𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 829
Obunachilar
+124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
-3930 kunlar
Postlar arxiv
2 829
#maslakh
#part273
به ویلا خیره شدم.
اینجا همون ویلایی بود که اونروز اومدیم.
درست اومده بودیم، متعلق به ارسو بود.
ولی ارسو گفت ویلای شهریار.
شهریار کیه؟
کنار دیوار های سنگیش چندتا درخت بزرگ بود که شاخ و برگشون از دیواره ها زده بود بیرون.
بنظر میومد درخت گردو باشن.
اهین توی ماشین موند و منو ارسو رفتیم سمت در.
ارسو درو باز کرد و گفت؛
_برو تو وچه.
مردد به باغ نگاه کردم و با قدم هایی اروم واردش شدم.
ارسو پشت سرم اومد و درو بست و قفلش کرد.
با اینکارش کمی ترسیدم، چرا باید درو قفل کنه؟
_چرا درو قفل میکنی؟
ارسو_تو کارایی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن.
اینو گفت و جلوتر از من راه افتاد.
اب دهنم رو قورت دادم و پشت سرش حرکت کردم.
ویلا تاریک تاریک بود و تنها، چراغ قوه ای که دست ارسو بود جلومون رو روشن میکرد.
هوا خیلی سرد بود و فکم کمی میلرزید.
ارسو چراغ قوه رو انداخت یه گوشه که متوجه یه انبار شدم.
سر جام خشک شدم.
چرا اینجا انقدر اشناست!؟
من اینجارو قبلا دیدم!
زیاد طول نکشید که متوجه بشم اینجا همون ویلاییه که بارها خوابش رو دیدم.
_من اینجارو قبلا توی خوابم دیدم!
ارسو_چه جالب.
انگار اصلا براش مهم نبود.
در خونه رو باز کرد و باهم واردش شدیم.
اصلا بهش اعتماد نداشتم و حالا داشتم از اینجا اومدنم پشیمون میشدم.
کاش با مسیحا یا دریا اومده بودم، کاش اصلا نمیومدم.
ارسو لامپ های خونه رو روشن کرد که نورش چشمام رو زد.
چشمام رو بستم و به اطرافم خیره شدم.
یه سالن خیلی بزرگ با کف سرامیکی بود که یه تخت فلزی و چندتا دست بند وسطش قرار داشتن.
یه میز پر از وسیله کنار تخت بود و زیر تخت یه دایره قرمز کشیده شده بود.
روی مبل ها ملحفه کشیده بودن و جز چند دست مبل چیز دیگه ای توی خونه نبود.
رفتم سمت تاقچه ای که بالای شومینه قرار داشت و به قاب عکس های روش خیره شدم.
یه عکس از دوتا پسر شکل هم بود که لباس قرمز پوشیده بودن و کنار هم ایستاده بودن.
انگار که دوقلو بودن.
عکس بعدی از همون دوتا پسرا و یه دختر بود که سه تاشون سوار دوچرخه بودن و توی باغ همین خونه ایستاده بودن.
میتونستم از پشتشون انبار گوشه باغ و درختی که کنارش قرار داشت رو ببینم.
یعنی اینا بچه های ارسو ان؟
درصورتی این فرضیه درسته که ارسو صاحب این خونه باشه.
ولی نیست، گفته بود که اینجا ویلای شخصی به اسم شهریاره.
عکس بعدی از یه مرد هیکلی اما قد کوتاه بود که کنار یه نفر ایستاده بود اما قیافه اون مرد رو خط زده بودن.
بیشتر بهش دقت کردم، قد بلندی داشت و حسابی لاغر بود.
با دیدن عکس بعدی تعجب کردم و چشمام گشاد شد.
این همون عکسی بود که لای وسایل بابابزرگ دیده بودم!
یه عکس سه نفره از همون مرد هیکلی، یه زن چادری و یه پسر قد کوتاه و جوون.
خواستم برگردم عقب و چیزی از ارسو بپرسم که چیزی با سرم برخورد کرد و درد بدی توی سرم پیچید.
