𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 699
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
-3430 kun
Postlar arxiv
2 699
ای کاش باد میبودم و میدانستم که باید وزید، سم میبودم و میدانستم که باید کشت، قبر میبودم و میدانستم که میباید بپوسانم و انسانی نبودم که نمیداند چرا زندگی باید کرد.
2 699
بچه تر که بودم دوست داشتم نقاش باشم و حالا از نظرم موسیقیدان بودن هیجان انگیز تر است.
دلم میخواهد ادم بدی باشم، اما قسمتی از وجودم هنوز خوبی پیشکش شده از معبود را بههمراه دارد.
گاهی خشمگین که میشوم به ذهنم میرسد خون بریزم، اما چه میشود اگر نبضم را بگیرند تا دیگر هیچ احساس نکنم؟
اکثر اوقات خیال میکنم انقدر محکمم که میتوانم کوه را به سجده وادار کنم، گاهی هم انقدر باظرافت میایستم که باد قطعا مرا خواهد شکست.
من میخواهم همه چیز و همه کس باشم، زندگی برای یک نفر بودن زیادی حیف است.
به من گفتند نمیشود و برای همین است که اخر سر نویسنده شدم.
2 699
بچه تر که بودم دوست داشتم نقاش باشم و حالا از نظرم موسیقیدان بودن هیجان انگیز تر است.
دلم میخواهد ادم بدی باشم، اما قسمتی از وجودم هنوز خوبی پیشکش شده از معبود را بههمراه دارد.
گاهی خشمگین که میشوم به ذهنم میرسد خون بریزم، اما چه میشود اگر نبضم را بگیرند تا دیگر هیچ احساس نکنم؟
اکثر اوقات خیال میکنم انقدر محکمم که میتوانم کوه را به سجده وادار کنم، گاهی هم انقدر باظرافت میایستم که باد قطعا مرا خواهد شکست.
من میخواهم همه چیز و همه کس باشم، زندگی برای یک نفر بودن زیادی حیف است.
به من گفتند نمیشود و برای همین است که اخر سر نویسنده شدم.
2 699
گفت؛ انتظار نداشتم بیشتر بمانی، یا حتی سعی کنی انطوری که باید، اما نداشتی دوستم بداری.
فقط بهتر بود به احترام خاطراتمان، تمام ان لحظاتی که فکر میکنم فقط برای من شیرین بود خداحافظی میکردی!
خواستم بگویم نامه خدحافظی را کسی که خودکشی میکند مینویسد، نه کسی را که عمدا به قتل میرسانند.
اما من مردهام و قطعا صدایم به تو نمیرسد.
ای کاش لحظات اخر نفس کشیدنم دست از دوست داشتنت میکشیدم و به فکرم میرسید مرا خواهی کشت، تا نامه تورا به خوشی و مارا به سلامت بنویسم!
2 699
فرق من با ادمایی که از زندگیم میرن اینکه اونا وقتی باهام اشنا میشن تبریک میشنون، من وقتی حذف شدن.
2 699
#part283
چشماش رو کمی تنگ کرد و با پوزخند گفت؛
_یعنی میگی اگر دو سه سال دیگه یه نفر بهم خیانت کرد چون دیگه 19 سالم نیست میبخشمش؟
خواستم بگم موضوع من و سارینا فرق داره، اما قطعا براش قابل درک نبود.
چرا که نه هوشیار بود که بفهمه و نه اصلا نیاز به تعریف این مسئله کاملا شخصی داشتم.
در هرصورت یه جورایی درست میگفت، من هم هیچوقت کسی که بهم خیانت میکرد رو نمیبخشیدم.
لبخند کمرنگی در اثر فشردن لبهام ایجاد شد و به قفسه سینش که اروم بالا پایین میشد زل زدم.
یک قدم جلوتر اومد که وادار شدم نگاهم رو بالاتر ببرم و به چشماش بدوزم.
غزل_تو رو نمیدونم.
اما اگر یه روز یه نفر به من خیانت کنه، چه 19 سالم باشه و چه 70، از همون قسمتی که باهاش بهم خیانت کرد تیکه تیکهش میکنم و میندازمش جلو سگا تا بخورنش.
ابروهام رو بالا انداختم و انگشت اشاره و وسطیم رو به لبهام فشردم.
_افرین.
کار خوبی میکنی.
کمک خواستی من رو هم خبر کن.
به چشمای خمار جدیش زل زدم و سرم رو کمی کج کردم.
حالا لبهاش رو به هم میفشرد و احساس میکردم پوستش کمی رنگ گرفته تر شده.
