uz
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Kanalga Telegram’da o‘tish

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Ko'proq ko'rsatish
2 834
Obunachilar
+324 soatlar
-67 kunlar
-4630 kunlar
Postlar arxiv
حس میکنم وجودم نم برداشته و بوی رطوبت میده. توی بدنم احساس خارش و ناراحتی میکنم. نیاز دارم خودم رو بسابم و تکه تکه کنم تا دیگه این حس تجریه شدن بهم تحمیل نشه. شاید موهام زیادی بلند شده و نمیزاره فکر کنم. ممکنه تموم بغض هایی که قورت دادم زیر پوستم رخنه کرده باشن و به خاطر همین توی قلب و مغزم احساس کپک میکنم. شاید جایی از کوچکترین مویرگی که نبودش حتی حائل اهمیت نیست نشتی داده و خون توی تموم قسمت تنم لخته شده. احتمالا تموم این کبودی های دردناک جای خون و دلیه که هی به خوردم میره. کاش کسی بود من رو میشکافت و بلاخره میفهمید چمه. چرا نمیتونم فکر کنم و چرا حواسم به هرجایی هست غیر از من. غیر از من و تو. غیر از تموم چیزهایی که مربوط بهمه. شاید باید محدود به این جسم پوسیده نمیبودم و به طبیعتم برمیگشتم. جایی که مغزم همیشه بهش میپره..

photo content

+1
4_6032710776198793999.mp310.59 MB

شاید اگر شیر اب بودم، بهتر صدای چکیدن اشکامو توی سینک میشنیدی.

مینویسمت تا شاید یاد بگیرمت.

تفاوت برزخ و تناسخ من توی چند دقیقست، وقتی که بین زجه‌هات میمیرم و وسط نجوای قهقهه‌های بعدیت از نو متولد میشم.

