𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Открыть в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Больше2 025
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
-1830 дней
Архив постов
2 025
گل سرخی در میدان جنگ رویید… 🌹
سربازان عاشق شدند.
دست از ماشه کشیدند.
جنگ تمام شد.
— رسول یونان
🌧 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
پاندای بزرگ پرسید:
کدوم یکی مهمتره؟! مسیر یا مقصد؟!
اژدهای کوچک گفت: همراه.
#پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
زن چیز دیگری است ارباب…
زن بشر نیست. پس چرا از او کینه به دل بگیرم؟
زن موجود غیر قابل درکی است و تمام قوانین شرعی و عرفی دربارهی او به اشتباه قضاوت کردهاند. من اگر قانونگذار بودم قوانین مربوط به مردان و قوانین زنان را یکجور وضع نمیکردم.
برای مرد، ده صدهزار فرمان مینوشتم، چون مرد مرد است و تاب تحمل دارد. اما برای زن حتی یکی هم نمینوشتم.
— نیکوس کازانتزاکیس / زوربای یونانی
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🌧
2 025
روز۳
گریه میکنم چون یاد اون برنامههایی افتادم که برای آیندهمون ریخته بودیم. آیندهای که دیگه قرار نیست وجود داشته باشه.
#کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
کوتاهترین داستان جهان
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱
جلو مرد جوانی نشسته بود و با موبایلش بازی میکرد. راننده موهایش سفید بود، ولی معلوم بود هنوز پنجاهسالگی را رد نکرده. عقب دو خانم میانسال نشسته بودند. یکی از آنها داشت برگههای امتحانی صحیح میکرد و دیگری سعی میکرد نوشتههای ریز بروشور یک بسته قرص را بخواند.
اساماسی برای مرد جوان آمد. مرد آن را خواند و بلند خندید و بعد گفت خیلی باحال بود.
نوشته: کوتاهترین داستان شاد جهان…
روزی مردی از زنی پرسید آیا با من ازدواج میکنی؟
زن گفت نه.
بعد از آن مرد تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.
نه راننده و نه خانمی که برگه صحیح میکرد و نه زنی که بروشور قرص میخواند هیچکدام نخندیدند. حرفی هم نزدند. راننده همچنان رانندگی میکرد، خانم معلم برگههایش را صحیح میکرد و زنِ دیگر بروشور قرصش را میخواند و تاکسی میرفت.
#تاکسی_سواری / #سروش_صحبت
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ ⬛️
2 025
روز۲
اگه آخرش قرار بود بذاری بری
چرا اینقدر با من وقت گذروندی؟
#کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
✍︎ قسمت دوم - میمون
مامان تو کلانتری آمد دنبالشان. پیدا بود خیلی عصبانی است، اما کنترلش را از دست نداد و با خونسردی برخورد کرد، حتی صدایش را هم بالا نبرد، چون مامان دقیقاً همان چیزی است که مامانبزرگ نیست. السا قبل از آنکه کمربند ایمنیاش را ببندد خوابش برد. وقتی به بزرگراه رسیدند، السا در میاماس بود.
کتابخانهی کوچک ما… 💛
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤_𝐋𝐢𝐛𝐫𝐚𝐫𝐲… ⚯
2 025
شجاع باش.
تو هرگز نمیدانی که اولین ملاقات به چه چیزهایی منجر میشود.
#پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
روز۲
اگه آخرش قرار بود بذاری بری
چرا اینقدر با من وقت گذروندی؟
#کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو
