uz
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Kanalga Telegram’da o‘tish

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Ko'proq ko'rsatish
2 008
Obunachilar
+124 soatlar
-37 kun
-1830 kun
Postlar arxiv
شاید روی کاغذ فقط دو سال باشه، ولی برای رز همین دو سال می‌تونه شروع همه‌چی باشه. برای همین هم دیگه منتظر نمی‌مونه. شروع می‌کن
شاید روی کاغذ فقط دو سال باشه، ولی برای رز همین دو سال می‌تونه شروع همه‌چی باشه. برای همین هم دیگه منتظر نمی‌مونه. شروع می‌کنه به خرید وسایل، تجهیزات و هرچیزی که برای راه انداختن کافه لازمه. اون‌قدر جدی که حدود پنجاه هزار دلار، یعنی تقریباً تمام پولی که سال‌ها با کار کردن جمع کرده، خرج اونجا می‌کنه. کم‌کم داره به همون چیزی نزدیک می‌شه که مدت‌ها توی سرش ساخته بود؛ یه کافه‌ی دنج و کوچیک، جایی که صبح‌ها بوی قهوه و شیرینی توش بپیچه و بالاخره بتونه بگه اینجا مال منه. تازه زندگی شخصیش هم ظاهراً داره سر و سامون می‌گیره. رز نامزد داره. مردی به اسم جاشوا که قراره همون سال باهاش ازدواج کنه. حتی عمو گری هم جاشوا رو دوست داره و بهش اعتماد داره. یعنی اگه از بیرون به زندگی رز نگاه کنی، همه‌چی داره کم‌کم سر جاش قرار می‌گیره: ازدواج، کافه، شروع یه زندگی تازه... تا اینکه همه‌چی تقریباً همزمان می‌ریزه روی سرش!!

خودش هم می‌دونه که گری و آنجلا هیچ‌وقت واقعاً مثل بچه‌ی خودشون بهش نگاه نکردن. ولی هرچی بوده، بعد از مرگ پدرش تنها خانواده‌ای
خودش هم می‌دونه که گری و آنجلا هیچ‌وقت واقعاً مثل بچه‌ی خودشون بهش نگاه نکردن. ولی هرچی بوده، بعد از مرگ پدرش تنها خانواده‌ای بودن که براش مونده بودن. و اتفاقاً همین عمو گری یه جایی تبدیل می‌شه به کسی که می‌تونه بزرگ‌ترین آرزوی رز رو واقعی کنه. گری صاحب یه ملک خیلی خوب توی خیابون مدیسون نیویورکه؛ جایی که داشتن یه کافه توش برای کسی مثل رز تقریباً یه فرصت طلاییه. رز بالاخره راضیش می‌کنه که اون فضا رو برای دو سال در اختیارش بذاره و به‌جای اجاره‌ی واقعی و سنگین اون منطقه، مبلغ خیلی کمتری ازش بگیره. بعد از دو سال هم رز باید کافه رو جمع کنه و یه جای دیگه برای خودش پیدا کنه.🫠

رز کُلِسِن مدت‌ها بود فقط یه چیز از زندگی می‌خواست؛ 🥹💗✨️ اینکه بالاخره یه کافه‌ی کوچیک برای خودش داشته باشه.🙂‍↔️ نه اینکه
رز کُلِسِن مدت‌ها بود فقط یه چیز از زندگی می‌خواست؛ 🥹💗✨️ اینکه بالاخره یه کافه‌ی کوچیک برای خودش داشته باشه.🙂‍↔️ نه اینکه صرفاً عاشق قهوه باشه و هر چند وقت یه بار درباره‌ی داشتن کافه خیال‌بافی کنه.☕️✨️ واقعاً سال‌ها برای این آرزو کار کرده بود، پول کنار گذاشته بود، برنامه ریخته بود و تقریباً تمام پس‌اندازش رو گذاشته بود وسط تا یه روز بتونه درِ کافه‌ای رو باز کنه که مال خودش باشه.🥹🦋✨️ زندگی رز از همون اول هم خیلی راحت پیش نرفته بود. مادرش وقتی خیلی کوچیک بوده از زندگیشون رفته و پدرش رو هم وقتی فقط نه سالش بوده از دست داده.🥀✨️ بعد از اون، عموش گری و همسرش آنجلا سرپرستیش رو قبول می‌کنن. 💗✨️ رابطه‌ی رز باهاشون هیچ‌وقت اون مدل خانواده‌ی گرم و صمیمی‌ای که شاید دلش می‌خواسته نبوده؛🫠

