uz
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Kanalga Telegram’da o‘tish

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Ko'proq ko'rsatish
2 842
Obunachilar
+124 soatlar
-177 kunlar
-7730 kunlar
Postlar arxiv
چقدر سخت است که بدانی به هیچ دردی نمیخوری و درمان بودن را بلد نیستی.

ادمیزاد است دیگر. هرچقدر بر سر خرابه‌ها پل بسازد و از رویشان گذر کند، هرچقدر روی سوراخ سنبه‌های تاریک وجودش تابلوی شب پر ستاره بچسباند، هرچقدر حماقت‌ها و افسوس‌هایش را لای صفحات کتاب‌های قطور جا بگذارد و طوری به اسمان نگاه کند که انگار خورشید هیچوقت غروب نخواهد کرد؛ باز هم روزی کم می‌اورد. اخر سر، پل خواهد شکست، تاریکی پشت سوراخ‌های دیوار اورا خواهند بلعید، برگه‌های کتاب پوچ بودنش را بر سرش میکوبند و بلاخره زمانی اسمانش تاریک میشود. ان‌گاه شبی می‌رسد که خورشید هیچ‌گاه از مشرقش طلوع نخواهد کرد.

photo content
+1

Repost from N/a
🩸هورنی ترین چنل💦🔞💦🔞 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع ممه های جذاب👙 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع فیلم و
🩸هورنی ترین چنل💦🔞💦🔞 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع ممه های جذاب👙 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع فیلم و گیف های هات🧨🔞 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk زودتر جوین شو لینک قراره باطل بشه..

◦ FirstKhao #BL ◦ #Dark ⊹ #Light︲#Glass︲#Set ☾ @KpTinsel ִ ۫ ˑ
FirstKhao #BL ◦ #Dark ⊹ #Light︲#Glass︲#Set ☾ @KpTinsel ִ ۫ ˑ

Repost from N/a
چنل دام جذابی که داستان های 🙈سشن هاشو تعریف می‌کنه 😈 🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞 چنل پابلیک که پستاش پر از تحقیر ب
چنل دام جذابی که داستان های 🙈سشن هاشو تعریف می‌کنه 😈 🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞 چنل پابلیک که پستاش پر از تحقیر برای ساب هاست مخصوصا ساب بوی 🐶 🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞 بیا اینجا تا تحقیر واقعی رو ببینی 💦 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk حتی این جا میتونی میس مورد نظرتم پیدا کنی 🤌🏻

Repost from N/a
#مدیــــا 😈های چنل زیــر رو بــبین🔞 و #جق 💦بــزن ⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 💋⸼᭡ ⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 💋⸼᭡ ایـــنـجا پـر از تکســــــت #مـــــنـحرفانه🍌🙊 توی #رول‌پلیــــــ ارباب‌برده 🍺🥂. https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk با پستای این چنل میتونی دام و سابت هورنی کنی 🔞😈

Repost from N/a
🩸هورنی ترین چنل💦🔞💦🔞 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع ممه های جذاب👙 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع فیلم و
🩸هورنی ترین چنل💦🔞💦🔞 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع ممه های جذاب👙 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🩸انواع فیلم و گیف های هات🧨🔞 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk زودتر جوین شو لینک قراره باطل بشه..

Repost from N/a
چنل دام جذابی که داستان های 🙈سشن هاشو تعریف می‌کنه 😈 🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞 چنل پابلیک که پستاش پر از تحقیر ب
چنل دام جذابی که داستان های 🙈سشن هاشو تعریف می‌کنه 😈 🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞 چنل پابلیک که پستاش پر از تحقیر برای ساب هاست مخصوصا ساب بوی 🐶 🩸 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 🔞 بیا اینجا تا تحقیر واقعی رو ببینی 💦 https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk حتی این جا میتونی میس مورد نظرتم پیدا کنی 🤌🏻

Repost from N/a
#مدیــــا 😈های چنل زیــر رو بــبین🔞 و #جق 💦بــزن ⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 💋⸼᭡ ⸰ֺ🩸https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk 💋⸼᭡ ایـــنـجا پـر از تکســــــت #مـــــنـحرفانه🍌🙊 توی #رول‌پلیــــــ ارباب‌برده 🍺🥂. https://t.me/+KM9Nt6UYZVBlZjJk با پستای این چنل میتونی دام و سابت هورنی کنی 🔞😈

