𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 829
Obunachilar
+124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
-3930 kunlar
Postlar arxiv
2 829
Repost from N/a
اگه از رمانای آنلاین خسته شدی و چنل VIPرمانا📖 رو میخوای بپاچ اینجا❌
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
واســتـــ چــنـــلــــ اوردمــ چـــه چـــنــــلـــے🤤بمب کافه رمان📚
مجموعهای بهترین رمانهای خارجی، ایرانی
رمان ددی لیتل بوی
#میس_اسلیو
معدن رمان هایـــِــــ.....
پی دی اف #فایل شده و ناب💫👌🏻
رمان های بدون #سانسور🔞🔥
رمان های #عاشقانه، #احساسی، #بزرگسال،#گی🎈
#لزبین 🎀
#ترنس 💎
#همجنسگرایی و بی دی اس ام،
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
2 829
#ددیلیتلگرل 🍼🍓
+هانا
با صدای عصبی #ددی تو جام پریدم و نگاهی به بهش کردم 🍓✨
+تو تو چرا به وسایل من دست زدی
_خوب کردم همش سرت با اونا گرم بود 🍒🤍
+ #زبون درازی هم میکنی اره من بهت هشدار نداده بودم تند و سریع بودن #لباس بشین رو کف زمین🔞💦
بعد درآوردن لباسام پایین #پای ددی نشستم ددی #فکمو تو دستش گرفت و فشرد
+جوری ادبت کنم که دیگه جز #چشم ددی و ببخشید ددی از #دهنت بیرون نیاد🍼💧
ددی رفت پشتم و با فرود اومدن #شلاق رو کمرم جیغی کشیدم
_ببخشید..ددی..بسه ..هق🍬☁️
+اجازه ندادم حرف بزنی
بعد چند #ضربه ددی کنار رفت
+تا یه هفته لپ تاب و #عروسک و بیرون رفتن ممنوع🍭🥛
https://t.me/+KU7I5SUEHOFkYTc8 ʕ´•ᴥ•ʔ
https://t.me/+KU7I5SUEHOFkYTc8 ʕ´•ᴥ•ʔ
2 829
📖فایل دنیای رمان📖pdf, فایل✨
از خوندن رمان های آنلاین خسته شدی؟🥺
رمان pdf کمیاب میخوای
رمان های #bdsm و #lgbt بیا هر چقدر دوست داری رمان #هات و #نایاب بخون💃
چنلی پر از رمان های #تکمیل شده با ژانر های مختلف از جمله:
#گی #لزبین #بی_دی_اس_ام 💦🔞
رمان های #جدید با پر از #صحنه های #اسمات و #هات 🔥
ژانر های بی نظیر #تریسام #فورســـــام 💦⛔️
https://t.me/+uMgyr8tXluwxZWNk
https://t.me/+uMgyr8tXluwxZWNk
2 829
چشمانش نمیدیدند،گوش هایش نمیشنیدند، تارهای صوتی صدا تولید نمیکردند و زبانش از کار افتاده بود.
شاید مرده بود؛
اما هنوز به تو فکر میکرد و این به تنهایی معنی زندگی میداد.
2 829
Repost from N/a
2 829
Repost from N/a
#گی_ها_هم_شهید_میشن👬📿
#آقا_زاده ای که سر اختلافش با باباش ازش جدا میشه و تبدیل میشه به یه #لات_پایین_شهری💯💦🔥
تو همون کوچه پس کوچه های پایین شهر عاشق یه #بچه_خوشگل_مذهبی میشه و سر یه سو تفاهم تا حد مرگ #کتکش می زنه🙊❌⚠️
⭕️کنار تخت محو صورت غرقه خوابه امیرعلی شده بود.
#بدبخت شدی پسر.