چشمام سیاهی رفت و افتادم روی زمین و همه جا تاریک شد.
ساعت 3:00 شب، ویلا.
"انتخاب کن"
نفس صداداری کشیدم و خواستم تکون بخورم اما نتونستم.
دستام از سرما سر شده بود و میلرزیدم.
سرما مستقیم به پوستم برخورد میکرد و انگار که لباسی تنم نبود.
دستام رو تکون دادم اما انگار با زنجیر به جایی بسته شده بودن.
به زور چشمام رو باز کردم که نور لامپ بالای سرم به چشمم تابید و باعث شد چشمام رو ببندم.
چند بار پلک زدم تا تونستم به نور عادت کنم و تصاویر برام واضح شد.
به اطرافم خیره شدم، توی یه سالن بزرگ بودم.
به خودم نگاه کردم.
لباس نداشتم و دستام با تناب به تخت بسته شده بود.
چشمام گشاد شد و حس بدی توی وجودم پیچید.
من کجا بودم؟
چرا اینطور به تخت بسته شده بودم؟
چرا چیزی یادم نمیاد؟
تنها چیزی که به خاطر داشتم عکس سه نفره روی تاقچه و بعد پیچیدن درد بدی توی سرم بود.
و بعد انگار بیهوش شده بودم.
سرمو تکون دادم و سعی کردم خودمو ازاد کنم اما نشد.
_کمک.
صدام توی فضای خالی ویلا پیچید.
_کسی صدام رو میشنوه؟
چرا منو بستید؟
حسابی سردم بود و صدام از شدت سرما میلرزید.
چرا لختم؟
ارسو کجاست؟
یعنی اون این بلارو سرم اورده؟
ولی چرا؟!
مگه ما برای جنگیری اینجا نیومده بودیم؟
با شنیدن صدای تق تق نگاهم رو از دستام گرفتم و به اطرافم دوختم.
صدا دقیقا از پشت سرم میومد.
به زور پشت سرم رو نگاه کردم، ارسو با یه ساک بزرگ توی دستش داشت از پله ها پایین میومد.
بهم نزدیک شد که گفتم؛
_چرا منو بستی؟
حسابی ترسیده بودم و قلبم محکم خودش رو به سینهم میکوبید.
میدونستم که در امان نیستم.
ارسو بهم خیره شد که کمی خجالت کشیدم.
دوست نداشتم نگاهم کنه.
2 829
#maslakh
#part272
"انتخاب کن"
با حس کردن لرزش گوشی اروم چشمام رو باز کردم و قبل از اینکه مسیحا بخواد متوجه شه قطش کردم.
اصلا خوابم نبرده بود و همش توی فکر بودم.
به مسیحا خیره شدم، روی شکم خوابیده بود و سرشو گذاشته بود روی دستش و اروم نفس میکشید.
لبخندی زدم و از سر جام بلند شدم.
کاپشنمو برداشتم و پوشیدمش.
در کیفمو باز کردم و کلاهمو از توش خارج کردم و گذاشتم سرم که نگاهم به چاقوی تاشو گوشه کیفم خورد.
این چاقو یه زمانی مال بابام بود و مامانم میگفت خیلی بهش علاقه داشته و همیشه صدتا سوراخ قایمش میکرده.
میگفت گاهی روزها از ترس اینکه نکنه بدزدنش کلی استرس میگرفته.
نفس عمیقی کشیدم و گذاشتمش توی جیب شلوارم.
برای من هم خیلی با ارزش بود.
زیپ کیف رو بستم و اروم رفتم سمت در خونه و بازش کردم.
این بیرون توفان بود.
باد شدید و سردی میومد و هوا ابری بود.
اسمون سرخ شده بود و انگار اخر الزمان داشت فرا میرسید.
کفشامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون و اروم درو بستم.
خیابون تاریک و خلوت بود و حتی سگ هم توش نبود.
دست کردم توی جیبم تا مطمئن بشم دعایی که ارسو بهم داده بود همراهمه.
