𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Kanalga Telegram’da o‘tish
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Ko'proq ko'rsatish2 832
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-4430 kunlar
Postlar arxiv
2 830
#part255
نگاهی بهش انداختم.
لبخند قشنگی به لب داشت و حالا صورتش به خاطر سرما کمی سرخ شده بود.
انقدر باد خورده بود بهش که موهاش به هم ریخته و پف بودن و حالا چشماش انگار کمی خمار تر از قبل بود.
میدونستم که دستا و بدنش کاملا سرده، درست مثل من.
کاش میتونستم در اغوش بگیرم و گرمش کنم..
دایان_شنیدی؟
از فکر در اومدم و گیج گفتم؛
_چی گفتی!؟
حواسم نبود.
چشماش رو ریز کرد و به بیرون مغازه اشاره کرد.
دایان_بریم بیرون غذا بخوریم، اینجا خفهست.
نفس عمیقی کشیدم و به رسم عادت دست کردم توی موهام.
هنوز به کوتاه بودنشون عادت نکرده بودم و همش فکر میکردم میتونم مثل قبل بفرستمشون پشت گوشم یا از جلوی صورتم بزنمشون کنار.
درحالی که زیپ کاپشنم رو باز میکردم گفتم؛
_خیلی سرده، من تو سرما نمیتونم غذا بخورم.
لبخندش پررنگ تر شد و دوباره همون جمله؛
_مشکل خودته.
دستامو گذاشتم روی میز و رفتنش رو تماشا کردم.
درست میگفت، در رابطه با دایان همه چیز مشکل من بود.
با هم بودنمون، جدا شدنمون، این عذابی که کشیده بودم، همه و همش از بزرگترین مشکلاتم بودن.
یه همبرگر توی سرما خوردن که چیزی نبود.
زیپ کاپشنم رو دوباره بستم و رفتم بیرون.
صندلی رو کشیدم عقب و روبه روش نشستم.
سرش توی گوشیش بود و اخم ظریفی به چهره داشت.
فرصت داشتم تا حواسش نیست یه دل سیر نگاهش کنم.
اونقدر ندیده بودمش که چهرش داشت از یادم میرفت و تنها چیزی که ازش داشتم، همون نقاشی ای بود که روزای اول زندان ازش کشیده بودم.
خداروشکر که قبل از فراموش کردن چهرش اون کار رو کردم.
مگه نه کل رویاهایی که روز و شب روی اون تختی که بوی پنیر گندیده میداد باهاش ساخته بودم بدون هویت میموند.
نمیدونم چرا، با اینکه خیلی عادی با هم حرف میزدیم، اما غریبه بودیم.
انگار یه دیوار شیشه ای جلومون بود و نمیتونستیم صدای هم رو درست متوجه بشیم.
انگار که اون غم دیگه کهنه شده بود و بوی رطوبت میداد.
حالا کل این دیوار شیشه ای فرسوده بود و امیدوار بودم هرچه زودتر بشکنه و بریزه پایین.
سرشو از توی گوشیش در اورد و خاموشش کرد.
سعی کردم خودمو مشغول ور رفتن با مهره های دستبندم نشون بدم.
دایان_خوبی؟
سوالش انگار یه احوال پرسی ساده نبود.
خیلی کلی بود، انگار میخواست هرچی توی این هفت ماه کشیده بودم رو بکشه بیرون.
چی باید میگفتم؟
_خوبم..
همینقدر غریبانه.
شبیه همون روزی بود که برای اخرین بار دیدمش.
دور، با فاصله ای چند فرسخی که حتی حضورمون در کنار همدیگه هم از بین نمیبردش..
البته اشتباه میکنم، اون روز من و دایان از هر لحظهای به هم نزدیک تر بودیم.
هرچند سرد، هرچند غریب، اما خوب به خاطر میارم که چطور همه وجودم نبض شده بود و از ترس دوری و نبودش میزد.
حالا شده بودیم مثل روز اولی که باهم وقت گذروندیم.
خیلی نزدیک، با یه فاصله طولانی.
با یه کینه و تنفر قدیمی پوسیده..
بلاخره ساندویچامون رو اوردن و دست از فکر کردن و نگاه کردن به همدیگه برداشتیم.
پلاستیک رو زدم کنار و سسم رو باز کردم که دایان گفت؛
_پس چیزش کو؟
_چیش؟
به همبرش اشاره کرد و گفت؛
_چیزش دیگه، چیز.
سرمو بردم جلو و به ساندویچش خیره شدم.
هیچ چیز عجیبی توش نبود، البته نباید هم میبود.
همین الان داشت میگفت چیزش نیست.
دایان_عه بابا پنیرشو میگم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_خب مثل ادم بگو پنیر دیگه.
انگار داره اسم فلان جاشو میاره که خجالت میکشه.
دایان_خب پنیر به انگلیسی میشه چیز.
لبخندی گوشه لبش نشست و گفت؛
_اسم اونو هم خجالت نمیکشم بیارم.
چیزی نگفتم و گازی به ساندویچم زدم که ادامه داد؛
_اسمشو گذاشتم سامیار.
دست از جویدن غذام برداشتم و متعجب نگاهش کردم.
باز به این رو دادیم پررو شد.
_اسم اونجاتو گذاشتی سامیار؟
خندید و گفت؛
_اره، بهش میاد، نه؟
به زور کبابمو قورت دادم و روش نوشابه خوردم.
هم خندم گرفته بود و هم از این صمیمیت یهوییش بعد یکسال دوری متعجب بودم.
سرمو کج کردم و گفتم؛
_چرا باید اسمش رو بزاری سامیار؟
دایان_چون موهاش مثل تو فره.
این رو گفت و طوری زد زیر خنده که کل خیابون برگشتن و نگاهمون کردن.
دستمو گرفتم جلوی دهنم و خودمو کنترل کردم تا از خنده پاره نشم.
_حالمو به هم زدی.
پوزخندی زد و درحالی که نوشابش رو برمیداشت گفت؛
_چیشد؟
بدت میاد؟
شونمو انداختم بالا و گفتم؛
_هیچ حسی بهش ندارم.
دوتامون خوب میدونستیم که این حرفم چرت و پرت محضه.
دایان_البته جای نگرانی نیست، موهاشو مثل تو کوتاه کرده.
مثل تو هم خوردنی شده.
چیزی نگفتم و سعی کردم احساساتم رو کنترل کنم.
حالا دهنم به خاطر جویدن ساندویچ و متقبض بودن فکم واسه سرما درد گرفته بود.
لرز ضعیفی توی بدنم افتاده بود که سعی میکردم پنهانش کنم اما چندان هم موفق نبودم.
ذهنم همش میرفت سمت جاهایی که نباید و این حس بدی بهم میداد.
از اینکه فکر کردن بهش لذت بخش بود بدم میومد.
2 830
#part254
نفس عمیقی کشیدم و اروم رفتم عقب.
قبل از اینکه بخواد اشکامو ببینه پاکشون کردم.
سرم پایین بود اما میتونستم سنگینی نگاهش رو به خوبی حس کنم.
دایان_واقعا توی زندان اذیتت کردن؟
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که سرمو بلند میکردم با صدای گرفته گفتم؛
_خیلی.
حالا میتونستم اخم ها و چهره تو همش رو ببینم.
بنظر میرسید از این حرفم زیاد خوشش نیومده باشه.
ممکن بود به خاطر این موضوع ناراحت و عصبی بشه؟
به زور نفسی کشید و درحالی که موهای به هم ریختشو از جلوی صورتش میزد کنار گفت؛
_کاریم کردن؟
جوری نگاهم میکرد انگار دلش نمیخواد سوالش رو جواب بدم.
_نه..
دروغ نگفته بودم، هربار که نزدیک بود اتفاقی بیوفته کار به دعوا و کتک کاری کشیده بود و توماج هیچوقت موفق نشد.
اما خب حرفا و تحقیرهاش واقعا ازار دهنده بودن، محال بود هیچویت از یاد ببرمشون.
خواست چیزی بگه که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
نگاهم رو از چهره نه چندان خوشحالش گرفتم و گوشیمو از توی جیب کاپشنم خارج کردم.
مامان بود.
تماس رو وصل کردم و اروم گفتم؛
_بله مامان؟
مامان_کجایی؟
_بیرونم، چطور؟
مامان_بیا دیگه میخوایم بریم خونه خاله، منتظرمونن.
باید بری حموم، لباس باباتم سر راه از خشک شویی بگیری.
نفس عمیقی کشیدم و به دایان خیره شدم.
اگه میرفتم ممکن بود دیگه نبینمش.
چندروزی میشد که رستا اینا برگشته بودن و احتمالا دایان هم با اونا اومده بود.
پس ممکن بود دوباره بخواد برگرده دبی.
از سمتی هم کمی از رستا ناراحت بودم و دلم نمیخواست فعلا ببینمش و اصلا حوصله مهمونی نداشتم.
به زور مامان رو قانع کردم که کار دارم و نمیتونم برم.
نمیدونم چرا انقدر گیر داده بود به رفتن من.
تماس رو که قط کردم دایان گفت؛
_چرا نمیری؟
نیم نگاهی بهش انداختم و جوابش رو ندادم.
حرفی نداشتم بهش بزنم، اما مطمئن بودم نگاهم طوری بود که انگار میگفت به تو ربطی نداره.
سیگاری از توی پاکت در اوردم و به زور با فندک روشنش کردم.
دلم راضی نشد سوالش رو بی جواب بزارم.
پکی به سیگارم زدم و درحالی که دودش رو فوت میکردم بیرون گفتم؛
_حوصله ندارم.
دایان_اتفاقا منم از مهمونی داییم فرار کردم.
درحالی که اروم حرکت میکردم گفتم؛
_بابای ایدا؟
خندید و گفت؛
_اره.
سرم رو تکون دادم و ته دلم کمی خوشحال شدم که اونجا نمیره.
اگه دایان مال من نبود، حق نداشت مال کس دیگه ای باشه.
دایان_موی کوتاه هم بهت میاد.
لبخندی زدم و گفتم؛
_خیلی خوبه.
دیگه اونقدر دردسر نمیکشم و مجبور نیستم همش دنبال این باشم که خوش حالت وایسن.
دایات_شبیه پسرای خوب شدی.
_بلندم که بود شبیه پسرای خوب بودم.
خندید و گفت؛
_تو حتی اگه کچل هم بکنی و روی صورتت یه مار تتو بزنی بازم پسر خوبی هستی.
_فکر بدی هم نیستا.
خندید و گفت؛
_نمیدونم چرا حس میکنم شبیه یاسر میشی.
_خب، من به اندازه اون پشمالو و بوگندو نیستم.
دایان_یاسر هم مثل مازیاره؟
سنگ جلوی پام رو شوت کردم و سرمو تکون دادم.
دایان_بریم یه چیزی بخوریم؟
نیم نگاهی بهش انداختم.
من یکم دیر ناهار خورده بودم و زیاد گشنم نبود اما با این اوصاف باهاش موافقت کردم.
دایان_بدجوری هوس همبرگر کردم.
به روبه روم خیره شدم.
حالا وارد خیابون اصلی شده بودیم و تا چشم کار میکرد پر از مغازه و فروشگاه و پاساژ بود.
اتفاقا کمی جلوتر، چندتا فست فودی کنار همدیگه قرار داشتن.
خیابونا خیس بودن و حالا مه کمی کمتر شده بود.
اما خب بازم اونقدری بود که نشه چند متر اونور تر رو درست دید.
خیابونا به نسبت خلوت بودن و بیشتر مردم با ماشین تردد میکردن.
اکثر دختر و پسرایی که از کنارمون رد میشدن بهمون خیره نگاه میکردن و این حس خوبی بهم نمیداد.
اما انگار دایان با این نگاه ها مشکلی نداشت چون خیلی با اعتماد بنفس حرکت میکرد و اصلا براش مهم نبود.
البته حق هم داشت، مثل اینکه به اینطور نگاه ها عادت کرده بود.
متاسفانه یا خوشبختانه، اونقدری جذاب بود که هرجا بره نگاهش کنن.
دوست داشتم دستاشو بگیرم، اینطور میتونستم قدرت بیشتری برای قدم برداشتن داشته باشم.
اینطور بیشتر احساس زنده بودن میکردم..
وارد یکی از فست فودیا شدیم.
دایان بی توجه به من رفت سمت کسی که سفارش میگرفت و گفت؛
_دوتا چیزبرگر با نوشابه.
نشستم روی صندلی و گفتم؛
_شاید من چیزبرگر نخوام.
با لبخند نگاهم کرد و گفت؛
_کسی از تو نظر نخواست.
چیزی نگفتم.
دلم میخواست اجازه بدم امروز روز اون باشه.
هرچی بگه همون بشه و من یه گوشه بایستم و حس خوبش رو به خاطر اینکه توی بحث ها و تصمیم گیری ها برنده شده نگاه کنم.
میدونستم دایان از اون دسته ادم هاست که دلش میخواد حرفاش رو به زور به کرسی بنشونه و خودش برای بقیه تصمیم گیری کنه.
درصورتی که من برای خودم هم نمیتونستم درست تصمیم بگیرم.
و امروز اجازه میدادم این حس قوی تر از حد معمول بشه.
بعد از گرفتن ساندویچامون گفت؛
_بریم بیرون بشینیم بخوریم.
2 830
#part253
میدونی چه حسی داره سال تا سال کسی بهت سر نزنه؟
میدونی چه حسی داره تنها امیدی که برای زنده موندن و ادامه دادن داری ولت کنه و بره، اونم وقتی که توی زندانی؟
هیچکاری واسه انجام دادن نداری و انقدر فکر میکنی که دیوونه میشی.
همه تقصیرارو میندازی گردن خودت و علاوه بر اینکه قاتلی و مادر بچت مرده تنها کسی که دلتو بهش خوش کردی هم از دست دادی!
دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و حس کردم که چشمام خیس شد.
دایان هم داشت با بغض نگاهم میکرد.
دستمو اروم گرفت و با صدای گرفته گفت؛
_باشه، باشه سامیار، اروم باش.
خودمو کشیدم عقب و بلندتر از قبل گفتم؛
_تا حالا جایی بودی که همه با تمسخر نگاهت کنن؟
تا حالا کسی با حرفاش بهت تجاوز کرده؟
میدونی چه حسی داره وقتی همه بخوان بهت تجاوز کنن فقط چون ریش و سیبیل نداری و موهات کوتاه نیست!؟
داد زدم؛
_میدونی!؟
با وجود همه اینا، باید مینشستم به توهم فکر میکردم!
به توی لعنتی عوضی که فقط ادعات میشه و بلدی حرف بزنی و لفظ بیای.
وقتی این حرفارو میزدم، صورتم خیس از اشک بود و صدام جوری میلرزید که به زور بعضی از کلمات رو بیان میکردم.
حالا گلوم به خاطر این حجم از بغضی که توش جمع شده بود درد میکرد.
دایان هم با چشمای خیس، درحالی که فکش منقبض شده بود و اخماش توی هم بودن نگاهم میکرد.
اشکامو پاک کردم و به زور گفتم؛
_ببین کی بیشتر اذیت شده دایان، ببین!
نگاه بدی بهش انداختم و شروع کردم به حرکت کردن.
دایان_سام.
بی توجه بهش به راهم ادامه دادم که دستم از پشت کشیده شد.
داد زدم؛
_به من دست نزن.
اهمیتی نداد و کشیدم توی بغلش و چسبوندم به خودش.
یه لحظه حس کردم که قلبم برای چند ثانیه متوقف شد.
نفسم توی سینم حبس شد و بی حرکت سر جام قفل شدم.
سرمو چسبوند به سینش که تونستم ضربان محکم و سریع قلبش رو حس کنم.
حالا اصلا موقعیتم رو درک نمیکردم.
بعد از یکسال، دوباره داشتم صدای این ضربان رو میشنیدم.
بغلش گرم بود و کمی از سوزی که وجودم رو احاطه کرده بود کم میکرد.
میتونستم بوی سیگار و عطر ضعیفش رو به خوبی حس کنم.
همون بوی خنک که سرد ترین شبام رو گرم کرده بود.
حس میکردم قلبم قصد داره انقدر خودشو به سینم بکوبه که بشکافتش و بپره بیرون.
تموم نفرت و خشمم رو از یاد بردم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم.
دیگه جلوی خودمو نگرفتم و اجازه دادم اشکام سوییشرت مشکی رنگش رو خیس کنه.
حس میکردم که بعد از مدت ها به ارامش رسیدم.
سرمو به سینش فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.
دستش رو نوازش وار روی گردنم کشید و اروم گفت؛
_سام.
با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد و هیچ مبداءی نداشت گفتم؛
_جانم..