ادم کم بود؟
این #خشک_مذهبه با خدا با نماز اخه؟
ای خاک تو سرت کنن.🙄🤦🏻♂
این که معلومه بفهمه چی تو دلته توفم تو صورتت نمی ندازه🚷⚠️👨🦯
#پارت_واقعی
#پارت20
https://t.me/joinchat/sekCef1Zc2swZGE5
https://t.me/joinchat/sekCef1Zc2swZGE5
2 829
#maslakh
#part270
دریا_نمیخوای بگی چیشده؟
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
مسیحا و دریا کنار هم و پشت سر من راه میرفتن.
_این زنیکه روانیه.
مسیحا_چرا؟
_منحرف جنسیه، نیم تنمو ازم گرفت.
دریا_نیمتنت به چه دردش میخوره؟
مسیحا_یعنی چی نیم تنم رو گرفت، تو چرا باید بهش بدی؟
_نمیدونم.
ترسیده بودم، خیلی عجیب بود.
بهم گفت همجنسگرایی؟
مسیحا_یعنی چی، اون از کجا فهمید؟
_نمیدونم اصلا.
حتی فهمید که منو تو باهمیم.
دریا_جلل خالق.
مسیحا_مگه با جنا در ارتباط نیست.
حتما از طریق اونا فهمیده دیگه.
دریا_حالا چیکار کرد؟
مشکلت حل شد؟
ایستادم و بهشون خیره شدم، هردوشون منتظر نگاهم میکردن.
باید بهشون میگفتم که گفت شب تنها بیا؟
اگه نگم بهتره، حتما چیزی هست که نباید بهشون بگم.
ولی من میترسم تنهایی برم پیش اون زنیکه دیوانه.
نکنه بزنه بلایی سرم بیاره.
حالا باید چیکار کنم؟
دریا_لال شدی؟
از توی فکر در اومدم و گفتم؛
_گفت فردا دوباره بیا پیشم.
مسیحا_یعنی چی؟
چرا الان کارتو راه ننداخت؟
میگفتی من اهل اینجا نیستم باید برم شهر خودمون کار دارم.
_شنیدی یه نفر به پیامبر گفت به پسرم بگو خرما زیاد نخوره پیامبر گفت برو فردا بیا؟
فرداش رفتن پیامبر به پسرش گفت خرما نخور؟
بعد زنه ازش پرسید گفت چرا همون دیروز به پسرم اینو نگفتی پیامبر گفت دیروز خودم خرما خورده بودم.
یه همچین داستانی داشت.
مسیحا داشت پوکر نگاهم میکرد.
واقعا دروغ خوبی گفته بودم، به یه دیوونه میخورد همچین بهونه ای بیاره.
دریا_یه ضرب المثلی هم داشت.
رطب خورده منع رطب کی کند.
_اره اره.
همون.
مسیحا_برگردیم بهش بگو هرکاری میخواد کنه الان بکنه.
فردایی در کار نیست.
از حرکت ایستادم و گفتم؛
_چرا؟
مسیحا_چون که من فردا باید برم سرکار.
یه کار خیلی مهم دارم که باید بهش برسم.
دریا_منم امتحان دارم.
کمی دلگیر شدم، اگر نمیتونستید پیشم بمونید پس چرا اصلا اومدید؟
البته اینجا حق با اونا بود، مگه میدونستن که قراره چند روز طول بکشه.
_شما برگردید رشت، من با تاکسی میام.
دریا_راست میگه.
امشب برگردیم که من برای امتحان فردام وقت داشته باشم بخونم.
مسیحا با اخم بهم خیره شد، اخم چشمای خمارش رو ریز تر نشون میداد.
مسیحا_باهم اومدیم، باهم برمیگردیم.
_جدی میگم.
لازم نیست کاراتون رو بخاطر من عقب بندازید.
اصلا از اول باید تنها میومدم.
شرمنده.
مسیحا_نرو رو اعصابم.
تنهات بزاریم توی این روستای لعنتی که چی بشه.
اگه بلایی سرت اومد من جواب مامانت رو چی بدم؟
صورتش یهو رفت توی هم و دستش رو گذاشت روی سرش.
_خوبی؟
مسیحا_اره.
_چیشد؟
مسیحا_سرم تیر کشید.
دریا_یعنی امشب برنمیگردیم؟
مسیحا_نه.
دریا_اخه من امتحان مهمی دارم.
مسیحا_اگه امتحان مهمی داری چرا اومدی؟
دریا_من از کجا میدونستم قراره صد روز طول بکشه؟
مسیحا_اگه مشکل داری میتونی برگردی.
کسی مجبورت نکرده بمونی.
اینو با صدای بلند گفت و جلوتر از ما راه افتاد.
نفس عمیقی کشیدم که بازدمم به صورت بخار توی هوا معلق شد.
به دریا نگاه کردم، اخماش توی هم بود و دست به سینه مسیحایی که میلنگید رو نگاه میکرد.
نیم نگاهی بهم انداخت و حرکت کرد.
به اسمون ابری خیره شدم و کمی بعد پشت سرشون راه افتادم.
...
کنار مسیحا دراز کشیدم.
امروز خیلی بی تابی کرد، انقدر درد داشت که حتی شام هم نخورد.
چند ساعت پیش توی اتاق با خودش حرف میزد و گریه میکرد.
وقتی توی این حالت میدیدمش با تمام وجود عذاب میکشیدم و خودم رو نفرین میکردم که چرا فکر ترک کردن رو توی سرش انداختم.
همه اینا تقصیر من بود.
کاش میمردم و توی این وضعیت نمیدیدمش.
کاش به جای اون من درد میکشیدم.
هر اشکش مثل ماگما قلبم رو میسوزوند و سوراخش میکرد.
بهش خیره شدم.
چشماش رو بسته بود و فکش از درد منقبض شده بود.
_خوبی؟
مسیحا_بهتر از این نمیشم.
توی کل عمرم انقدر عالی نبودم.
لبخندی زدم.
لبخندی که وجودش از شکستن بغضم جلوگیری میکرد.
_ببخشید.
مسیحا_چرا؟
به چشمای بسته و مژه های پر اما کوتاهش خیره شدم.
اب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که شبیه به نجوا بود گفتم؛
_خودخواهی بود که گفتم ترک کن.
کاش لال میشدم و ازت همچین چیزی نمیخواستم.
چشماش رو باز کرد و بهم خیره شد.
چشمای قشنگش برق میزد و میشد رد اشک رو توشون دید.
مسیحا_ادم برای به دست اوردن چیزایی که میخواد باید عذاب بکشه.
اون عذاب هرچقدر هم سنگین باشه لازمه.
هیچ چیز راحت به دست نمیاد رستا.
من از این دردا زیاد کشیدم.
لازم باشه بازم میکشم.
نفس عمیقی که بی شباهت به اه نبود کشیدم.
_نمیتونم درد کشیدنت رو ببینم.
لبخند بی جونی زد و گفت؛
_چرا؟
به چشماش خیره شدم.
لابه لای بن مژه ها و پلک های خمارش دنبال چند تیکه ارامش میگشتم تا بهش پناه ببرم.
تنها چیزی که میشد دید شکنجه و عذاب بود.
نگاهمو ازش گرفتم و به سقف سفید رنگ دوختم.
_چون تو برام با ارزشی..
