساس خجالت کردم، تا همینجاش هم به اندازه کافی جلب توجه کرده بودیم، همه فکر میکردن روانی ایم! گوشیم رو از روی میز برداشتم و با شماره ناشناس توی گزارش هام تماس گرفتم. _بگو. _امشب میرم سمتش ببینم چیکار میتونم بکنم. _زودتر، دوروز بیشتر وقت نداریم. _خیل خب. بعد از حساب کردن پول کاپوچینوم که سرد شده بود و نمیتونستم باقیش رو بخورم و کیک سن سبا نمیدونم چی اراز که تا دسته رفت توی پاچم از کافه ای که به اندازه یه سر انگشت ابرو توش برامون نمونده بود خارج شدم. شماره ارشیارو گرفتم که رد تماس زد. نگاهی به ساعت روی دستم انداختم. 8:49 دقیقه شب. دیگه باید کارهام رو حل میکردم. میخواستم ارشیارو ببرم خونم و ازش حرف بکشم تا بفهمم اون گردنبند سنگی ای که صابر میگفت صدرا ازش دزدیده و فقط ارشیا میدونه چه بلایی سرش اومده کجاست. بعد از اون صابر مدارکی که علیه ارشیا و کارهایی که کرده بود رو رو میکرد و اونوقت میتونستم بفرستمش زندان، جایی که یکبار باعث شده بود من رو بفرستن! موضوع خیلی پیچ در پیچ بود و مطمئن بودم که ازش سر در نمیورد و سریع خودش رو لو میداد. درواقع نمیدونست باید دقیقا به کی اعتماد کنه و به همون واسطه به تنها کسی که درکنارش بود اعتماد میکرد، یعنی من! یکبار دیگه شمارش رو گرفتم که صدای خمار و نه چندان کلفتش توی گوشم پیچید. ارشیا_غزل پیدا شد؟ _نه. ارشیا_پس دلیلی نداره به من زنگ بزنی. صداش عادی بنظر نمیرسید و کشیده و بم صحبت میکرد. _مستی؟ ارشیا_نه. از سر و صدای دور و برش میشد به خوبی تشخیص داد که توی مهمونی یا جشنی چیزیه. اگر من خواهرم گم نمیشد قطعا توی چنین مکان‌هایی حضور پیدا نمیکردم. درواقع اگر با تینا اشنا نمیشدم هیچوقت توی چنین مکان‌ها و مراسماتی حضور پیدا نمیکردم. از اینکه مثل پولدار ها و ادم‌های شاد به نظر بیام متنفر بودم. _ادرس بده بیام دنبالت. ارشیا_دلت برام تنگ شده؟ _اره، خیلی! خندید و انگار متوجه کنایه توی جملم نشد. ارشیا_من خودم نمیدونم کجام الان از یک نفر میپرسم میگم بهت. _باشه. تماس رو قط کردم و نگاهم رو به شماره نه چندان رند انداختم. خودش مست بود و به همین خاطر کارم راحت تر میشد. بعد از اینکه ادرس رو دریافت کردم موتور رو روشن کردم و به سمت مقصد روندم.

رمان مونارک توی چنل vip به طور کامل تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍 هزینه
رمان مونارک توی چنل vip به طور کامل تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍 هزینه ورود: 55T @OGeLlah

خاطره‌هات رو ازم بگیرن دیگه هیچی نیستی، تو به زور روزهای خوبی که من نقش پررنگ‌تری در ساختشون داشتم زنده‌ای.

باگ خلقت اونجاست که وقتی چشمات رو میبندی همه جا سیاه و خاموش نمیشه، بلکه تازه سمفونی خاطرات شروع میشه و تا سحر تنهات نمیزاره.

نوشتن سنگر اخر از جنگ تنهایی‌‌ست و وای به حال روزی که ساعت‌ها بنویسی و همچنان چیزی از سنگینی روی گلویت کم نشود. خستگی روی شونه‌های من نیست، در وجود من گره خورده و عجین شده.