به زور گفت؛
_معذرت میخوام.
چیزی نگفتم و محکم تر به خودم فشارش دادم.
معذرت خواهیش، به هیچ درد من نمیخورد.
قرار بود دوروز دیگه دوباره برگرده دبی و من رو با اینهمه فکر و خیال و رنج تنها بزاره.
حالا با این کارش، فقط بیشتر وابسته میشدم و هیچ سودی برام نداشت.
جوابش رو ندادم.
نمیخواستم بهش بگم معذرت خواهیت رو برای خودت نگه دار و به جاش دوباره منو تنها نزار.
نمیخواستم توی منگنه بزارمش و مجبورش کنم کاری که نمیخواد رو انجام بده.
گذشته از اون، نمیخواستم این لحظه رو خراب کنم.
چشمام رو که باز کردم، یه لحظه فکر کردم کور شدم.
چند بار پلک زدم تا بتونم دورو برمو از پشت هاله اشک ببینم.
اما انگار اشک نبود، تا چشم کار میکرد مه بود.
انگار که زمین به اسمون رسیده بود و توی ابر ها بودیم.
2 830
#part252
چشمام رو ریز کردم و ابروهام رفتن توی هم.
_پس براچی رفتی؟
چشمشو مالید و گفت؛
_سامیار!
لطفا ازم نخواه دوباره توضیح بدم، اصلا دلم نمیخواد دوباره اون اتفاقات رو مرور کنم.
اینو گفت و راه افتاد.
خیلی سریع رفتم سمتش و دستشو از پشت گرفتم.
اون لمس، هرچند کوتاه و از روی لباس، بعد از مدت ها واقعا دلنشین بود.
هرچند که توی شرایطی نبودم که بتونم درست حسابی ازش لذت ببرم.
برگشت سمتم و به دستم که خیلی محکم بازوش رو گرفته بود خیره شد.
دوتا دختری که کمی جلوتر روی صندلی نشسته بودن داشتن با تعجب نگاهمون میکردن.
بهش زل زدم.
چشماش خسته به نظر میرسید و اخماش توی هم بود.
جدا از اون، لباشو به هم فشار میداد و چهرش بی روح و خشمگین جلوه میکرد.
دستم رو اروم کشیدم عقب و گفتم؛
_فکر کردی برای من اسونه؟
دایان_تو چیزی رو از دست ندادی سامیار.
حالا، دخترتم داری.
کسی که این وسط اسیب دیده و هیچی نداره که بهش دل خوش کنه منم!
نفسمو با صدا دادم بیرون، به طوری که شبیه پوزخند بنظر میرسید.
حالا حالم بد شده بود و کلی حرف توی وجودم جمع شده بود که باید میریختمشون بیرون مگه نه به دستشون کشته میشدم.
میتونستم اون کلمات منفور رو ببینم که روی مزارم با حرکات غیر موزون و منزجر کننده میرقصن!
بغضم رو قورت دادم و گفتم؛
_من چیزیو از دست ندادم!؟
صدام میلرزید و حالا نمیتونستم از یه حدی بلندتر حرف بزنم.
من ادمی نبودم که زود گریم بگیره، اما توی این چندوقت تمام تلاشم رو کرده بودم که گریه نکنم.
حالا تمام اون اشک های نریخته توی وجودم جمع شده بود و داشت منفجرم میکرد.
اگر یه کلمه دیگه حرف میزد، نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم.
نفس کوتاهی گرفتم و ادامه دادم؛
_من تورو از دست دادم دایان!
حالا برام مهم نبود که دارم چی میگم.
واقعا مهم نبود.
خندید و روشو کرد اونور.
حالا میتونستم برجستگی گلوش رو به خوبی ببینم.
شاید از فشار بغض بود..
با دماغش نفس کشید و با همون صدای گرفته و خش دار گفت؛
_نخندونم سامیار.
اخمام رفت توی هم و نگاهش کردم که ادامه داد؛
_تو کسیو از دست دادی که خودت انتخابش نکردی!
من کسیو از دست دادم که انتخابش کرده بودم.
خیلی سریع گفتم؛
_دایان خودت میدونی که توی چه شرایطی بودم!
هرلحظه منتظر روزی بودم که بیان دستو پاهامو ببندن ببرنم بالای چوبه دار.
اون وسط ماریا اومد ابغوره گرفت دل منو سوزوند.
من واقعا نمیتونستم اون بچه رو نگاه کنم و به خودم اجازه بدم که بزارم بکشنش.
اون بچه من بود.
دایان_ماریا هم مادرش!
نگاه بدی بهم انداخت.
_دایان!
پوفی کشیدم و سرمو گرفتم توی دستام.
واقعا نمیدونستم باید چی بگم که راضیش کنم.
دایان_نمیتونی قانعم کنی سام.
خیلی سریع سرم رو بلند کردم و گفتم؛
_فکر میکنی من ماریارو دوست دارم؟
دایان_نمیشه یه مرده رو دوست داشت.
_اره.
چون ماریا خیلی وقته که برای من مرده.
خیلی قبل تر از روز تولد گندم.
درست از وقتی که با تو دیدمش!
چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین.
حس کردم که حالا کمی از حالت تهاجمیش خارج شده برای همین ادامه دادم؛
_به جون گندم که اونهمه برام مهمه، هیچوقت بعد از اون اتفاق ماریا رو دوست نداشتم.
وقتی قبول کردم بچه رو نگه داره به هرچیزی فکر میکردم جز ازدواج کردن باهاش.
دایان_حرفات تاثیری نداره.
زل زد به چشمام و خیلی جدی گفت؛
_این چیزی از بد بودن صورت مسئله رو پاک نمیکنه.
تو منو به ماریا و بچش فروختی.
تو منو خیلی راحت دوروز نکشیده به خاطر بقیه کنار گذاشتی.
امکان نداره ببخشمت.
با صدایی لرزون گفتم؛
_برام راحت نبود.
لبخند غمگینی زد و نفس عمیقی کشید.
حالا میتونستم برق توی چشما و غم نگاهش رو به خوبی ببینم.
با صدای خش دار و دو رگه گفت؛
_چرت و پرت نگو لطفا.
با اخم و بغض به صورتش خیره شدم.
حرفاش واقعا داشت میرفت روی اعصابم.
من کسی بودم که توی تنهایی ترک شده بود، من کسی بودم که بیشتر از همه اسیب دیده بود و حالا داشتم جواب پس میدادم؟
الان من مقصر شده بودم.
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با حرص گفتم؛
_من چرت و پرت میگم؟
انگار صدام یکم بیش از حد بلند بود.
اطرافش رو نگاه کرد و گفت؛
_یکم اروم تر.
بی توجه بهش با همون لحن گفتم؛
_تو منو توی اون سگ دونی تنها گذاشتی و الان من مقصرم؟
اره؟
تازه ادعات هم میشه؟
حتما به تو توی دبی خیلی بد تر از من گذشته.
منی که تک و تنها توی زندان افتاده بودم!
دایان_باشه اروم باش، صداتو بیار پایین.
ببین مردم دارن نگاه میکنن.
دستشو اورد جلو و مچمو گرفت که دستمو محکم کشیدم عقب و با همون صدای بلند گفتم؛
_باورم نمیشه جلوم ایستادی و تازه طلبکارم هستی!
میدونی من توی اون زندان لعنتی چی کشیدم؟
2 830
#part251
بدون حرف شروع به راه رفتن کرد.
ناچارا افتادم دنبالش.
دوست داشتم الان میتونستم دستاش رو بگیرم، هوا برای تنها بودن زیادی سرد بود.
دوست داشتم باهاش حرف بزنم، دلم واقعا برای صداش تنگ شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_دبی خوش گذشت؟
نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که دستاش رو میکرد توی جیبش گفت؛
_اره، از ایران خیلی بهتره.
حداقل اخوند توش نیست.
_ولی فکر کنم دبی اخوند داشته باشه ها.
خندید و گفت؛
_اونا اخوند نیستن، الاخوندن.
پوزخندی زدم.
_دوست دختری چی!؟
انگار فهمید این سوال رو برای وقت گذرونی و احوال پرسی و اینجور چیزا نمیپرسم چون نگاه خاصی بهم انداخت که باعث شد از سوالم پشیمون بشم.
نگاهم رو ازش گرفتم و به روبه روم دوختم.
دایان_ترجیح دادم تا یه مدت وارد رابطه جدی نشم..