Repost from N/a
گپ داریم برای این افراد ⧼ لیتل🩷 اسلیو💘 مستر🩷 ددی💘 میسترس🩷 مامی💘⧽ https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk با وردتون به اینجا لیتل های کیوت میان استقبال تون 😊❤️ https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk قراره بختت باز شه هااا😜👶🏻 https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk پس توم سریع بیا👁👅

Repost from N/a
✨ فکر نکنم دیگه با داشتن این چنل کسی تم تلگرامش هنوزم ساده و ابی باشه!!! 😒 🔥 تمای اینجا باعث میشن تلگرامت وایب کاپل 🔠🔠🔠�
فکر نکنم دیگه با داشتن این چنل کسی تم تلگرامش هنوزم ساده و ابی باشه!!! 😒 🔥 تمای اینجا باعث میشن تلگرامت وایب کاپل 🔠🔠🔠🔠 مورد علاقت رو به خودش بگیره
⚠️ پس اگه میخوای کلی تمای رنگی‌رنگی و خیس از کاپلای تایلندی و آیدولای کیپاپ داشته باشی اینجا مخصوص خودته‼️
🌟 هنوزم نمیخوای تم‌هاشو با بستی فوجوشیت ست کنی؟! 😬 ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ

Repost from N/a
🫧اوه اوه دیدی همه دارن از سینگلی در میان؟ 🧐🫀 🫧میخوای بدونی از کجا فرد مناسب شون رو پیدا میکنن ولی بهت نمیگن؟ 😔🦢 🫧پس بیا تو این گپ تا بفهمی چطور باید دلبری کنی🤭🍓 🫧یه عالمه دوست لیتل کیوت و مستر های خشن هستن 👼🏻🙇🏻‍♀ 🫧منتظرت هستیماا😘
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk

Repost from Closed
The boyfriend The boy
+1
The boyfriend                The boy

لینک تا چند دقیقه ی دیگه باطل میشه
👀‌ برای خوندن ناول اصلی و ترجمه شده ی هارت کیلرز کلیک کنین 🏳‍🌈

Repost from N/a
💘فول اسلیو های کیوت و داف هنوز سینگل هستن؟ 😢💔 https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk 💯پس بیا تو این گپ کلی مستر و میسترس داخلشه هاا🥰🔥 https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk 💘توم بیا به همه نشون بده چقدر اسلیو خوبی هستی😉🌝 https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk لینک بزودی باطل میشه هاااا😓😓

#part312 _نمیفهمم.. به چشمام زل زد و سرش رو کج کرد. ام سحور_در همین حد بدون که اگر تو نباشی هیچکدوم از کارهایی که الان انجام میده رو نمیتونه انجام بده. تو مهمترین چیزی هستی که داره! _پس چرا باهام اینطوری رفتار میکنه؟ کمی جابه جا شدم که صدای ترق تروق استخون‌های کمرم رو شنیدم و درد خفیفی توی مهره‌های خشک شده‌م پیچید. سرم رو کج کردم و با صدایی که به زور شنیده میشد ادامه دادم؛ _اصلا شبیه مهمترین چیزها نیستم! ام سحور_تو خیال میکنی وقتی با تمام وجودت‌ به چیزی نیاز داری که مال تو نیست و هرلحظه ممکنه از دستت بپره بهش احترام میزاری‌؟ ایا اونقدری بزرگش میکنی که به تموم توانایی‌هاش پی ببره و بفهمه که میتونه چه کارهایی باهات بکنه و توی روت بایسته؟ ایا اونقدری بهش ازادی میدی که هرکاری که دلش خواست بکنه و خیلی راحت ازت دورتر و دورتر بشه و در نهایت از دستت بره؟ نه. تو اگر بخوای چیزی که از تو بزرگتره رو نگه داری و نزاری از چنگت دربیاد میزنی توی سرش. اونقدر کوچیکش میکنی و پایین میاریش که فکر کنه از تو کمتره، اونقدر تحقیرش میکنی که خیال کنه هیچ ارزش و قدرتی نداره و هیچ کاری از دستش ساخته نیست. بهش این عقیده رو میخورونی که تا ابد مجبوره مال تو باشه و اگر نه یه کرم بیچاره بیش نیست. تمام اینها به خاطر همینه. با اینکه حرف‌هاش نزدیک بود روم تاثیر بزاره و خیال کنم که ادم خیلی استثنائی و منحصر به فردیم پوزخند زدم. بیچاره و ضعیف تر از اونی بودم که بخوام به خودم مغرور بشم و هوا برم داره! حالا که حسابی عرق کرده بودم، بدنم کثیف و خون الود بود و موهام احتمالا زیر نور افتاب از چربی میدرخشید. _من؟ بیچاره تر از اونیم که بخوام حرفات رو باور کنم. از کجا معلوم که گولم نزنی تا به هدفی که داری نرسی؟ از کجا معلوم که شیرم نکنی تا سرم رو بخاطرت به باد بدم؟ ام سحور_من کی گفتم قراره به خاطر من کاری بکنی‌؟ _شاید گستاخ و بی فکر باشم، اما احمق نیستم. سلام هیچ گرگی بی طمع نیست، مخصوصا گرگای خانواده شما. لب‌های باریک چروکش که انگار از شدت شلیدگی قراره بود بکنن و بیوفتن به پوزخندی کریه باز شد. ام سحور_خوبه. مشخص شد که چرا انقدر روت حساب باز کرده. تو میدونی که دورو برت چه خبره و چه کارهایی هست که میتونی انجام بدی، اما گستاخی. نمیدونی چه گوهی در انتظارته که توش شیرجه بزنی. عادت کردی. _مثلا میخوام چیکار کنم؟ پسر احمقت رو بکشم؟ ام سحور_این کاریه که خودم در عرض چند ساعت میتونم انجامش بدم. _پس چرا اینکارو نمیکنی؟ چرا هردومون رو از دستش راحت نمیکنی تا هم من برم پی زندگیم و هم تو؟ ام سحور_به همین سادگیا هم نیست. چندسالی که ازش غافل بودم خیلی نفوذ پیدا کرده. شاید کشتن خودش اسون باشه اما کم کردن شر وکیل وصی هاش راحت نیست. از سمتی من چیزی بهش سپردم که اگر بمیره از بین میره. و تو.. نگاهی به سرتاپام انداخت و ادامه داد؛ _اگر اون بمیره، تو هم میمیری. اگر از راه درستش نری هیچوقت ازاد نمیشی. اخمام توی هم رفت و غریدم؛ _چرت و پرته. ام سحور_تو پیش مرگشی. هزار تا قل و زنجیر بهت وصله. اگر اون نباشه توهم نیستی. _چرت و پرته! ام سحور_از اولین ثانیه‌های تولدت دیگه اجازت دست تو و خدا نبوده! اجازت دست کس دیگه‌ست! _کی!؟ با صدای بلندتر از من فریاد زد؛ _رصحب! سر جام خشک شدم و اخمام بیشتر توی هم فرو رفت. میترسیدم. از این پیرزن و حرف‌های عجیبش میترسیدم. راجبم چیزهایی میگفت که باعث میشد خودم رو نشناسم. بغضم رو قورت دادم و به زور گفتم؛ _اون کیه؟ اخماش از هم باز شد و سرش رو کج کرد. ام سحور_مادرت تورو به احمد داد تا شرش رو از زندگیش کم کنه. اونقدری براش ارزشمند بودی که بخاطرت از عشقش بگذره. تو نه تنها پیش مرگشی، بلکه تنها کسی هستی که میتونه همه چیزش رو ازش بگیره. تو تنها کسی هستی که میتونی مثل موم توی دستت نگهش داری. فقط در صورتی که به حرف من گوش بدی. اگر نه یه روز طوری که نباید پی میبری که رصحب کیه. وقتی که اخرین استفادشون رو ازت کردن و دیگه هیچ فایده‌ای نداشتی. اونوقت جنازتو با شکم پاره شده تو بیابون چال میکنن. شاید هم بشی یه نفر مثل اون زن بخت برگشته و بی مصرفش. صیغت کنه بندازتت یه گوشه خونه. احساس کردم برقی از وجودم رد شد و سرم کمی گیج رفت. هیچوقت انتظار این رو نداشتم که زندگیم به این سمت و سو کشیده بشه. خیال میکردم مدت زیادی طول نمیکشه و یه روز همه چیز رو راست و ریست میکنم و از این شهر میرم. فرار میکنم به یه جای دور و دیگه دست هیچکس بهم نمیرسه. اما انگار ابوهادی راست میگفت، من مال اون بودم و هیچوقت نمیتونستم از چنگش فرار کنم. لب‌هام روی هم لرزید و با اخم نگاهش کردم. ام سحور_همه چیز به خودت بستگی داره. بهش فکر کن! روزی که تصمیمت رو بگیری من رو پیدا میکنی. وقتی که بخوای جای اون مرد رو بگیری و به زندگیت ادامه بدی، یا اینکه همراهش بری زیر خاک و شناسنامتو با اسمش کثیف کنی.

