𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 841
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-77 أيام
-7530 أيام
أرشيف المشاركات
2 841
مثل خاریدن قسمتی از بدنم که حتی اسمش را هم نمیدانم.
هرچه ناخن رویش میکشم انگار میلم به لمس کردن شیء تیزی که پوست خمارم را سیراب کند کم نمیشود.
ان قسمت دردناک، درون من نهادینه شده و دست ادمیزاد به این راحتیا با وجود جان به آن نمیرسد.
مثل چیزی میماند که وجود ندارد، اما تورا به مرگ وادار میکند.
2 841
#part270
ارشیا_گفتم کصکش!
اصلا انتظار این حرف رو نداشتم به همین خاطر سر جام خشک شدم.
یعنی قرار شد ابروم رو نبره!
من و تینا تمام تلاشمون رو میکردیم تا اتفاقی که افتاده بود رو هضم کنیم.
تا جایی که اهورارو میشناختم اصلا از فحش و توهین خوشش نمیومد و الان بود که بپرن روی هم و برینن توی مهمونی عالی تینا.
اونوقت بود که همه میفهمیدن ما دوتا وحشی پایین شهری هستیم.
اهورا نگاه خونسردی به ارشیا انداخت و گفت؛
_چی گفتی؟
بلندتر بگو.
ارشیا_گفتم کصکش!
دوست داشتم ازش خواهش کنم تا خفه شه اما از اون نگاه حق به جانبش مشخص بود که اگر چنین حرفی بزنم و ضایعش کنم کتک میخورم.
تینا_شما همدیگه رو میشناسین؟
اهورا که انگار از فحشی که خورده بود چندان ناراضی نبود با لبخند کمرنگ و کجی گفت؛
_نه، ولی قراره اشنا بشیم.
و نگاهی به ارشیا انداخت و یه هایپ از روی میز برداشت که تینا گفت؛
_بسه نوشیدنیامو تموم کردید.
بزارید برای عرق بمونن.
اهورا_شرمنده ولی تا اونموقع دیگه یخ نیستن.
این رو گفت و گوشیش رو که زنگ میخورد از توی جیبش خارج کرد و با خونسردی گفت؛
_اراز میگه ده دقیقه دیگه اینجان.
همین حرف کافی بود تا تینا هول بشه و میز رو بسپره به ما تا بچینیمش و بره تا بقیه کارارو بکنه.
اهورا همچنان درحالی که هایپ میخورد مارو نگاه میکرد و ارشیا به میز تکیه داده بود و بنظر میرسید کاملا فشاریه.
دستش رو گرفتم و کشیدمش کنار راهرو.
_چه مرگته؟
دنبال دعوا میگردی؟
این خیلی روانیه یهو میبینی میگیره میزنتت.
ارشیا_کیرمم نمیخوره.
اخمام رفت توی هم.
واقعا اینهمه دشمنی برای دیدار اول عادی نبود و داشت منو به شک مینداخت.
_چرا ازش بدت میاد؟
ارشیا_دوست دخترمو ازم دزدیده.
_مطمئنی بخاطر همینه؟
شونش رو انداخت بالا و خواست چیزی بگه که همون لحظه چراغا خاموش شد.
نیم نگاهی به بقیه انداختم و گفتم؛
_توروخدا یه دعوا درست نکنی ابرومو ببری.
توجهی به حرفم نکرد و گفت؛
_عشق زندگیت کجاست؟
میخوام باهاش اشنا بشم.
نوچی کردم و نفس عمیقی کشیدم.
_نیومده هنوز، بعدا میاد.
سرش رو تکون داد و بعد از یه مکث کوتاه رفت سمت میز.
مطمئن بودم که امشب یه اتفاق بد میوفته، هیچ چیزی عادی پیش نمیرفت و عجیب غریب بود.
میدونستم نباید ارشیارو با خودم بیارم.
حتی من خودم هم باعث دردسر بودم و نباید میومدم.
نیم نگاهی به اهورا و ارشیا که در صلح کامل بودن انداختم و رفتم سمت پله ها تا لباسام رو عوض کنم.
...
ارشیا؛
به میز تکیه دادم و نگاهی به اطرافم انداختم.
واسم عجیب بود که غزل چطور توی اون شرایط تونسته بود بابام رو بپیچونه و از اینجور جاها سر در بیاره.
من خودمم با تمام اون ازادیا هنوز با گدا گدوله ها میپلکیدم.
این دختره واقعا من رو میترسوند.
نه شبیه مامانم بود و نه باباش.
باباش مرد خیلی ارومی بود، نمیدونم این چطور انقدر هوفتی بار اومده.
به دختری که بنظر میرسید اسمش تینا باشه و مدام اینور اونور میرفت نگاه کردم.
از اونجایی که دوست دختر این پسره بود میتونستم یک مقدار فشاریش کنم.
نیم نگاهی به ساعت گوشیم انداختم و درحالی که دستام رو به میز تکیه میدادم گفتم؛
_اگر باهم ازدواج کنیم بچمون موهاش فر میشه.
تلاش کردم به خاطر بیارم اون شب که دیدمش و ازم سراغ غزل رو میگرفت خودش رو با چه اسمی معرفی کرده بود.
گمون کنم گفته بود صدرا.
درحالی که نوشیدنیش رو میخورد و سیگارش رو لای انگشتاش میفشرد نیم نگاهی بهم کرد و گفت؛
_با منی؟
_نه.
با اون دخترم که تازه اینجا بود.
سرش رو کج کرد و با چشمای مشکی رنگش بهم زل زد.
چهرش حالت خونسردی داشت، اما ابروهاش کمی توی هم بود.
صدرا_جدا؟
ازدواج کن تا خودم بچت رو مو فرفری کنم.
تکیهم رو از میز گرفتم و روبه روش ایستادم.
تقریبا هم قد بودیم و حالا هردو به هم نگاه میکردیم.
پوزخندی زدم و هایپش رو از دستش کشیدم که موهاش رو از توی صورتش زد کنار و با جدیت نگاهم کرد.
از این قیافه خونسرد زشتش خوشم نمیومد.
یه جوری نگاهم میکرد انگار رنگ شورتم رو میدونه.
_جدی؟
از اینکارا هم بلدی؟
صدرا_اره.
میتونی از دوستت بپرسی.
2 841
#part269
تینا نیم نگاهی به ارشیا انداخت بعد و ازم خواهش و تمنا کرد که تا میره بقیه خوراکیارو از توی ماشین بیاره هایپ هارو روی هم و به حالت مثلثی بچینم.
هنوز چند قدم بیشتر ازمون دور نشده بود که ارشیا گفت؛
_این دختره رو میخوام.
یه هایپ برداشتم و درحالی که بازش میکردم گفتم؛
_تینا رو میگی؟
دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و درحالی که به میز تکیه میداد گفت؛
_اره.
کمی از هایپم خوردم و نگاهی به پاستیلها انداختم.
خیلی دلم میخواست یکم خوراکی بخورم اما واقعا زشت بود.
_دوست دختر همون پسر مو فرفریهست که دم در دیدیش.
ابروهاش رو بالا انداخت و با لحنی حکیمانه گفت؛
_انتخاب درستی نداشته.
_موافقم.
با اینکه اهورا پسر نسبتا خوبی بود اما هنوز به خاطر حرف اون شبش ازش عصبانی بودم و تا نمیومد ازم معذرت خواهی کنه نمیبخشیدمش.
مخصوصا که رفتار تینا از اونشب کمی تغییر کرده بود و من واقعا این رو نمیخواستم.
تینا اولین کسی بود که من باهاش اشنا شدم و به خاطر اون بود که اراز وارد زندگیم شد.
اگر اون نبود ما هیچوقت امکان نداشت همدیگه رو ببینیم.
واقعا زندگی من رو نجات داده بود.
البته که بعد از اونموقع که رفتم خونشون ارتباطمون تقریبا قطع شد.
خیال میکردم شاید از اینکه نزدیک خواهرش شدم خوشش نیومده، اما مثل اینکه بخاطر اهورا بوده.
چرا که اونشب اهورا دود گلش رو فوت کرد تو دهنم.
اگر سارینا و اراز چنین کاری میکردن قطعا دوتاشون رو به قتل میرسوندم.
واقعا دختر خوبی بود که همونجا نزد بکشتم.
البته که به من هیچ ربطی نداشت و خودش اونکارو کرد.
و از همه مهمتر اینکه من نمیدونستم دوستش داره مگر نه اونشب با یه تاکسیای اسنپی چیزی میخوابیدم تا اون.
نمیتونستم تصور کنم اگر چیزی درمورد اون موضوع متوجه بشه قراره چه ری اکشنی نشون بده.
اصلا خوب نمیشد، واقعا شرمنده میشدم.
باید به اهورا میگفتم هرچه زودتر دهنش رو ببنده و ابروم رو بیشتر از این نبره.
با وجود تمام این موضوعات نمیدونستم حالا چرا برای تولد اوا دعوت شدم.
شاید به خاطر اصرار و تمنای اراز بود.
تا وقتی که تینا با چندتا پلاستیک خوراکی برگرده در سکوت هایپ میخوردم و فکر میکردم.
نزدیکم ششد و پلاستیکها رو روی میز گذاشت و نگاهی به قوطیها انداخت.
تینا_واقعا قشنگ چیدیشون، دستت درد نکنه.
تازه متوجه شدم که قبل از رفتنش بهم گفته بود مرتبشون کنم.
نگاهی به قوطی توی دستم انداختم و خواستم چیزی بگم که ارشیا گفت؛
_میخواست بچینه، اما نمیدونست که دوست داری مثلث قائم الزاویه باشن یا متساوی الساقین.
با اینکه حرفش اصلا خنده دار نبود و تینا تمام تلاشش رو میکرد تا یکی نزنه توی دهنش من به زور جلوی خودم رو گرفتم تا از خنده پاره نشم.
واقعا از ده کیلومتری معلوم بود که ما بچه یه مادریم چون هیچکس جز گندم خانم نمیتونست انقدر توی تربیت بچه هاش ریده باشه.
البته که من رو حتی گردن هم نگرفته بود، چه برسه به تربیت.
تینا_فرقی نداشت.
به هرحال جشن ریاضی نیست جشن تولده.
نگاه چپی به ارشیا انداختم و گفتم؛
_الان خودم میچینمشون.
و به این فکر کردم که اصلا چطور میشه با اینها مثلث قائم الزاویه ساخت!