#part464 چشمام رو روی هم فشردم و زدم زیر گریه. حرفش به حدی عصبیم کرده بود که جز گریه کار دیگه ای نمیتونستم برای خالی شدنم انجام بدم. زورم بهش نمیرسید. زورم بهش نمیرسید و مجبور بودم مثل یه برده یه حرفاش گوش بدم. من دیگه قید خودم رو زده بودم، فقط نمیخواستم اتفاقی برای اراز بیوفته. میترسیدم که واقعا به خاطر من اسیبی بهش بزنه. اگر اراز بخاطر من چیزیش میشد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم. حاضر بودم هر بلایی سرم بیاد اما اون چیزیش نشه. ابوهادی نگاهی بهم انداخت و دندوناش رو به هم فشرد. ابوهادی_اگر بفهمم یکبار دیگه اسم اون پیر خرفت رو اوردی قسم میخورم کاری باهات کنم که از جنازت نتونن تشخیصت بدن. خم شد روم و دستش رو روی گردنش گذاشت و غرید؛ _فهمیدی دختره‌ی هرزه؟ سرم رو تکون دادم و دندونام رو به هم فشردم تا مبادا حرف اشتباهی نزنم و اعصابش رو خورد تر نکنم. ابوهادی_خونه اون دختره هم بلدم. قسم میخورم یبار دیگه بفهمم حرکت اشتباهی ازت سر زده تیکه تیکه‌ش میکنم. نگاهم رو بهش دوختم و به زور غریدم؛‌ _نقطه ضعف گیر اوردی؟ میدونی برام مهمه هی میخوای باهاش اذیتم کنی؟ قسم میخورم بفهمم دستت بهش خورده خودم تیکه تیکه‌ت میکنم. میدونی که برای خودم نمیترسم و چیزی برای از دست دادن ندارم. گردنم رو فشار داد که نفسم قطع شد و به سرفه افتادم. ابوهادی_من رو تهدید میکنی؟ حتی زور نداری از خودت دفاع کنی اونوقت حرف از تیکه تیکه کردنم میزنی؟ تو نهایت کاری که میتونی بکنی اینکه وقتی دارم ترتیبت رو میدم چندتا چنگ بندازی. دستم رو روی دستش گذاشتم و چشمم رو بستم که بهم نزدیک شد و کنار گوشم گفت؛ _ولی از همین گنده گنده حرف زدنات خوشم میاد. خودتم میدونی هیچ قدرتی دربرابرم نداری و من صاحبتم، اونوقت باز هم نمیترسی و دهنت رو باز میکنی. مادرتم دقیقا همینجوری بود، با اینکه زجه میزد که شوهر داره و نمیخواد باهام باشه و واسم خط و نشون میکشید اونوقت وقتی گیرش میوردم هیچ راه فراری نداشت. گردنم رو ول کرد که به سرفه افتادم و تند تند پشت سر هم نفس کشیدم. انگشتش رو توی دهنم کرد و ته زبونم فشرد که عوق زدم‌. ابوهادی_وقتی که به زور مجبورش میکردم با وجود شوهرش باهام باشه بیشتر از وقتایی که واقعا زن خودم بود لذت میبردم. انگشتاش رو از توی دهنم خارج کرد و از روم کنار رفت که دستم رو روی گلوم گذاشتم و درحالی که نفس نفس میزدم چشمام رو بستم. _متجاوز. تو حرومزاده ترین ادمی هستی که توی زندگیم دیدم. پوزخندی زد و کمربندش رو بست‌. تمام تلاشم رو میکردم نگاهم به پایین تنش نخوره. اروم به سمت در رفت و گفت؛ _کارم هنوز باهات تموم نشده. متاسفانه باید برم و کار اون زنیکه رو یکسره کنم. سری بعد عمرا نمیتونی از زیر دستم فرار کنی.. ... اهورا؛ درحالی که با جاکلیدی توی دستم ور میرفتم نگاهم رو به راز دوختم. امروز به کمک باباش که گویا قبلا توی پاسگاه کار میکرده و به خاطر بدهکاری اخراج شده بوده یه لیست از شماره صاحب زمین های اطراف جایی که غزل گم شده بود درست کرده بود و دونه دونه به همشون زنگ میزد. کار احمقانه ای بود چون اگر کسی زمین رو در اختیار بابای ارشیا گذاشته بود تا غزل رو توش زندانی کنه نمیومد بگه اره من اینکار رو کردم که هم اون مرتیکه پاچش رو بگیره و هم پای خودش توی ادم ربایی گیر باشه. دیگه داشتم از دستش کلافه میشدم. جوری رفتار میکرد که انگار خودش نبود که تا ماه پیش جلوی بقیه دختره رو گردن نمیگرفت. _خسته نشدی از اینهمه تلاش؟ بابات صبح چی بهت گفت؟ راز_منظورت اون قسمت از حرفاشه که گفت کسی که تا ده روز پیداش نشه رو معمولا پلیسا توی سردخونه پیدا میکنن؟ _دقیقا منظورم همون قسمته. راز_پس ای کاش الان توی روز یازدهم گم شدن تو بودیم. خیلی دلم میخواد از سردخونه باهام تماس بگیرن و بگن که مردی. _من جذابیتی برای دزدا و متجاوزا ندارم که باعث شن ده روز غیبم بزنه. نگاه چپی بهم انداخت و مشغول ادامه دادن کارش شد. راز_واقعا نمیفهمم تو چه جونوری هستی، تا چندماه پیش داشتی خودت رو پاره میکردی با غزل باشی و بینمون رو خراب کنی، الان چیشده از گم شدنش ناراحت نیستی؟ _چون میخواستم با اونکار باعث شم تو ناراحت بشی، که خداروشکر الان هستی و نیازی به تلاش من نیست. راز_اره. منم که احمقم و نمیدونم واقعا ازش خوشت میومد.