حوصلشو ندارم.
سرمو تکون دادم که ادامه داد؛
_تو چی؟
خندیدم و گفتم؛
_تازه پنج روزه از زندان ازاد شدم، کی وقت کردم دوست دختر پیدا کنم؟
دایان_تو خود زندان دوست پسر نداشتی؟
پوزخندی زدم.
_یه مشت سیبیل گردن کلفت بو گندو اونجا هست، با کدومشون میشه دوست شد؟
دایان_تو که با گردن کلفت های بو گندو رابطه خوبی داری.
خندم گرفت، بعد از اینهمه مدت هنوز به مازیار تیکه مینداخت.
_اره، اخرین دوست پسرمم یه گردن کلفت بو گندو بود.
حرفم طنز بود، اما هیچکدوممون نخندیدیم.
بنظر میرسید که دوتامون یاد اون دوران کوتاه و گذرا افتادیم.
همون دورانی که دایان، دوست پسرم بود.
دایان_منم یه دوست پسر کوچولو موچولو داشتم.
با اینکه خودش نیم وجب بود دول ترسناکی داشت.
سر جام ایستادم و با نگاهی که ناراحتیم رو فریاد میزد بهش خیره شدم.
نمیدونم خیسی چشمام بخاطر سرما بود یا غمم تصمیم داشت بباره.
لبخندی روی لبم نشست و بعد به قهقهه ای کوتاه تبدیل شد.
_چرا پس میگفتی کوچیکه؟
دایان_پررو میشدی میکردیم.
_یعنی اگه کوچیک بود نمیزاشتی بکنم؟
دایان_خب، همه چیز بزرگش خوبه.
البته تو هم همچین بزرگ نیستی..
_خب، میتونی مراجعه کنی به اون مرد عربه.
چی بود اسمش؟
صدرعامل؟
دایان_اون که شوگر ددیمه.
ولی خب برای خودم یه بیبی بوی میخوام.
_امید هست.
دایان_سفید دوست دارم.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
حتی شوخیش هم عصبیم میکرد.
حالا احساسات بدی داشتم، اگاهی از اینکه هنوز هم دایان رو دیوانه وار دوست داشتم اذیتم میکرد.
اینکه در مقابلش انقدر بی دفاع بودم و نمیتونستم ضعف نشون ندم..
تا مدتی، هیچکدوممون حرف نزد و هرکدوممون به نوعی با احساسات خودش درگیر بود.
دوست داشتم ازش بپرسم چرا ترکم کرد و چطور اونقدر راحت تونست بیخیال همه چیز بشه و بره.
حالا واقعا داشت بهم فشار میومد و نیاز داشتم یجوری ذهنم رو خالی کنم و جواب سوالام رو بگیرم.
اگر نمیپرسیدم، تموم این علامت سوال ها مغزم رو متلاشی میکردن و میخوردن و دیگه چیزی ازم باقی نمیموند.
البته مردن همچین هم بد نبود، اما نه وقتی که انقدر دردناک و طاقت فرسا باشه.
نفس عمیقی کشیدم و به خودم جرعت دادم.
با صدایی لرزون گفتم؛
_گفتی اینکه یکی از عزیزانت رو از دست بدی با مرگشون چطوریه.
منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم؛
_راستش اونقدراهم سخت نیست.
یعنی، چیزای سخت تری هم نسبت بهش وجود داره.
چشماشو ریز کرد و گفت؛
_مطمئنی؟
خیلی سریع گفتم؛
_ادما خودشون تصمیم نمیگیرن که بمیرن.
و همین باعث میشه فکر نکنی عمدا ترکت کردن.
سخت تر هست، ولی راحت تر کنار میای.
حداقل بهتر از اینکه ینفر با خواست خودش بزارتت و بره.
انگار متوجه منظورم شد چون رنگ نگاهش تغییر کرد.
منتظر بودم عصبی بشه و خیلی تند جوابمو بده اما نگاهش بوی غم گرفت.
اب دهنش رو به سختی قورت داد و سرشو گرفت پایین که موهای نسبتا کوتاه و موج دارش ریخت توی صورتش.
دوست نداشتم با حرفام ناراحتش کنم، اما واقعا لازم بود.
نفس عمیقی کشید که بازدمش به صورت بخار خارج شد.
با صدای گرفته و خش دارش گفت؛
_سام.
دندونامو روی هم فشار دادم.
نمیتونستم جلوی احساساتمو وقتی اینطور صدام میکرد بگیرم.
دایان_خودت خوب میدونی چرا من اونکارو کردم.
_واسه کارت!؟
پوزخندی زد و گفت؛
_کار کیلو چنده؟
مگه ایران نمیشه کار کرد؟
2 830
#part250
انگار منتظر همین یه جمله بودم چون مثل فنر از جام پریدم.
هیجان زیادی داشتم و نیاز بود یه جوری تخلیه بشه مگه نه حال بدم رو لو میداد.
کنار هم، اما با فاصله ای کم شروع به قدم برداشتن کردیم.
هوا حالا کمی مه الود شده بود و پارک خلوت تر..
کمتر کسی دیده میشد که دلش بخواد گرمای خونهش رو ول کنه و بیاد توی این سرما قدم بزنه.
هرچند که حالا این سرما دوست داشتنی ترین چیزی بود که میتونستم تجربه کنم.
حس میکردم که یک سری ذرات ریز توی هوا وجود دارن که اروم روی لباس هامون فرود میان.
ذرات ابی که حالا از من خیلی خوشبخت تر بودن چون میتونستن لحظات اخر عمرشون رو روی تن دایان سپری کنن.
کاش منم یه قطرهی اب بودم.
یا تشنگیش رو رفع میکردم، یا مثل شبنم روی تنش مینشستم و یا حداقل میتونستم غرقش کنم.
دور تا دورش رو احاطه میکردم و اجازه میدادم توی وجودم برای همیشه حبس بشه.
نه خورشیدی بود که پوستش رو تجزیه کنه، نه کرم یا مورچه ای که گوشتش رو بخوره.
میتونستم زیر خاک هام دفنش کنم، همونجایی که سالها بود خودم مدفون شده بودم.
و اون، دیگه جونی برای ترک کردن من نداشت.
حالا اروم و خاموش، برای همیشه به اغماء میرفت.
من میشدم همه و همه چیزی، که اطرافش وجود داشت و تنها کسی که تا ابد در اغوش میگرفتش.
مگه نه که دریا هیچوقت از بین نمیره؟
کدوم دریایی روز قیامت حساب پس میداد جز اشک هایی که براش میریختم؟
حالا دیگه خبری از اشک نبود و ما برای همیشه در ارامش میبودیم.
نیم نگاهی بهش انداختم.
با اون کفشا حالا قدش از قبل هم بلندتر بنظر میرسید.
حس میکردم کمی لاغر شده، انگار قبلا یک مقدار تو پر تر بود.
شاید هم چون مشکی پوشیده بود اینطور حس میکردم.
اروم راه میرفت و در سکوت سیگار میکشید.
دود سیگار، بعد از اینکه از لای لب هاش خارج میشد به هوا میرفت و برای همیشه ناپدید میشد.
البته من هم اگه بودم همین اتفاق برام میوفتاد، وقتی از وطنم دور بیوفتم چه میل به زنده بودن خواهم داشت؟
انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد چون برگشت و بهم خیره شد.
دوست داشتم طوری رفتار کنم انگار که داشتم جاهای دیگه رو نگاه میکردم اما نتونستم چشم ازش بردارم.
دود سیگارش رو فوت کرد بیرون و گفت؛
_از دست دادن یکی از ادمای مهم زندگیت چه حسی داره؟
حس کردم که این سوال رو درمورد خودش پرسید، به همین خاطر یه مقدار اخم کردم و گفتم؛
_منظورت چیه؟
دایان_اینکه یکی بمیره.
من هیچوقت یکی از کسانی که خیلی دوستشون دارم رو اونطوری از دست ندادم.
متاسفانه همشون زندن.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_فکر کنم ماریا همونقدری که واسه من ارزش داشت واسه تو هم داشت، پس لازم نیست این سوال رو ازم بپرسی.
یکم بهش فکر کنی جوابش رو پیدا میکنی.
از سرعتش کاسته شد و متفکرانه نگاهم کرد.
اخرین کامش رو از سیگارش گرفت و بدون اینکه تلاشی برای خاموش کردنش کنه پرتش کرد روی زمین.