ارشیا تمام وقت رو کنارم ایستاده بود و تینا رو نگاه میکرد به طوری که هردومون دیگه کلافه شدیم.
_میگم پسرخاله عزیزم نظرت چیه بری یه دوستی چیزی پیدا کنی باهم مواد بزنید.
ارشیا_نه ترجیح میدم اینجا وایسم و دوست دختر پیدا کنم.
پوفی کشیدم و درحالی که تلاش میکردم قوطی هارو بچینم توی جمعیت دنبال اراز گشتم.
خبری ازش نبود.
خداروشکر هنوز میتونستم سارینارو ببینم، مگه نه کلی فکر ناجور میومد توی سرم.
واقعا شرایط مسخرهای بود.
احساس میکردم تینا هر لحظه میخواد چیزی بهم بگه.
از سمتی هم ارشیا خیلی بدجور بهش نگاه میکرد.
طولی نکشید که تونستم اهورا رو ببینم که وارد سالن میشد و به سمتمون میومد.
ضربهای به دست ارشیا زدم و به اهورا اشاره کردم تا نگاهش رو از تینا بگیره.
واقعا حق داشتن، منم دلم میخواست با تینا ازدواج کنم.
البته که اون از من متنفر بود.
اهورا کنار تینا ایستاد و درحالی که دستش رو توی شلوار کارگوی خاکستری رنگش فرو میکرد گفت؛
_چه خبر؟
تینا_اوا هنوز نیومده.
یه زنگ به اراز بزن ببین کجان.
تازه متوجه شدم که اراز و اوا باهمن.
احتمالا قرار بود سرگرمش کنه تا نفهمه خواهرش براش یه پارتی عالی گرفته.
اهورا_احتمالا تصادف کردن مردن.
تینا_زبونتو گاز بگیر بیشعور.
اهورا_از اراز خوشم نمیاد.
تینا_ولی من از خواهرم خوشم میاد.
اهورا سرش رو بلند کرد و درحالی که سیگاری لای لبهاش میگذاشت و من و ارشیارو از نظر میگذروند گفت؛
_پس امیدوارم اراز تنهایی مرده باشه.
صورتم رو کج کردم و نگاهم رو ازش گرفتم که گفت؛
_عه غزل توهم اینجایی.
ندیدمت.
چه خبر.
و به پشت سرم و دقیقا جایی که ارشیا ایستاده بود نگاه کرد.
ارشیا نفس عمیقی کشید و اروم گفت؛
_کصکش.
اهورا_غزل دوستت چی گفت درست نشنیدم.
2 841
#part268
تمام مدت دوش گرفتنم رو به این فکر میکردم که باید با اراز چطور رفتار کنم.
مشخصا اگر بد رفتار میکردم اون هم بد رفتار میکرد.
اما اگر خوب میبودم و میرید بهم چی؟
باید مثل همیشه میبودم، اما مگه میشد؟
اب رو بستم و به در بسته حموم خیره شدم.
الان باید خودم رو با چی خشک میکردم؟
حوله ارشیا؟ اصلااا.
_ارشیا.
جوابم رو نداد که بلندتر اسمش رو صدا زدم.
_ارشیااا.
ارشیا_زهر مار، بنال.
_حوله تمیز میخوام.
ارشیا_وایسا همونجا خودت خشک میشی.
_احمق دارم یخ میزنم.
ارشیا_حوله تمیز ندارم.
البته یه دونه هست مال دلاره.
_دلار کدوم احمقیه.
ارشیا_سگمه.
صورتم رو جمع کردم و با حرص گفتم؛
_خفه شو با اون خودم رو خشک کنم شپش میگیرم.
صداش رو شنیدم، درحالی که از در حموم دور میشد داد زد؛
_همین الانم داری.
پوفی کشیدم و موهامو از جلوی صورتم زدم کنار.
طولی نکشید که چند تقه به در وارد شد.
_ها.
ارشیا_باز کن.
_نمیشه.
ارشیا_خب حوله اوردم.
_مال کیه؟
ارشیا_مال عممه.
_ایی من با اون خودمو خشک نمیکنم.
ارشیا_همینه که هست نمیخوای انقدر همونجا وایسا تا بمیری.
میزارمش پشت در.
لبهام رو به هم فشردم و تلاش کردم اون زنیکه احمق سیاه که همیشه بوی حنا میداد رو به یاد نیارم.
بلاخره بعد از چهل دقیقه اماده شدم و از خونه زدم بیرون، اما ارشیا همچنان توی اتاقش بود.
به دیوار تکیه دادم و به سگی که به درخت بسته شده بود چشم دوختم.
خیلی سیاه و بزرگ و زشت بود، طوری نگاهم میکرد انگار یه تیکه مرغ خوشمزهم
بلاخره وقتی اماده شد و اومد نیم نگاهی بهم انداخت و توی ماشین نشست و پشت سرش منم وارد شدم.
لباسی که دوستش برام اورده بود یه شورتک مشکی ساده با کراپ تاپ همرنگش بود و ارشیارو مجبور کردم یه پیرهن مشکی بهم بده تا روش بپوشم.
حالا کمی استرس داشتم و اصلا دلم نمیخواست باهام بیاد.
بعد از نیم ساعت گشتن بلاخره ویلارو پیدا کردیم.