#part463 انقدر نئشه بودم که حرکاتم دست خودم نبود و خیلی طول کشید تا بتونم ورودی جیب کاپشنش رو پیدا کنم. خداروشکر کاپشنش زیادی پف بود و احتمال نداشت بتونه دستم رو حس کنه. دستش که زیر سوتینم رفت اشکم روی گونه‌م چکید و دندون‌هام رو روی هم فشردم. حالم داشت به هم میخورد. حالم از گرمای پوستش و فشار انگشت‌هاش به هم میخورد. نفس های گرمش به گردنم میخورد و باعث میشد چندشم بشه. بوی عطرش مشامم رو پر کرده بود و مثل تیغ توی بینی و مغزم فرو میرفت. سنگینی بدنش روم انقدر زیاد بود که نمیتونستم از جام جم بخورم. ناخوداگاه یاد اراز افتادم. انقدر الوده بودم که حتی اون هم نمیتونست این کثافت رو از روی بدنم بشوره. جای دستاش حتی با وایتکس هم قرار نبود پاک بشه، ای کاش من رو بعد از مرگم میسوزوندن. به زور نفسی کشیدم و دستم رو توی جیبش فرو بردم. حالم خیلی بد بود و از شدت ضعف و انزجار میلرزیدم. ابوهادی سرش رو به گوشم نزدیک کرد و اروم گفت؛ _ای کاش مجبور نبودم بکشمت. حیف این بدنت نیست که بره زیر خاک؟ دندون هام رو بیشتر به هم فشردم و دستم رو توی جیبش جلوتر بردم. چیزی نمونده بود، فقط کافی بود چاقو رو پیدا کنم. تا چند ثانیه دیگه دست هاش رو قط میکردم. دستش رو از توی سوتینم خارج کرد و به سمت شلوارش برد و کمربندش رو باز کرد. نگاهم رو ازش گرفتم و چشمام رو بستم که همون لحظه صدای جیغی اومد و همه جا تاریک شد. خیلی سریع از فرصت استفاده کردم و دستم رو تا انتهای جیبش بردم. چاقویی وجود نداشت و فقط تونستم سردی موبایلش رو حس کنم. از توی جیبش بیرون کشیدمش و زیر کاپشنم که کنارم افتاده بود قایمش کردم. ابوهادی_اینجا چه خبره؟ هنوز حرفش رو کامل تموم نکرده بود که صدای غرش گربه ای توی اتاق پیچید. هردو به سمت در اتاق برگشتیم. گربه ای کنار در ایستاده بود و میتونستم برق چشم‌هاش رو توی تاریکی به خوبی ببینم. ابوهادی از روم کنار رفت و چراغ قوه‌ش رو رو روشن کرد و نورش رو روی گربه انداخت‌. ابوهادی_این.. جرعت نداشتم حرفم رو بلند تکرار کنم اما خوب میدونستم که این گربه رو اولین بار خونه ام سحور دیده بودم. گربه غرش دیگه ای کرد و اروم بهمون نزدیک شد. خواستم از زیر دستش کنار برم که محکم دستم رو گرفت و کشیدم زیر خودش. ابوهادی_چه گوهی خوردی‌؟ این رو گفت و کشیده‌ای محکم توی گوشم کوبید که سرم به شدت به زمین برخورد کرد. ابوهادی_تو باعث شدی که این اینجا باشه مگه نه؟ چیزی بهش نگفتم که بازوم رو محکم فشار داد و گفت؛ _جوابمو بده. نمیتونستم صحبت کنم. حالم به شدت بد بود و سرم درد میکرد. تکونی خورد و زیاد نگذشت که چیز فلزی سردی رو کنار گردنگ حس کردم. ابوهادی_همین الان بهش بگو بره مگه نه سرت رو میبرم. _نه. چاقو رو به گلوم فشار داد و گفت؛ _اگر همین الان نگی بره هم خودت رو میکشم و هم بعدش میرم دنبال اون دختره. اگر بخوای برام یاغی بازی در بیاری و این دم اخری مثل سری قبل نقشه‌هام رو خراب کنی قسم میخورم اون دختره رو پیدا میکنم و روی قبرت ترتیبش رو میدم. فهمیدی؟ بغضم شکست و دندونام رو روی هم فشردم. _خفه شو حرومزاده تخم حروم. ابوهادی_بهش بگو بره. نگاهی به موجود سیاهی که گوشه اتاق ایستاده بود و انگار هر لحظه بزرگ و تیره تر میشد انداختم و به زور نالیدم؛ _برو. ابوهادی چاقو رو به گردنم فشرد که با صدای بلندتری فریاد زدم؛ _گمشو برو. طولی نکشید که موجود سیاه مثل یه باد پیچ خورد و ناپدید شد. صدای ویز ویزی توی گوشم پیچید و لامپ اتاق بعد از سو سو زدن روشن شد.