اما اینجا که زیاد گرم نبود..
نگاهش روم چرخید و سرش رو نزدیکم کرد که کمی متعجب شدم.
حرکاتش سست بودن و انگار با انرژی خیلی کمی انجامشون میداد.
نفس عمیقی کشیدم که خیلی اروم کنار گوشم گفت؛
_حالا از کدوم قسمت باید تیکه تیکهت کنم؟
ناخوداگاه لبخند کجی روی لبم نشست و حالم کمی دگرگون شد.
دستم رو بلند کردم و بلاخره دسته موی لخت قهوه ای رنگ رو از جلوی چشمش کنار زدم و پشت گوشش فرستادم.
چون نزدیکم بود نمیتونستم درست ببینم، اما حالا گردنش کاملا روبه روی صورتم قرار داشت و احساس کردم میتونم به خوبی گرمایی که ازش ساطع میشه رو حس کنم.
پوستش انگار جلز ولز میکرد، البته که صداش لابه لای نجوای اروم و عمیق نفسهای پی در پیش گم میشد.
من نمیدیدم، اما انگار دسته ای از موهاش با هر بازدم گرمش به پوست گردنم برخورد میکرد و قلقلکم میداد.
دستم کنار شقیقش متوقف شد و با نوک انگشت اشاره لاله گوشش رو لمس کردم.
سرم رو کمی کج کردم به طوری که به صورت و هرم بدنش نزدیک تر شدم.
نفس مقطعی کشید که لبخندی روم لبم نشست.
چهرهش رو نمیدیدم اما مطمئن بودم که از این زاویه و توی این شرایط واقعا جذب کنندست.
وقتی که چشماش خماره و نفسهاش به طور پیاپی از لای لبهای درشت و براقش خارج میشن.
به زحمت اب دهنم رو قورت دادم و برای لحظهای فکری به ذهنم رسید.
_فرض کن بوسیدتم.
برای چند ثانیه کوتاه صدای نفس هاش قط شد و گرمای لب هاش رو روی گردن و پشت گوشم حس کردم.
انگار که کاملا اتفاقی بهم برخورد کرده باشن.
سمت چپ بدنم مور مور شد و اون برق از گوش تا پایین پهلوم ادامه پیدا کرد.
دستم رو از گوشش جدا کردم و به صورت یه خط روی بازو و ارنجش کشیدم و اروم روی کمرش گذاشتم.
گرمای پوستش رو حتی از روی لباسش هم میشد به خوبی احساس کرد.
کمرش رو کمی به خودم فشردم که سرش رو از توی گردنم خارج کرد و با چشمای خمار براقش بهم خیره شد.
کاملا بیحال و شل بنظر میرسید و انگار اگر برای ده ثانیه دستم رو جلوی دهنش میگرفتم تا نتونه نفس بکشه میمرد.
نگاهش رو کمی پایین برد و به لب هام دوخت و برای لحظه ای لبش رو بین دندوناش فشار داد.
کم کم بدنم داشت گر میگرفت و شمار نفسهام از دستم خارج بود.
کمرش رو کمی بیشتر به خودم فشردم که گرمای شکمش رو حس کردم.
جلوتر اومد و اروم چشماشو بست که برای یه لحظه گرمای لباش رو روی لبام حس کردم.
اروم لب داغ و نرمش رو بوسیدم.
نفس عمیقش لای لبهام خفه شد و با نالهای خیلی خفیف از سر حبس شدن نفسش لبم رو مک زد و برای لحظهای کوتاه دستاش بین قفسه سینم نشست و هولم داد که تعادلم رو از دست دادم و به عقب پرت شدم.
از اونجایی که دستم پشت کمرش بود و تاپش رو توی مشتم میفشردم همراه بامن لیز خورد و باهم توی اب افتادیم.
چون خیلی اتفاقی بود و انتظارش رو نداشتم موقع فرود اومدنم داد زدم و به همون دلیل دهنم پر از اب شد.
اب گرم بود و شوک زیادی بهم وارد نشد.
خیلی سریع سرم رو از توی اب بیرون بردم و نفس عمیقی کشیدم که غزل هینی کشید و خیلی سریع دستش رو کرد توی جیبش و گوشیش رو از توی اب خارج کرد و گذاشتش روی سکو.
غزل_فاک فاک فاک بیچاره شدم.
من هم دستامو به شلوارم فشردم که متوجه نبود گوشیم شدم و به یاد اوردم که توی حیاط روی میز جاش گذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم و اخمام رفت توی هم.
_روانی!