با وجود این دعا کمی خیالم از لحاظ جن و دزد راحت بود.
اگه اونقدر کار درسته که بتونه همجنسگرا بودن من و رابطه داشتنم با مسیحارو حدس بزنه پس قطعا میتونه دعایی بنویسه که از جنا محافظتم کنه.
نفس عمیقی کشیدم و دستامو کردم توی جیبم.
امشب به شکل عجیبی سرد بود و تمام وجودم داشت یخ میزد.
از کوچه خارج شدم.
اینجا به فاصله هر پنجاه متر یه لامپ وجود داشت و کوچه هارو روشن کرده بود.
صدای زوزه سگ ها، قور قور قورباغه ها، جیر جیر جیرجیرک ها و پیچیدن باد لابه لای درختا سکوت سنگین کوچه رو میشکست.
اگه کمی دقت میکردی میتونستی صدای اب جاری رو احتمالا از پشت درختا بشنوی.
رسیدنم به خونه ارسو نیم ساعتی طول کشید.
کل مسیر رو داشتم صلوات میفرستادم و از ترس شیش هفتا سکته ناقص زدم.
علاوه بر همه اینها اگه مسیحا میفهمید ساعت دو شب تنها اومدم بیرون منو میکشت.
پشت در ایستادم و اطرافمو نگاه کردم.
از اینجا میتونستم صدای زوزه گرگ هارو بشنوم.
به ته کوچه خیره شدم که اون مرد سوخته رو دیدم.
یه قدم رفتم عقب و سریع در زدم.
دوباره به ته کوچه خیره شدم تا ببینم هنوز اونجا ایستاده یا نه.
داشت سرش رو به چپ و راست تکون میداد.
انگار میخواست بیاد جلوتر اما نمیتونست.
انقدر در زدم که در بلاخره توسط اون مرد تاس و لاغر باز شد.
درحالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم.
مرد_بیا تو.
صداش زمخت و کلفت بود و اصلا به هیکل نحیفش نمیومد.
سریع وارد حیاط شدم.
مرد درو پشت سرم بست و دستشو گذاشت پشت کمرم و هدایتم کرد سمت خونه.
حس خیلی بدی بهش داشتم، دوست نداشتم لمسم کنه.
حتی از روی لباس.
مرد در خونه رو باز کرد و باهم وارد خونه گرم و عجیب ارسو شدیم.
از داخل خونه بوی عود میومد.
بوی تیز و بدی داشت.
صورتم رو جمع کردم و به اطرافم خیره شدم.
میز گوشه خونه توجهم رو جلب کرد، همه قاب عکسای روش خوابیده بودن.
انگار ارسو به عکساش علاقه داشت اما دلش نمیخواست ببینتشون.
مرد تاس تا در اتاق ارسو هدایتم کرد و رفت.
انگار توی خونه غیب شد.
در زدم و وارد اتاق شدم.
ارسو روی زمین کنار میزش نشسته بود و داشت یچیزی رو روی برگه یادداشت میکرد.
_سلام.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت؛
_بشین وچه.
رفتم گوشه اتاق و نشستم روی زمین و به پشتی قرمز رنگ توی اتاق تکیه دادم.
همه وسایل این اتاق از جمله پشتی هاش قدیمی بود.
نگاهم به تاقچه بالا سر ارسو خورد، قاب عکسای روی اون هم خوابیده بودن.
_چرا قاب عکسارو خوابوندین؟
ارسو_تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن دتر.
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد.
یه دست لباس مشکی پوشیده بود که روش لکه های گل بود و حسابی به تنش تنگ بود.
یه سربند قرمز نخکش هم بسته بود دور سرش.
نمیتونستم نگاهش کنم پس سرم رو انداختم پایین.
ارسو_یه چیز نحس دنبال خودت اوردی.
از جاش بلند شد و اومد سمتم و بهم زل زد.
نگاهش سنگین بود و باعث میشد استرس بگیرم.
_یه مرد سوخته دنبالم بود.
ارسو_احتمالا از اونه.