کمی بهم نزدیک شد و دودش رو فوت کرد سمتم که چهرم رفت توی هم.
با لبخند کجی گوشه لبش گفت؛
_راستشو بخوای، مرگ ماریا اونقدرا برام مهم نبود.
_پس چرا روزی که اومدی ملاقاتی من تا خبر مردنش رو بدی اونقدر ناراحت بودی؟
لبشو با زبونش تر کرد و با همون لحن بی تفاوتش گفت؛
_بیشتر واسه تو و اون بچه ناراحت بودم.
بچه بیچاره چه گناهی کرده بود.
و بحث تو هم که مطرح بود، قرار بود درحالی که توی زندانی اون بچه رو چطور بزرگ کنی؟
تکلیفتم که درست و حسابی مشخص نبود.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_واسه ماریا هم یه مقدار ناراحت بودم.
اما خب نه اونقدر زیاد، اگه سر خاک دو قطره اشک ریختم واسه این بود که تحت تاثیر جو قرار گرفتم.
_حرفتو باور نمیکنم.
ابروهاش رفت بالا و گفت؛
_چرا؟
_به هرحال تو و ماریا یه زمانی باهم بودین.
ادم واسه مرگ دشمنش هم ناراحت میشه.
دایان_ناراحت هم شدم، اما خب بیشتر خندم گرفت.
وایسادم سر جام و با اخم و متعجب نگاهش کردم.
اونم که منو دید سرعتش رو کم کرد و روبه روم متوقف شد.
_چرا باید به مرگ ماریا خندت بگیره؟
نمیدونم چرا، اما ناخوداگاه حرصی شده بودم.
حالا دایان داشت پیش چشمام یه موجود بدون قلب بنظر میرسید.
اول از همه که توی اون شرایط داغون، منو به بدترین شکل ممکن ترک کرد و حالا هم انقدر راحت و بی تفاوت راجب مرگ ماریا حرف میزد و میگفت خندم گرفت!؟
سرشو کج کرد و با چشمای خمار و بیخیالش که حالا به خاطر سرما کمی برق میزدن و خیس بودن بهم خیره شد.
دایان_ماریا اومد زرنگی کنه به کمک بچه خودشو بچسبونه بهت اما موفق نشد.
درواقع زد هممونو داغون کرد.
اول که خودش مرد، دوم منو تو جدا شدیم و سوم اون بچه بدبخت بیچاره شد.
چیزی نگفتم و کمی از اون حس خشمم کاهش پیدا کرد.
همچین بی راه هم نمیگفت.
دایان_خدایی ارزششون داشت جونشو اینطور توی اون سن از دست بده؟
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
قبول داشتم، واقعا ارزششو نداشت.
2 830
#part249
نفس عمیقی کشید و نخی از توی پاکت سیگار خارج کرد.
بالا و پایین شدن قفسه سینش رو که دیدم، مطمئن شدم توهم نمیزنم و دایان واقعا اینجاست.
مگه یه رویا میتونه انقدر واضح باشه؟
هرچند که دایان، حتی وقتی نبود هم توی وجودم نفس میکشید.
سیگار رو گذاشت لای لب های بی رنگش و با صدای خش دار بی توجه به سوالم گفت؛
_فندک داری؟
انقدر محو نگاه کردن بهش بودم که متوجه سوالش نشدم.
درحالی که سیگار رو لای لب هاش فشار میداد بدون حرف بهم خیره شد.
حالا میتونستم برق توی چشماش رو ببینم.
نگاهش عجیب بود، منو یاد روزی مینداخت که ازم خدافظی کرد و گفت میخواد بره.
همون روزی که اغوشش رو ازم دریغ کرد و بدون اینکه حتی پشت سرش رو نگاه کنه یا هیچ اهمیتی بهم بده ترکم کرد.
انگار کلافه شد چون دستش رو اورد جلو و مشتم رو باز کرد.
گرمای دستش رو که حس کردم انگار یه برق خیلی قوی از وجودم رد شد.
فکر کردم میخواد دستم رو بگیره اما فندک رو از لای انگشتام بیرون کشید و سیگارش رو روشن کرد.
دستام رو به هم گره زدم و درحالی که نفس میکشیدم سرم رو انداختم پایین.
دستاش مرطوب بودن و بنظر میرسید عرق کرده باشن.
یعنی اونم مثل من استرس داشت؟
بوی سیگار زیر دماغم پیچید و از توی فکر درم اورد.
اونقدر هیجان داشتم که میتونستم یه کامیونو با بارش جابه جا کنم.
حس میکردم که تو عمرم هیچوقت انقدر هیجان زده نبودم.
سعی کردم استرسم رو کنترل کنم و جدی باشم.
چه مرگم شده بود؟
میخواستم دایان متوجه این ضعفم نسبت به خودش بشه؟
متوجه شدم داره نگاهم میکنه.
نفس عمیقی کشیدم و خیلی جدی گفتم؛
_اینجا چیکار میکنی!؟
نگاهم کرد و خیلی اروم گفت؛
_داشتم رد میشدم که دیدمت.
حرفش رو باور نکردم.
احتمال اینکه تصادفی همدیگه رو ببینیم خیلی کم بود.
اما چه دلیل دیگه ای میتونست داشته باشه؟
_منظورم اینکه چرا ایرانی؟
ابروهاشو انداخت بالا و سرشو تکون داد.
پکی به سیگارش زد و بی حوصله دودش رو فوت کرد بیرون.
با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و میشد از حرکات تندش فهمید حالش خوب نیست.
همه کاراشو خیلی سبک و سریع انجام میداد و اصلا عادی نبود.
فیلتر سیگارشو انداخت روی زمین و پاشو گذاشت روش.
دستشو کرد توی موهای کوتاهش و از توی صورتش زدشون کنار.
لبشو با زبون تر کرد و گفت؛
_یه کارایی داشتم، واسه همین اومدم.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم که گفت؛
_سام.
حس کردم که یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد.
دلم برای شنیدن کلمه سام از زبونش تنگ شده بود.
همیشه سامیار صدام میزد و سام رو فقط یه وقتای خاصی استفاده میکرد.
موقع هایی که میخواست حرف مهمی بزنه و صمیمی تر باشیم.
هیچوقت اولین باری که اینطوری صدام کرد رو فراموش نمیکردم..
خواستم از اعماق وجودم بگم جانم اما با یه بله سرد جوابش رو دادم.
انگار زیاد انتظار اینطوری جواب دادنم رو نداشت اما خودش رو جمع و جور کرد و کمی متمایل شد سمتم.
خیلی جدی گفت؛
_چخبر؟
نمیدونستم باید در جواب این سوالش چی بگم.
چه خبر؟
چه خبری میتونست باشه مگه؟
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
حالا هوا نسبت به قبل تاریک تر شده بود، نه به خاطر اینکه به شب نزدیک میشدیم، واسه اینکه هوا داشت ابری میشد و هیچ خبری از خورشید نبود.
با همون لحن بی تفاوتم گفتم؛
_خبر خاصی نیست، سعی میکنم زنده بمونم و زندگی کنم.
مطمئنا به اندازه تو بهم خوش نمیگذره.
به چشماش زل زدم و درحالی که تاثیر حرفم رو روی چهرش میسنجیدم ادامه دادم؛
_تو چخبر؟
سرشو کج کرد و با لبخند کمرنگی گفت؛
_به منم چندان خوش نمیگذره.
پوزخندی زدم.
_مطمئنم این بزرگ ترین دروغی بود که به یه نفر گفتی.
خندید و گفت؛
_هفت ماه پیش دروغای بزرگتری به ادما گفتم.
سعی کردم خودمو بزنم به اون راه و به روی خودم نیارم.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_بیخیال، چه خبر از گندم؟
لحنش خیلی عادی بود، انگار نه انگار که یه زمانی گندم باعث جداییمون شده بود.
نکنه واقعا دیگه بهم فکر نمیکرد و همه چیز تموم شده بود؟
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز حرف زدن راجب گندم انقدر واسم سخت باشه و ناراحتم کنه.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و خیره به دست هاش که حالا چندتا تتوی جدید روشون خودنمایی میکرد گفتم؛
_خوبه.
یاد گرفته بگه اب.
ابروهاش رفت بالا و گفت؛
_چه سریع.
خندیدم و گفتم؛
_فکر کنم زود زبون باز کنه، احتمالا خیلی وراج بشه.
لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و گفت؛
_برعکس تو.
خیلی سریع گفتم؛
_مثل ماریا..