#part463 انقدر نئشه بودم که حرکاتم دست خودم نبود و خیلی طول کشید تا بتونم ورودی جیب کاپشنش رو پیدا کنم. خداروشکر کاپشنش زیادی پف بود و احتمال نداشت بتونه دستم رو حس کنه. دستش که زیر سوتینم رفت اشکم روی گونه‌م چکید و دندون‌هام رو روی هم فشردم. حالم داشت به هم میخورد. حالم از گرمای پوستش و فشار انگشت‌هاش به هم میخورد. نفس های گرمش به گردنم میخورد و باعث میشد چندشم بشه. بوی عطرش مشامم رو پر کرده بود و مثل تیغ توی بینی و مغزم فرو میرفت. سنگینی بدنش روم انقدر زیاد بود که نمیتونستم از جام جم بخورم. ناخوداگاه یاد اراز افتادم. انقدر الوده بودم که حتی اون هم نمیتونست این کثافت رو از روی بدنم بشوره. جای دستاش حتی با وایتکس هم قرار نبود پاک بشه، ای کاش من رو بعد از مرگم میسوزوندن. به زور نفسی کشیدم و دستم رو توی جیبش فرو بردم. حالم خیلی بد بود و از شدت ضعف و انزجار میلرزیدم. ابوهادی سرش رو به گوشم نزدیک کرد و اروم گفت؛ _ای کاش مجبور نبودم بکشمت. حیف این بدنت نیست که بره زیر خاک؟ دندون هام رو بیشتر به هم فشردم و دستم رو توی جیبش جلوتر بردم. چیزی نمونده بود، فقط کافی بود چاقو رو پیدا کنم. تا چند ثانیه دیگه دست هاش رو قط میکردم. دستش رو از توی سوتینم خارج کرد و به سمت شلوارش برد و کمربندش رو باز کرد. نگاهم رو ازش گرفتم و چشمام رو بستم که همون لحظه صدای جیغی اومد و همه جا تاریک شد. خیلی سریع از فرصت استفاده کردم و دستم رو تا انتهای جیبش بردم. چاقویی وجود نداشت و فقط تونستم سردی موبایلش رو حس کنم. از توی جیبش بیرون کشیدمش و زیر کاپشنم که کنارم افتاده بود قایمش کردم. ابوهادی_اینجا چه خبره؟ هنوز حرفش رو کامل تموم نکرده بود که صدای غرش گربه ای توی اتاق پیچید. هردو به سمت در اتاق برگشتیم. گربه ای کنار در ایستاده بود و میتونستم برق چشم‌هاش رو توی تاریکی به خوبی ببینم. ابوهادی از روم کنار رفت و چراغ قوه‌ش رو رو روشن کرد و نورش رو روی گربه انداخت‌. ابوهادی_این.. جرعت نداشتم حرفم رو بلند تکرار کنم اما خوب میدونستم که این گربه رو اولین بار خونه ام سحور دیده بودم. گربه غرش دیگه ای کرد و اروم بهمون نزدیک شد. خواستم از زیر دستش کنار برم که محکم دستم رو گرفت و کشیدم زیر خودش. ابوهادی_چه گوهی خوردی‌؟ این رو گفت و کشیده‌ای محکم توی گوشم کوبید که سرم به شدت به زمین برخورد کرد. ابوهادی_تو باعث شدی که این اینجا باشه مگه نه؟ چیزی بهش نگفتم که بازوم رو محکم فشار داد و گفت؛ _جوابمو بده. نمیتونستم صحبت کنم. حالم به شدت بد بود و سرم درد میکرد. تکونی خورد و زیاد نگذشت که چیز فلزی سردی رو کنار گردنگ حس کردم. ابوهادی_همین الان بهش بگو بره مگه نه سرت رو میبرم. _نه. چاقو رو به گلوم فشار داد و گفت؛ _اگر همین الان نگی بره هم خودت رو میکشم و هم بعدش میرم دنبال اون دختره. اگر بخوای برام یاغی بازی در بیاری و این دم اخری مثل سری قبل نقشه‌هام رو خراب کنی قسم میخورم اون دختره رو پیدا میکنم و روی قبرت ترتیبش رو میدم. فهمیدی؟ بغضم شکست و دندونام رو روی هم فشردم. _خفه شو حرومزاده تخم حروم. ابوهادی_بهش بگو بره. نگاهی به موجود سیاهی که گوشه اتاق ایستاده بود و انگار هر لحظه بزرگ و تیره تر میشد انداختم و به زور نالیدم؛ _برو. ابوهادی چاقو رو به گردنم فشرد که با صدای بلندتری فریاد زدم؛ _گمشو برو. طولی نکشید که موجود سیاه مثل یه باد پیچ خورد و ناپدید شد. صدای ویز ویزی توی گوشم پیچید و لامپ اتاق بعد از سو سو زدن روشن شد.