سلام قشنگم شرمنده الان متوجه شدم موجود نداریم زیبا🙏🥰❤️

یک عاشقانه جذاببب مدرن❤️‍🔥✨️ قرار وارد یک داستان عاشقانه خوشگل بشیمم🙂‍↔️💗✨️
یک عاشقانه جذاببب مدرن❤️‍🔥✨️ قرار وارد یک داستان عاشقانه خوشگل بشیمم🙂‍↔️💗✨️

بچه هااا امروز یک کتاب جدید دارمممم😍📚✨️

سلام قشنگم شرمنده متوجه حرفت نشدم قشنگم🥺🙏

رزا میشه قیمت کتاب چیزهایی که نمیتوانیم بگوییم رو بهم بگیی

کتاب_خاطرات سرزمین بکر🌏🔥✨️ داستانی که قرار نیست فقط دنبال آدم گمشده بگردید بلکه قرار مدام به حقیقتی که می‌بیند شک کنید 😌💅
+2
کتاب_خاطرات سرزمین بکر🌏🔥✨️ داستانی که قرار نیست فقط دنبال آدم گمشده بگردید بلکه قرار مدام به حقیقتی که می‌بیند شک کنید 😌💅 انتشارات:: نشریه مجازی❤️‍🔥✨️ ژانر کتاب:: معمایی / تریلر روان شناختیه☠️✨️ نوع جلد :: جلد سخت و لبه رنگی❤️‍🔥✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: ۳۵۲ صفحه]]🦋 🚫قیمت اصلی :: ۸۵۰ 🚫 *❤️‍🔥‼️قیمت با تخفیف :: ۷۵۰‼️❤️‍🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin

از درخت‌های آلوده، بارون خطرناک و آدم‌هایی می‌گه که بیماری بدنشون رو از داخل نابود کرده. بعد هم مثل همیشه تأکید می‌کنه تنها د
از درخت‌های آلوده، بارون خطرناک و آدم‌هایی می‌گه که بیماری بدنشون رو از داخل نابود کرده. بعد هم مثل همیشه تأکید می‌کنه تنها دلیلی که مردم پاستورال هنوز زنده‌ان، اطاعت از قوانینه! همه ساکت نشستن و گوش می‌دن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کنه سؤال بپرسه. اما این بار هر سه نفر حقیقتی رو می‌دونن که حرف‌های لوی رو متزلزل می‌کنه: تئو از مرز عبور کرده و هنوز زنده‌ست.چند روز بعد، اتفاقی می‌افته که دیگه اجازه نمی‌ده این شک‌ها فقط گوشه‌ی ذهنشون باقی بمونن. یکی از زن‌های پاستورال به اسم کولت، هشت هفته زودتر از موعد وارد مرحله‌ی زایمان می‌شه. بی موقع تولد کنارش حضور داره و حتی قبل از اینکه بقیه چیزی بگن، از صدای ضعیف نفس‌های نوزاد می‌فهمه حالش خوب نیست. بچه زنده‌ست، اما به‌سختی نفس می‌کشه.