اما دعا داشتی.
نمیتونست بهت نزدیک شه.
و نگاهش رو از بدنم گرفت.
ارسو_اون مرد سوخته چه شکلیه؟
_قد کوتاهه.
سه تا زخم روی شکمش داره و پوستش سوخته و لباساش خونین.
قدش کوتاهه و چشماش از کاسه زدن بیرون.
سرش رو تکون داد که گفتم؛
_چرا من اینارو میبینیم؟
ارسو_چون تو انتخاب شدی.
_کی انتخابم کرده؟
ارسو_نمیدونم وچه.
ولی تو فرق داری!
نشونه هارو داری..
_چه نشونه ای؟
رفت سمت در اتاق و گفت؛
_دنبالم بیا وچه.
باید بریم تا جنگیریتو انجام بدم.
دنبالش از اتاق خارج شدم.
ارسو داد زد؛
_اهین.
بیا اینجا ماشینتو کار بنداز باید بریم ویلای حاج شهریار.
در یکی از اتاق ها باز شد و مرد تاس ازش خارج شد.
سه نفری از خونه خارج شدیم و رفتیم سمت پیکان کرمی رنگی که گوشه کوچه پارک شده بود.
2 829
#maslakh
#part271
لبخندش رو ندیدم اما صداش رو شنیدم، شاید هم پوزخند بود.
نمیدونم.
_گفتی عذاب کشیدی.
چرا؟
مسیحا_کدوم یکیشون رو بگم؟
_همشون رو بگو.
نفس عمیقی کشید و با صدای خمار و خش دارش گفت؛
_نوجوون که بودم مامانم با یکی از دوست دخترام دیدم.
بهش خیره شدم.
یه لبخند کوچولو گوشه لبش بود.
مسیحا_دستم رو با قاشق داغ سوزوند.
میگفت با این دستت گناه کردی.
یه روز کامل بدون اب و غذا توی اتاقم زندانیم کرد.
میگفت باید از مسیح طلب بخشش کنی و بهش قول بدی که دیگه همجنسبازی نکنی..
حتی نزاشت بابام به خاطر عفونت دستم ببرتم بیمارستان.
البته که بابام توجهی نکرد و بردم.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_مامانت دیوانست!
بی توجه به حرفم گفت؛
مسیحا_یبار رفتم موهامو کوتاه کردم، موهام رو محکم میکشید میگفت اینطور سریع تر رشد میکنن.
دردش رو هنوز یادمه، توی پوست سرم میپیچید..
دندونامو روی هم فشار دادم.
کاش میتونستم مامانش رو بکشم.
مامانش و دوست پسر مامانش رو.
و تموم کسانی که گندمزارم رو اذیت کرده بودن!
مسیحا_اینا تازه بخش کوچیکی از ازار های جسمیش بود.
ضربه های روحی که بهم وارد میکرد خیلی بدتر بودن.
تخریبم میکرد، کوچیکم میکرد، پیش بابام انقدر بدمو میگفت تا بابام باورش بشه که من یه ادم هرزهم.
میگفت با پسرا میپلکه، با دوستاش کارای خجالت اور میکنه، دزدی میکنه..
و هزارتا چیز بدتر از این که حتی نمیخوام بهشون فکر کنم.
دستشو خاروند گفت؛
_این تشکا واقعا کثیفن.
لبخند غمگینی زدم.
_قبل از من به ترک کردن فکر کردی؟
مسیحا_من کشیدن کوکائین رو بعد از تجاوز شروع کردم.
اونموقع تازه با دایان صمیمی شده بودم.
هرکاری کرد تا منم مثل خودش توی دام مواد نیوفتم اما نتونست جلوم رو بگیره.
اولین بار که خواستم ترک کنم سر سال پدرم بود.
اونموقع با ملیکا بودم.
ملیکا توی منگنه گذاشته بودم که ترک کنم.
حتی یک ماهم بود که چیزی نکشیده بودم اما یه اتفاقی افتاد که دیگه نتونستم تحمل کنم.