#part462 حس کردم که بهم نزدیک تر شد. دقیقا بین دوتا دیوار مجاور قرار گرفته بودم و هیچ راه فراری نداشتم. به قدری ضعیف بودم که حتی نمیتونستم هولش بدم عقب. چشمام رو بستم که گرمای نفسش رو توی گردنم حس کردم. لب هام رو به هم فشردم و خودم رو کنترل کردم تا بالا نیارم. میتونستم زبری ریش هاش رو توی گردنم حس کنم و بوی ادکلن گرم و تیزش داشت حالم رو به هم میزد. ای کاش چند دقیقه پیش سرم رو توی دیوار کوبیده بودم‌. دستش روی بازوم نشست و خواست کاپشنم رو از تنم دربیاره که دستم رو روی دستش گذاشتم و به زور گفتم؛ _نه. اگه میخوای بکشیم بکشم اما اینکار رو باهام نکن. توجهی به حرفم نکرد و کاپشنم رو از تنم بیرون کشید که استینش رو گرفتم تا توی تنم نگهش دارم. _حداقل‌.‌. نمیدونستم باید چیکار کنم. احساس خیلی بدی داشتم و اصلا دلم نمیخواست قبل از مرگم چنین چیزی رو تجربه کنم. _حداقل قبلش.. به چشم‌های سرخش نگاه کردم و گفتم؛ _اگه چیزی داری بهم تزریق کن. ابروهاش کمی به نشانه تعجب بالا رفت که با بغض نگاهش کردم. میخواستم سرنگ رو ازش بگیرم و فکرم رو عملی کنم. واقعا به اخر خط رسیده بودم. نمیتونستم تحمل کنم. چیزی نگفت و دستش رو کشید عقب و نشست سر جاش. معدم پیچ و تاب میخورد و به اندازه کافی حالم بد بود. قطعا به محض تزریقش بدتر میشدم. ای کاش اوردوز میکردم و مجبور میشد ببرتم بیمارستان. مطمئن بودم که کارش بهم گیره و مجبور میشه ببرتم بیمارستان. باید برعکس تمام عمرم تلاش میکردم به جای اون به خودم اسیب بزنم. برام مهم نبود که میمردم یا زنده میموندم، این تتها راه فرارم بود. نگاه مشکوکی بهم انداخت. انگار متوجه اوج عاجز بودنم شد چون دستش رو توی جیب کاپشنش فرو برد و سوزن و شیشه کوچیکی از توش خارج کرد. ابوهادی_دردت داری؟ سرم رو تکون دادم و به زور گفتم؛ _خیلی. نمیدونستم باید چیکار کنم. شیشه توی دستش دوز خیلی کمی داشت و هیچ جوره باهاش اوردوز نمیکردم. سرنگ رو از مایع توی شیشه پر کرد و بهم نزدیک شد که گفتم؛ _میشه خودم بزنم؟ ابوهادی_فکر کردی من احمقم؟ _نه. فقط خودم قلق خودمو بهتر میدونم، نمیخوام بیهوش شم. برای لحظه ای انگار فکر کرد دارم باهاش لاس میزنم اما جلوی خودش رو گرفت و خیلی سریع گفت؛ _نه. دندونام رو به هم فشردم و دستم رو روی دستش گذاشتم و درحالی که به زور خودم رو کنترل میکردم بالا نیارم بهش نزدیک شدم و کنار گوشش گفتم؛ _میخوام بیدار بمونم و همه چیز رو حس کنم. نفس عمیق و سنگینی کشید و با همون چشم های نیمه باز و خمار بهم خیره شد. ابوهادی_من اگر ذات تورو نشناسم باید برم بمیرم. بتمرگ سر جات من با این چیزها خر نمیشم. نمیتونی با این رفتارا سرم شیره بمالی درصورتی که هرکاری دلم بخواد میتونم انجام بدم. هولم داد سمت دیوار و کاپشنم رو از تنم در اورد. حالم از این بدتر نمیشد. حداقل میدونستم که میتونم نئشه باشم و زیاد چیزی متوجه نشم. چند ضربه به دستم زد و وقتی رگم رو پیدا کرد سوزن رو توش فرو برد که ناله کوتاهی کردم. کمی از خونم رو توی سرنگ کشید و بعد اروم اروم محلول توش رو بهم تزریق کرد. حرکت چیز سردی رو زبر پوستم حس کردم و طولی نکشید که سرم گرم شد و دیگه درد بدنم رو حس نکردم. انگار وجودم بی حس شد. نفس عمیقی کشیدم و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دراز کشیدم روی زمین. ابوهادی بهم زل زد و کمی نزدیکم شد. میفهمیدم چیکار میکنه، اما اهمیتی برام نداشت. توی حالتی نبودم که بخوام به بدنی که حسش نمیکردم اهمیت بدم. پتوی کنار پام رو گوشه ای پرت کرد و بهم نزدیک شد. سرش رو دوباره توی گردنم فرو برد و دستش به سمت لبه تیشرتم رفت. اب دهنم رو به زور قورت دادم و دستم رو خیلی اروم به جیبش نزدیک کردم. اگر الان کاری میکردم متوجه میشد، باید تشنه تر میبود تا حتی جیب خودش رو هم احساس نکنه. باید کاری میکردم متوجهم نشه. تیشرتم رو بالا کشید و کمی بلندم کرد تا از تنم درش بیاره. چشمام رو بستم و برای لحظه‌ای یاد حرف ام سحور افتادم. روزی که ابوهادی من رو برد پیشش و بهم گفت که باید بین خودش و ابوهادی یکی رو انتخاب کنم. گفت اگر بخوام پیداش میکنم و بهش میگم که انتخابم چی بوده. لب هام رو به هم فشردم و اروم لب زدم؛ _انتخابم رو کردم. کمکم کن. صدای زمزمه‌م بین نقس های سنگین ابوهادی گم شد. دستش روی شکمم نشست و بردش بالا و روی سوتینم گذاشت که چشمام رو بستم‌‌. باید طاقت میوردم. زیاد نمونده بود. میدونستم که توی جیبش چاقو داره، مطمئن بودم. اما دقیق خبر نداشتم که توی کدومشون بود. نفس عمیقی کشیدم و اجازه دادم خودش رو بیشتر سرگرم کنه و حالش از اینی که هست بدتر بشه. دستم رو به جیبش نزدیک کردم و کمی فشردمش. جرعت نداشتم واضح تر لمسش کنم. صدای نفس های عمیق و سنگینش داشت حالم رو به هم میزد. خداروشکر بدنم زیاد حس نداشت و نمیتونستم چیزهای بیشتری حس کنم.

لطفا اگر روحیه‌ی حساسی دارید پارت های بعدی رو نخونید.