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
زوجی که هر دو گرایش bdsm دارن ولی چیزی از بی دی اس ام و گراییشون نمیدونن🥺⁉️
#آرش یه روز که #سوین خونه نبود از سر کنجکاوی وارد لب تاب سوین میشه و سوابق جستو جوی #اینترنتش رو نگاه میکنه و ولی با دیدن سوابقش #اخماش توی هم میره و از اونجایی که چیزای خوبی رو نمیبینه خیلی #عصبی میشه در حدی که وقتی سوین میاد خونه نمیتونه خودش و #کنترل کنه و... 🙊😂
دختر کوچولوش رو خوابوند روی تخت و همزمان که واردش کرد لبای نباتیش رو میون دندونهاش گرفت و زبون زد و...💋🍭
ددی🔥لیتلگرل🔥عاشقانه🔥bdsm
https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk
https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk
2 829
Repost from N/a
#بانفرت بهش چشم دوختم #رفتم
+پس بالاخره افتادی تو #دام من!! با #لحنیهوس الود گفت :😈🔞
#+دلم میخواد طعم این #لبایخوش فرمو #بچشم بجای لبام #سرشوفرو کرد تو گردنم و مک*ید با حالتی #زارسرموکج کردم🔥
https://t.me/joinchat/Vsl4SFrUtLcE3svY
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
ددی تو #سکوت با نا امیدی نگاهم کرد که یهو زدم زیره #خنده 😁
که با #حرص گوشم رو گرفت و بلندم کرد 💦🤍
_بخند دختر بد... بخند... موقع #گریه کردنت هم من بهت #میخندم مساوی میشیم... مگه نه دختر بابایی🤪🥀
نمیدونم #مشکل از منه بی #جنبه بود یا چی که حتی با #تهدید به تنبیه هم #خیس میکردم 💦🦄
لیسی دور لبم زدم و #لبم رو گاز گرفتم
_جوووون... بابایی دقت کردی #عصبانی میشی #سکسی تر میشی! 🔞🌈
_سِوییییین بسه دیگه دیوونم کردییییی
من کوفت بخورم از دسته تو 😡
همین الان جوری #اشکتو در میارم که توبه کنی از دست انداختن من 🙊💦
#بچه پرو یه جوری #رفتار میکنه به #دام بودن خودم #شک کردم...🩸⛓
~https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk 🔞🌈
~https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk 🔞🌈
~https://t.me/+Cgxvn0ISz5g4Nzlk 🔞🌈
2 829
#maslakh
#part269
_چرا؟
ارسو_ادم های موفق همیشه راهشون رو تنها میرن.
بهش خیره شدم.
متوجه شدم که چندتا گردنبند طلای بزرگ گردنشه.
یه چیز رنگی بسته بود دور سرش و روسری مشکی ای به سر داشت که معلوم نبود چطور بستتش.
یه دست لباس سیاه هم تنش بود که گوشه یکیش کمی پاره بود.
اینهمه طلا داری، چرا درست زندگی نمیکنی و خونت همچین جاییه.
تازه اون ویلای بزرگ هم که داری، چرا نمیری همونجا؟
_نصف شب که نمیتونم تنها بیام اینجا، خیابونا خلوت و نا امنه.
تازه ممکنه جنا دوباره دنبالم کنن.
ارسو_میدونم باید چیکار کنم.
از روی زمین بلند شد و رفت سمت کمد قدیمی ای که گوشه اتاق بود.
یه برگه در اورد و برگشت سرجاش.
چیزی روی برگه نوشت و گذاشتش روی میز.
یه سنگ مشکی رنگ از توی صندوقچه کوچیک گوشه میز برداشت و انداختش توی کاسه چینی که احتمالا توش اب بود.
با دقت بهش خیره شدم، دوست داشتم بدونم چیکار میکنه.
چیزی زیر لب خوند و فوت کرد به اب.
سنگ رو از توی اب در اورد و گفت؛
_بیا اینجا دتر.
رفتم سمتش که سنگ رو مالید به تیشرتم و خشکش کرد.
دستش رو برد سمت موهام.
اول فکر کردم میخواد دست بزاره روی سرم اما چندتا تار مو ازم کند.
دستمو گذاشتم روی سرم و صورتم رو جمع کردم.
سنگ و تارهای مو رو گذاشت توی برگه دعا و با چسب بستش.
اومد سمتم و سنگ رو داد دستم.
ارسو_کی فکرش رو میکنه یه برگه و سنگ و چندتا پر مو بتونه مثل چاقو و تفنگ از ادم محافظت کنه؟
به سنگ بسته بندی شده توی دستم نگاه کردم و گفتم؛
_این برای چیه.
نوچی کرد و گفت؛
_خیلی بی حواسی دتر.
شب که میای این رو با خودت داشته باش، هیچ جن و پری ای سمتت نمیاد.