چیزی نگفت و سرشو تکون داد.
به تتوی روی دستش خیره شدم و ارزو کردم که کاش میتونستم پوست گرمش رو دوباره لمس کنم.
این رفتار سرد و در عین حال دوستانمون خیلی عجیب و دردناک بود.
برگشته بودیم به اون روزایی که هیچ رابطه ای با هم نداشتیم و فقط دوتا دوست یا اشنا بودیم.
بعد از اونهمه اتفاقی که افتاده بود، این واقعا سخت و مسخره بود.
از روی صندلی بلند شد و روبه روم ایستاد.
بهش خیره شدم که گفت؛
_یکم قدم بزنیم؟
2 830
ادم همیشه باید مهمون سنگینی باشه. اینکه هرروز بلند شی و شال و کلاه کنی و دست خالی بری خونه یکی اخر سر کار دستت میده و ازت خسته میشن.
مثلا دیروز غم منو با لگد از خونش پرت کرد بیرون و گفت دیگه اینطرفا پیدات نشه.
2 830
#part248
سیگارامو از توی جیبم در اوردم و به پاکت له شده و چروکیدش خیره شدم.
امیدوار بودم که سیگارای توش نشکسته باشن.
وقتی که بازش کردم، با دیدن نخ های سالم و سفید رنگی که کنار هم چیده شده بودن نفس عمیقی کشیدم.
اصلا دلم نمیخواست یه بار دیگه قلبم به خاطر همچین چیز کوچیکی بشکنه.
مثل اینکه حتی اونقدر سنگین نبودم که چندتا برگه و گیاه خشک شده رو له و خراب کنم.
حالا انگار حتی از باد هم سبک تر بودم.
نامرئی، سرد و بی مقصد.
و مهمتر از همه، تنها.
کاش میتونستم مثل یه باد هم بدون دغدغه و مشکل باشم، اونوقت هرجا میخواستم میرفتم.
اگر باد بودم، میتونستم الان دبی باشم و احتمالا خودمو به بدن دایان بکوبم.
یا حتی لابه لای موهاش بچرخم و اون کلاف های ماسه ای رنگ و نرم رو به رقص در بیارم.
میتونستم دوباره مثل قبلا، بوشو بدم.
نفس عمیقی کشیدم و سیگاری در اوردم و به زور با فندک روشنش کردم.
باد میومد و اجازه نمیداد شعله روشن بمونه..
پکی به سیگارم زدم و نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی عطر اشنایی رو حس کنم.
یه بوی خنک که باعث میشد یاخته های بویاییم گز گز کنن و بو تا مغز استخونم پیش میرفت.
این بو، بیش از حد اشنا بود.
فقط یه عطر خالی نبود، سرتا سر پر بود از خاطره.
پر از شب های سردو گرمی که با لطافت صبح میشد.
پر از احساس پرواز و ازادی.
سرمو بلند کردم و به اطرافم نگاه کردم.
حالا ضربان قلبم تند شده بود و میتونستم هیجان رو که زیر پوستم بالا پایین میشد حس کنم.
این بو منو به اون روز گرم تابستونی میبرد.
اون تیشرت خیسی که روی صورتم افتاد.
اون بدن خیس و موهای به هم چسبیده.
چشمای خماری که غریبانه نگاهم میکردن و شب همون روز طوری روی بدنم قفل شدن انگار که اشنا ترین کسیم که میشناسن.
اون بدن گرمی که عرق کرده بود و همین بو رو میداد.
حالا طوری استرس گرفته بودم که حس میکردم قراره حمله عصبی بهم دست بده.
غیر منطقی بود اما، داشتم دنبال دایان میگشتم.
حالا کورسوی امیدی توی وجودم روشن شده بود که میترسیدم دروغ باشه و خاموش بشه.
اگر خاموش میشد، همه جارو از قبل هم تاریک تر میکرد.
وقتی همیشه توی تاریکی باشی چشمات بهش عادت میکنه، اما اگر یهو از روشنایی به سیاهی برسی، دیگه هیچ چیزی رو نمیبینی..
توی این لحظه موجودیت من به سه چیز ختم میشد.
قلبی که دیوانه وار بتپه، بینی ای که بوشو نفس بکشه و چشمی که همه جارو به امید دیدنش بگرده..
یه لحظه صدایی از توی وجودم بهم طعنه زد.
واقعا انتظار داشتم دایان رو ببینم؟
اینجا؟
دایانی که حالا نه تنها رشت نبود، بلکه حتی کوچکترین اثری ازش توی ایران یافت نمیشد.
فراموش کرده بودم چطور ترکم کرد؟
بدون اینکه حتی برای اخرین بار اجازه بده لمسش کنم یا در اغوش بگیرمش؟
پوزخندی زدم و نشستم سرجام.
واقعا احمقی سامیار.
دایان برای همیشه رفته و دیگه هیچوقت قرار نیست ببینیش، مثل نقاشی پسرک مسافر.
سیگارم رو که حالا به فیلتر رسیده بود انداختم روی زمین و نفس عمیقی کشیدم.
خبری از بوی عطر نبود.
توهم زده بودم.
شاید هم فقط کسی بود که بوی دایان رو میداد.
هیچوقت نمیتونستم تصور کنم کس دیگه ای این بو رو بده..
اخرین نخ سیگارم رو برداشتم و خواستم روشنش کنم که افتاد کنار پام.
نوچی کردم و خم شدم تا برش دارم.
_کثیف شده، اگه بخوای میتونی با من بکشی.
با شنیدن صدا سر جام خشک شدم و قلبم توی سینه فرو ریخت.
باورم نمیشد درست شنیده باشم.
حس میکردم که توهم زدم.
جرعت نداشتم سرمو بلند کنم.
بوی عطر، حالا از قبل هم بیشتر شده بود.
کل وجودم داشت میلرزید و انگار قلبم میخواست سینم رو بشکافه و بیاد بیرون.
نگاهم به یه جفت کفش اسپورت مشکی رنگ خورد.
اب دهنم رو قورت دادم و سرمو کامل بلند کردم.
با دیدن چهره دایان حس کردم که یه سکته ناقص زدم.
اونم انگار حالش بهتر از من نبود.
رنگش سفید بود و موهاش به طرز نامرتبی ریخته بود توی صورتش.
رنگ موهاش از همیشه تیره تر بود و انگار مدلشون عوض شده بود.
حتی نگاهش هم غریبه بود.
مثل همون روز گرمی که برای اولین بار لمسش کردم.
مثل دونفر که ناچارا، مجبورن توی یه اتاق کنار هم بخوابن و از سر مستی همو لمس میکنن.
انگار با نگاهش، داست سرزنشم میکرد.
اخماش کمی رفت توی هم و به پاکت سیگاری که گرفته بود جلوم اشاره کرد.
تازه متوجهش شدم و خودمو به زور کشیدم عقب.
_ن..نه، مرسی.
شونشو انداخت بالا و بدون حرف نشست کنارم.
سیخ سر جام نشستم و به روبه روم خیره شدم.
حس میکردم که دارم توهم میزنم و این یه خواب بیش نیست.
باورم نمیشد دایان الان کنارم نشسته باشه..
اصلا اینجا چیکار میکرد؟
زیر چشمی نگاهش کردم و گیج لب زدم؛
_تو اینجا چیکار میکنی؟
به خودم جرعت دادم و به چشماش خیره شدم.
هنوز هم مثل قبل، این نگاه رو میپرستیدم.
این پسر برای من، یه تیکه جدا افتاده از زمین و ادماش بود.
2 830
#part247
وارد اتوبوس شدم و از اونجایی که جا نبود ایستادم یه گوشه و میله زرد رنگ رو گرفتم.
توی اتوبوس هوا گرم بود و نفس کشیدن یک مقدار سخت.
اونقدری شلوغ نبود که نشه ایستاد ولی خب صندلی خالی نداشت.
پیرمرد لاغر و اخمالو ای نشسته بود یه گوشه و منو نگاه میکرد.
حس میکردم که بوی گوسفند میده.
نگاه عجیبی داشت و بیش از حد لاغر و قد بلند بود.
سیبیل کوچیک و سفیدی داشت و چشماش زاغ بودن.
موهای جوگندمیش از قسمت میانی سرش خالی بود.
منو یکم یاد بابابزرگ مینداخت.
وقتی متوجه شد دارم نگاهش میکنم بهم چشم دوخت.
رومو کردم اونور و از پنجره به بیرون خیره شدم.