_چه اتفاقی؟
مسیحا_شبی که دوباره دوست پسر مامانم رو دیدم.
با دایان رفته بودیم رستوران که دیدمش.
با یه دختر خیلی کم سن اومده بود بیرون.
فکر کنم میخواست ازش سوءاستفاده کنه..
وقتی دیدمش حالم خیلی بد شد.
انگار که دوباره برگشتم به اون روز منحوس و همه خاطراتم تکرار شد.
خیلی بد بود، فقط زل زده بودم بهش و کل وجودم از ترس و نفرت میلرزید.
وقتی برگشت و با لبخند نگاهم کرد تنها ری اکشنی که تونستم نشون بدم گریه کردن بود.
حالم خیلی بد بود، طوری که دیدن کتک خوردنش زیر دست دایان هم حالم رو خوب نکرد.
یادمه فقط فرار کردم و تا صبح انقدر کشیدم و خوردم که تشنج کردم.
نزدیک بود اوردوز کنم.
بغضم رو قورت دادم و دستمو گذاشتم روی شونش.
_تو خیلی قوی ای.
مسیحا_نمیدونم..
لبخند غمگینی زدم و سعی کردم بغضم رو سرکوب کنم.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_سه عدد عجیبیه.
_چطور؟
مسیحا_سه تا چیز زندگی منو نابود کردن؛
مادرم، دوست پسر مادرم و کوکائین.
سه نفرم هستن که منو نجات دادن؛
ملیکا، دایان، تو.
لبخندی زدم و گفتم؛
_من تو رو نجات دادم؟
مسیحا_شاید خودت ندونی و منم بهت نگم ولی اره.
لبخندم پررنگ تر شد و چسبیدم بهش و دستمو دور شکمش حلقه کردم که گفت؛
_خب حالا پررو نشو.
برو اونور بهم نچسب.
_مال خودمه، میچسبم.
مسیحا_سی بار گفتم مال تو نیست.
_پس مال کیه؟
مسیحا_شهرام.
_شهرام کدوم خریه دیگه.
مسیحا_دوست پسر مامانم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_تو سادیسم داری؟
مسیحا_نمیدونم، چطور؟
_هی اعصابمو به هم میریزی.
اخر کاری میکنی بگیرم خودتو اون شهرام بیشرفو بکشم.
مسیحا_تو کشتنم بلدی بچه؟
_اره.
دستش رو گذاشت روی سینم و گفت؛
_تو فقط دادن بلدی.
البته اونم درست بلد نیستی.
_به جاش خوب بلدم بکنمت.
مسیحا_چرا ممت انقدر نرمه.
دستشو از روی سینم برداشتم و گفتم؛
_چون نیم تنه ندارم.
مسیحا_رستا.
_بله.
بهش خیره شدم، داشت نگاهم میکرد.
مسیحا_بیا روم.
خندیدم، مسیحا درحال مرگ هم که باشه دلش سکس میخواد.
همینم کمه که امشب برم اونجا ما ارسو بهم بگه دوساعت قبل سکس داشتی؟
واقعا خیلی خجالت میکشم، از سمتی هم میترسم.
نکنه به خاطر این موضوع کارم رو راه نندازه یا بخواد دعوام کنه.
شاید هم طلسمی چیزی برام بنویسه.
مسیحا_نمیای روم؟
_امشب واقعا حسش نمیاد.
سرش رو تکون داد و چشماش و بست.
ازش جدا شدم و برگشتم روی تشک خودم.
الارمم رو برای ساعت یک تایم کردم و گوشی رو گذاشتم روی حالت ویبره.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
سکس خشن با کاندوم خار دار🥵🔥🌶
⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️
+ #داگ_استایل شو سریع!
سریعا #پوزیشن مورد نظرشو گرفتم، از #کشو بغل تخت چیزی برداشت که با دیدنش به #التماس افتادم ولی اون بی توجه به #نالههام با نیشخند کاندوم #خاردار روی دیکش کشید
_#آتان اون نه! اصلا لازم نیست به این همه #خشونت اخه عشقم!