دقیق یادم نمیومد چجوری بود، اما به نظر میرسید خودش باشه.
از در باز گذشتیم و وارد حیاط شدیم.
کسی جز یکی دونفر توی حیاط نبود و میشد از شیشهها توی ویلارو دید.
نیم نگاهی به ارشیا انداختم و گفتم؛
_هرکی ازت پرسید بگو فرار کرده بودم از ایران الان برگشتم.
ارشیا_مگه احمقم از ایران فرار کنم و دوباره برگردم؟
_تو که احمقی ولی خب سفارت کشورای دیگه مثل تو نیستن و عقلشون رسیده دیپورتت کردن.
ارشیا_خفه شو غزل.
دستش رو روی در گذاشت که همون لحظه باز شد و تونستم اهورا رو ببینم که گوشیش رو گرفته بود دستش و بنظر میرسید کسی پشت خط باشه.
با دیدن ما ابروهاش بالا پرید و به ارشیا خیره شد.
ارشیاهم انگار با دیدنش تعجب کرده بود چون بدون حرف نگاهش میکرد.
این ارتباط چشمی چند ثانیه طول کشید و بعد اهورا از بینمون رد شد و درحالی که دور میشد گوشیش رو گذاشت روی گوشش.
ارشیا_این عشق زندگیته!؟
اخمام رفت توی هم و درحالی که پشت سرم رو نگاه میکردم گفتم؛
_نه بلا به دور.
چرا فکر کردی اینه.
ارشیا_اخه قبلا دیدمش.
_چی؟
کجا؟
شونش رو بالا انداخت و درحالی که وارد سالن میشد گفت؛
_یادم نمیاد.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
قطعا همون روزی که منو رسوند خونه اراز دیده بوده دیگه.
پشت سرش وارد سالن شدم.
مثل اینکه هنوز تولد شروع نشده بود چون لامپا روشن بودن و تینا کنار یه میز ایستاده بود و با خوراکیهای روش ور میرفت.
بلافاصله بعد از تینا سارینارو دیدم که کنار یه دختر دیگه نشسته بود و دوست پسرش کمی اونور تر با یه دختر حرف میزد.
فاصلشون کم بود و حالت زیاد جالبی نداشت، سارینا هم اصلا خوشحال به نظر نمیرسید.
یعنی کات کرده بودن؟
برای لحظهای از این موضوع ناراحت شدم.
البته که رابطشون به هیچ جام نبود و مشکل من اراز بود.
اینکه سارینا سینگل باشه اصلا چیز خوبی بنظر نمیرسید، مخصوصا توی این اوضاع.
ارشیا رد نگاهم رو دنبال کرد و با خونسردی گفت؛
_من این دختره رو میخوام.
_احمق بد سلیقه، اینجا مال دوست پسرشه.
ارشیا_خب دوست پسرش رو هم میخوام.
چیزی نگفتم و با چشم دنبال اراز گشتم، خبری ازش نبود.
ناچارا رفتم و به تینا سلام کردم و ارشیارو به عنوان پسرخالم معرفی کردم.
اصلا حوصله توضیح دادن داستان رو براش نداشتم.
از سمتی هم یادم نمیومد سری قبلی دقیقا چه دروغی گفته بودم تا با یه دروغ دیگه جمعش کنم.
واقعا میگن راستگویی چیز خوبیهها.
کاش کسی بود تا به من یادش میداد.
2 841
#part267
ارشیا_نه ندارم.
از دوست دختر قبلیمم هیچی نمونده.
_نمیدونم گفتم شاید خودت میپوشی.
بهت میخوره.
ارشیا_غزل بلندم نکن بیام با مبل یکیت کنم اونوقت عشق زندگیتم نتونه از اسهال تشخیصت بده.
خندیدم و گفتم؛
_همین الانم نمیتونه.
چند ثانیه سکوت کرد و با بی میلی غذاش رو جوید.
ارشیا_کجا میخوای بری که تاپ و شورتک میخوای؟
_تولد دوست عشق زندگیمه.
تازه پول کادوهم ندارم.
داشتم فکر میکردم اگر نسخه دخترونه ساعتت رو داشتی خوب میشد.
نگاهی به ساعت توی دستش انداخت.
ارشیا_دوست عشق زندگیت دختره؟
شونم رو بالا انداختم که روی غذاش دوغ خورد و گفت؛
_ریدی با این عشق زندگیت.
البته اگر منم موجود زشت و بیشخصیتی مثل تو رو داشتم همه دوستام دختر بودن.
_خودشم دخ..
برای لحظهای متوجه شدم کسی که باهاش صحبت میکنم پسر ابوهادیه بنابر این حرفم رو خوردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و طوری رفتار کرد انگار نشنیده چی گفتم.
خداروشکر که اینکار رو کرد چون واقعا نمیدونستم چطور میخواستم جمعش کنم.
سکوت عمیقی بینمون برقرار شد و برای چند ثانیه هردو با بیمیلی به دونه های سبز رنگ پونه توی لیوان دوغ خیره شدیم.
واقعا نمیدونستم امشب باید چطور با اراز رفتار کنم.