پیرمرد اروم زیر لب گفت؛
_این قیافه کسی نیست که مشکلاتش به زودی حل میشن ها.
البتهها، مشکل ها همیشه وجود دارن.
برگشتم و دوباره نگاهش کردم.
_ببخشید؟
با چشمای درشت و عجیبش بهم نگاه کرد و انگار که متوجه چیزی شد چون خیلی سریع از جاش پرید.
بی توجه به من با صدای بلند گفت؛
_من این ایستگاه پیاده میشم.
حالا که بلند شده بود میتونستم بهتر متوجه بلند بودن غیر عادی قدش بشم.
چهرهش اصلا به شمالی ها نمیخورد و لهجه عجیبی داشت که تا به حال نشنیده بودم.
اتوبوس ترمز کرد و با صدای جیغی ایستاد.
انگار انقدر فرسوده بود که حتی ناله هم نمیتونست بکنه.
پیرمرد چندبار، با ضربات خیلی محکم زد روی شونم به طوری که دردم گرفت و ابروهام رفت توی هم.
حرکتش دوستانه بود اما طوری انجامش میداد انگار که قصد کشتنم رو داره.
یا شاید هم میخواست تاثیر این کارش دوبرابر بشه، نمیدونم.
نیم نگاهی به سر تا پام انداخت و خیلی سریع از پله های اتوبوس رفت پایین.
از پنجره بهش خیره شدم.
رفت سمت نیسان وانتی که گوشه خیابون پارک بود.
البته اتوبوس دیگه حرکت کرده بود و انقدر دور شده بودیم که نفهمم ماشین خودش بود یا صرفا از کنارش رد شد.
روی صندلی نشستم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
یه روز وقتی توی شهر میگشتم، میتونستم امیدوار باشم دایان رو ببینم اما الان این یه امید واهی و ارزوی محال بیش نبود.
دایان کیلومتر ها دور تر از من، طوری به زندگیش ادامه میداد انگار که هیچوقت وجود نداشتم.
دوست داشتم بدونم که هنوز هم دوستم داره یا نه.
اصلا هیچوقت دوستم داشت؟
بدترین قسمت ماجرا اینجا بود که دوست داشتنی ترین ادم های زندگیت هم روزی فراموش میشن.
خاک سرده، همه کسانی که مردهن و اونایی که زندهن اینو میدونن.
نه تنها خاک قبری که توش میخوابیم سرده، بلکه خاکی که خودمون ازش درست شدیم هم سرده.
شاید دایان توی وجود خودش دفن شده و منو فراموش کرده.
اما من، هنوز زندم.
هنوز نفس میکشم و هنوز، بذر این گل توی وجودم رشد میکنه.
هرچند ضعیف، هرچند شکننده، اما زندهست.
خاکش هیچوقت قرار نیست شور بشه و گیاهم رو بخشکونه.
اما مطمئنم توفان اونقدراهم بی ازار نیست که امونش بده و بزاره زندگی کنه.
همونطور که گفتم، دوست داشتنی ترین ادم های زندگی هم روزی فراموش میشن..
توی همین فکر ها بودم که اتوبوس توی ایستگاه ایستاد.
به اطرافم که نگاه کردم تونستم محوطه پارک جنگلی رو ببینم.
پارکی که روبه روی یه فروشگاه بزرگ قرار داشت و پر بود از درخت.
خیلی سریع از روی صندلیم بلند شدم و بعد از دادن هزاری ای که ته جیبم بود، از اتوبوس زدم بیرون.
باد سردی اومد که باعث شد لرز بدی به تنم بیوفته.
نفس عمیقی کشیدم و به محوطه پارک خیره شدم.
حتی از این فاصله هم میتونستم بوی درخت و چمنا رو حس کنم.
انگار که باد لابه لای شاخه درختا میپیچید و بوی چوب و برگشون رو با خودش بلند میکرد و به صورت مردم میکوبوند تا شاید ذره ای سرزنده تر از چیزی که هستن بشن.
هرقدمی که به سمت جلو برمیداشتم باعث میشد بیشتر بوی طبیعت رو حس کنم.
از خیابون رد شدم و رفتم روی سکو.
اینجا همون جایی بود که دایان با یکی دعواش شد.
لحظه به لحظه اون روز رو به خوبی به یاد داشتم.
حالا چقدر از اون روزا میگذشت؟
یک سال؟
دو سال؟
شاید هم بیشتر.
اصلا به یاد نداشتم، اما انگار همین دیروز بود.
با اینکه زمان طولانی گذشته بود و خیلی چیزا تغییر کرده بودن، اما هنوز یه چیز مشترک وجود داشت.
من و دایان، هنوز کاملا غریبه بودیم.
و من دقیقا مثل همون روز، سردرگم.
هوا توی پارک از بیرون هم سردتر بود.
بنظر میرسید چمن ها نم دارن و سرماشون رو به هوا انتقال میدن.
هوا نسبت به دیروز خیلی سرد شده بود و با اینکه ظهر بود سوز بدی میومد.
دستامو توی جیب کاپشنم فرو بردم و به اطرافم نگاهی انداختم.
پارک نسبتا خلوت بود و خبری از هیچ خانواده ای توش نبود و بیشتر جمع ها دوستانه یا عاشقانه بودن.
روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم که بازدمم به صورت بخار به اسمون رفت.
اگر اشتباه نکنم، این همون صندلی ای بود که با دایان روش نشسته بودیم.
نگاهی به میله های زرد رنگی که حالا مطمئنا بارها به دست بارون شسته شده بودن انداختم.
اثار دایان، حتی از اینجا هم پاک شده بود.
تنها جایی که هنوز توش زنده بود، فکر و قلب من بود.
2 830
اگه قرار باشه یهروز دیگه سیگار نکشم، دلیلش میتونه جداییمون باشه.
چون بوی تند سیگار عطر بدن تورو از روی دستام پاک میکنه.
2 830
#part246
روی تخت، کنارش نشستم و موهای ظریف و نرمشو نوازش کردم.
جنس موهاش دقیقا مثل مال ماریا بود و حالا میتونستم ببینم که کمی موج دارن.
نگاهم رو به بدن کوچولو و لطیفش دوختم،
دقیقا مثل اون، یه خال کنار نافش داشت.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم یادش نیوفتم.
همیشه وقتی بهش فکر میکردم جای خالیش یه قسمت خیلی کوچیک و عمیقی از قلبم رو ازار میداد.
درسته که اون حسم بهش خیلی وقت بود که مرده بود و خودشم حالا زنده نبود، اما هیچوقت نمیتونستم فراموشش کنم.
مخصوصا حالا که یه دختر ازش داشتم.
بچه ای که به طرز باور نکردنی ای شبیهش بود و هرلحظه بهم یاداوریش میکرد.
مطمئنا هرچی بزرگ تر میشد شباهتش به مادرش هم بیشتر میشد.
توی فکر ماریا بودم که ناخوداگاه یاد دایان افتادم.
اگر ماریا زنده بود و دایان منو ترک میکرد، ایا باهاش ازدواج میکردم؟
جوابم مشخص بود.
اگر دایان نبود قطعا با وجود گندم اینکارو میکردم.
چرا باید حق داشتن خانواده رو از خودم و گندم میگرفتم؟
اهی کشیدم و ارزو کردم که کاش ماریا نمیمرد.
ایا من اماده بودم یه بچه رو تنهایی بزرگ کنم؟
باید ازدواج میکردم؟
حتی از فکر کردن بهش هم سرم سوت میکشید.
نمیتونستم به هیچکس اون حسی که باید رو داشته باشم.
تحمل کسی رو توی زندگیم نداشتم.
ادمای جدید، همیشه دردسرای جدید دارن.
تا یه مدت نیاز داشتم با هیچکس وارد رابطه نشم.
باید از تنهاییم لذت میبردم و بچهم رو بزرگ میکردم.
این وظیفه خودش به تنهایی واقعا سخت و وقت گیر بود.
نباید برای خودم کار و سرگرمی میتراشیدم.
داشتم فکر میکردم که از بابا بخوام برام یه نمایشگاه نقاشی باز کنه.
هرچند که بابا هیچوقت با نقاشی کشیدن من موافق نبود و بنظرش کار بیخودی بود.
فقط حروم کردن رنگ و پول و اتلاف وقت.
البته هرچی که بود، حداقل مثل یاسر و مازیار فکر نمیکرد که کار دختراست.