#part461 گشنم بود اما میل به غذا خوردن نداشتم. نگاهی به اطرافم انداختم و تلاش کردم چیزی پیدا کنم تا بتونم خودم رو باهاش بکشم اما همچین چیزی توی اتاق وجود نداشت. ظرف‌ها فلزی یا پلاستیکی بودن و نمیتونستم بشکنمشون تا رگم رو بزنم. طنابی برای دار زدن خودم وجود نداشت و جسم سنگین و سختی که بشه باهاش شیشه هارو شکوند اطرافم نبود. حتی با بالشتم هم نمیتونستم خودم رو خفه کنم چون اصلا بالشت نبود. متاسفانه حتی شال هم نداشتم. ای کاش یکی از اون سرنگ‌هاش رو اینجا گذاشته بود تا یه خودم هوا تزریق کنم و بمیرم. نمیدونستم که این روش جواب میده یا نه، اما شنیده بودم که امپول هوا باعث مرگ میشه. هیچ راهی نداشتم. هیچ وسیله ای که بتونه باعث مرگم بشه توی اتاق وجود نداشت. تنها راه این بود که سرم رو توی دیوار بکوبم و انقدر این کار رو تکرار کنم تا مغزم پخش بشه و بمیرم. ایا این از دستم ساخته بود؟ هرچقدر هم که چیزهای بدی در انتظارم بود نمیتونستم اینکار رو بکنم. حتی اگر بیشتر این روش درد داشتن، بازهم تحملشون راحت تر بود‌. صدای حرکت کسی رو از پشت در شنیدم و کمی بعد از اون صدای برخورد زنجیر قفل بلند شد. سرجام نشستم و به در زل زدم. ابوهادی وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. کیسه برنج خاکی ای دستش بود و روی کاپشنش میشد قطره های ریز بارون رو دید. انقدر حالم بد بود که متوجه نشده بودم داره بارون میاد. ابوهادی_مراسم رو از امشب شروع میکنیم. چیزی نگفتم و به گل های روی تشک خیره شدم. _من رو میکشی؟ ابوهادی_من نمیکشمت. این مراسم اونقدر سخت و بزرگه که خودت طاقت نمیاری و میمیری. اگر مراسم درست انجام بشه میمیری. _قراره باهام چیکار کنی؟ ابوهادی_به تو مربوط نیست. چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم. بدنم از شدت ترس و ضعف میلرزید. به چشم‌هام زل زد و خیره بهم گفت؛ _19 سال پیش گندم دقیقا همینجوری نگاهم میکرد. وقتی میخواست ازم خواهش کنه که نکشمت. چیزی نگفتم که کمی بهم نزدیک شد و ادامه داد؛ _خیلی شبیه مادرتی. اگر هیچوقت نکشتمت فقط به این خاطر بود. چون نمیخواستم دوتا گندم رو کشته باشم. بغضم رو قورت دادم و به زور گفتم؛ _تو مامانم رو کشتی؟ ابوهادی_نکشتمش، دقش دادم. خودش مرد. _دقیقا مثل من. به چشمام زل زد و ادامه داد؛‌ _از روزی که به دنیا اومدی حالم ازت به‌هم میخورد. انقدر ازت متنفر بودم که دلم میخواست عذابت بدم. نگاهت که میکردم قیافه اون مرتیکه قرومساق رو میدیدم. اما هرچی بزرگتر شدی بیشتر شبیه گندم شدی. _ای کاش شبیه بابام میموندم. ابوهادی_اونوقت بیشتر عذابت میدادم. _حداقل به خاطر اینکه شبیه زن سابقتم یکسری بلاهارو سرم نمیوردی. چند ثانیه بدون حرف بهم زل زد و بعد خندید. ابوهادی_ای کاش پدرت زنده بود و میدید که باهات چیکارها کردم. حرفاش حالم رو به هم میزد و خونم رو به جوش میورد. از اینکه انقدر تنها بودم که مجبور بشم به چرندیاتش گوش بدم و راه فراری نداشتم متنفر بودم. ابوهادی_حیفم میاد توی قبر بخوابونمت وقتی زندت خیلی بیشتر به دردم میخوره. اما مجبورم. اگر اونروز فرار نمیکردی و چیزی که تمام عمر براش صبر کرده بودم رو خراب نمیکردی الان میتونستی زنده باشی. اونهمه سال دستم بهت نخورد تا مبادا نتونم اون کاری که میخوام رو بکنم و تو تمام رشته‌هام رو پنبه کردی. _ای کاش الان هم میتونستم اونکار رو کنم. ابوهادی_دیگه راه فراری نداری. هیچکس از زنده و مرده‌ت خبر نداره، این جا سرت رو هم ببرم هیچکس متوجه نمیشه. چیزی نگفتم و اب دهنم رو به زور قورت دادم. کمی بهم نزدیک شد که به دیوار چسبیدم و چشم‌هام رو بستم. ابوهادی_از چی میترسی؟ کاری رو میکنم که سیصد نفر دیگه به جز من کردن. دستم رو مشت کردم و ناخنام رو توی پوستم فشردم. _حاضرم با سیصد نفر دیگه هم انجامش بدم اما تو نه. ابوهادی_مشتریات رو انتخاب میکنی؟ جوابش رو ندادم و نگاهم رو ازش گرفتم. از شدت انزجار و نفرت چشم‌هام سیاهی میرفت.

