𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 838
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-7330 kunlar
Postlar arxiv
2 838
#part196
با شنیدن صدای اشنای اهورا سرجام ایستادم و برگشتم عقب.
کنار یه موتور سنگین زرد رنگ ایستاده بود و با دقت نگاهم میکرد.
کمی رفتم جلو و بهش سلام کردم که جوابم رو داد.
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه با نگاهی خیره به موتورش گفتم؛
_عوضش کردی؟
اهورا_نه.
این مال یکی از دوستامه.
ابروهام رو انداختم بالا و سرم رو بالا پایین کردم که با لحنی متفکر درحالی که سیگارش رو لای لبهاش میفشرد و دستهاش در جستو جوی فندک توی جیبش میچرخید گفت؛
_چرا انقدر دیر اومدی؟
مگه قرار نبود 4 اینجا باشی؟
_اره.
نگاهی به شلوار بگ ابیش که پایین پاش چین خورده بود و دورس سفید و قهوهایش
انداختم و ادامه دادم؛
_یه جلسه خانوادگی راجب ارث و میراث بزرگمون داشتیم.
ابروهاش پرید بالا.
اهورا_خب، چیزیم گیرت اومد؟
پوزخندی زدم و نگاهم رو از چشمهای تنگ شدش گرفتم.
_نه.
من بچه ناخلفم.
و توی دلم ادامه دادم که درواقع بچه هیچکس نیستم.
لباش رو کج کرد که خیره به اپارتمانی که اراز توش زندگی میکرد پرسیدم؛
_دوست خیانت دیدهت کجاست؟
درحالی که پک عمیقی به سیگار توی دستش میزد با صدایی که ابدا سرحال نبود گفت؛
_دیر کردی، رفت پیش همونی که بهش خیانت کرده.
درحالی که تلاش میکردم حسادتم رو پنهان کنم غریدم؛
_واقعا؟
شونش رو انداخت بالا و پایه موتور رو از روی زمین ازاد کرد و نشست روش.
اهورا_احتمالا یه جدیدش رو پیدا کرده.
چون ادمایی که از چشمش بیوفتن توی گذشتهش میمونن.
و قبل از اینکه بخوام عکس العملی نشون بدم ادامه داد؛
_بپر بالا بریم یه دوری بزنیم.
نگاهی بهش انداختم.
کاملا بی دلیل بهش اعتماد داشتم، به صورتی که بخوام سوار موتورش بشم و نمیدونستم این اعتماد احمقانه از کجا میومد.
شاید از رفتارهایی که ازش دیده بودم سرچشمه میگرفت.
به هرحال تنها چیزی که ممکن بود نگرانم کنه این بود که ابوهادی یا کسی از اشناها مارو باهم ببینه.
اما خب احتمال این اتفاق پایین بود چون اینجا از محله خودمون فاصله زیادی داشت.
پس مثل همیشه که با دلیلای مسخره خودم رو برای گوهکاری قانع میکردم سرم رو تکون دادم و سوار شدم.
کمرش رو گرفتم و نگاهی به پایین انداختم تا پاهام رو صاف کنم.
حالا از این زاویه میتونستم گردن و موهای نسبتا فرش رو که بلند شده بودن ببینم.
اونموقع که موهاش کوتاه بود سنش بالا تر بنظر میرسید، اما الان شبیه پسر بچههای بیست ساله بود.
نیم نگاهی بهم انداخت و موتور رو روشن کرد و گاز داد که کمرش رو محکم تر گرفتم تا نیوفتم.
موتور سواری توی این هوای خنک واقعا کیف میداد.
از کوچه خارج شد که با صدای نسبتا بلند گفتم؛
_نمیتونست یکم بیشتر صبر کنه؟
یا به وجنات ملکه بودنش برمیخورد؟
اهورا_همونطور که تو برات جلسات خانوادگی پیش میاد، برای اونم پیش میاد.
اگر این چیزا باعث ملکه بودن میشد من الان مادر شاه بزرگ هخامنش بودم.
ولی میبینی که همچنان یه اس و پاس مادر..
انگار زیاد توی حال خودش نبود، اما با این اوصاف کلمه اخر جملهش رو بیان نکرد.
چشمام رو تنگ کردم و به اطرافم خیره شدم.
خیابونها پر از اب بودن و برای اینکه روی چالههای خیس نره مجبور بود مدام از ماشین های دیگه سبقت بگیره و مسیر و لاینش رو عوض کنه.
حالا زمین مرطوب و لیز بود و هیچ ادم عاقلی توی این هوا و با این شرایط سوار موتور نمیشد.
میتونستم پاشیدن قطرات اب و گل رو روی پاچههای شلوار و کفشام حس کنم و رطوبت باعث میشد ساق پام خارش بگیره.
_تصور میکردم پسرا روی مادرشون حساس باشن.
صدای گاز بیشتر شد و حس کردم که تند تر حرکت میکنیم.
حالا باد و قطرات شبنم توی هوا به شدت به صورتم کوبیده میشدن و پوستم به خاطر برخورد موهای مرطوبم بهش میسوخت.