#part16 توی راه همش استرس ابوهادی رو داشتم. اگه بیدار میشد و میدید من نیستم بیچارم میکرد. بیشتر استرسم به خاطر این بود که ادم سحرخیزی بود و معمولا صبح ها ساعت هشت بیدار میشد و همش توی اتاق پشتی ول میچرخید. هیچ ایده ای نداشتم که تا وقت ناهار اونجا چیکار میکرد و همیشه کنجکاو بودم بدونم اما اون قسمت از خونه واقعا برام نحس بود و هیچوقت جرعت نمیکردم بدون اجازه و یا همینطوری از سر کنجکاوی واردش بشم. بعضی وقتا از اون قسمت صدای تق تق و یا پچ پچ میومد و بعضی وقتا بوهای عجیبی توی راهرو میپیچید. بلاخره به خیابون مورد نظر رسیدم و بعد از حساب کردن کرایه پیاده شدم. نگاهی به مپ توی گوشیم انداختم. باید از این خیابون بلند میگذشتم تا نهایتا به جاده و بعد از اون پارک میرسیدم. اخرین باری که اومده بودم اینجارو یادم نمیومد. حتی شاید هیچوقت نیومده بودم. خیابون حالت عجیبی داشت و خیلی بزرگ بود. دور تا دورمون رو دیوار های فلزی قرمز که بنظر میرسید برای محافظت از یه ساختمون یا یه همچین چیزی زده شده باشن گرفته بود و کمی سوت و کور و خلوت بود. به جاش هرچی بیشتر به انتهاش نزدیک میشدم مغازه ها بیشتر میشدن و بلاخره صدو پنجاه متر اخرش پر بود از فست فودی و کافه و رستوران. مثل اینکه درست اومده بودم چون انتهای خیابون به یه اتوبان متصل میشد که تنها راه گذر ازش یه پل هوایی بود و بعد از اون به فضای سبز و‌ ساحلی میرسیدیم. تاحالا اینجا نیومده بودم چون هیچوقت پیش نیومده بود که خیلی جدی بخوایم به یه گردش خانوادگی بریم و یا با ابوهادی و آنسه برم بیرون. خودمم که اکثرا طرفای بازار نادری میپلکیدم و زیاد دور نمیشدم. اگرم میومدم اینجا اصلا به سرم نمیزد که بیام و توی پارک بشینم. طبق لوکیشنی که تینا داده بود باید کمی راه میرفتم تا به اون قسمت پارک برسم. هوا کاملا افتابی بود و هیچ ابری توی اسمون دیده نمیشد. حالا که به اب نزدیک شده بودم حس میکردم که میتونم بوی رطوبت و موندگی جلبک ها و بوی عجیب و کاغذی مانند نی های خیزران رو حس کنم. پارک خلوت بود و داشتم فکر میکردم اگر یه نفر تنها گیرم بندازه میتونه کلیه هامو همینجا دربیاره و با خودش ببره. سرمو انداخته بودم پایین و داشتم راه میرفتم که صدای تینا رو شنیدم که اسمم رو تکرار میکرد. سرمو بلند کردم و به اطرافم خیره شدم اما نفهمیدم کجاست. دستشو که بلند کرد تازه تونستم ببینمش. یه پسر و دختر دیگه هم کنارش بودن که داشتن منو نگاه میکردن. راهمو کج کردم و رفتم سمتشون و بهشون سلام کردم که هرسه شون جوابم رو دادن. تینا به دختر و پسری که کنار هم نشسته بودن رو کرد و گفت؛ _این اهوراست. نیم نگاهی به پسر نسبتا قد بلند روبه روم که موهای کوتاه رنگ شده داشت انداختم و بعد به خواهر تینا، که آوا معرفیش کرد خیره شدم. اول صبحی تو این گرما فیشنت دست زده بود و موهای حالت دارشو که بنظر میرسید ساعت ها اتوشون کشیده رو ریخته بود دورش. خط چشم بلندی کشیده بود که اگه میخواست بره جایی انتهاش نیم ساعت دیر تر از خودش میرسید. با اینکه خوشگل بود اما از تیپ و استایل و نوع حرف زدنش هیچ خوشم نیومد. هرچقدر تینا خوب بود این به همون اندازه بد بود. آوا موهاشو از توی صورتش زد کنار و روبه من گفت؛ _معرفی نمیکنید؟ قبل از اینکه تینا بخواد چیزی بگه گفتم؛ _غزلم. اهورا درحالی که با فندک ابی رنگ توی دستش ور میرفت خیلی جدی گفت؛ _از کدوم دیوان؟ نگاه بدی بهش انداختم. شوخیش شبیه ادمای بیمزه ای بود که تلاش میکردن خودشونو بامزه نشون بدن اما به قیافش نمیخورد همچین شخصیتی داشته باشه. _سعدی. اهورا_قالب شعرای اون غزل نیست مثنویه. درساتو خوب نخوندی. به فندکش که حالا روی زمین سقوط کرده بود خیره شدم. _خداروشکر درسامو نخوندم و نمیتونم با همچین چیزی شوخیای بیمزه بکنم. تینا خم شد و فندک اهورا رو از روی زمین برداشت و روبه من گفت؛ _چرا اونروز که رفتیم سوشی بخوریم رفتی؟ هرچی گشتم پیدات نکردم. ناخوداگاه با شنیدن این حرفش استرس گرفتم. حالا که توی جمع بودم دروغ گفتن برام سخت تر بود. شونمو انداختم بالا و گفتم؛ _عمم که بیمارستان بستری بود زایمان کرد مجبور شدم برم پیشش مگه نه زشت میشد. تینا_کاش یه خبری میدادی.. بنظر میومد ناراحت شده باشه اما خب مگه دست من بود؟ اگه دیر تر میرفتم و یکم دیگه باهاش توی ماشین مینشستم و بیشتر بوی سیگار میگرفتم احتمالا کتکای بیشتری هم میخوردم. _فرصت نشد.. نشستم روی سکویی که با اسفالت ساخته شده بود که حس کردم سوختم. اهوارا چشماش رو ریز کرده بود و من رو نگاه میکرد. خیلی بدم میومد یه نفر زل بزنه بهم. البته خودم همیشه زل میزدم به همه اما اینکه یه نفر اینکارو با خودم بکنه عذابم میداد. اهورا_کلاس چندمی؟ حرفش طوری بود انگار میخواست به خاطر مدرسه ای بودنم مسخرم کنه. _دیپلم گرفتم.