رابطه‌ای که هیچ‌کس ازش خبر نداره! بی از کودکی لوی رو می‌شناسه و بعد از نابینا شدنش، لوی یکی از معدود آدم‌هایی بوده که کنارش م
رابطه‌ای که هیچ‌کس ازش خبر نداره! بی از کودکی لوی رو می‌شناسه و بعد از نابینا شدنش، لوی یکی از معدود آدم‌هایی بوده که کنارش مونده. برای همین بی هنوز بهش اعتماد داره و باور کرده تمام سخت‌گیری‌هاش فقط برای محافظت از مردم پاستوراله. اما رابطه‌ی اون‌ها فقط عاشقانه نیست. لوی از شنوایی قوی بی استفاده می‌کنه تا بفهمه بین مردم چه خبره. قبل از هر گردهمایی ازش می‌پرسه چه حرف‌هایی شنیده، چه کسی ناراضیه، چه کسی سؤال‌های خطرناک می‌پرسه و چه کسی ممکنه قوانین رو زیر پا گذاشته باشه. بی همیشه هرچیزی رو که شنیده به لوی می‌گه. اما این بار سکوت می‌کنه. نه اسمی از تئو میاره، نه درباره‌ی وانت حرفی می‌زنه و نه می‌گه مردی به اسم تراویس رِن رو داخل اتاق قدیمی خونه‌شون به یاد آورده. برای اولین بار، بی چیزی رو از مردی پنهان می‌کنه که تا اون لحظه تمام رازهاش رو بهش گفته بود. وقتی گردهمایی شروع می‌شه، لوی دوباره درباره‌ی پوسیدگی حرف می‌زنه.

درحالی‌که خودش راز خیلی بزرگ‌تری داره! شوهرش عملا نزدیک یه ساله که بارها از مرز عبور کرده و برخلاف تمام هشدارهایی که از بچگی
درحالی‌که خودش راز خیلی بزرگ‌تری داره! شوهرش عملا نزدیک یه ساله که بارها از مرز عبور کرده و برخلاف تمام هشدارهایی که از بچگی شنیدن، هنوز هیچ نشونه‌ای از پوسیدگی توی بدنش دیده نمی‌شه. همین حقیقت کوچیک، تمام باورهای کالا رو نشونه گرفته. اگه بیماری واقعاً اون‌قدر خطرناکه، چرا تئو مریض نشده؟ اگه بیرون از پاستورال پر از مرگه، وانت تراویس چطور سال‌ها تقریباً دست‌نخورده بین درخت‌ها مونده؟ و اگه هیچ غریبه‌ای بیشتر از ده ساله وارد اجتماع نشده، بی چطور تراویس رو داخل خونه‌شون به یاد میاره؟ بی هم با رازهای خودش وارد گردهمایی می‌شه. اون و لوی مدت‌هاست رابطه‌ای مخفیانه دارن؛

لِوی بعد از مرگ پدرش رهبری پاستورال رو به عهده گرفته و بیشتر اهالی بدون سؤال حرف‌هاش رو قبول می‌کنن. اون همون کسیه که قوانین
لِوی بعد از مرگ پدرش رهبری پاستورال رو به عهده گرفته و بیشتر اهالی بدون سؤال حرف‌هاش رو قبول می‌کنن. اون همون کسیه که قوانین رو اجرا می‌کنه، نگهبان‌ها رو زیر نظر داره و دائماً به مردم یادآوری می‌کنه بیرون از مرزها چیزی جز بیماری و مرگ منتظرشون نیست! پاستورال دیوار و سیم‌خاردار نداره؛ اما ترسی که سال‌ها توی ذهن مردمش ریشه کرده، از هر دیواری محکم‌تره!! حتی قبل از شروع گردهمایی هم معلومه این ترس داره کم‌کم شکل تازه‌ای پیدا می‌کنه. یکی از زن‌های اجتماع، مخفیانه کالا رو کنار می‌کشه و با وحشت بهش می‌گه پسرش موقع بازی دستش رو از مرز رد کرده. 🥴 فقط برای چند لحظه؛ اما حالا مادرش مطمئنه که شاید بیماری وارد بدنش شده باشه. 🤧 از کالا خواهش می‌کنه چیزی به لوی نگه. چون اگه بقیه بفهمن، ممکنه پسرش رو از خانواده جدا کنن یا قبل از اینکه حتی نشونه‌ای از بیماری ظاهر بشه، درباره‌ی سرنوشتش تصمیم بگیرن. کالا قول می‌ده سکوت کنه؛🫠