از همه مهمتر نم شلوارم باعث میشد کمی احساس سرما کنم.
خیابون ها نسبتا شلوغ بودن و صدای حرکت چرخهاشون روی چالههای اب جمع شده توی گوشام میپیچید.
با رد شدن هرکدوم اب با شدت به اطرافشون پاشیده میشد و به همین دلیل مجبور بودیم با فاصله ازشون حرکت کنیم.
حس خیلی خوبی داشتم.
اهورا_من و مادر گرامی یکسری مشکلات شخصی باهم داریم که باعث شده حالم از خودش و قیافش به هم بخوره.
ابروهام پرید بالا و محکمتر کمرش رو گرفتم تا نیوفتم روی زمین و مغزم متلاشی بشه.
_منم همین مشکلات رو با پدربزرگم دارم.
کمی برگشت عقب که گردنش رو گرفتم و خیلی جدی گفتم؛
_جلوت رو نگاه کن، نمیخوام تا قبل از انتقام گرفتن ازش بمیرم.
توی همون لحظه کوتاه برخورد دستم با گردنش تونستم نبض ظریفش رو حس کنم.
حالا بوی عطر قاطی شده با سیگار به دست باد به صورتم کوبیده میشد.
اهورا_کبودیهایی که اونشب دیدم کار اونه؟
حالا واسم جالب بود که کتک خوردن من چقدر واسه مردم مهم شده.
تا پارسال این موضوع برای هیچکس پشیزی ارزش نداشت و کسی اهمیتی به من نمیداد.
_اره.
چیزی نگفت و سرش رو تکون داد که نفس عمیقی کشیدم.
حالا حتی نفس کشیدن هم برام دشوار بود.
2 838
و راستی دوستان یه ادمین میخوام که بتونه توی چنل چالش های فان و جالب بزاره، خودش جوابشون بده و بعد هم پاکشون کنه، یعنی بتونه از اون طریق ممبر بیاره.
اگر میتونید و بنظرتون ادم بامزه و جالبی هستین بهم پیام بدین. @lorrenthsky
2 838
بچه ها لطفا چنل رو به دوستاتون معرفی کنید، هرچی ممبرا و کسانی که رمان رو میخونن و تعامل و بازخورد بیشتر باشه من انرژیم میره بالاتر بیشتر پارت میزارم.
2 838
✨دنبال کلی فیکشن جدید متفاوت از کاپل های بنگتن هستی?
🪶اگر ِهرا او را پیدا کند، خدا میداند چه برسرش آورد. فرزندم دوبار طعم مرگ چشیده. نباید بگذارم بار سوم اتفاق بیوفتد🌙✨دیـونیسـوس بـزرگ، الهـهـے در حـال آمـوزش شـرب و هـنر، بعـد از تـولد دوبـاره اش توسـط مـادرش، بـاید بیـشـتر به زنـدگیش دقـت میـکرد تا همـسر اول زئـوس، خـدای خـدایان، اون رو نـابود نـکنـه..... ✨https://t.me/bts_bngtn07
2 838
#part195
روبه روم ایستاد و بهم خیره شد.
از لحاظ قدی توی یه راستا قرار داشتیم و حتی هیکلشم مثل من بود.
بهش نمیخورد که بتونه اونطوری که گفته من رو بکشه، البته این مورد که پسر ابوهادی بود باعث میشد کمی از عقیدم منصرف بشم.
اما خب هرچی نباشه من سیخ داشتم و به همین دلیل خیالم راحت بود.
نگاهی به پایین انداخت.
حالا میتونستم دندونهای سفید مرتبش رو با اون سیمکشیهای مشکی به خوبی ببینم.
ابوهادی پول همه اینارو داده بود؟
همیشه میدونستم یه کاسهای زیر نیمکاسشه اما خیال میکردم واقعا پول نداره.
ارشیا_چون حوصله گندهترتو ندارم چیزی بهت نمیگم.
مگه نه یه جوری میزدمت که هیچوقت نتونی حامله شی.
_من از این کتکا زیاد خوردم خیالت راحت.
تو ولی انگار نخوردی چون بهت میاد یه دست بهت بزنن بزایی.
نگاه چپی بهم انداخت و چیزی نگفت.
رفت سمت منقل و گوشیش رو که زنگ میخورد از توی جیبش در اورد.
مدلش زیاد بالا نبود، اما به هرحال ایفون بود.
برای چند ثانیه با شخص پشت گوشی حرف زد و بعد بدون خدافظی قط کرد.
ارشیا_مشتری برات پیدا شد.
از طرف من تخفیف پنجاه درصدی گرفت، البته بهش گفتم نرخت پایینه خیالش راحت باشه .
دندونام رو به هم فشردم و رفتنشو نگاه کردم.
با اینکه لاغر بود اما مشخص بود ورزش میکنه چون مردنی و نی قلیون نبود.
از طرز حرف زدنش با شخص پشت خط مشخص بود قراره پولی بدهیای چیزی بهش بده.
اعصابم رو واقعا خورد کرده بود.
سعی کردم توی خونه رو نگاه کنم اما شیشههای در شفاف نبودن.