#part15 تاپ سفید رنگم رو که درواقع رکابی حور بود و داده بودش بهم پوشیدم و پیرهن رو پوشیدم روش. حتی قصد رفتن هم نداشتم فقط میخواستم ببینم که ایا شرایطم مناسب میشه یا نه. در کل دو سه تا شلوار بیشتر نداشتم و اونی که همیشه میپوشیدم رو کردم پام. زیاد تیپم بد نبود. درواقع خیلی هم عادی بود ولی نمیدونم چرا حس میکردم حتما باید هرکدومشون رو یک میلیون خریده باشم تا قابل قبول باشن. من هیچوقت توی عمرم اینطور نبودم و هیچوقت تیپ و قیافم برام مهم نبود و فقط هرچیزی که داشتم و خوشم میومد رو میپوشیدم. اما حالا حس میکردم توی دروغی که گفتم موندم و این باعث شده شخصیت خودم رو گم کنم. موهامو بستم بالای سرم و کش موی سورمه ایم رو که حالا کمی گشاد شده بود دو دور پیچ دادم دور دستم. یکم تنگ شده بود و اذیتم میکرد اما خب خوشم میومد. اگر نبود حس میکردم یه چیزی کمه. خیلی سریع گوشیم رو برداشتم و گفتم که میرم باهاشون. هرچند که اصلا نمیدونستم چطور باید خودم رو به بالاشهر برسونم. از اتاق خارج شدم و یه ابی زدم به دست و صورتم و اولین چیزی که اومد دم دستم رو خوردم. چراغای خونه خاموش بود و پرده ها کشیده شده بودن اما با این اوصاف هوا روشن بود و نور زیادی از پنجره ها به داخل خونه میتابید. رفتم سمت اتاق آنسه. هرچقدر خواب ابوهادی سبک بود آنسه رو حتی با کتک هم نمیشد بیدار کرد و صدای خروپفش همیشه کل خونه رو برمیداشت. از وقتی که من یادم میومد هیچوقت ندیدم کنار هم بخوابن و اصلا شبیه زن و شوهر ها نبودن. البته همیشه یه شایعاتی درمورد ابوهادی میشنیدم که انگار با یه جن میخوابید اما خب هیچوقت باور نکرده بودم. شایعه پشت سر ابوهادی و ما خیلی زیاد بود و به خاطر همین توی دبیرستان هم بچه ها زیاد نزدیکم نمیشدن چون میترسیدن دعایی چیزی براشون بگیرم و دوست پسرای زشت و بوگندوشون ولشون کنه و یا خودم بخوام معتادشون کنم. درواقع همشون فکر میکردن منی که تاحالا لب به سیگارم نزده بودم حتما یچیزی میکشم و با کل خیابون خوابیدم. البته یه دسته دیگشونم از ترس اینکه نگاه جنسی بهشون نداشته باشم نزدیکم نمیشدن. خیال میکردن چون به دخترا گرایش دارم قراره عاشقشون بشم. از فکر در اومدم و به آنسه خیره شدم. حتی از این فاصله هم میشد سیبیل ها و زیر ابروهای تازه در اومدش رو دید و انقدر روسریش رو سفت بسته بود دور سرش که حس میکردم از درگاهش نفس میکشه. هرچند اگر پشم و پیلش که سر به فلک کشیدن اجازه بدن. رفتم سمت کمدش و برای اینکه صدا نده خیلی سریع درش رو باز کردم. یه تراول پنجاهی از توش در اوردم و سریع از اتاق زدم بیرون. خودمم یک مقدار پول داشتم و احتمالا همینقدر کافی بود. گوشیم رو برداشتم و نگاهی به در انتهای راهرو انداختم تا مطمئن بشم ابوهادی نگاهم نمیکنه. خیلی سریع کفشام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. باد خنکی میومد، اما کمی مرطوب بود و نمیشد خوب نفس کشید. صدای پرنده ها کل کوچه رو برداشته بود و کسی جز یه نون خشکی توش دیده نمیشد. خیلی سریع راه خونه تا ایستگاه اتوبوس رو طی کردم. خداروشکر اتوبوس زود اومد. خیلی شلوغ بود بنابر این ناچار شدم ردیف اخر روی سکویی که کنار پنجره بود بشینم. ارتفاعش کمی از صندلی ها بیشتر بود برای همین هرکسی از هرجای اتوبوس میتونست به خوبی منو ببینه و همین که مردم نگاهم میکردن حس بدی بهم میداد. نوچی کردم و نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم. زن چادری‌ای که جلوم نشسته بود به پیرزن روبه رو ایش گفت؛ _چقدر وضعیت جامعه خراب شده. پیرزن سرش رو به چپ و راست تکون داد. زن_این وظیفه ماست که درستش کنیم. مسئولین کاری از دستشون برنمیاد. امر به معروف داره توی جامعه میمیره. باید دخترامون رو ارشاد کنیم. در تمام مدتی که داشت این حرفارو میزد منو چپ چپ نگاه میکرد. فقط بخاطر اینکه شالم افتاده بود دور گردنم و استینای پیرهنم رو تا زده بودم تا سوختگی روی استینش معلوم نباشه! پوزخندی زدم. اگر تو پول یه پیرهن جدید رو بهم میدی، من قول میدم استیناش رو بکشم پایین. فقط حرف میزنید و تک تک جملاتتون از هرجایی نشات میگیره غیر از مغز پوسیدتون. دوست داشتم چیزی بهش بگم پس با صدایی اروم گفتم؛ _کاش بعضیا اول مسواک بزنن بعد راجب همه چیز اظهار نظر کنن.. هیچ ایده ای نداشتم که شنید یا نه، اما من دلم خنک شده بود. توی ایستگاه بازار پیاده شدم و به بهونه شارژ کردن کارت اتوبوسم در رفتم. چقدر این قانون کارت اتوبوس داشتن دلنشین بود. البته اگرم کارت داشتم پول نمیدادم چون ادمای احمقی رو سوار کرده بود و تازه خیلیم گرم بود. البته اگر خدارو هم سوار میکرد و از هوای بهشت لوله میکشید به اتوبوسش بازم پول نمیدادم چون نه پول خرد داشتم و نه کارت اتوبوس. این قسمت از بازار یه چهار راه بزرگ و خیلی شلوغ داشت که یه میدون کوچیک کنار یکی از خیابون هاش قرار داشت و جلوش همیشه مینی بوس هایی پارک میکردن که تا بالاشهر میرفتن.