هرچی نباشه دوروز پیش باهم سکس داشتیم و حالا چه چیزی بینمون تغییر کرده بود؟
شاید اون اتفاق برای اون فقط یه خاطره ساده بود، چرا که 5 سال از من بزرگتر بود و مطمئنا بارها و بارها این تجربه رو با کسان دیگهای داشت.
هرچی بود امشب به خوبی مشخص میشد.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم که ارشیا ارامشم رو به هم ریخت و گفت؛
_هم کادوتو جور میکنم هم لباستو.
ولی منم باهات میام.
ابروهام بالا پرید و توی چهرش دنبال ردی از شوخی گشتم، اما کاملا جدی بود.
حرف عجیبی نزده بود، اما اصلا چرا باید دلش میخواست باهام بیاد اونجا؟
گذشته از اون باید به چه عنوان میبردمش؟
اصلا نمیدونستم که ایا به تینا یا اوا گفته بودم که خواهر برادر دارم یا نه.
البته حالا به یاد میوردم که راجب یه برادر که توی سفرهای خارجی مرده بود صحبت کرده بودم.
چی میگفتم؟
از زیر قبر در اومده و حالا اوردمش تولد خواهرت؟
البته زیاد هم عجیب و دور از ذهن نبود، چرا که انگار خود من هم دقیقا از زیر قبر در اومدم.
و واقعا چنین نقشی برای ارشیا داشتم.
شاید همین دلیل بود که هضم این موضوع رو براش کمی مشکل میکرد.
_میخوای بیای اونجا چیکار؟
شونش رو بالا انداخت و با بیخیالی گفت؛
_حوصلم سر رفته.
بعدم میخوام بیام ببینم چیکار میکنی و دوستات کین.
_به تو چه که دوستام کین.
ارشیا_معلومه که به من چه.
میخوام ببینم کدوم احمقایی با تو دوست میشن.
_اتفاقا منم همین سوال رو از دوستای تو دارم.
دوغش رو تا اخر سر کشید و گفت؛
_میل خودته.
برای چند ثانیه سکوت کردم.
زیاد هم پیشنهاد بدی نبود.
بد تیپ نبود که ابروم رو ببره، از اون گذشته قرار نبود بفهمه که اراز کسیه که دوستش دارم.
به ابوهادیم چیزی نمیگفت مطمئنا.
یه جورایی کاملا بی دلیل و احمقانه بهش اعتماد داشتم.
نمیتونستم برم خونه اماده شم، درضمن پول کادو هم نداشتم.
گوشیم رو برداشتم و به اراز گفتم که اگر بخوام داداشم رو بیارم مشکلی نداره.
کلمه داداشم واقعا برای خودم هم غریبه بود.
سرم رو بلند کردم و خیره به موهای فرش گفتم؛
_از کجا میخوای جور کنی لباس رو؟
ارشیا_زنگ میزنم یکی از دوستام بیاره.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم متوجه پیام اراز شدم.
گفته بود که مشکلی نیست.
و همینطور اشاره کرده بود که مهمونی توی ویلای دوست پسر ساریناست.
چندبار پیام رو خوندم و بعد اعصابم به هم ریخت.
اگر همون ویلا بود قطعا سارینا هم میومد.
اگر اراز و سارینا دوباره کنار هم میپلکیدن هرسه تامون رو با بنزین اتیش میزدم.
درسته که هیچکاره بودم اما حق نداشت بعد از اون اتفاق به سارینا حتی نگاه هم کنه.
نه سارینا و نه هیچکس دیگه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_خیل خب.
از اونجایی که وقت زیادی تا اماده شدن نداشتم به ارشیا گوشزد کردم که دامن و لباش مجلسی نمیپوشم و اونم گفت که اصلا لیاقت ندارم همچین لباسی برام جور کنه و خیالم رو راحت کرد.
بنابراین بدون اینکه بهش بگم وارد حموم شدم.
نگاهی به اطرافم کردم.
کمی ریخت و پاش بود و هرچیزی یه گوشه پرت شده بود.
اب رو باز کردم و چیز زیادی نگذشته بود که صداش رو شنیدم.
ارشیا_چیکار میکنی!
_حموم میکنم احمق.
ارشیا_اینجا اجازه نداری برو تو حیاط شیلنگ بگیر رو خودت.
_خفه شو بابا.
و کاملا بی اختیار و فقط طبق عادت دستم رفت و در رو قفل کردم.
که صداشو از پشت در شنیدم.
ارشیا_احمق مریض.
راست میگفت.
برادرم بود و انجام اینکار فقط از دست یه مریض روانی برمیومد.
اما من تازه یکماه یود که میشناختمش.
نمیدونستم کجا بوده، چجور بزرگ شده و چه ادمیه.
از همه مهمتر پسر اون مرتیکه متجاوز بود.
2 841
#part266
خواستم چیزی بگم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
امیدوار بودم ابوهادی نباشه، چون اگر میفهمید پیش ارشیام دهنم رو سرویس میکرد.
درضمن وقتی از خونه بیرون زدم نبودش، حتما میخواست بدونه کجا رفتم.
شایدم دوباره یکی از جونوراش فرار کرده بود.
گوشیم رو از توی جیب کاپشنم در اوردم که با اسم اراز روی صفحه مواجه شدم.
برای لحظهای احساس کردم که قلبم ایستاد.