البته همه این ها خرج داره که بعدا خرجشون رو میدی.
و لبخندی زد.
ارسو_البته کمیش رو الان میپردازی، لباس زیرت رو در بیار.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم؛
_چی؟
ارسو_کجای حرفم غیر قابل فهم بود وچه؟
سینه بندت رو در بیار و بده من.
_چرا؟
چشماش رو ریز کرد و گفت؛
_قانون شماره دو، ادما رازهاشون رو به کسی نمیگن.
البته نه هر ادمایی.
فقط ادم های موفق.
زود باش وچه تا فردا صبح وقت نداریم.
مگه ندیدی چندتا مشتری پشت دره.
خواستم بگم هیچ مشتری ای پشت در نیست اما نگفتم.
حالا برام سوال شده بود که نیم تنه من رو میخواد چیکار؟
ولی من تنها همین نیمتنه رو با خودم اوردم.
اونوقت مجبورم تا وقتی که برگردیم رشت همینطوری بدون لباس زیر باشم.
ارسو اومد سمتم و کاپشنمو در اورد که گفتم؛
_باشه، باشه.
خودم در میارم.
و سعی کردم نفس نکشم تا بوی عرقش رو که با یه عطر عجیب قاطی شده بود استشمام نکنم.
دستم رو بردم سمت تیشرتم و درش اوردم که زل زد بهم.
حس خیلی بدی داشتم، یه حس خجالت و استرس.
چرا اینطور نگاهم میکرد؟
چرا این زن انقدر عجیبه؟
واقعا دیوانست.
_میشه روتونو کنید اونور.
ارسو_من زنم تو هم زنی، خجالت میکشی؟
چیزی نگفتم و پشتمو کردم بهش.
نیم تنم رو از تنم در اوردم که خیلی سریع از دستم گرفتش.
لباسامو پوشیدم و برگشتم سمتش که دیدم داره نیم تنم رو بو میکنه.
ارسو_بوی دخترونگی میده.
با تعجب نگاهش کردم.
احساس خیلی بدی داشتم، انگار که یه نفر داشت بهم تجاوز میکرد.
نمیدونستم چیکار کنم، لحظه شماری میکردم که برم بیرون و به مسیحا پناه ببرم.
نکته ترسناک و ناراحت کننده ماجرا این بود که شب دوباره قرار بود ببینمش.
اونم تنها!
چشماش رو ریز کرد و با صدایی که حالا تغییر کرده بود گفت؛
_البته تو دختر نیستی.
پوشش نداری.
_متوجه نمیشم.
ارسو_یکی زدتش.
اونی که پشت دره؟
یه قدم اومد نزدیک که رفتم عقب.
ارسو_همجنسبازی؟
_نه..
بهم نزدیک تر شد و به چشمام زل زد.
با صدای باز شدن در برگشتم و عقب رو نگاه کردم.
مرد تاس و لاغر بهمون نگاه کرد و گفت؛
_مارسو تموم نشد؟
ارسو_تموم شد.
نیم تنم رو کرد زیر لباسش و گفت؛
_برو دتر.
شب ساعت دو برگرد.
منتظر همین کلمه بودم تا به سمت در پرواز کنم.
مسیحا و دریا گوشه خونه نشسته بودن.
رفتم سمت مسیحا و گفتم؛
_بلند شید بریم.
مسیحا_کارتون تموم شد؟
_بریم براتون تعریف میکنم.
زودتر از همه از خونه خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم.
سرم گیج میرفت و حسابی عرق کرده بودم.
2 829
#maslakh
#part268
بی توجه به بحثشون رفتم سمت در و ازش رفتم بالا که مسیحا گفت؛
_مواظب باش بچه.
پریدم توی حیاط و خواستم درو باز کنم اما باز نشد.
متوجه شدم که قفله.
_بچه ها در قفله، باید خودتون بیاید داخل.
دریا از در اومد بالا و پرید توی خونه.
به در مشکی رنگ خیره شدم و گفتم؛
_مسیحا؟
مسیحا_رستا.