مگه مریضی؟
نگاه چپی بهم انداخت و موهای خیس به هم چسبیدش رو فرستاد پشت گوشش و تلاش کرد گوشیش رو روشن کنه.
حالا تاپ سفیدش به بدنش چسبیده بود و میتونستم پوستش رو از زیرش ببینم.
قبل از اینکه بخوام غر دیگهای بزنم لبهام رو به هم فشردم و رفتم سمت لبه استخر و از توی اب خارج شدم.
غزل_گوشیم روشن نمیشه!
2 699
#part282
نیم نگاهی به زمین انداخت و درحالی که سرش رو کج میکرد و شونه هاش رو کمی بالا میبرد با لحنی بی تفاوت گفت؛
_اره.
جای خوبیه.
برای فرار کردن!
صداش انگار گرفته بود و کمی خمار و کشیده صحبت میکرد.
مشخص بود که دوباره بیشتر از جنبهش خورده.
من از الکل و مشروب متنفر بودم، اما دخترای مست مثل نقاشیهای سکسی داوینچی توی سبکهای پیچ در پیچ و بی محتوا میموندن.
واقعا ازشون خوشم میومد.
چیزی نگفتم و دستم رو از روی دستگیره در برداشتم.
دقیقا روبه روی در ورودیِ سالن، قسمت پر عمق استخر قرار داشت.
بعد از اون توپهای شناور روی اب، عمق کمتر میشد و دقیقا سمت راست سالن به یه دیوار بزرگ شیشهای میرسید که با پرده پلاستیکی ابی ضخیمی پوشیده شده بود.
فضای توی سالن گرم بود و میتونستی بوی نم اب و کلر رو به خوبی استشمام کنی.
میشد صدای خفه موسیقی رو از پشت تمام درهای بسته پلاستیکی و به زحمت شنید.
اب حرکت نمیکرد و موج نداشت، اما احساس میکردم میتونم صداش رو بشنوم.
انگار توی گوشهام گیر کرده و سنگین شده بود.
با اینکه حتی به اندازه یک لیوان هم مشروب نخورده بودم کمی حالت گرما و گیجی داشتم.
البته که به هیچ عنوان از این حس شل بودن خوشم نمیومد.
کمی بهش نزدیک شدم و نگاهم رو از چشمهای خمار و ابروهای به هم گره خوردش گرفتم.
حالا قسمتی از موهاش رو پشت گوشش زده بود و میتونستم گوشه گردنش رو به خوبی ببینم.
قسمت انتهایی موهاش با شونههای لختش برخورد میکرد و به جای خودش باعث مور مور شدن من میشد.
تاپ سفید رنگ کبریتیش به بدنش چسبیده و در انتها زیر شورتک لی و کمربندش غیب میشد.
اینکه نسبتا لاغر بود باعث نمیشد که شورتکش به رونهاش نچسبه.
احساس میکردم اون قسمت از پوست شفاف و گندمی رنگ رونهای نسبتا پرش قراره بر اثر انتهای پاچههای تا شده و تنگ اون پارچه زغالی رنگ سرخ بشه.
نگاهم پایین تر رفت و به زانوها و بعد ساق پا و مچش که زیر بوتهای مشکی رنگش مخفی شده بود رسیدم و نفس عمیقی کشیدم.
غزل_اکس بازی خوش میگذشت؟
برای لحظهای از خلسه مسکوت خودم بیرون اومدم و نگاهم رو از پوست براقش گرفتم و به چشماش دوختم.
حالا صداش توی سالن خالی پیچیده بود و خیال میکردم اب کمی لرزید.
_وقتایی حرف نمیزنی جذابتری.
به چشمهای خمار و مژههای پرپشتی که حالا اجازه نمیدادن برق مردمکهاش رو خوب ببینم نگاه کردم.
بدون حرف بهم خیره شده و لبهای درشتش رو به هم میفشرد.
قفسه سینش اروم بالا پایین میشد و توی اون سکوت میتونستم صدای نفسهای سنگینش رو بشنوم.
غزل_من توی همه موقعیت ها جذابم، مخصوصا وقتی که میکنمت.
ابروهام بالا پرید و نفسمو با خنده فوت کردم بیرون.
انتظار این حرف رو نداشتم، اونهم از یه دختر بچه دبیرستانی که هفته پیش زیرم بود.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که به اطرافم نگاه میکردم گفتم؛
_نمیدونم.
شایدم از بالا جذابتر باشی.
من اهل تعریف کردن از کسی نبودم و حتی همین الان هم نیت اینکار رو نداشتم.