قه قه ای زد و یک دفعه بی مقدمه #دیکشو وارد کرد که از درد #نعره بلندی سر دادم و #ملحفهرو توی #مشتم فشردم
لاو🌶❤️🔥 خشن⛓🩸 هات🔥💦
https://t.me/+iLrs_a7xpVEyOGZh
https://t.me/+iLrs_a7xpVEyOGZh
2 829
Repost from N/a
پسر #مذهبی که گیر یه پسر #پولدار #بد_اخلاق میوفته و اون این طوری #تنبیهش می کنه...🥺🔞
_مگه بهت نگفتم توی خونه حق نداری #لباس بپوشی‼️
از #لب_هام تا #ترقوه_ام رو با #زبونش خیس کرد #دورانی روی #سینه_هام رو فشار می داد
#سینه_هام رو مک می زد #گاز محکمی از #لب_هام گرفت با گریه هلش دادم⛔️
#التش رو وارد #سوراخم کرد خواستم ناله ی کنم که #لب_هاش رو روی #لب_هام کوبید تند تند می بوسید نفس کم آورده بودم لب هام شبیه ماهی بار و بسته می شد اما صدای ازم خارج نمی شد سرم گیج می رفت...❌
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
2 829
Repost from N/a
𝙈𝙖𝙨𝙩𝙚𝙧 𝙨𝙡𝙖𝙫𝙚𝙗𝙤𝙮⛓🩸
gaydom🐶🐾
hot❤️🔥💦
#حلقه دور #دیکم میلرزید و نزدیک به #ارضا بودم ولی #حق اومدن نداشتم اما یک لحظه #بدنم لرزید خواستم #بیام که ارباب #ویبراتور خاموش کرد. ناله بلندی کردم که #ارباب با یه #چیستی سمتم اومد با #التماس به ارباب نگاه کردم اما بی توجه بهم چیستی به #دیکم بست که یه قطره #اشک از چشمام چکید ارباب #دستگاهفاک پشتم گذاشت که از #بزرگیش به خودم لرزیدم و به التماس افتادم❌🔞
_ارباب…هقهق…#غلطکردم تروخدا اینکارو #نکن🥺🐾
+موقعی که استیون بوسیدی باید فکر اینجاشو میکردی جاسوسکوچولو!😡🚫
بدون دادن مهلتی به من دستگاه #روشن کرد که کل #دیلدو یک دفعه واردم شد و از درد #نعره ای زدم….🥵🍆💦
⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️
https://t.me/+iLrs_a7xpVEyOGZh
https://t.me/+iLrs_a7xpVEyOGZh
2 829
Repost from N/a
پسر #مذهبی مظلومی که به خاطر جور کردن پول واسه قرض باباش تن به #زیر_خوابی میده...💦
_فکر کنم بهت نگفتن واسه چی اینجایی من #عملی نشونت میدم پسر حاجی🔞
با هق هق گفت:
_نامسلمون ولم کنی این کارت #گناهه
بی توجه بهم #لباسمو از تنم کند کمربند #شلوارم رو باز کرد♨️
از #لب_هام تا #ترقوه_ام رو با #زبونش خیس کرد #دورانی روی #سینه_هام رو فشار می داد
#سینه_هام رو مک می زد #گاز محکمی از #لب_هام گرفت با گریه هلش دادم⛔️
#التش رو وارد #سوراخم کرد خواستم ناله ی کنم که #لب_هاش رو روی #لب_هام کوبید تند تند می بوسید نفس کم آورده بودم لب هام شبیه ماهی بار و بسته می شد اما صدای ازم خارج نمی شد سرم گیج می رفت...❌
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#ســـ_ـــــکــ_ـــــس_خــــــــشــــــن😈🔥
موهام رو از #پشت کشید که باعث شد سرم به عقب بره و اون #لب هام رو به بازی گرفت از طرفی #دست دیگش روی سی*نه هام نشستو شروع به بازی با #نیپل هام کرد ، از لذتی که توی #بدنم به وجود اومده بود ناخداگاه همونطور که #لب هام اسیر این مرد آهنی روبه روم بود آهی #کشیدم ، هردو نفس کم اورده بودیم و #بلاخره رادوین دست کشید.