از من چه انتظاری داری؟
کل بدنم درد میکنه و تازه گیجم هستم.
چطور میتونم از در بیام بالا؟
_خیل خب.
تو همونجا بمون میرم ببینم کسی خونست یا نه.
مسیحا_باشه.
به همراه دریا حرکت کردیم سمت ساختمون ویلا.
اینجا حسابی بزرگ بود و سرتاسرش رو درخت کاشته بودن.
پشت در خونه ایستادم و در زدم.
چند ثانیه مکث کردم اما هیچکس درو باز نکرد.
دریا_فکر نکنم کسی خونه باشه.
این یارو اسکلمون کرده.
_مگه میشه، چرا باید همچین کاری کنه.
شونه هاشو انداخت بالا و گفت؛
_ادم مریض توی دنیا زیاده.
باهم از خونه خارج شدیم.
مسیحا_دیدید گفتم نیست؟
چیزی نگفتم.
_حالا باید چیکار کنیم؟
مسیحا_اسم زنه رو بهت نگفت؟
_چرا، یه اسم عجیبی داشت.
مارسو..
کمی فکر کردم و یهو گفتم؛
_ما ارسو.
دریا_چه اسم چرتی.
مسیحا_گیلکیه.
اسم یکی از فامیلای دور ماهم ارسو بود.
_خب؟
اسمش به چه دردمون میخوره؟
دریا_اسمشو از یکی بپرسیم شاید طرفو بشناسن، اینجا روستای کوچیکیه، قطعا مردمش باهم اشنان.
_اره اتفاقا گفت که از هرکسی بپرسی بهت میگه کجاست.
مسیحا_خوبه دیگه بریم یکیو پیدا کنیم ازش بپرسیم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که در یکی از خونه ها باز شد و یه پیرمرد درحالی که یه شیلنگ اب گرفته بود دستش ازش خارج شد.
رفتم سمتش و گفتم؛
_ببخشید؟
جوابم رو نداد.
خیره به شکم گندهش بلندتر گفتم؛
_اقا، ببخشید.
سرش رو بلند کرد و گفت؛
_ها.
چه بی ادب.
_شما ما ارسو میشناسید؟
مرده_مارسو؟
همون زن دیوونه جادوگر؟
دریا_دیوونست؟
مرده_اره، کل روستا میدونن.
حالا چیکارش دارین؟
_ما از رشت اومدیم، یه مشکلی داریم که فقط اون میتونه حلش کنه.
مرده_اون گره به کارتون نندازه خیلیه.
مسیحا_میدونید خونش کجاست؟
مرده_اول روستا کنار شیشه بری حاج قاسم یه خونه پیزوری هست که اونجا زندگی میکنه.
تشکر کردیم و به راهمون ادامه دادیم.
ربع ساعتی طول کشید تا به اول روستا رسیدیم.
یه خونه کاهگلی کنار یه مغازه بزرگ شیشه بری روبه رومون بود که پنجره هاش شکسته شده بود.
_امیدوارم همین باشه.
پشت در ایستادم و در زدم که در توسط یه مرد میانسال باز شد.
مرد خیلی لاغر و قد کوتاه بود و سر تاسی داشت.
مرد_بگید.
چه بی ادب.
_ما با ما ارسو کار داشتیم.
مرد_بیاید تو.
وارد حیاط شدم و به اطرافم نگاه کردم.
یه گوشه حیاط پر از وسیله بود و یه باغچه داشت که چند تا مرغ و یه خروس توش بود.
مرد هدایتمون کرد داخل خونه.
فضای خونه خیلی ساده بود و مبل نداشت.
مرد گفت؛
_کدومتون باهاش کار داره.
بهش خیره شدم و گفتم؛
_من.
مرد_برو تو.
شما دوتا همینجا بمونید.
پشت در اتاق ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
درو باز کردم و وارد اتاق شدم.
بوی سیگار زیر دماغم پیچید.
به زنی که گوشه اتاق نشسته بود و سیگار میکشید خیره شدم و گفتم؛
_سلام.