اگه تراویس واقعاً وارد پاستورال شده بود، بعدش چه بلایی سرش اومده بود؟ چرا وانتش بیرون از مرز رها شده بود؟ و از همه عجیب‌تر، چ
اگه تراویس واقعاً وارد پاستورال شده بود، بعدش چه بلایی سرش اومده بود؟ چرا وانتش بیرون از مرز رها شده بود؟ و از همه عجیب‌تر، چرا بی فقط تکه‌های محوی از حضورش رو به یاد می‌آورد؛ انگار کسی اون خاطره رو از ذهنش بیرون کشیده و فقط یه سایه ازش باقی گذاشته بود؟ اما تئو فرصت نمی‌کنه دنبال جواب این سؤال‌ها بره؛ چون گردهمایی هفتگی پاستورال از راه می‌رسه. گردهمایی مهم‌ترین مراسم اجتماعه. همه‌ی اهالی پیش هم جمع می‌شن تا درباره‌ی محصول‌ها، ذخیره‌ی غذا، آب‌وهوا، تولدها، مرگ‌ها و تصمیم‌های مهم حرف بزنن.👀☠️✨️ روی ظاهر، همه‌چیز شبیه یه جلسه‌ی ساده بین آدم‌های یه اجتماع کوچیکه؛ اما تقریباً هیچ تصمیمی بدون تأیید لِوی گرفته نمی‌شه.🫠

حرف‌های بی همه‌چیز رو برای تئو ترسناک‌تر کرده بود. تراویس رِن فقط خودش رو تا نزدیکی مرزهای پاستورال نرسونده بود؛ از مرز رد شد
حرف‌های بی همه‌چیز رو برای تئو ترسناک‌تر کرده بود. تراویس رِن فقط خودش رو تا نزدیکی مرزهای پاستورال نرسونده بود؛ از مرز رد شده، وارد اجتماع شده و حتی مدتی داخل اتاق قدیمی خونه‌ی اون‌ها مونده بود. اما هیچ‌کس حضورش رو به یاد نمی‌آورد.👀💔 نه تئو، نه کالا و نه هیچ‌کدوم از اهالی پاستورال. تنها چیزی که از تراویس باقی مونده بود، یه وانت متروکه زیر انبوهی از برگ‌های مرده کیف پولش و عکس زنی بود که سال‌ها قبل ناپدید شده بود: 🫠 مگی سنت‌جیمز. هرچقدر تئو بیشتر به ماجرا فکر می‌کرد، سؤال‌های بیشتری توی ذهنش شکل می‌گرفت.

معمای اسلوبِرن یکی ااز چاشنی های اصلیه کتابه؛😈🔥✨️ رازها آروم‌آروم و تیکه‌تیکه باز می‌شن و تعلیق کتاب هرچقدر جلوتر می‌ره، سن
معمای اسلوبِرن یکی ااز چاشنی های اصلیه کتابه؛😈🔥✨️ رازها آروم‌آروم و تیکه‌تیکه باز می‌شن و تعلیق کتاب هرچقدر جلوتر می‌ره، سنگین‌تر می‌شه.🙂‍↔️❤️‍🔥✨️ اصلا اینطوری نیست که یهو بگه عههه اینجا اینطوریه و همه چیز رو باز کنه👀🫠🤌

کتاب وایب افسانه های تاریک مانند رو داره😈❤️‍🔥✨️
یه جور زندگی جنگلی که از ظاهرش زیبا و سرسبزه ولی هرچقدر بیشتر پیش میره فضای دارکش خودش رو بیشتر نمایان میکنه.👀☠️✨️

داستان چندتا راوی داره🫠 بعد از شروع داستان با تراویس، روایت میان تئو، کالا و بی جابه‌جا می‌شه و هرکدوم تکه‌ی متفاوتی از معما
داستان چندتا راوی داره🫠 بعد از شروع داستان با تراویس، روایت میان تئو، کالا و بی جابه‌جا می‌شه و هرکدوم تکه‌ی متفاوتی از معما رو می‌بینن. 👀💀🔥 و درست وقتی فکر می‌کنیم مدل روایت رو فهمیدیم🙂‍↔️ قصه جهتش رو عوض می‌کنه و ما رو داخل پاستورال می‌بره.☠️🔥🤌

قرار چه اتفاقی بیافته🫠 سرنوشت مگی برایش چی نوشته👀🔥 و چه تاریکی درون این کتاب هست☠️✨️

سلاممم چطوریننن😍❤️