ترکیب اسمش با نور های سرمهای و بنفش گوشی قشنگترین تصویری بود که میتونستم ببینم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذوقم رو کنترل کنم.
ارشیا یه کفگیر گرفته بود دستش و با دقت نگاهم میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و تماس رو وصل کردم.
میگفت که امشب تینا برای تولد اوا یه مهمونی کوچیک گرفته و اگر دوست داشتم برم.
با اینکه بعد از اون اتفاق اولین باری بود که صحبت میکردیم، لحنش کاملا جدی بود و به هیچ عنوان قربون صدقهم نرفت.
منم سعی کردم کاملا عادی باهاش صحبت کنم.
تماس رو که قط کردم ارشیا همچنان داشت با خیرگی نگاهم میکرد.
حالا صدای جلز و ولز غذای روی گاز بلند شده بود و میتونستم بوی سوسیس و سیب زمینی مونده رو حس کنم.
درحالی که تلاش میکردم به حرف هایی که زده بود فکر کنم گفتم؛
_به چی نگاه میکنی؟
ارشیا_با کی حرف میزدی؟
سوالش حالت بازخواستی نداشت اما با این حال اخمام رفت توی هم.
_به تو چه؟
مگه مفتشی؟
شونش رو بالا انداخت.
ارشیا_نه فقط چون گوشی من دستته باید از همه چیز با خبر باشم.
درضمن وقتی حرف میزدی از سگ ذوق بودن داشتی میریدی به خودت.
_ضایع حرف زدم باهاش؟
ارشیا_نه.
قیافت اینطوری بود.
لب هام رو به هم فشردم.
_با عشق زندگیم حرف میزدم.
ابروهاش رو داد بالا و با پوزخند گفت؛
_عه، عشق زندگی هم داری؟
_اره همونطور که تو عمه داری.
ارشیا_اخه کی عشق زندگی تو میشه.
خیلی زشتی.
با اینکه خودم میدونستم تقریبا شبیه ملخم اخمام رفت توی هم.
_خودت رو توی اینه دیدی بدبخت؟
شبیه خیار دریایی میمونی.
ارشیا_بهتر از توام که شبیه خیار انسانی ای.
_دهنت رو ببند.
شونش رو بالا انداخت و قابلمه غذا رو از روی گاز برداشت.
داشتم فکر میکردم که امشب چی بپوشم.
همه لباسام رو دیده بودن و دیگه هیچی نداشتم.
گذشته از اون پول کادوی تولد هم نداشتم.
ارشیا از اشپزخونه خارج شد و روی زمین نشست.
نگاهی به غذای چندشش انداختم و با لحنی که تلاش میکردم کاملا ناز و معصوم باشه گفتم؛
_داداش جونم.
خیلی سربع سرش رو بلند کرد و با نگاهی متعجب بهم خیره شد.
خودمم از حرفی که زده بودم حالم بد شده بود.
داداش جونم!
چه مسخره و غریب.
_چیزه.
محض اطلاع تاپی شورتکی چیز دخترونهای توی کمدت نداری.
انگار متوجه شد سلام گرگ بی طمع نیست چون نگاه چپی بهم انداخت و درحالی که یه لقمه بزرگ برای خودش میگرفت گفت؛
_چرا ماکسی و لباس خواب قرمز هم دارم.
_زهر مار دارم جدی میپرسم.
ارشیا_اتفاقا حرفت چرت و پرت محضه.
من تاپ و شورتک دخترونه داشته باشم برا چی؟
مگه به دردم میخوره؟
_نمیدونم شاید بخوره.
2 841
#part265
ارشیا_چرت نگو.
_جدی میگم.
شاید چشم سومی چیزی داره، از همین چیزای جادوگری.
چمیدونم.
ارشیا_کم فیلم ببین.
اخمام رفت توی هم.
_تو خری یا خودت رو میزنی به خریت؟
ندیدی خونش وسط ناکجا اباده؟
ندیدی چقدر عجیب غریبه؟
یه پیرزن توی اون سن و سال چطور میتونه وسط بیابون تک و تنها زندگی کنه؟
هرکس دیگهای بود سکته میکرد از ترس.
اون زن جادوگره، مثل پسرش.
ارشیا_پدر من جادوگر نیست.
چشمام رو تنگ کردم.
_بابات جنگیره.
ارشیا_جنگیر نیست.
پوفی کشیدم.
باورم نمیشد، این پسر مثل اینکه واقعا احمق بود.
البته که چیز دیگهای هم ازش انتظار نمیرفت.
هرچی نباشه پسر اون مرتیکه خر بود.
به هیچ عنوان نمیتونستم انتظار داشته باشم شخصیت و اصالت خانوادگی من و مادرم رو داشته باشه.
_کل محله این رو میدونن.
بعد تویی که پسرشی میگی نیست!
بنظر میومد کلافه شده باشه.
خیلی بی رمق بود و انگار حوصله بحث کردن نداشت.
ته سیگارش رو توی لیوان اب کنار دستش خاموش کرد و بهم خیره شد.
اصلا از برقرار کردن ارتباط چشمی باهاش خوشم نمیومد.
همون نگاه خیره و با دقت ابوهادی رو داشت.
خداروشکر چشماش مثل اون سبز نبود، مگر نه از کاسه درشون میوردم.