تند تند #هوارو می بلعیدم و از حرصو طمع نمیدونستم که چیکار کنم، لب های #آغشته به طعم لب های #رادوینم رو بخورم یا نفس های عمیق بکشم اما رادوین #نذاشت بیشتر از این درگیر بشم و #دستشرو توی شورتم کرد و آروم با انگشتش لای #شیار های واژ^^نم برد همزمان با انگشت #شصتش کیلتو^^ریسمم رو می مالوند که یهو... 💦♨️
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
زن و شوهر بی دی اس امی که دو تا لیتل رو اسیر کردن و هرشب باهاشون سک*س می کنن... ♨️🍑
2 829
اتمام رمان #مسلخ و قرار گرفتن #فایل pdf در چنل #vip
هزینه ورود به چنل؛ 15t
(فقط از طریق کارت به کارت، شارژ پذیرفته نیست.)
برای دریافت شماره کارت و لینک فقط به ایدی زیر پیام بدید؛
@vipadmind
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#ددی_لـــــیــــتــــل_گـــــیــــرل⛓
#خـــــــــشـــــن♨️ #پــــــــارت_واقـــــــعــــــی💦
_ توله سگ ببین #خودت میخاری
آهی #کشید و بی طاقت بلند شد منو خوابوند روی تخت شلوار و شورتم رو به زور در اوردمو شروع کرد #کیلتوریسمم رو مالیدن، وقتی که خوب از خیس شدنم #مطمئن شد سر مردونگیش رو روی سوراخ بهشتم گذاشت و فشار داد، از شدت درد #باناخون هام دستش رو چنگ زدم.
چون زیاد از جلو #رابطه نداشتیم همچنان مثل بار اول درد داشت و #انرژیمتحلیل میرفت، لب هاش رو روی لب هام گذاشت و خیلی #یکهویی واردم کرد ، اهل #جیغ و داد نبودم برای همین تمام دردم رو روی #دستش با فشار دادنش تخلیه کردم ، از #شدت داغ بودن بدنم و دردی که داشتم تمام بدنم #عرق کرده بود، یک الی دو #دقیقه ای مکث کرد و بلاخره خودش رو تکون داد که هر بار #احساس سوزش بیشتری میکردم
_ هوممم توله خودش میاد شیطونی میکنه پس حقشه الان زیرم ج*ر بخوره
تند تند خودش رو توم #عقب جلو میکرد و با دندونای تیز و #سفیدش بدنم رو کبود می کرد... 🥵💦
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
https://t.me/+PbW8lqpAvfhkNGI0
رمان دارای صحنه های باز و خشن هست ورود افراد زیر 18 سال به شدت ممنوع❌
2 829
Repost from N/a
🔞دختره رو شب عروسیش میدزده و پرد*شو میزنه😨❌🔞
#کی*رشو بدون هیچ ملایمتی واردمکرد که #پار*ه شدن# پرد*م و از دست رفتن #دخترونگیمو حس کردم😰🩸🔞
از ته دلم #جیغ کشیدم و از خدا خواستم این #متجاوز #حروم*زاده به زودی بمیره
#محکم و با تمام توانش# داخلم #ضربه میزد که سرم با تاج #تخت برخورد میکرد و...😵💫❌🔥
❌ورود افراد زیر22سال ممنوع❌
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
2 829
ان روزهایی که در کنار تو گذشت مثل یک رویا کمرنگ و روشن بود.
انگار که درون خورشید یا یک ستاره دنباله دار اتراق کرده باشیم.
رنگ درخت ها انگار چندین درجه شفاف تر بود و اسمان ابی میخواست روی سرمان جاری شود.
حالا که تنها چند دفتر خاطره از ان روزها مانده ناچارا تورا مینویسم تا شاید بتوانم بین خط ها و جملات پرنور تورا پیدا کنم.