سرشو سریع بلند کرد و با چشمای ریز شده بهم خیره شد.
نمیدونم چرا اما حس کردم که قیافش اشناست.
ارسو_دتری یا پسر.
_دخترم.
سیگارشو توی زیر سیگاری خاموش کرد و گفت؛
_از شهر فرنگ اومدی؟
_بله؟
ارسو_بشین دتر.
بشین که وقت تنگه.
رفتم سمتش و نشستم گوشه اتاق.
ارسو_بوی دردسر میدی دتر.
این چه سرو شکلیه ساختی برا خودت.
خواستم چیزی بگم که ادامه داد؛
_مارسو وقت هالو بازی نداره.
تعریف کن که وقت تنگه.
_راستش من..
چند وقتی هست که جن میبینم.
ارسو_جن؟
جنا با توی وچه چی دارن؟
_نمیدونم..
ارسو_سرو صورتشون چه شکلیه.
_یه مرد سوختست، یه پیرزن چادریه قد کوتاهه، چندتا موجود قد بلنده.
تازه جدیدا بابابزرگ مردمم میبینم.
ارسو با تعجب نگاهم کرد و گفت؛
_اهل کجایی؟
_رشت.
ارسو_اسمت چیه.
_رستا.
ارسو_اسم مارت چیه؟
_بله؟
ارسو_مادرت.
_مینا.
ارسو_بیا جلو دستتو بده.
رفتم سمتش و دستمو دراز کردم که یهو خیلی محکم گرفتش و به کف دستم خیره شد.
میتونستم بوی تند عرقش رو حس کنم.
ارسو_برو شب ساعت دو بیا اینجا.
تنها.
نبینم اون دوتا وچه رو برداری با خودت بیاری.
2 829
Repost from N/a
تاحالا #سکس داشتی ؟😈💨
#ترسیده_نگاهی_بهش انداختم 🥺🧸
خمم کرد #لای کو*نمو باز کرد دوتا انگشتشو فرو کرد داخلم 🤞🏽👀 #وقتیدید بزور نیره داخل دیلدویی #که_سایزش خیلی بزرگ بود و اورد خوب چربش کرد #با_زور کردش داخلم 🍌 جاری شدن #خون 🩸رو حس میکردم #گگ تو دهنمو سفت تر کرد 🥵‼️ روی زمین چار دسا و پام کرد و ...😱🔥
بدو بیا اینجا که رمان سادیسمی اوردم براااتت😎✌️🏻💦🔞
https://t.me/joinchat/Vsl4SFrUtLcE3svY
https://t.me/joinchat/Vsl4SFrUtLcE3svY
https://t.me/joinchat/Vsl4SFrUtLcE3svY
2 829
نوشت؛ نمیخواهم بنویسم.
نوشت که دیگر از نبود کلمات در مغزم خسته شدم.
انگار که شاخه های خشکیده درخت ارغوان باشم که دانه دانه برگ های زرد رنگش را از دست میدهد.
نمیتوانم خم شم و کلمات مرده را از روی زمین جمع کنم.
باد میزند و میبرد، تمامشان را.
با تک تک نقطه ها و ویرگول ها.
حالا تمام [تو] ها شسته شده و فقط [من] روی زمین مانده است.
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
مچ دختره رو با دوس پسرش میگیره و برا باج گیری دختره رو مجبور به سک.س و زیر خواب بودنش میکنه....👅♨️❌
یکی از انگشتاشو تو سوراخ #باس*نم فرو کرد و همزمان با زبونش #به*شتمو مک میزد!
_لنگاتو بیشتر باز کن!
جاهامون رو عوض کردیم و رو سالار کل*فتش نشستم.
_اووم دختر چه #تنگییی ، بدنت مثل #آتیشه!
اروم مر*دونگیشو داخل فرستاد اولش اروم اروم ضربه میزد رفته رفته شدت تلـــ🍆مبههاشو بیشتر کرد اوج #لذت بودم...