صرفا داشتم بحث رو ادامه میدادم، چون این هیجان انگیز ترین کاری بود که میتونستم توی این تولد نکبتی بکنم.
چند ثانیه با چشمهای خمار نگاهم کرد و دسته موی لخت و قهوهای رنگی که توی صورتش افتاده بود کنار زد.
لبخند گشاد الکی ای زد و با لحنی ساختگی و کنایه امیز گفت؛
_نه ممنون.
فکر میکنم اکست از اون زاویه جذابتر باشه.
بلاخره..
لب هاش رو به هم فشرد و ابروهاش رو بالا انداخت.
حالا دستهاش رو توی جیبهای شورتکش فرو کرده بود و با حالتی حق به جانب نگاهم میکرد.
نمیدونم چرا اما از این حالتش خوشم میومد.
اینکه رفتاراش لوس و برنامه ریزی شده و به منظور جلب توجه نبود.
اگر با کسی لاس میزد یا میخواست از اینکارا بکنه، به طرز لوس و حال به هم زنی انجامش نمیداد.
متوجه شدم که حواسش به من و سارینا بوده، البته دیدم که چندباری داشت نگاهمون میکرد.
وقتی که پیش اهورا ایستاده بود.
_منظورت ساریناست؟
شونه و ابروهاش رو بالا انداخت و با چشمهای خمارش زل زد بهم.
چهرهش جدی و کمی سرخ بود.
میتونستم ببینم که گونههاش کمی رنگ گرفته و احتمالا این به خاطر گرما و حجم بالای الکلی بود که خورده بود.
مجبور نبودم برای کسی چنین چیزی رو توضیح بدم و روابط من به هیچکس مربوط نبود.
سارینا اما فرق داشت، واقعا اعصابم رو خورد کرده بود و درست و حسابی رفتار نمیکرد.
به همین دلیل حوصله دفاع کردن ازش و یا اینکه اجازه بدم باعث خراب شدن روابطم و شک و شبهه بشه رو بهش نمیدادم.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که به زور خودم رو کنترل میکردم دسته موی جلوی صورتش رو کنار نزنم چون داشت اعصابم رو خورد میکرد گفتم؛
_سارینا فقط دوستمه.
و درضمن داشت راجب دوست پسرش باهام صحبت میکرد.
غزل_جالبه.
چون اگر یه نفر به من خیانت کنه محال ممکنه دوست خطابش کنم.
اون دشمن خونیمه.
_چون تو 19 سالته و این چیزارو درست نمیفهمی.
2 699
Repost from N/a
- منبع فیلم و سریالای بیال هات 🌶🔞
@LGBTsun1
- دیلی یه پسر گی که از lgbt هم توش فعالیت میکنه🏳🌈🍓🍃
@lgbt_aurora
- فیلم و سریالای الجیبیتی🏳🌈🫧
@idlmovie
- رمانهای لزبین و گی ترسناک و جناییِ رازآلود🫗🗃
@lesbianXxx
- بهشتی برای کاپلای lgbt🏳🌈❤️🔥
@llfreespiritsll
- چنـــل مثبــتهیـجده ، کاپــل گـ🔥ــی چیــنی که برای اولیــنبار مومنـــتهای خاکـ🚫ــبرسری #لـــورفته از پشـتصحـ💢ـنه ســـریال #Untamed رو گذاشته.
@Yizhan_Tang
- بانک اطلاعات افراد ترنس🏳⚧
@TransInfoCenter
- ادیت و عکس از کاپلای بیال🏳🌈
@bl_HOT_edits
- چنل یه نانباینری که توش چیزای رندوم میذاره👾🐈⬛️
@fallen_between_the_cracks
2 699
#part281
برای لحظهای خیلی کوتاه احساس کردم حرفش اصلا حس خوبی بهم نداد.
اخمام کمی رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم که لبخندش پررنگ تر شد.
همجنان خیره و موشکافانه نگاهم میکرد و دود سیگاری که لای انگشتاش گرفته بود به صورت کاملا مستقیم وارد ریه ها و دماغم میشد و بهم احساس خفگی میداد.
اهورا هیچوقت ادم دهن لق و یا گنده گوزی نبود.
اما نمیدونم چرا درمورد غزل مدام تلاش میکرد این موضوع رو توی سر خودش و همه بکوبه.
نمیدونم چی راجب اون وجود داشت که اهورا رو اینطوری کرده بود.
چرا که هیچوقت درمورد هیچکس اینطور رفتار نمیکرد.