#part460 پوفی کشیدم و به حرف‌های تینا راجب اون لایو لوکشین فکر کردم. اگر کسی ازش چنین چیزی رو میشنید و ارشیا بهم شک میکرد کارم ساخته بود. اصلا دلم نمیخواست نسبت بهم بدبین بشه و نقشه‌هام لو بره. مخصوصا با وجود اینکه اراز بهم زنگ زده و گفته بود که دهن دوست دخترم رو ببندم و نزارم بیش از این خبر گم شدن غزل رو پخش کنه. اگر یکبار دیگه رو اعصاب تینا راه میرفتم قطعا یه جوری تلافیش رو با اطلاعاتی که داشت درمیورد. باید یه مدت بیشتر دورش میپلکیدم تا این موضوع تموم شه. کمی از ابجوم خوردم و چیزی برای ارشیا تایپ کردم و فرستادم. همه چیز خیلی عجیب بود. احساس میکردم توی یه کابوس زندگی میکنم. هرچند که اتفاقاتی که داشت میوفتاد چندان به من مربوط نبود. همیشه فکر میکردم انتقام و تلافی از اون‌هایی که اذیتت کردن باعث میشه حس بهتری داشته باشی و زخمات خوب بشه. اما حالا چنین حسی نداشتم. گیر افتادن صدرا هیچ تغییری توی زندگیم ایجاد نکرد و دلم حتی خنک هم نشد. حالا نمیدونستم که باید با ارشیا چیکار کنم. وقتی شرایطش رو میدیدم کمی دلم براش میسوخت و نگران بودم که انتقام باعث بشه حس بدتری پیدا کنم. اگر دلم رو خنک نمیکرد و باعث بیشتر عذاب کشیدنم میشد چی؟ اون احمق زندگی من رو خراب کرده بود و با این وجود چیز درستی توی زندگی خودش وجود نداشت که من بخوام خرابش کنم. حالا که فکرشو میکردم وضعیتش از من هم بدتر بود. نگاهی به فیلتر سیگارم که تماما خاکستر شده بود انداختم و پرتش کردم روی زمین. دلم برای غزل میسوخت و حالا داشتم به اون اتفاق حس بدی پیدا میکردم. کارم اشتباه بود. ... غزل؛ خواب‌های عجیبی دیده بودم. یادم نمیومد دقیقا راجب چی بود، اما جسد غرق در خون ام سحور یک لحظه هم از توی ذهنم بیرون نمیرفت. احساس میکردم که اراز هم توی خوابم دقیقا یه گوشه از خونه ام سحور دیدم. انگار با دیدن ما حالش بد شد و از خونه بیرون رفت. نمیدونم چیشد که ام سحور که تا چند ثانیه قبلش مرده بود دهن باز کرد و چیزی بهم گفت. چیزی که هرچی زور میزدم به یاد نمیوردم. طبق حساب و کتابی که کرده بودم، امروز هفت دی بود و فقط سه روز تا تولدم باقی مونده بود. اصلا نمیدونستم چی در انتظارمه و با فکر کردن به بلایی که قرار بود سرم بیاد کل تنم تیر میکشید. میترسیدم. احتمالا فقط تا سه روز دیگه زنده بودم. حتی اگر ابوهادی منو نمیکشت، بعدش دیگه زنده نمیموندم. برای لحظه ای فکری از ذهنم گذشت. چی میشد اگر قبل از اون اتفاق خودم رو میکشتم؟ حداقلش‌ این بود که ابوهادی به خواستش نمیرسید و بدون اینکه درد بکشم یا از ترس سکته کنم میمردم. خواستم از جام بلند شم که برای لحظه‌ای یاد اراز افتادم. هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که لب‌هام لرزید و بغضم شکست. خیلی دلتنگش بودم. ارزو داشتم فقط یکبار دیگه ببینمش و ازش خداحافظی کنم. کاش اخرین دیدارمون اونجوری پیش نمیرفت. کاش هنوز میتونستم کنارش باشم و ببوسمش. کاش بهش میگفتم که فراموشم کنه و نگرانم نباشه. میگفتم که زنده بودن برای من بهترین گزینه نیست و مردن بهتره. اما اون دنبالم نمیگشت و شاید از مرگم هم چندان ناراحت نمیشد. حتی اگر هم به خاطر احساس مسئولیت و یا عذاب وجدان دنبالم میگشت، پیدام نمیکرد. به زور از جام بلند شدم و سر جام ایستادم. کل بدنم درد میکرد. استخون‌هام تیر میکشید و این به این خاطر بود که نیاز به مورفین داشتم. اون چیزی که ابوهادی بهم تزریق میکرد، هرچی که بود تونسته بود من رو وابسته کنه. به هرحال خماری مواد های تزریقی خیلی شدید بود.