یه گوشت از سیخ کندم و بقیش رو انداختم روی زمین که سگش اومد سمتم و مشغول خوردنشون شد.
کارم اینجا تموم شده بود، هرچند که ارزو میکردم واسه ناهار میموندم.
رفتم سمت صندلی کنار منقل و ایفون ایکس مشکی رنگش رو از روش برداشتم.
نیم نگاهی به در انداختم و خیلی سریع از خونه زدم بیرون.
وقتی در رو بستم طول کوچه رو با دو طی کردم و توی چند تا کوچه فرعی پیچیدم.
وقتی مطمئن شدم پیدام نمیکنه گوشی رو از توی جیبم در اوردم.
خوشبختانه پشت قابش سوزن مخصوص داشت.
پوزخندی زدم و سیمکارتش رو ازش خارج کردم.
اول خواستم بشکنم و بندازمش توی جوب اما زیادی کوچیک بود و ممکن بود کسی پیداش کنه.
دیگه اونقدرم ازش عصبانی نبودم.
نمیدونم چرا اما برای لحظهای عصبی شدم و حسودیم شد.
اون باید ایفون میداشت و توی یه خونه برای خودش زندگی میکرد و گوشت بره میخورد و من با نوکیای پیرزن همسایه میرفتم اینور اونور و قرضی از سوپری کیک برمیداشتم و برای رسیدن تا مقصد با راننده تاکسیا لاس میزدم؟
از اون گذشته کتکاشو من میخوردم، سختگیریاش و من تحمل میکردم، دستمالیاشو من میشدم و سایه نحسش روی سر من بود.
فکر کردن به همه اینها باعث میشد بابت کاری که کردم پشیمون نباشم.
وقتی رسیدم خونه اراز ساعت پنج دقیقه به پنج بود و هرچی زنگ زدم در رو باز نکرد.
گوشیم رو از توی جیبم خارج کردم که دیدم دوتا میسکال ازش دارم.
شمارش رو گرفتم اما اشغال بود.
پوفی کشیدم و پام رو محکم به در کوبیدم که صدای خیلی بدی داد و دردم گرفت.
معلوم بود که فکر کرده نمیام و از خونه زده بیرون.
اخه الان واجب بود سر از کار اون پیرمرد احمق دربیارم.
میتونستم بعد روز احمقانه و پر از اعصاب خوردیم یکم اراز و ببینم تا همه ناراحتیام شسته بشه و بره.
اما الان..
برای اخرین بار نگاهی به در کردم و بعد راه افتادم که صدای کسی رو شنیدم.
_غزل!؟
2 838
#part194
چیزی نگفت و رفت سمت منقل که تازه متوجه دود و بوی کباب بره شدم.
محتوای پلاستیکهای خرید روی زمین گوجه و فلفل و قارچ بودن.
_چرا برات خرید کرده؟
قارچی از توی پلاستیک در اورد و بدون اینکه بشورتش خوردش و با دهن پر گفت؛
_وظیفشه.
_برای خانوادش خرید نمیکنه، برای تو بکنه؟
پوزخندی زد و درحالی که خم میشد تا قارچ دیگه ای برداره گفت؛
_حتما خانواده واقعیش نیستی و ارزش خرید کردن نداری.
و بعد قارچی پرت کرد سمتم که توجهی نکردم و به همین دلیل فرود اومد روی زمین که سگش حمله کرد بهش.
کمی رفتم کنار که با خنده گفت؛
_اون بخوره بهتره.
_حتما تو خانواده واقعیشی!
سیخ کباب رو برعکس کرد و گفت؛
_هستم.
لحظهای انگار موهای تنم سیخ شد و با شک گفتم؛
_پسرشی؟
سرشو بلند کرد و زل زد بهم.
اصلا شبیهش نبود.
مخصوصا با وجود اون چشم و ابروی مشکی و درشت با مژههای بلند.
تکه گوشتی از سیخ جدا کرد و درحالی که فوتش میکرد گفت؛
_شاید باشم.
حالا کم کم داشتم سکته میکردم.
امروز به اندازه کافی چیزهای عجیب غریب شنیده بودم و این یکی اصلا توی کتم نمیرفت.
_از انسهای؟
صورتش رو جمع کرد و گفت؛
_زنشو میگی؟
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_نه.
اون اجاقش کوره.
چیزی نگفتم و زل زدم به زمین.
باورم نمیشد.
باد بزن کنار منقل رو برداشت و گفت؛
_نوه کدوم برادرشی؟
حالا بوی کباب داشت اذیتم میکرد.
اخرین باری که کباب بره خورده بودم کی بود؟
هیچوقت.
پس بگو ابوهادی پولاش رو کجا خرج میکرد.
واسه پسرش گذاشته بودشون کنار.
ولی چرا من هیچوقت ندیده بودمش؟
چرا نمیدونستم بچه داره؟
یعنی انسه هم از این موضوع خبر داشت؟
بقیه چطور؟
_نمیدونم.
سیخی از روی منقل برداشت و اومد سمتم.