دستاشو اورد بالا #سی_نه هام رو گرفت فشار داد #تل*مبه میزد کمی بعد #سال*ار #کل_فتشو در آورد گذاشت لای #سی*نه هام.....🔞👿
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
‼️بپاچ توش و #خیس شو🤤💦🚫🍑
2 829
Repost from N/a
#قسمت_واقعی_رمان👅💦
#پارت4_سرچ_کن🔥🔞
دستشو رو #چاک به*شت خیسم کشید و شورع به #انگولک کردنم کرد!
به*شتمو رو #دستش حرکت میدادم و دوس داشتم زود ار*ضا شم.💧♨️
با ناله خفهای تنمو بلند کرد و اپن گذاشت و لنگامو از هم باز کرد.‼️
_چیکار میخوای بکنی مهراب؟
+میخوام #بخورمش واست!
_اگه #پسر_همسایه بشنوه چی؟ابروم میره میوفتم تو هچل!
+گور بابای پسر همسایه...تو فقط #ناله کن واسم!👄📛
#لبههای به*شتمو از هم باز کرد و اروم شروع کرد به #زبون_زدن_سوراخم...
موهاشو محکم چنگ زدم و سرشو به خودم فشردم...💯❌💯❌
#زبونشو محکم رو چاکم کشید و #مک بلندی زد و با آخرین حرکت زبونش جیغ بلندی کشیدم و آب جاری شده از به*شتمو بلعید...💦💦
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
https://t.me/+imVRIGhUbkMzOGE0
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
بانو با خنده گفتن:
_ سگ #هرزه من، همیشه آماده است برای اینکه #سوراخش رو پر کنم. 💦😱
مثل همیشه #تحقیرهاشون بدتر تحریکم میکرد.
ضربه نسبتا آروم اما #بیهوای بانو روی #بیضه ام باعث شد آه خفه ای بکشم. 🔞🔥
_ صدات رو #آزاد کن آرش. امشب میخوام #رها باشیم.
و بعد با خنده #ادامه دادن؛😈🍆
_ امیدوارم که کسی به #پلیس زنگ نزنه.⚠️🩸
«رمان فول هات تلگرامی اوردم براتون تا اخر یک ساعت اینده لینکش باطل میشه
امشب وی ای پی رایگانه»🌈💜
°•°https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🍫🦄
•°•https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🍫🦄
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
🥺دنبال رل میگردی🔍💍 و نمیدونی از کجا پیداش کنی؟💦
از ادمای فیک😰 خسته شدی دلت یه پارتنر واقعی میخاد؟😍♨️
https://t.me/+trI5ukvAHOY3OWQ5
#رلیابی👩❤️💋👨
#پارتنریابی👩❤️👨
#کراشیابی👫
📌فقط کافیه مشخصات رو توی فرمی📝 که میدن پر کنی تا کیس مورد نظرت پیدا بشه....به همین راحتی😉
https://t.me/+trI5ukvAHOY3OWQ5
2 829
#پارت_واقعی🔥 #مستر_اسلیوگرل💦
- دستهاتو بیار جلو.
#دستامو بردم جلو انگار که #درخت رو بغل کرده باشم ارباب دستامو با #طنابی که همراه داشتن #مچ دستامو به هم بستن. 💦🔥
کاملا به #درخت چسبیده بودم و تنه درخت رو #بدنم خراشهای #ریز ایجاد کرده بود.#ارباب درخت رو دور زدن و #پشت سرم ایستادن. ⛓❌
با هر تکونی #بدنم به تنه ساییده میشد. نمیتونستم بفهمم پشت #سرم چه خبره که ارباب شروع کردن به #توضیح دادن.🔞🩸
- با کمربند #اسپنک میشی. ۱۰۰ تا. با هرضربه ی من #میشماری و عذر خواهی میکنی.
چشم گفتم که اولین #ضربه رو بهم زدن
#جیغی از درد زدم و .....🍑💧
~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🥀🩸
~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🥀🩸
~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🥀🩸
