𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Kanalga Telegram’da o‘tish
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Ko'proq ko'rsatish2 025
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-77 kun
-1830 kun
Postlar arxiv
2 025
بیحوصله
پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱
جلو نشسته بودم. تاکسی مسافر دیگری نداشت. هوا گرم بود و ترافیک سنگین. راننده حرف نمیزد و فقط روبهرو را نگاه میکرد.
به راننده گفتم میشه کولر ماشینتون رو روشن کنید؟
راننده گفت گاز نداره.
دوباره سکوت شد.
به راننده گفتم ضبط هم ندارید؟
راننده گفت نه.
میخواستم سر صحبت را باز کنم.
گفتم یه چیزی ازتون بپرسم؟
راننده گفت نه.
گفتم شما چه قدر تلخید!
راننده نگاهم کرد. مردی بود حدوداً شصتساله با صورتی آفتابسوخته و دستانی آفتابسوختهتر که پیشانی بلندش عرقکرده بود. چشمهایش مشکی بود و زیر چشمهایش پف کرده بود. دماغش شکسته بود و چانهاش چال بزرگی داشت. راننده گفت چیمیگی، بچه؟ گفتم هیچی... ببخشید. و دیگر حرفی نزدم.
فقط زیر چشمی نگاهش کردم و فکر کردم لابد با زنش دعوایش شده. شاید هم اصلاً زن نداشت، شاید هیچکس را نداشت، شاید هم مردی بود حدوداً شصتساله، آفتابسوخته و عرقکرده با چشمهای مشکی و پفکرده و دماغی شکسته و چانهای چالدار که آن روز بدون هیچ دلیلی بیحوصله بود... بدون هیچ دلیلی.
😡 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
ولی نباید از اینکه تنهایی ناراحت باشی…
وقتی این تنهایی انتخاب خودته!
تو اطرافترو خوب دیدی، همهرو سنجیدی،خودت به این نتیجه رسیدی این آدما با بودنشون نمیتونن خلأهای درونترو پُر کنن! این تو بودی که فهمیدی با بودنشون بیشتر احساس میکنی تنهایی!
این نوع تنها شدن ناراحتی نداره. من با اطمینان کامل بهت میگم تو خیلی قوی هستی، خیلی... خیلی... به اندازه تَنهاییهات.
نورا مرغوب
💡 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
برای مُردن لازم نیست…
حتماً گلوله به ما اصابت کنه یا مثلاً بیمار شویم.
اگر
نرقصیم،
فیلم نبینیم،
کتاب نخوانیم،
موزیک گوش ندهیم،
یا سهمی از کم کردنِ رنج انسانها برنداریم، مُردیم.
🌧 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
انشایم که تمام شد…
معلم با خطکش چوبیاش زد پشت دستم و گفت: جملههایت زیباست.
گفتم اجازه آقا پس چرا میزنید؟
پوزخند تلخی زد و گفت:
میزنم تا همیشه یادت بماند خوب نوشتن و زیبا فکر کردن در ایندنیا تاوان دارد.
— احمد شاملو
⬛️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
گردو غبار
پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
هوا گرفته بود. مردی که جلو نشسته بود گفت چهقدر گردو غبار هوا زیاد شده. زن میانسالی که عقب نشسته بود گفت این گردو غبار برای ریهها سمه. زنی که کنارش نشسته بود گفت اگه کسی بیماری قلبی یا ریوی داره نباید از خونه بیاد بیرون. فکر کردم این چند روز چهقدر کار دارم و چهقدر باید اینور و آنور بروم. یادم باشد از داروخانه ماسک بخرم. مردی که جلو نشسته بود به راننده گفت شما که همهش تو خیابونی حتماً ماسک بزن. راننده گفت ما اینقدر سمن داریم که این چیزها توش یاسمنه. من سهتا دختر دارم. بزرگ بزرگشون بیست و چهار سالشه... هنوز جملهی راننده تمام نشده بود که کامیونی از طرف مقابل آمد، از مسیرش منحرف شد، گاردریل وسط خیابان را شکست و مستقیم به طرف تاکسی ما آمد. راننده وحشتزده فریاد زد این داره چیکار...
کامیون آمد و از روی تاکسی ما رد شد و کمی جلوتر ایستاد. من و زن میانسال و زن دیگر و مردی که جلو نشسته بود و راننده هنوز باورمان نمیشد.
راننده پرسید "چیشد؟"
مردی که جلو نشسته بود گفت گردوغبار هوا کم بود ما هم بهش اضافه شدیم.
#تاکسی_سواری / #سروش_صحت
🌧 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ ⬛️
2 025
همهى ما رهگذر اين زمان و مكان هستيم…
فقط از اين ميان میگذريم.
هدف وجودمان اين است كه نظارهگر باشيم، ياد بگيريم، رشد كنيم، عشق بورزيم و سپس به خانه بازگرديم.
🥰 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 025
روز۵
میدونستم یه روزی تموم میشه. از اولین باری که با هم صحبت کردیم میدونستم. ولی با این حال امیدوار بودم که حداقل واسه یه بار هم شده به اتفاق خوبی افتاده گند نخوره.
#کتاب_۳۶۵_روز_بدون_تو
🏕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