#part311 انقدر تمام اتفاقات اخیر مغزم رو پر کرده بود که حرف‌هاش دیگه متعجبم نکنه. شاید این حجم از استرس و مشکلات باور نکردنی‌ای که من میتونستم توی فاصله سه یا چهارروز تجربه کنم ماه‌ها طول میکشید تا برای کسی اتفاق بیوفته. مغزم دیگه از هیچ موضوعی تعجب نمیکرد و بابت هیچ چیزی مضطرب نمیشدم، حتی مرگ. تنها چیزی که باعث میشد نگران باشم اراز بود. چرا که من دیر یا زود وسط یکی از این حوادث میمردم و نمیخواستم اون به این زودیا زندگیش تموم شه. این موضوع که ارشیا مارو دیده بود شدیدا من رو میترسوند. دقیق نمیدونم دیشب بود یا پریشب، اما خوب یادمه که ابوهادی لباسام رو از تنم در اورد و پاره‌شون کرد. و این رو میدونم که قسمتی از گردن و یا شاید سینه‌هام کبود بود. با اینکه از هوش رفتم اما یکسری جملات گنگ رو به خاطر دارم. من کاملا نمرده بودم و شاید فقط توی یه حالت کمای غیر مغزی قرار داشتم. شاید به خاطر مواد مخدری بود که بهم تزریق کرده بودن، شاید بخاطر ضعف از سر بلاهایی که سرم اورده بودن و حتی ممکن بود بخاطر جنگیری باشه اما.. با اینکه نمیدیدم و هوشیار نبودم اما خوب میشنیدم و میتونستم لمس کنم. دقیقا وقتی که انگار روحم از بدنم کنده شد و تموم صدای جیغ و پچ پچ های زنونه و اه و ناله پایان گرفت.. جای لمس انگشتاش رو روی پوستم حس کرده بودم. دقیقا جایی که اراز لب‌هاش رو روش کشیده بود و به شکلی کاملا بی نقص ردش رو روی تنم باقی گذاشته بود. اون نقاشی‌های دوست داشتنی کوچیک کبود رنگ. همه اونارو لمس کرده و معصومیت شیرینشون رو از بین برده بود. اون بهش اسیب میزد. راز کوچیک من رو که احتمالا قرار بود با خودم به گور ببرمش. همونطور که انتظار داشتم ام سحور پرت شدن حواس من رو حس کرده بود. میترسیدم که بتونه ذهنم رو بخونه، دقیقا مثل وقتی که میدونست چه خوابی دیدم. اما این موضوع از دست یه ادم برنمیومد، اگر در شرایط سلامت عقلی کامل یا یه موقعیت دیگه بودم هیچوقت فکر چنین موضوعی هم به ذهنم خطور نمیکرد. ام سحور_اونطوری که باید بزرگش کردم. هیچوقت اجازه ندادم فکر کنه من مادرشم. باید انتظار هرچیزی رو از من میداشت و هیچوقت ازم سرپیچی نمیکرد. من اون رو طوری بزرگ کردم که براش بهتر بود. شاید هیچوقت خواب راحت نداشت، شبا با درد و ترس و توی سرما میخوابید و رنگ محبت رو ندید ولی، اون چیزی رو پیدا کرد که هیچکس دیگه ای نمیتونه داشته باشه. و اون چیز اونقدر ارزشمنده که اجازه ندم هیچکس از بین ببرتش. چشمام رو تنگ کردم و اب دهنم رو قورت دادم. ام سحور_و حالا که از من سرپیچی میکنه و به خودش مغرور شده. توی چشمام زل زد و ادامه داد؛ _میدونه که جونش رو میگیرم. پوزخندی روی لبم نشست و به زور گفتم؛ _ای کاش بیشتر سرپیچی کنه. چیزی نگفت و سرش رو تکون داد. حالا نور خورشید روی بدنم افتاده بود و میتونستم جای زخم روی بازوهام رو ببینم. خون خشک شده پوستم رو تیره و کدر نشون میداد. _چرا من رو پیش تو میاره، وقتی که میدونه ازش متنفری؟ اونقدر احمق نیست که این رو نفهمه. ام سحور_چون داشتی میمردی. ابروهام بالا پرید و لرزی به تنم افتاد. حالا لب‌هام پوست پوستی شده و نمیتونستم درست صحبت کنم چرا که تشنه‌ بودم. بدنم خشک شده بود و توانایی جابه جا شدن نداشتم، انگار که برای مدت طولانی بی حرکت روی همین تخت خوابیده و حتی تکون هم نخورده بودم. سرم درد میکرد و بدنم سر بود و میتونستم گز گز نامحسوس زیر پوست انگشتا و دست و پاهام رو احساس کنم. ام سحور_جنگیری پریشبت خیلی خطرناک بود. انتظار نداشتم زنده بمونی، اما مثل اینکه سگ جون تر از این حرفایی. اونقدر توی شوک بودم که حتی جوابش رو هم ندادم. ام سحور_احمد خیلی بهت امیدواره. خیال میکنه از طریق تو میتونه من رو زمین بزنه. مطمئنم که میدونسته زنده میمونی که چنین ریسکی رو سر جونت کرده. _من.. سر در نمیارم. هیچی از بازی های این دونفر نمیفهمیدم. کدومشون راست میگفت؟ ایا اصلا ممکن بود یکیشون دروغ نگه؟ یا شاید هردوشون دروغگو بودن و دستشون توی یه کاسه بود؟ من باید به کی اعتماد میکردم؟ ایا اصلا اعتماد کردن و یا نکردن من برای کسی مهم بود؟ باید کسی رو باور میکردم که هویتم رو سالهای سال ازم مخفی کرده بود یا این پیرزنی که حتی از اون هم خطرناک تر به نظر میومد؟ ام سحور_ما چندین نوع جن داریم که جن‌های کافر مونث از همشون خطرناک ترن. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _نه شخص تسخیر شده و نه جنگیر نمیتونن به خوبی از شرش راحت شن و یه واسطه قدرتمند میخوان. _واسطه چیه؟ ام سحور_تویی! _یعنی چی؟ ام سحور_یعنی کسی که از خون و انرژیش برای جنگیری استفاده میکنن. اون جن به این راحتیا جسمی که زیر سلطه خودش گرفته بود ترک نمیکرد و تو باعث شدی اینکار رو بکنه. هیچ درکی از حرف‌هاش نداشتم. همیشه میدونستم توی جنگیری‌ها به درد میخورم، اما هیچوقت نفهمیدم که چرا!