حالا حس خیلی بدی داشتم.
سیخ رو گرفت سمتم و گفت؛
_من رو نمیشناسی؟
_نه.
چشماش رو تنگ کرد و گفت؛
_تاحالا اسمم رو نشنیدی توی خونه؟
_اسمت چیه؟
_ارشیا.
سعی کردم چیزی به خاطر بیارم اما حتی روحمم از این موضوع خبر نداشت.
ارشیا_هیچوقت نگفته چیزی برات؟
_نه.
هیچکس نمیدونه.
سرش رو تکون داد و کاملا بیخیال گفت؛
_چون نامشروعم.
نگاه مشکی رنگش رو به چهرم دوخت.
اصلا قابل اعتماد به نظر نمیرسید.
همش میخندید و رفتارای عجیب داشت.
یکسری تیکهای خاص.
شاید معتاد یا روانی بود؟
از ابوهادی بعید نبود همچین توله سگی پس بندازه.
این مرد هردفعه من رو یجوری سوپرایز میکرد.
کمی بهم نزدیک تر شد که سیخ رو ازش گرفتم تا هم کباب بخورم و هم اگر خواست کاری بکنه همونو بکنم تو مغزش.
رفتاراش اصلا جالب نبودن و بهم حس ناامنی میدادن.
اگر پسر اون پدر بود، قطعا همون نگاه مریض رو داشت.
برای لحظهای به فکرم رسید که شاید ارشیا پسر همون زنی بود که ابوهادی میگفت زمانی میخواستتش.
_اسم مادرت چیه؟
چشماش رو تنگ کرد و گوشتی از سیخ توی دستم کند و با صدای احمقانش گفت؛
_به توچه؟
شونم رو انداختم بالا و گوشتی از سیخ جدا کردم و برای اینکه دستم نسوزه سریع گذاشتمش توی دهنم.
واقعا خوشمزه بود، فقط حیف که فلفلش خیلی زیاد بود و ترکیبش با داغی اتیش جهنمی و غیرقابل تحمل میشد.
درحالی که کبابم رو میجویدم و سیخ رو میکشیدم عقب تا گوشتام رو برنداره با اخم گفتم؛
_مگه عقیم نیست؟
لباش رو برد بالا و گفت؛
_اگر بود زمین افتخار وجود من رو نداشت.
پوزخندی زدم.
چقدر از خود راضی و احمق.
کاملا پیدا بود بچه کیه.
رفت عقب و بادبزن رو برداشت.
ارشیا_زن حروم لقمهش نازاعه، ننگش و به پدر ما میچسبونن.
_نازا نیست.
یهبار حامله شده بود.
ارشیا_همونموقع که خیانت کرد رو میگی؟
سرم رو تکون دادم که تکه گوشت نپخته ای به سگ زشت و گندهش داد و گفت؛
_همون باعث شد نازا بشه.
دقیقش رو نمیدونم، فکر کنم انقدر کتک خورد که بچه سقط شد و یکی از لوله هاش رو در اورد.
طوری راجب این موضوع صحبت میکرد انگار از این اتفاق خوشحاله.
_چه با خیال راحت راجبش حرف میزنی، انگار پشه کشتن.
ارشیا_معلومه که با خیال راحت حرف میزنم.
یه نخاله حرومی توی ارث و میراثم نمیخوام.
همین الان منتظرم یه جوری بکشتت تا مجبور نشم اون زمین میلیاردی رو با توعه تیوپ شریک بشم.
اخمام رفت توی هم و دندونام رو به هم فشردم.
_اولا که اگر پول داشت تورو یه جوری رد میکرد که با این قیافه پیازت ابروشو تو کوچه محل نبری.
دوما منظورت از زمین میلیاردی خونه یه من مفتشه؟
ارزونی خودت.
حاضرم بمیرم ولی یه بار دیگه ریخت تو و اون پدر نحس تر از خودتو نبینم چه برسه پولای معلوم نیست از کجا در اومدتون رو.
دست رو الماس بزارید عن میشه.
زبونش رو به لپش فشرد و سیخ توی دستش رو خیلی اروم گذاشت روی منقل.
دستی به سر سگ اسکلش کشید و اومد سمتم.
ارشیا_یه بار دیگه تکرار کن تا همینجا بکشمت و دیهتو بدم دست ننه خرابت.
با اینکه کمی ترسیده بودم اما سیخ توی دستم رو فشردم و با حرص گفتم؛
_خراب ننه تو بود که تورو پس انداخت.
با این سطح سوادت مدرسه هم رفتی یا چون تو شناسنامت نوشته بود ولد و زنا راهت ندادن؟
2 838
بلاخره رسیدیم به پارتهای مورد علاقم و خیلی دوست دارم راجبشون باهم حرف بزنیم=> @ellaunknown
اگر هنوز دیلیم جوین نشدید جوین شید🎪
2 838
#part193
یعنی واقعا انسه از این موضوع خبر نداشت؟
شک نمیکرد؟
کسی بهش نمیگفت؟
درست بود که اینجا محله ما نبود، اما از لحاظ جغرافیایی توی یه منطقه قرار داشتن و به هم خیلی نزدیک بودن.
چطور ممکن بود کسی ابوهادی رو اینجا ندیده باشه.
اصلا خودم چطور نفهمیدم؟
نگاهی به ساعت انداختم، سه و چهل بود و بیست دقیقه تا رفتن وقت داشتم.
میتونستم زنگ بزنم و بگم دیر تر میرم.
میخواستم یه سر گوشی اب بدم.
کیکم رو کامل خوردم و دستام رو به شیشه ماشین مالیدم که کثیف تر شدن.
خیلی سریع از پشت ماشین رفتم کنار و چند قدم پایین تر از در مشکی رنگ و قدیمی خونه پشت یه نیسان ابی قایم شدم.
امیدوار بودم کسی من رو اینجا نبینه و از همه مهمتر ابوهادی قصد نداشته باشه به مدت طولانی اون تو بمونه.
احساس میکردم از توی حیاط خونه صدای صحبت کردن میشنوم و همین نشونه خوبی بود.
میخواستم برم جلوتر تا به حرفاشون گوش بدم اما همون لحظه صدای خدافظی اومد.
خیلی سریع نشستم و دستامو گذاشتم روی زمین تا از زیر ماشین نگاه کنم.
در باز شد، اما اصلا در حدی نبود که بشه داخل حیاط رو دید.
ابوهادی خوب درو برش رو نگاه کرد و بعد از خونه زد بیرون، در رو بست و خیلی سریع سوار ماشین شد.
چند ثانیه صبر کردم تا حرکت کنه و منتظر وایسادم تا کاملا از کوچه خارج شه.
وقتی مطمئن شدم رفته از پشت ماشین در اومدم و نگاهی به در خونه انداختم.
خونهی قدیمیای بود.
برام قابل باور نبود که ابوهادی بتونه خرج دوتا خانواده رو بده، چون توی نون ماهم مونده بود.
اصلا شاید اینجا یکی از اشناهاش زندگی میکرد.
به هرحال قرار بود به زودی بفهمم.
رفتم سمت در و نفس عمیقی کشیدم.
شالم رو گذاشتم سرم تا اگر اشنایی اینجا زندگی میکرد به گوشش نرسونه که من رو بدون شال توی خیابون دیده.
حالا کمی استرس گرفته بودم، اگر زنش بود چی باید میگفتم؟
اصلا به من چه ربطی داشت؟
مگه مفتش بودم؟
نمیدونم چرا اما نیرویی وادارم میکرد بمونم و کاری که توی ذهنم بود رو انجام بدم.
باید میفهمیدم اینجا چخبره.
خواستم زنگ بزنم، اما پشیمون شدم.
بنابراین دستمو چندبار محکم به در کوبیدم اما هیچ خبری نشد.
چندبار دیگه در زدم تا بلاخره صدای قدمهای کسی اومد.
حالا قلبم داشت تند تند میزد و کمی استرس داشتم.
بلاخره صدای در اومد و بعد باز شد.
با دیدن موجود بیریخت و احمق روبه روم ابروهام پرید بالا.
ابوهادی پسر میکرد؟
چندبار پلک زدم و سرتا پاش رو بر انداز کردم.
یه پسر قد بلند و لاغر با رکابی و شلوارک ابی جلوم قرار داشت که موهاش رو محکم بافته بود.
ابروهای پر و مرتبی داشت و لبها و دماغش برجسته بودن.
چشماش درشت بود و مژههای بلندی داشت.
انگار اونم به همین اندازه از دیدن من تعجب کرده بود چون با اخم نگاهم میکرد.
برای لحظهای انگار از شوک خارج شد چون قیافش رو کج کرد و با صدایی گرفته که همه پسرا توی دوران بلوغ داشتن گفت؛
_الان پول ندارم، اگر اوکیی سری بعد تصویه میکنم.
چه جالب، منم دقیقا همین فکرو راجبش کرده بودم.
از توی فکر در اومدم و با اخم گفتم؛
_تو کیای؟
لب هاش رو کمی داد بالا و سرتا پام رو برانداز کرد.
_تو اومدی در خونم، من کیم؟
_اینجا خونه توعه؟
سرش رو تکون داد که ادامه دادم؛
_تنها زندگی میکنی؟
پوزخندی زد و در رو باز تر کرد که نگاهم به سگ بزرگ کنار پاش خورد.
_نه.
با دلار زندگی میکنم.
سعی کردم یه ربطی بین این پسرهی جلف با یه پیرمرد پنجاه و پنج ساله پیدا کنم اما هیچی جز شوگر ددی و این چیزا به ذهنم نمیرسید.
حالا کم کم داشت بد نگاهم میکرد و سگ کنار پاش سرش رو از در میورد بیرون بنابراین سریع گفتم؛
_ابوهادی اینجا چیکار میکرد؟
چهرش رو جمع کرد و با لحنی بی ادبانه گفت؛
_چی؟ ابوهادی کدوم سگیه؟
_همون کسی که الان برات خرید کرده بود!