شاید هم جایی میان [و انگاه دستم را گرفت و لب هایم را بوسید] دفن شوم.
2 829
Repost from N/a
#آلتبیبیشوبانداژمیکنه⛓🔥
با #سیلی که به #آلتم زد گریه ام گرفت🥲💔
_د..ددی #درد داله🥺💦
#طناب رو دور #آلتم پیچوند
_تا تو باشی #شق نکنی #توله #حشری اینم #تنبیهت👿🚫
https://t.me/+DFXSqLgdQ5ZjNDk0
https://t.me/+DFXSqLgdQ5ZjNDk0
2 829
Repost from N/a
#part70♨️
من رو وارد #اتاقی کرد که دیوار هاش #قرمز بود.
متعجب به اطراف #نگاه کردم که دست رو کشید و من رو روی #تخت پرت کرد و دست هام رو بالا نگه داشت و یک #ضرب کل کی*رش رو واردم کرد که از درد #ناله ی بلندی کشیدم.
پرسنکی به باسن*م زد و #خودش رو بهم فشرد که #نفسم توی سی*نه حبس شد.
تند تند #شروع به تلم*به زدن کرد.
اونقدر #ضرباتش محکم بود که #صدای بهم خوردن #بدن هامون توی کل اتاق می پیچید.
خودش رو ازم #بیرون کشید و به سمت کمد #مشکی رنگی رفت.
با دیدن چیزی که از توی #کمد در آورد درجا #خشکم زد ...💦♨️
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
خشن ترین رمان تلگرام با صحنه های باز و خشن ویژه ی افراد بزرگسال و متاهل🔞🔥
ورود افراد زیر 22 سال به شدت ممنوع❌⚠️
2 829
Repost from N/a
#اسلیوی_کهبا_فکر_سکــس_با سگ_خودشو_خیس_میکنه💦🔞
-خب #توله_سگ اینو بدون که تو همجنسشونی... #سگا به همدیگه حمله نمیکنن🐕🦺😵💫
چهار دست و پا نشسته بودم و به اون سگا نگاه میکردم اروم بودن ولی ترسناک ادوارد
بلندشد و چرخید دورم...پشت سرم وایساد و یدفعه انگشتش و توی ک*سم حس کردم💦🤌🏻
- #جن_ده اگه مطمعن نبودم اینا
اب #ک_صته فک میکردم خودتو #خیس کردی 😈🍌
اومد جلوم وایساد و خندید
-#جن_ده کوچولوی من از فکره #لیس زده #خ_ایه هایه #سگام ک*سش #خیس شده 👅🍆
-چیه جن*ده...روت نمیشه بگی که دوست داری به این سگا ک*ص بدی و جن*دگی کنی براشون؟؟
منکه میدونم...تو همین الان تو فکر اینی که ک*یر اونا چجوری سیخ میشه 🔞💦
میخندید که یدفعه ....😈🍆
https://t.me/+DFXSqLgdQ5ZjNDk0
https://t.me/+DFXSqLgdQ5ZjNDk0
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
_#ددی من آماده مجازاتم🍇🌩
خودش و انداخت تو #بغلم و دستاش ماهرانه #بدنم و لمس می کرد
فک شو محکم توی یک دستم گرفتم🧊💗
+تو برای #مجازاتای من زیادی #کوچولویی بیبی من سفارش دختر بیست سال داده بودم
دستش رو صورتم نوازش وار کشید #لب هاش و غنچه کرد و آروم لب زد 💦🍑
_ددیِ جذابم تو حتی نمیتونی تصور کنی چه کارایی ازم برمیاد ، امتحانش ضرری نداره
چشمام و ریز کردم و بهش خیره شدم
آروم دستام و رو #کمرش به حرکت آوردم🔞💧
+پس انتخاب خودت و کردی ؟؟
گوشه لبش و گاز گرفت
_یس #ددیم انتخابم تویی🍌☁️
https://t.me/+KU7I5SUEHOFkYTc8
https://t.me/+KU7I5SUEHOFkYTc8