ایا چیزی بالاتر از خودخواهی یا در اوردن حرش من به خاطر قضیه فراموش نشده عسل بود؟
نمیدونم چرا اما کاملا مطمئن بودم که غزل تایپ مورد علاقه اهورا توی دخترا نیست.
البته اگر قرار بود از دخترای جینگولی، مودب و با شخصیت خوشش بیاد قطعا تینا بهترین گزینه بود.
و حالا که نمیخواستش انگار واقعا کسانی مثل غزل باعث جلب توجهش میشدن.
اما به هیچ عنوان حس نمیکردم که تنها چیزی که درمورد غزل توی فکرش میگذره یه علاقه یا صرفا اینکه ازش خوشش میاد باشه.
خیال میکردم فقط میخواد از این طریق من رو اذیت کنه.
چرا که اهورا اگر یه رابطه درست و حسابی میخواست، من به هیچ عنوان قرار نبود بفهمم که از غزل خوشش میاد.
یا حتی گذشته از اون، اجازه نداشتم بخوام نزدیکش شم.
حتی همین رفتارش، اینکه بهم راجب اون اتفاق گفته بود و همه اینا دقیقا به خاطر همین موضوع بود.
اینکه واقعا قصد دیگهای داشت.
_اهورا.
سرش رو کمی بلند کرد که با لحنی جدی ادامه دادم؛
_اون زمان که وقتی بحث سکس میشد سه تا سکته میزدی برام خیلی قابل تحمل تر بودی.
الان واقعا داری شورش رو درمیاری.
اهورا_ترسیدن و نترسیدن من از سکس چه فرقی به حال تو داره؟
دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که گفت؛
_نه نه نمیخواد بگی.
خودم فهمیدم.
دلیلش یه جایی اون بالاهاست.
و پشتوانه حرفش به پلههای مارپیچی با نردههای مشکی اشاره کرد.
پوزخندی زدم و اجازه دادم هرطور میخواد فکر بکنه.
در هر صورت برام مهم نبود.
اهورا هیچوقت چیزی رو اشتباه برداشت نمیکرد و قطعا خودش هم میدونست که غزل برای من چیزی بیشتر از یه دختربچه کنجکاو کننده نیست.
فقط نمیدونستم چیکار کرده بودم که باعث میشد همه فکر کنن ازش خوشم میاد، درصورتی که تا همین دوسه ماه پیش همه جا گفته بودم که اصلا حس خوب و جالبی بهش ندارم.
نگاهم رو از اهورا گرفتم و از پلهها بالا رفتم.
میدونستم که اهورا زر اضافه زیاد میزنه و هنوز هم نمیتونه انقدر راحت و بدون هیچ مشکلی سکس داشته باشه.
کم کم به ده جلسه تراپی و روانشناس و مشاور برای حل کردن مشکلات و تروماهای بچگیش احتیاج داشت و غزل قطعا نمیتونست با یه جلسه درمانش کنه چرا که خودش از اهورا روانی تر بود.
فکرام اصلا حس خوبی بهم نمیدادن.
مخصوصا حالا که امکان داشت واقعا اشتباه کنم و حرف اهورا درست باشه.
البته که میدونستم چرت و پرت محضن.
همونطور که انتظار داشتم غزل توی اتاق ها نبود.
پوفی کشیدم و با اخم به فضای خاکستری رنگ پشت در نگاه کردم.
حالا اهورا فکر میکرد من واقعا حسی به غزل دارم.
واقعا احمقانه بود.
چون اون اتفاقا تنها کسی بود که باید میدونست این موضوع امکان پذیر نیست.
البته که تمام اتفاقاتی که داشت میوفتاد کاملا عادی بود، اما اهورا طوری رفتار میکرد انگار که داره وسط یه فیلم جنایی زندگی میکنه.
درست لحظه ای که داشتم از پله ها پایین میرفتم به ذهنم رسید که شاید غزل توی سالن استخر باشه.
چرا که جای واقعا خوبی برای فرار کردن از یه مشت ادم احمق بود.
از پله ها پایین رفتم، از راهرویی که سمت راستش به حموم و دستشویی منتهی میشد گذشتم و در رو باز کردم.
درست حدس زده بودم، غزل وسط سالن بزرگ زیر نور لامپ های ابی ایستاده بود و با شوک به صفحه گوشیش نگاه میکرد.
چشمهام رو تنگ کردم و در رو موقع بستن به هم کوبیدم که متوجهم شد و برگشت سمتم.
_چه جای خوبی پیدا کردی.
2 699
وای به حال نفر بعدیای که از اعتمادم سوءاستفاده کنه، تلافی اون چندتای قبلی رو هم سرش درمیارم.