یاد یاسر افتادم، از پارسال تاحالا ندیده بودمش.
یعنی الان داشت چیکار میکرد؟
خندم گرفت، وقتایی که بیکار بودم فکرم همه جا میرفت.
حتی پیش یاسر.
گندم رو که خوابوندم گذاشتمش روی گهوارش و رفتم سمت پنجره.
به خاطر اوردم که دایان تاحالا به این خونه نیومده.
دیوارای این خونه رو لمس نکرده و روی زمینش قدم برنداشته..
حتی هوای توی خونه رو نفس نکشیده.
این خونه خالی از هرچیزی بود که بهش ربط داشت.
هیچ اثری ازش هیچ جا وجود نداشت.
خونه یاسر، با وجود به هم ریختگی و بوگندو بودنش پر بود از اثر دایان.
تنها چیزی که باعث میشد دلتنگش بشم همین بود.
اون خونه، هرچند غریب و غیر قابل تحمل بود، اما بوی دایان رو میداد.
البته اگه بوی شورتا و جورابای یاسر میگذاشت حس بشه.
نگاهی به نقاشی های روی دیوار انداختم.
پسر مسافر با چمدون نارنجی که روی یه جاده بی انتها راه میرفت..
جاده ای که از کل وجودش تمیز تر و زیبا تر بود و اسمون سبزی که انگار یه مرداب راکد بود.
مردابی که توش پر بود از جلبک و خبری از هیچ خورشیدی نبود.
تاریک و سرد، مثل دل پسرک.
حالا میفهمیدم که پسر توی تصویر من نیستم.
من هیچوقت جرعت ترک کردن کسیو نداشتم و هیچوقت نتونستم برم.
همیشه یه قسمت از وجودم رو جا میگذاشتم و به خاطرش برمیگشتم.
پسری که توی تصویر بود و داشت همه چیز رو ترک میکرد دایان بود.
دایانی که پشت سرش رو هم نگاه نکرد تا شاید ببینه من روی زمین زانو زدم و با التماس نگاهش میکنم.
اگر اون التماس رو میدید، شاید سخت تر میتونست ترکم کنه.
کی میدونه؟
شاید اسمون از بغض بود که اینطور کبود جلوه میکرد.
اون تمام خاطراتی بود که حالا زیر زمین دفن میشدن و ساقه هاش انقدر رشد میکرد که کل اسمون و تموم نور هایی که وجود داره رو از بپوشونه.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت نقاشی و از دیوار کندمش.
بعضی از قسمت های کاغذ، زیر پونز مونده و پاره شده بود.
اما پسرک کوچکترین اسیبی ندیده بود و به بیرحمانه ترین شکل ممکن به راهش ادامه میداد.
تصویر رو لمس کردم و نفس عمیقی کشیدم.
_ازت بدم میاد.
کاغذ رو مچاله کردم و انداختمش توی سطل زباله.
در اتاق باز شد و مامان واردش شد.
نگاهی به گندم انداخت و گفت؛
_شیرشو دادی؟
سرمو تکون دادم که لبخندی زد و گفت؛
_امروز میریم خونه خاله مینا.
رفتم سمت چوب لباسی و کاپشنمو از روش برداشتم.
_واقعا؟
مامان_اره، رستا اومده از شیراز.
چشمام رو ریز کردم و بهش خیره شدم.
شیراز؟
مگه رستا شیراز بود؟
_باشه.
از خونه که زدم بیرون خیلی بی هدف رفتم سمت ایستگاه اتوبوس.
حتی خودمم نمیدونستم کجا دارم میرم و مقصد خاصی مد نظرم نبود.
فقط میخواستم یکم توی شهر تاب بخورم.
شهری که یه زمانی دایان هم توش زندگی میکرد.
نگاهمو به خیابون ها دوختم.
از یکسال پیش تا حالا هیچ تغییری نکرده بودن.
فقط خونه ها فرسوده و کهنه تر بنظر میرسیدن.
انگار که کسی توشون مرده باشه.
چندتا ساختمون جدید دور و اطرافم خودنمایی میکردن و پارک محلی داغونی که وسط میدون بود حالا وسیله های جدید داشت.
2 830
#part245
_اینکه یه مدت باهم بودین یه دلیل خوبه.
دایان_اینکه دیگه باهم نیستیم هم دلیل خوبی برای انجام ندادن اینکاره.
مسیحا که تا اون لحظه ساکت بود گفت؛
_ولی اگه یه زنگ بزنی بهتره..
دایان چپ چپ نگاهمون کرد و گفت؛
_الان منظورتون از این صحبتا چیه؟
زنگ زدن یا نزدن من چه تاثیری توی حال سامیار داره؟
هیچکدوممون چیزی نگفتیم.
نمیدونستم باید چی بگم.
انتظار این رفتار رو ازش نداشتم.
دایان ادم شوخ و بیخیالی بود اما در مواقع نیاز جدی میشد و همیشه از این جدی شدن های یهوییش متنفر بودم چون تلافی بیخیال بودن های قبلش هم درمیورد.
مطمئن بودم اگه ادامه بدم اتفاق خوبی نمیوفته اما با این اوصاف گفتم؛
_تو هنوز سامیارو دوست داری؟
دایان_کی گفته دوستش داشتم از اول؟
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_پس برای چی باهاش توی رابطه بودی؟
شونشو انداخت بالا و گفت؛
_مگه با هرکی وارد رابطه میشی حتما باید دوستش داشته باشی؟
_اگه دوستش نداشتی پس برای چی باهاش وارد رابطه شدی؟
متوجه بودم که این دومین باری بود که این سوال رو میپرسم اما حالا واقعا نیاز داشتم جوابش رو بفهمم.
خیلی جدی نگاهم کرد و بدون اینکه خجالت بکشه یا از گفتن حرفش دو دل باشه گفت؛
_وقتمون بگذره.
نفس عمیقی کشیدم و با اخم زل زدم به چشماش.
حالا واقعا عصبی شده بودم.
چطور میتونست همیشه انقدر پررو باشه؟
چطور جرعت داشت اصلا همچین حرفی بزنه؟
خجالت نمیکشید؟
چیزی نگفتم و از روی صندلی بلند شدم که مسیحا اسممو صدا زد.
بی توجه به حرفش رفتم سمت دستشویی.
اگر اونجارو ترک نمیکردم مطمئنا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و چیزی نگم.
...
سامیار؛
وقتی از خاله شنیدم رستا رفته دبی مطمئن شدم که خونه دایان میمونن.
حالا کمی دلگیر بودم که چرا به من نگفت داره میره اونجا.
من که کاری نداشتم یا قرار نبود اصرارش کنم منم ببره.
نکته دردناک تر ماجرا این بود که همون شبی که اومده بود خونه ما از اونجا رفته بود فرودگاه و بازم به من چیزی نگفته بود.
بیخیالش شدم و مشغول عوض کردن پوشک گندم شدم.
امروز برام روز سختی بود و داشتم به این فکر میکردم که واقعا من ادم بیچاره ایم.
توی سن بیست و دوسالگی یه بچه دارم که مادر نداره.
از اون گذشته توی سوابقم ثبت شده که بخاطر قتل زندان بودم و هیچ جا بهم کار نمیدن.
تازه سربازی هم که نرفتم.
تا اخر عمرم باید بشینم توی همین خونه و پوشک عوض کنم.
البته که گندم رو دوست داشتم و مراقبت ازش واقعا لذت بخش بود.
اما وقتی به این فکر میکردم که توی این سن کم مجبورم اینکارارو انجام بدم و کسی هم نیست کمکم کنه حس خیلی بدی میگرفتم.
گذشته از اون، بچه داری واقعا سخت و خسته کننده بود و کمی ترسناک بنظر میرسید.
همش نگران بودی که نکنه اتفاقی براش بیوفته یا نیازهاشو به خوبی برطرف نکنی.
هرچند که نمیدونم یه بچه چه نیاز هایی جز خوابیدن و غذا خوردن و محبت دیدن داره.
هرچند که مادر داشتن بزرگترین نیازش بود که حالا ازش محروم بود.
گاش یه دستگاه ساخته میشد که میتونست بفهمه منظور بچه ها از گریه کردن چیه و اون لحظه دقیقا چی نیاز دارن.
نفس عمیقی کشیدم و پوشک کثیف رو بردم و انداختم سطل زباله.
وقتی برگشتم توی اتاق گندم داشت روی تخت دستو پا میزد و صداهای نامفهوم از خودش در میورد.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
