𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Kanalga Telegram’da o‘tish
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Ko'proq ko'rsatish2 280
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-3930 kun
Postlar arxiv
2 280
پاندای بزرگ پرسید:
کدوم یکی مهمتره؟! مسیر یا مقصد؟!
اژدهای کوچک گفت: همراه.
#پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
زن چیز دیگری است ارباب…
زن بشر نیست. پس چرا از او کینه به دل بگیرم؟
زن موجود غیر قابل درکی است و تمام قوانین شرعی و عرفی دربارهی او به اشتباه قضاوت کردهاند. من اگر قانونگذار بودم قوانین مربوط به مردان و قوانین زنان را یکجور وضع نمیکردم.
برای مرد، ده صدهزار فرمان مینوشتم، چون مرد مرد است و تاب تحمل دارد. اما برای زن حتی یکی هم نمینوشتم.
— نیکوس کازانتزاکیس / زوربای یونانی
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🌧
2 280
روز۳
گریه میکنم چون یاد اون برنامههایی افتادم که برای آیندهمون ریخته بودیم. آیندهای که دیگه قرار نیست وجود داشته باشه.
#کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
کوتاهترین داستان جهان
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱
جلو مرد جوانی نشسته بود و با موبایلش بازی میکرد. راننده موهایش سفید بود، ولی معلوم بود هنوز پنجاهسالگی را رد نکرده. عقب دو خانم میانسال نشسته بودند. یکی از آنها داشت برگههای امتحانی صحیح میکرد و دیگری سعی میکرد نوشتههای ریز بروشور یک بسته قرص را بخواند.
اساماسی برای مرد جوان آمد. مرد آن را خواند و بلند خندید و بعد گفت خیلی باحال بود.
نوشته: کوتاهترین داستان شاد جهان…
روزی مردی از زنی پرسید آیا با من ازدواج میکنی؟
زن گفت نه.
بعد از آن مرد تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.
نه راننده و نه خانمی که برگه صحیح میکرد و نه زنی که بروشور قرص میخواند هیچکدام نخندیدند. حرفی هم نزدند. راننده همچنان رانندگی میکرد، خانم معلم برگههایش را صحیح میکرد و زنِ دیگر بروشور قرصش را میخواند و تاکسی میرفت.
#تاکسی_سواری / #سروش_صحبت
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ ⬛️
2 280
روز۲
اگه آخرش قرار بود بذاری بری
چرا اینقدر با من وقت گذروندی؟
#کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
✍︎ قسمت دوم - میمون
مامان تو کلانتری آمد دنبالشان. پیدا بود خیلی عصبانی است، اما کنترلش را از دست نداد و با خونسردی برخورد کرد، حتی صدایش را هم بالا نبرد، چون مامان دقیقاً همان چیزی است که مامانبزرگ نیست. السا قبل از آنکه کمربند ایمنیاش را ببندد خوابش برد. وقتی به بزرگراه رسیدند، السا در میاماس بود.
کتابخانهی کوچک ما… 💛
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤_𝐋𝐢𝐛𝐫𝐚𝐫𝐲… ⚯
2 280
شجاع باش.
تو هرگز نمیدانی که اولین ملاقات به چه چیزهایی منجر میشود.
#پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
روز۲
اگه آخرش قرار بود بذاری بری
چرا اینقدر با من وقت گذروندی؟
#کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو
2 280
راه بندان
پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰
ترافیک دیروز غیرطبیعی بود. یک ساعت بود که تاکسیمان از جایش تکان نخورده بود. کلافه شده بودم. همه کلافه شده بودند. بوقها فایدهای نداشت، ماشینی حرکت نمیکرد، فقط اعصاب را بیشتر و بیشتر خرد میکرد. مردی که پیاده از لابهلای ماشینها میآمد با صدای بلند گفت "بیخودی بوق نزنید راه بستهست". رانندهی ماشین بغلیمان پرسید چرا؟
مرد گفت سر چهارراه یکی از بالای ساختمون میخواد خودشرو بندازه پایین. کلی ماشین آتشنشانی و آمبولانس اومدهند. پلیس هم راهرو بسته.
زنی که جلو نشسته بود پرسید پیره یا جوون؟
مرد گفت مثل این که جوونه.
راننده گفت ببین چه طور مردمرو اسیر کردهها.
مردی که عقب کنارم نشسته بود گفت کسی که میخواد خودشرو بندازه پایین که از این بازیها در نمیآره. میندازه و خلاص.
راننده گفت این کارها همهش برای جلب توجهه.
زن گفت یعنی چهش شده که شب عیدی میخواد خودشرو بکشه؟
راننده گفت هیچی... همهش اداست.
مردی که کنار من بود گفت اگه میخواد خودشرو بندازه پایین کاش زودتر بندازه خیابون باز شه. هزارتا کار داریم.
همان موقع ماشینها آرامآرام شروع به حرکت کردند و خیابان باز شد.
#تاکسی_سواری / #سروش_صحبت
💬 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🔺