چشماش رو تنگ کرد و دهنش رو باز کرد که نگاهم به ارتودنسیهای مشکی رنگش خورد.
واقعا عجب احمقی بود.
_تو خودت سگ کیای؟
حالا کم کم داشت عصبیم میکرد اما اگر چیزی میگفتم امکان داشت بهم اطلاعات نده.
_نوشم.
ابروهاش پرید بالا که ادامه دادم؛
_درواقع نوه برادرش.
باهاش زندگی میکنم.
لبخند مسخره ای زد و سرش رو کج کرد.
_اسمت چیه؟
_غزل.
سرش رو تکون داد و درحالی که از جلوی در میرفت کنار گفت؛
_ببین غزل، من حوصله بچه مچه اینجا ندارم خودت برو درم ببند مگه نه بیای جلو دلار پارهت میکنه.
افرین دختر خوب.
اخمام رفت توی هم و بهش خیره شدم.
بی توجه به سگی که زبونش رو اورده بود بیرون و نگاهم میکرد رفتم تو و درو بستم که برگشت و با دیدنم نوچی کرد.
_افرین.
فهمیدم راست میگی.
صورتم رو جمع کردم و درحالی که خیلی اروم از کنار سگ میگذشتم گفتم؛
_چرا باید دروغ بگم؟
نوه اون احمق بودن خیلی افتخار داره؟
برگشت سمتم و با اخم گفت؛
_اوی اوی اوی درست صحبت کن مگه نه میام ترتیبت رو میدم.
از حرفش خندم گرفت.
_یه نگاه به هیکلت بکن بعد حرف بزن.
2 838
اما اورا دوست بدار، شاید تو اولین عشق او نباشی، همچنان که شاید اخرین عشق او.
اما این مهم است؟ وقتی که میدانی اکنون تورا دوست دارد؟
-باب مارلی
2 838
#part192
چیزی نگفتم و به سنگ سفید رنگ اپن نگاه کردم.
انسه در اشپزخونه رو باز کرد و رفت بیرون که نفس عمیقی کشیدم.
حالا واقعا گیج بودم و نمیدونستم حرف کدومشون رو باور کنم.
به اون پیرزن نمیومد قصد بدی داشته باشه، اما اگر با ابوهادی دست به یکی کرده بود چرا باید به ضررش کاری رو انجام میداد؟
اگر دعاهای روی من رو برداشته بود، قطعا مشکلی باهاش داشت و کسی که با ابوهادی دشمن باشه و اون انقدر ازش بترسه قطعا موجود ترسناکیه.
واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.
پارچ روی اپن رو برداشتم و یه لیوانِ پر اب برای خودم ریختم.
انقدر تند تند سرش کشیدم که موقع قورت دادنش قفسه سینم درد گرفت.
کمی طول کشید تا حالم بهتر شه.
نیاز داشتم همین چیزارو از زبون ابوهادی بشنوم.
اونوقت دلیل تک تک رفتاراش رو متوجه میشدم و اطلاعات بهتری به دست میوردم که باعث میشد تصمیم بگیرم تا حرف انسه رو باور کنم یا نه.
حرفش راست بنظر میرسید، چرا که ابوهادی مدتهای طولانی بود که کسی رو برای جنگیری و دعانویسی اینجا نمیورد و این موضوع واقعا عجیب و بی سابقه بود.
معلوم بود که درگیر چیزیه.
از اون گذشته به من گیر نمیداد.
رفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود و این میتونست دلیل خوبی بر صحت داشتن حرفهای انسه باشه.
گذشته از اون بارها جای زخمهای زیادی رو روی بدنش دیده بودم که موضوع روانی بودن مادرش رو تایید میکرد.
از روی اپن بلند شدم و رفتم توی اتاقم.
باید از انسه میپرسیدم که ماوا و بچه هاش کجا رفتن و وحید چرا مرد.
گوشیم رو برداشتم و چکش کردم.
ساعت سه بود و کم کم دیگه باید میرفتم.
کنار کمد ایستادم و به لباسای توش نگاه کردم.
دوست داشتم یه چیز جدید بپوشم، از اون گذشته هوا هم دیگه سرد شده بود.
بنابر این بافت خاکستریم رو با یه شلوار ابی پوشیدم و پایینش رو تا زدم.
نگاهی به پاهام انداختم تا اگه لازم بود خشک خشک موهاش رو بزنم اما چیزی نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلوی اینه.
بد نبود.
یه گردنبند ساده بستم دور گردنم و دستبندهای ابی و مشکیمو که با کاموا بافته بودم کردم دستم.
موهام رو بستم و بعد از برداشتن کیفم و جرو بحث کوتاهی با انسه از خونه زدم بیرون.
هوا کاملا مرطوب بود و قطرات شبنم و بارون همه جا پراکنده بودن و حالت مه مانند داشتن.
بوی چمن و خاک کوچه رو پر کرده بود و اسمون واقعا قشنگ بنظر میرسید.
تلاش کردم به خاطر بیارم که خونه اراز کجا بود.
میخواستم تا مرکز شهر پیاده برم و بعد از اونجا تاکسی بگیرم تا مجبور باشم کمتر پول بدم.