#part310 اصلا دلم نمیخواست حتی فکرش رو هم بکنم. حاضر بودم تا ابد به تموم این کاراش ادامه بده اما هیچوقت باهم از یه گوشت و خون نباشیم. نمیدونستم ارشیا چطور میتونست این موضوع رو تحمل بکنه. چقدر حالا دلم براش تنگ شده بود. اولین باری که دیده بودمش هیچوقت فکر نمیکردم که یه روز بتونم انقدر بهش اعتماد کنم. بعد از اراز شاید اون تنها کسی بود که میتونستم دوستش داشته باشم. با اینکه موجود عجیب و غریب و نحسی بود اما مثل بقیه ادم‌های زندگیم ترسناک بنظر نمیرسید. تصور نمیکردم که یه روز اسیبی به من بزنه. _احمد هم اینطور فکر میکرد. دوست داشت اینطور فکر کنه! نمیتونست قبول کنه گندم زن کس دیگه‌ای باشه. بعد از اینکه مادرت با سهراب ازدواج کرد و ازش جدا شد دیوانه شده بود. حتی یکبار میخواست روی من به خاطر اینکه اون دوتا رو به هم رسوندم دست بلند کنه! رابطه من‌ و احمد به خاطر اون زنیکه خراب شد و تا به امروز از من متنفره. میدونم که دنبال یه فرصت میگرده تا جونم رو بگیره. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _گندم تورو نمیخواست چون فکر میکرد تو دختر احمدی. پدرت یه احمق ترسو بود و بهش نمیخورد که بتونه بچه دار بشه! بعد از تمام اون اتفاقات هردوشون دیوانه شده بودن. احمد داشت معتاد میشد و شب‌ها به زور میرفت خونه مادرت! دندون هام رو به هم فشردم و اخمام توی هم فرو رفت. ام سحور_به خاطر نمیارم شبی بوده باشه که مادرت تلاش نکنه تورو از بین ببره. تو اما از همون موقع جون سگ تر از این حرف‌ها بودی. انگار قرار بود به دنیا بیای و کاری که باید رو انجام بدی. حالم خوب نبود. تا به حال هیچوقت خبر نداشتم که مادرم کی بود و توی زندگیش چیکار میکرد. همیشه خیال میکردم یه زن مهربون با یه زندگی خوب بوده و من رو از سر خوشی نمیخواسته. یا نمیدونم هرچی.. اینکه بفهمی کسی که تورو به دنیا اورده ازت متنفر بوده و بارها تلاش کرده تا بکشتت واقعا ناراحت کنندست، حتی اگه هیچوقت ندیده باشیش. حالا بیشتر از هرچیزی دوست داشتم که میتونستم یکبار هم که شده کنارش بشینم و باهاش صحبت کنم. من نمیدونستم که مادرم چه بویی میداد، وقتی ناراحت میشد اول از کدوم چشمش اشک میریخت. موهاش رو معمولا چه مدلی میبست و یا اینکه چجور ادمی بود. فقط میدونستم که بیش از حد شبیه من بوده. اون هم مثل غزل بود. بی کس و بیچاره. با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد و به شدت میلرزید نالیدم؛ _هیچوقت نفهمید من بچه احمد نیستم؟ مکثی کرد و ابروهاش رو توی هم کشید. شاید اگر میدونست من دختر مردیم که دوستش داشته هیچوقت به این شدت از من متنفر نمیشد. شاید من رو دوست میداشت، شاید تلاش نمیکرد هردومون رو بکشه. اگر میدونست من رو به ابوهادی نمیداد. همراه ارشیا و سهراب فرار میکردیم و میرفتیم یه جای دور و یه خانواده عادی میشدیم. من با یه پدر که بالای سرم بود بزرگ میشدم و شاید یه غزل دیگه میبودم. کسی که تا این حد داغون و عقده‌ای و احمق نباشه. کل محله پشت سرم حرف نمیزدن و تک تک پسرای کوچه درمورد خوابیدنشون بامن داستان در نمیساختن. شاید هیچوقت بدنم انقدر پر از جای زخم نبود و هیچکس به خودش اجازه نمیداد لمسم کنه. بغضم رو قورت دادم و به اون دو گودال بی حس نگاه کردم. ام سحور هم به اندازه ابوهادی توی نابود کردن زندگی من نقش داشته. حالا کم کم اون حس خنثی ای که نسبت بهش داشتم به نفرت تبدیل میشد. دستام رو مشت کردم و ناخنام رو به پوستم فشردم. ام سحور_فرقی نمیکرد. حالا اگر دستام به تخت بسته نشده بود بلند میشدم و یکی میزدم تو گوشش. اون موهای نازک و کم پشت سفیدش رو میکشیدم و میکندم. سرش کمی کج شد، به طوری که بدون چپ کردن مردمک چشمش من رو ببینه. مستقیم داشت به دست مشت شده لرزونم نگاه میکرد. خوب میدونستم که من رو میبینه. نه تنها من رو، بلکه تمام چیزهایی که من نمیبینم هم میدید. اب دهنش رو قورت داد‌ و با همون لهجه غلیظ عربی گفت؛ _شوهرم وقتی احمد دوسالش بود به من دادش. یه پسر بچه لاغر و احمق ترسو بود. دقیقا مثل پدرش. شوهرم به مادرش تجاوز کرده بود. ناخواسته پوزخندی روی لبم نشست و دوباره یاد مکالمه اونشبمون افتادم. وقتی که ابوهادی میگفت زندگیش بیش از حد شبیه من بوده. ام سحور_مادرش سر زا مرده بود. هیچکس حاضر نشد اون بچه رو قبول کنه. همه میگفتن نحسه و تسخیر شده و حرومزاده‌ست. بعضی‌ها میگفتن عقب مونده و شیرین عقله. اون بچه نه احمق بود و نه عقب مونده. فقط من میدونستم که میتونست چه توانایی هایی داشته باشه. ابروهام رو توی هم کشیدم که ادامه داد؛ _من نمیتونستم بچه دار بشم. اجازش رو نداشتم و شوهرم با زن‌های دیگه میخوابید. به هیچ دردم نمیخورد پس کشتمش تا جلوی ابروریزی بیشتر رو بگیرم. نمیخواستم از روستا بیرونم کنن. اینجا مال پدر منه و مردم اجازه اینکه بخاطر اون مردک احمق من رو بیرون کنن رو نداشتن.

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥' - Telegram kanali @eldread statistikasi va tahlili