ارشیا_من از این چرت و پرتا خبر ندارم و خوشمم نمیاد چیزی ازشون بدونم.
هرکاری که میکنه به مسخرگی چیزایی که تو میگی نیست.
شاید فقط..
انگار خودشم نمیدونست چی میخواد بگه.
منتظر نگاهش کردم که شونش رو بالا انداخت و درحالی که لیوان اب رو از روی میز برمیداشت و بلند میشد ادامه داد؛
_شاید فقط دعا میخونه.
پوزخندی زدم و به دیوار سفید روبه روم خیره شدم.
چه خوش خیال.
برام عجیب بود که چطور میتونست تا این حد از همه جا بیخبر باشه.
نیم نگاهی بهش کردم، حالا توی اشپزخونه ایستاده بود و سرش توی یخچال بود.
چشمام رو تنگ کردم و گفتم؛
_مامانت کی مرد؟
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت؛
_منظورت مامانمونه؟
_همون.
ارشیا_فکر کنم تو دو سالت بود.
_چش شد؟
قابلمه ای از توی یخچال خارج کرد و با کلافگی گفت؛
_میشه انقدر راجب مامانم سوال نپرسی؟
_مامانمون!
پوفی کشید و درحالی که در قابلمه رو باز میکرد گفت؛
_بندری میخوری؟
_نه.
غذایی که موجود مسخرهای مثل تو درستش کرده باشه رو نمیخورم.
ارشیا_من درست نکردم عمم درست کرده.
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و با صدای بلند زدم زیر خنده.
نگاه چپی بهم انداخت و رفت سمت گاز.
_عمه هم داری؟
ارشیا_اره.
نکنه فکر کردی مثل تو بی کس و کارم.
شونم رو بالا انداختم و تلاش کردم به این فکر کنم که ابوهادی خواهر داره؟
قطعا داشت اما درست یادم نمیومد.
فقط به خاطر داشتم که یهبار یه زن گنده و چاق به نام حمیده اومد خونمون.
و همینطور خوب یادم بود که از من خیلی بدش میومد و یه بار نشگونم گرفت.
نمیدونم چرا انقدر برای همشون منفور بودم.
قابلمه رو روی گاز گذاشت و با غم بهش خیره شد.
حتما محتویات توش بدمزه بود.
البته از اون زنیکه سیاه و چاق حسود چیز دیگهای هم انتظار نمیرفت.
ارشیا_گفتم که.
مامانم افسردگی شدید داشت.
به زور قرص و دارو زنده بود.
دوسال بعدم کاملا بی دلیل سکته کرد.
یه روز از مدرسه اومدم و عمم گفت مرده.
نمیدونم چرا اما احساساتم به اندازه نصف وقتهایی که اراز رو میدیدم هم بر انگیخته نشد.
شاید چون هیچوقت ندیده بودمش.
_ناراحت شدی؟
ارشیا_نه خیلی مشتاق بودم رقص چاقو رفتم بالا سر قبرش.
زدم زیر خنده که با همون چهره غمگین و کلافه نگاهم کرد.
به زور بین خندههام گفتم؛
_خب، بقیش؟
ارشیا_تا 16 سالگی با عمم زندگی کردم.
ولی ازدواج کرد و رفت خونه شوهرش.
منم تنها موندم.
البته که تقریبا دوروز یه بار بهم سر میزد و برام غذا میورد.
2 841
#part264
با اینکه به حرف های اون پیرزن نابینای اب زیر کاه اعتمادی نبود و نمیشد متوجه شد که واقعا دنبال چی میگرده، با یک حساب کتاب سر انگشتی متوجه میشد که زیاد هم اشتباه نمیکنه.
با اینکه گندم چندماهی بود که به عقد پسرعمویش سهراب در اومده بود، هنوز هم ازش حساب میبرد.
هرچی نباشه رازهایی بینشون وجود داشت که اون زن مطمئنا نمیخواست شوهر قرومساقش بهشون پی ببره.
قطعا هیچوقت نمیخواست بفهمه که وقتی پسرش هادی رو حامله بوده هیچ صیغه و یا عقدی بینشون جاری نبود.
چرا که اون موقع ابروشون جلوی در و همسایه و فامیل میریخت.
این برگ برنده خوبی برای تهدید اون زن بود.
خارج از این موضوع گندم به خوبی میدونست که با یک انسان عادی طرف نیست.
احمد دیوانه، و به طرز بسیار زیادی غیر قابل اعتماد و خطرناک بود.
به راحتی میتونست زندگیش رو سیاه کنه.
خصوصا که از کارهایی که انجام میداد میترسید.
مادرش، ام سحور عصای چوبی فرسودهش رو به دست گرفت و ایستاد.
سر جمع یک متر و پنجاه سانت هم نبود، اما هیچکس نمیتونست تصور کنه که چه کارهایی ازش ساخته بود.
این زن به تنهایی دلیل ترس تمام مردم روستا بود.
هیچکس جرعت نداشت از کنار در خانه قدیمی و کاهگلیاش رد شود.
اگر باد کلاه کسی رو به اونجا مینداخت، برای برداشتنش تلاشی نمیکرد.
تمام کودکی اورا این زن شیطانی نابود کرده بود.
هیچگاه تمام اون شکنجههارو فراموش نمیکرد.
بارها پوستش رو کنده بود، بدنش رو سوزونده و بریده بود و حتی به موهاش هم رحم نداشت.
تمامی اینها باعث میشد به درجاتی از رذالت برسه که چیزهای بزرگی کسب کنه.
حتی بعضی از اجنه هم از این شیطان فرطوط و دم مرگ میترسیدن.
این زن به فرزند خودش هم رحم نکرده بود، برای قدرت همهکار میکرد و راز موفقیتش هم همین بود.
استفاده شیطانی از موجودی ضعیف تر.
پیرزن که حالا تاثیر حرفهاش رو به خوبی حس میکرد لب زد؛
_زیاد وقت نداریم.
مراسم خاصی لازم نداره.
اون زن رو اینجا بیار.
من ترتیب همه چیز رو میدم.
پسربچه حالا کاملا توی خود فرورفته بود و ترجیح میداد به حرفهایی که حتی کلمهای ازشون رو نمیفهمد گوش نده.
چشمانش رو بسته و تلاش میکرد به چیزهای خوب فکر کند.
بستنی، ماشین اسباب بازی نیسان و مادرش.
ابوهادی چشمانش رو ریز کرد و گفت؛
_چیکار باید بکنیم؟
ام سحور بعد از مکثی کوتاه گفت؛
_قربونی میکنیم.
برای جنیان.
برای 18 سال بعد..
...
غزل؛
به چهره اخم الودش نگاه کردم.
تغییری توی جسمش ایجاد نشده بود.
انتظار داشتم شاید وقتی برمیگشت به یه قورباغه چروکیده و لاغر تبدیل شده باشه.
حتی زیاد هم توی فکر نبود.
البته چه انتظاری داشتم؟
اون نوه ام سحور بود و همراه پدرش به اونجا رفت.
چطور قرار بود مثل من چیزخورش کنن یا بخوان بهش اسیبی بزنن؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_هی، عن پدر.
نیم نگاهی بهم انداخت و ابروهاش بیشتر توی هم رفت.
ارشیا_خیلی بی ادبی.
دلت کتک میخواد؟
_ببین کی به من میگه بی ادب.
تو خودت بیشخصیت ترین موجود زمینی.
نگاهم نکرد و با اخم به سیگار کشیدنش ادامه داد.
توی اون تیشرت و شلوارک سفید واقعا سیاه سوخته و زشت به نظر میرسید.
فایده نداشت، چیزی اینجا درست نبود.
اخرین تیکههای چیپسم رو هم خوردم و پوستش رو کنار خودم روی زمین انداختم.
_ارشیا.
وقتی سرش رو اورد بالا و نگاهم کرد ادامه دادم؛
_بهت تجاوز که نکردن؟
به خودکشی که فکر نمیکنی؟
اشکالی نداره یه کون ارزشش رو نداره، من کمکت میکنم تا فراموشش کنی.
تغییری توی حالت چهرهش ایجاد نشد و غرید؛
_غزل خفه شو عصبیم نکن.
حوصله ندارم.
تکیهم رو از مبل گرفتم.
_خشم و پرخاشگری چیزی رو حل نمیکنه.
باید استامینوفن بخ..
نتونستم حرفم رو کامل کنم چون بستنی عروسکی هفت هزارتومنی کنار دستش رو برداشت و محکم پرت کرد سمتم.
با اینکه تلاش کردم جاخالی بدم اما دیر به خودم جنبیدم و به کنار سرم برخورد کرد.
نرم و اب شده بود اما واقعا درد داشت.
ارشیا_یه کلمه دیگه حرف بزن تا زبونت رو ببرم.
یا به بابام بگم گل میکشی تا خودش زبونت رو ببره.
پوزخندی زدم.
_من گل میکشم؟
بدبخت تو خودت تزریقیای!
چیزی نمونده نزده باشی.
چینی به دماغش داد و با چهره ای که حتی موقع خشم هم کیوت و بی بخار بود گفت؛
_خودش میدونه.
در ضمن منو نمیتونه بزنه.
چند ثانیه سکوت کردم و بعد گفتم؛
_نه جدی، بی شوخی اونجا رفتین چیکار کردین؟
ارشیا_هیچی.
عربی حرف میزدن درست نمیفهمیدم.
_پیرزنه رو دیدی؟
ارشیا_اره.
خیلی حس بدی بهش داشتم، شبیه مامانبزرگا نبود.
انگار میدیدم، با اینکه کور بود.
شونم رو بالا انداختم و خیره به چهره متفکر و جدیش گفتم؛
_خب میبینه.
2 841
ماه و ستاره و خورشید و فلک تکراریست.
میخواهم تورا به اندازه یک کرم، پوست پرتقال، چوب موریانه خورده و یا صدف شکسته کنار ساحل خزر دوست داشته باشم، بی انکه کسی به جز من به ان صورت ابراز علاقه کرده باشد.
2 841
میگن هیچوقت دیر نیست، اما ماهی ای که یکبار از اب بیرون پریده و مرده رو اگر برای بار دوم بگیری دیگه تازه نیست.
2 841
دیدی تا یهچیزی رو میندازی دور فرداش بهدردت میخوره؟ بزار ادما فکر کنن گذاشتنت کنار.
مطمئن باش همون فرداش بهت نیاز پیدا میکنن.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