#part459 وارد سالن شدم و بی توجه به جمعیتی که پشت سارینا ایستاده بودن و تلاش میکردن گرم کنن رفتم یه گوشه و مشغول بستن هالتر شدم. دختری که پشت سارینا ایستاده بود نگاهی بهم انداخت و به سمتم حرکت کرد. میشناختمش، یکی از دوستای مشترک سارینا و تینا بود. از زمانی که با سارینا کات کردم چندماه یکبار میدیدمش. یه نیم تنه و شورتک ورزشی مشکی و نارنجی پوشیده بود و میشد چندتا تتویی که روی دست و رونش زده بودم رو به خوبی دید. البته اونموقع هنوز زیاد حرفه‌ای نبودم و دیدن اون پروانه روی رونش کمی کلافم میکرد. تتوش ناخوداگاه دوباره منو یاد غزل و اون پروانه‌ای که روی جای خودزنی‌های روی دستش زده بودم مینداخت. اندیا_چه‌ عجب بعد از چند هفته دیدیمت. اعتیاد رو گذاشتی کنار دوباره ورزش رو شروع کردی؟ لبخند الکی‌ای که خودش هم متوجه فیک بودنش میشد زدم و گفتم؛ _یکم کار داشتم برای همین فرصت نکردم بیام. اندیا_اره. خبر فوت شدنش رو که شنیدم خیلی ناراحت شدم، روحش شاد. جملش یک لحظه باعث شد شک کنم. _چی؟ اندیا_مامانت دیگه. مگه ماه پیش فوت نکرد؟ ابروهام رو بالا انداختم و سرم رو تکون دادم. _اها اره. ممنون. یک لحظه فکر کردم راجب غزل صحبت میکنه. انقدر حواسم پرت بود که به خاطر نداشتم هنوز به چهلم مادرم هم نرسیدم! اندیا_زن خوبی بود. مطمئنم الان جاش توی بهشته. نگاهم رو ازش گرفتم. انگار مثلا با مامانم دوست صمیمی بود که میگفت زن خوبیه. _اصلا دیده بودیش مگه؟ لبخندی روی لب‌های باریک صورتیش نشست و گفت؛ _نه ولی از تو معلومه که چقدر خوب بوده. لبخندی زدم و به ادامه بستن هالترم پرداختم. اصلا حوصله هم صحبتی با هیچکس رو نداشتم. اندیا_شنیدم جدیدا کات کردی. _توی رابطه نبودم که بخوام کات کنم. اندیا_تینا که میگه دوست دخترت فرار کرده، شاید هم گم شده!؟ پوفی کشیدم و بهش نگاه کردم. راجع به غزل صحبت میکرد. اندیا_مگه همون دختر مو کوتاهه که توی مهمونی سارینا و تولد اوا بودش دوست دخترت نبود؟ _یه جورایی، درضمن گم نشده فرار هم نکرده. فقط رفته مسافرت! اندیا_پس یعنی کات نکردید؟ _نه! اولین بارم بود که جلوی کسی غزل رو دوست دخترم معرفی میکردم. اصلا دلم نمیخواست کسی راجبش اینطور صحبت کنه یا بخواد بهش طعنه بزنه. اندیا_خوبه. امیدوارم پایدار باشید. _ممنون. سرش رو تکون داد و لبخندی زد و ازم دور شد. نگاهم به سارینا که بهمون زل زده بود خورد و نفس عمیقی کشیدم. هالتر رو بیخیال شدم و به سمت سالن رفتم. گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و شماره تینا رو گرفتم. تینا_چه عجب بلاخره یاد ما افتادی. _برعکس من انگار تو خیلی به یادمی. تینا_اره. اتفاقا داشتم بهت فکر میکردم. _به من فکر میکردی یا اینکه چطور به همه اعلام کنی غزل گم و گور شده؟ اصلا تو این موضوع رو از کجا شنیدی؟ اهورا بهت گفته؟ تینا_لازم نیست اهورا بهم بگه. همه از کارهای غزل خبر دارن. _چرت و پرت نگو. خوشم نمیاد یبار دیگه بشنوم به کسی این موضوع رو گفتی. به بقیه چه ربطی داره دوست دختر من گم شده؟ تینا_اره دیگه. به خاطر یه دختر تو روی همه رفیقات وایسا. وقتی یه روزی مثل سارینا بهت خیانت کرد اونوقت میبینمت. این رو گفت و صدای بوق ازاد توی گوشم پیچید. اخمام رو توی هم کشیدم و یه لحظه دلم خواست گوشیم رو پرت کنم اما خودم رو کنترل کردم. حالم داشت از این شرایط به هم میخورد. به سمت رختکن رفتم و لباسام رو پوشیدم و از باشگاه بیرون زدم. اعصابم بیش از حد خورد بود و اگر کسی به پر و پام میپیچید میکشتمش. همه این اتفاقات تقصیر اهورا بود. اگر مثل ادم رفتار میکرد و بخاطر غزل اون بازی هارو در نمیورد الان هممون به جون هم نیوفتاده بودیم. شمارش رو گرفتم اما جوابم رو نداد. لگدی به لاستیک ماشین زدم و سوارش شدم. ... اهورا؛ به جاده خاکی و درخت های نخل نگاه کردم و کمی از ابجوم سر کشیدم. اینجا همون جایی بود که غزل گم‌شده بود و کاملا تصادفی چندماه پیش همینجا موتور سواری یادش داده بودم. از گم شدنش خوشحال یا ناراحت نبودم، اما دلم هم نمیخواست بلایی سرش اومده باشه. اوایل فکر میکردم به خواست خودش گم و گور شده و راز داره زیادی شلوغش میکنه، اما انگار موضوع بیخ دار تر از این حرف‌ها بود.