photo content

شاید مارو، تو اسمون دار زدن که الان روی زمینیم.
+1
شاید مارو، تو اسمون دار زدن که الان روی زمینیم.

تو مثل یه تبسم به اغما رفته هستی، لبخندی که از شوق دیدن تو میزنم و با ندیدنت به درک واصلش میکنم، مثل همون بغضی که هیچوقت اجازه نداد قلبمو از چشمام بیرون بریزم، مثل اشکی که خاک پوستم رو شور کرد و تو از لمس کردن شوره‌زار های بی اب و علف متنفری، تو مثل یه دفتری که صاحبش نوشتن رو از یاد برده و تمام شعرهای بی جونش به تاراج رفتن، مثل اشک بی حس مونالیزا و لبخندی که به مرگ داوینچی زد اما دیگه نقاشی نبود که طرح شادیش رو ثبت کنه و من، بی تو، مثل نفت کشی هستم که روی یه قبرستون ساخته شده و فقط مرگ بیرون میکشه.

لب‌هایم الوده به گناهند، گناه نبوسیدن تو.

تو همون پیامبری که برای باورت به معجزه نیاز ندارم.

2:59

حیف که لج کردن با تو، عذاب دادن خودمه. به محض اینکه طرف خودم رو خالی کردم از سمت تو پر میشم.

مثل یه کتاب بدون نویسنده و برگه های سفید چرک مرده؛ پوچ.

4_6032710776198793999.mp310.59 MB

اگه وجودنداشتی تصورم از کسی بودی که دوست داشتم عاشقش شم.

به رنگ صبحی بدون هوشنگ ابتهاج.

خواب ندارم چون همخواب ندارم.

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥' - Telegram kanali @eldread statistikasi va tahlili