از اینکه قرار بود اراز رو ببینم خوشحال بودم و از سمتی ارزو میکردم که کاش چیزی خورده بودم و همونجوری گرسنه نمیزدم بیرون.
ناچارا یه کیک به حساب ابوهادی از سوپری پسر حاج فرهاد برداشتم که به زور بهم داد.
بچه تر که بودم همیشه یواشکی به حسابش چیز برمیداشتم تا اینکه یبار فهمید و کلی کتکم زد.
الان فکر نکنم به خاطر یه تیکه کیک چنین کاری رو انجام میداد.
پوست کیکم رو پرت کردم جلوی خونه حاج فرهاد تا یاد بگیره پسر احمق هیزش رو ادب کنه و هروقت وارد مغازش شدم کل خوراکیاش رو بریزه به پام.
اگر میتونستم شلوارم رو درمیوردم و همونجا میریدم.
توی همین فکرا بودم که ماشین ابوهادی از توی کوچه فرعی رد شد.
این رو از پلاک ماشین و شکسته بودن یکی از چراغهای عقب متوجه شدم.
خیلی سریع رفتم پشت درخت نخلی که روبه روی مشاور املاکی قرار داشت و نگاهش کردم.
خیلی اروم وارد کوچه روبه روم شد و سی متر جلوتر کنار یه خونه ایستاد.
کمی رفتم جلو و از خیابون رد شدم و پشت یه 405 ایستادم.
حالا دید بهتری به اون قسمت داشتم.
وقتی از ماشین پیاده شد و دیدمش مطمئن شدم که خودشه.
خیال میکردم رفته باشه خرید، اینجا چیکار میکرد؟
در صندوق عقب رو باز کرد و چندتا پلاستیک بزرگ از توش در اورد که چشمام چهارتا شد.
واقعا خرید کرده بود، اما چرا اینجا درشون میورد؟
این خونه کی بود؟
چهارتا پلاستیک از توی ماشین خارج کرد و فقط دوتا توش موند.
در رو بست و خریدارو برد سمت خونه و دکمه ایفون رو فشرد.
درحالی که از تعجب داشتم پس میوفتادم گاز گندهای به کیکم زدم.
درست حدس زده بودم؟
یه زن دیگه گرفته بود؟
چرا برای اون چهارتا پلاستیک خرید کرده بود و ما دوتا؟
اصلا اون دوتای باقی مونده توی ماشین مال ما بود؟
در باز شد، اما درست نتونستم شخصی که پشت در بود رو ببینم.
نگاهی به اطرافش انداخت که نشستم سر جام و از توی شیشه نگاهشون کردم.
پلاستیکارو از روی زمین برداشت و وارد خونه شد و در رو بست.
واقعا تعجب کرده بودم.
من اینجا باید به خاطر یه کیک خایمالی این و اونو میکردم و مردک عوضی واسه زن دومش کامیون کامیون خوراکی میخرید.
2 838
خیلی زشته راجب رمان نظر نمیدید.
چون رسیدیم به جاهای هیجان انگیز، پس بیاید راجب پارتا صحبت کنیم تا بیشتر بزارم.
@ellaunknown
2 838
#part191
نگاه چپی بهم انداخت و گفت؛
_صداتو ببر احمق.
چی میگی؟
_دیشب میگفت قبلا یکی رو میخواسته.
کی رو میگفت؟
ابروهاش پرید بالا و سرتا پام رو از نظر گذروند.
انسه_چی؟
پوفی کشیدم و کلافه غریدم؛
_تو مامانش رو میشناسی؟
انسه_ام سحور؟
اره، همه میشناسنش.
چشمام رو تنگ کردم و گفتم؛
_چرا باهم دشمنن؟
چیکارش میکرده؟
انگار از سوالم خوشش اومد چون در بالکن رو بست و نگاهی به بیرون اشپزخونه انداخت و گفت؛
_کتکش میزد، میسوزوندش.
ابروهام پرید بالا و برای اولین بار توی عمرم دلم کمی براش سوخت.
_یعنی چی؟
انسه_با اهن داغ میسوزوندش، بعد با یه تیکه از پوستش جادوی سیاه درست میکرد میفروخت به هندیا.
ابروهام پرید بالا و برای لحظهای سرجام خشک شدم.
_چی؟
یعنی چی؟
چرا؟
مگه پسرش نبود؟
انسه_مادر واقعیش نبود.
بچه شوهرش بود.
شوهرشم معتاد و مفنگی بود گذاشتش پیشش فرار کرد، بعدم که اعدامش کردن.
اونم ازش برای جنگیریها و دعا و طلسما استفاده میکرد.
دوباره نگاهی به بیرون انداخت و رفت سمت در اشپزخونه و بستش.
همچنان توی شک بودم و حس خیلی بدی داشتم.
در رو بست و پرده دورش رو کشید.
_پرده رو واسه چی میکشی؟
مگه نرفت؟
درحالی که از سوراخ اشپزخونه بیرون رو نگاه میکرد گفت؛
_هیش، جناش اینجان.
حس بدم از قبل هم بیشتر شد.
انسه_کی اینارو بهت گفت؟
بی اختیار گفتم؛
_دیشب.
گفت مامانش اذیتش میکرده، الان داره ازش انتقام میگیره.
انسه_الهی بمیرم.
خیلی ادم خوبی بود، همش به خاطر اون زنیکه عجوزست.
خدا نسلش رو از زمین برداره.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_دیگه چیکار میکرد؟
انسه_نری بهش بگی من گفتما!
_نه.
نمیگم.
انسه_نمیدونم درسته یا غلط، میگن برادراش میبردنش جنگل کتکش میزدن.
_چرا؟
مگه مرض داشتن؟
انسه_واسه جنگیری و جادو بوده.
با دندون، پوست، مو، خون، ناخن.
زنیکه از همه چیز جادو درست میکرد میفروخت به هندیا و پاکستانیا.
الان دیگه نمیتونه کاری کنه ولی ابوهادی به خاطر تو ازش میترسه.
با این حرفش بی اختیار به خودم لرزیدم.
انسه_راست و دروغش رو نمیدونم.
میگن تجاوز هم میکردن.
اگر تورو گیر میورد همین بلاهارو سرت میورد.
نتونستم سر جام بایستم و رفتم عقب.
حالا استرس گرفته و ترسیده بودم.
انسه_واسه همین میخواست بدت دست جنا، اونوقت دیگه هیچکاری نمیتونست بکنه، از خودشم محافظت میشد.
الان دنبال راهیه که از اون دورت کنه.
اخه واست دعا نوشته.
به چهره رنگ پریده و عرق کردش خیره شدم.
حالا بدنم سرد شده بود و احساس ضعف میکردم.
خیال میکردم اون پیرزن جایی بیرون از اشپزخونه درحال قدم زدنه و با چشمای کورش حواسش بهم هست.
انگار صدای خش ناخنهای بلند و زردش رو روی دیوار میشنیدم.
اون گربه مشکی، هنوز هم اونجا بود.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
انسه_اگر برای چندروز جلوی هرزه بازیاتو میگرفتی الان توی این وضعیت نبودی.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
_پس چرا اونروز من رو برد پیشش؟
انسه_نمیدونست که.
مگه کسی از کار اون سر در میاره.
ندیدی خونش چقدر از بقیه دوره؟
کل مردم روستا ازش میترسن.
هیچکس جرعت نداره نگاهش کنه.
اب دهنم رو قورت دادم و بهش نگاه کردم.
نمیدونستم حرف کدومشون رو باور کنم.
اون پیرزن که مثل جن میموند، یا ابوهادیای که تموم سالهای عمرم رو هدر داده بود.
اما از بیرون که نگاه میکردم، کارهایی که بامن کرده بود دربرابر کارهای مادرش هیچ بود.
اگر واقعا لازم بود برای نجاتم همچین کاری کنه نمیبخشیدمش؟
اما مگه میشد؟
پس تموم اون رفتار های سواستفاده گرانه و منظور دارش چطور؟
_دروغ میگی.
انسه_چرا باید دروغ بگم احمق؟
_اون شوهر مسخرت من رو تا حد مرگ میزد.
چندبار نزدیک بود بکشتم.
بهم تجاوز میکرد!
انسه_صداتو ببر دختره بی ابرو.
کاری کرد باهات؟
اخمام رفت توی هم.
_نه.
ولی دستش هرز میره.
انسه_حتما لازم بوده.
دندونام رو به هم فشردم و با صدای بلند گفتم؛
_لازم بوده کسی که جای نوشه رو دستمالی کنه؟
انسه_وقتی با این سرو وضع جلوی یه مرد میگردی چه انتظاری داری؟
درضمن برای جنگیری یا دعا نوشتن لازم بوده.
دندونام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم.
_من نمیخوام.
انسه_نخواه.
بیوفتی دست مادرش میده برادراش ببرنت تو جنگل سه نفری بریزن روت بعد کارشونم پوست سرو بدنتو بکنن.
اینو میخوای؟
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_پس درست رفتار کن.
حواست باشه باید طرف کی باشی.
به ابوهادی هم هیچی نگو بفهمه دوتامون رو تیکه تیکه میکنه.
الانم توی کارش دخالت نکن.
2 838
ادمی چه عجیب و بیچاره است، افرادی دوستت داشتند، دارند و خواهند داشت، اما تو از اینکه یک نفر دوستت نداشت رنج میکشی.
"امیرمحمد عبدالهی"
2 838
کنار تو بودن انقدر برای من با ارزش و دوست داشتنی بود که حتی به ذهنم نرسد تو این احساس را نداری و دلت جای دیگریاست.
2 838
زندگی را تمام ما زندهها به زیر خاک باختهایم.
خیال میکنم تمام مردگان کاملا خوشحالند که هیچ سراغی از ما نمیگیرند.
2 838
هرموقع وقتم رو به جای نوشتن برای یه ادم خرج کردم، به شدت پشیمون شدم.
کاش دیگه از این غلطا نکنم لطفا.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
