uz
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شهر داستان | رمان analitikasi

شهر داستان | رمان (@dastanromancity) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 25 187 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 265-o'rinni va Eron mintaqasida 13 412-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 25 187 obunachiga ega bo‘ldi.

29 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -570 ga, so‘nggi 24 soatda esa -14 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 11.67% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 3.98% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 939 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 1 003 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 30 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

25 187
Obunachilar
-1424 soatlar
-1217 kunlar
-57030 kunlar
Postlar arxiv
رابطه با خواهرزنم فاطمه #خواهرزن سلام دوستان سایت داستانڪده این نوشته کاملا واقعیه و واسم اتفاق افتاده.مربوط میشه به ۸ساله پیش اسمم امیره.۳۵ ساله.اهل غرب کشور.متاهل.بسیار بسیار هات و شهوتی.خونواده خانمم اهل قزوین هستن.از همون لحظه خواستگاری من چشمم دنبال خواهر زنم بودکه الان ۳۱ سالشه.دختری لاغر اندام و ظریف خیلی تو کفش بودم فقط واسه سکس.همیشه به یاد اون زنمو میکردم.یادمه یه شب که سکس میکردم با خانمم واسه اولین بار بهش گفتم آخ کس آبجیت.دو سه بار گفتم منتها آروم.خواستم ببینم عکسالعملش چیه.بار اول چیزی نگفت.بعدش کمی بلندتر گفتم شنید.بدنش یخ زد…چند بار گفت چی گفتی که خودمو به اون راه زدم مثلا که هیچی نگفتم و با خوردن کسش کاری کردم ظاهرا فراموش کنه.اینم بگم زنم خدایی از لحاظ سکس هیچی کم نمیزاره.محشره واقعا.ولی خب از فکر خواهرش نمیتونستم در بیام.بعد ۳ چهار سال یه موقعیت عالی گیر آوردم که ترتیبشو بدم. خونه یکی از اقوام بودیم رفتم دنبال وسیله ای خونه پدر خانمم.در زدم دیدم خودشه فاطمه جونمه.کسری از ثانیه نقشه ریختم که ترتیبشو بدم چون مطمئن بودم کسی حالا حالاها خونه نمیاد ولی ترسیدم که آبروریزی شه.اونبار قسمت نشد.تقریبا حدود دو سه سالی گذشت.تو اون مدت فاطمه ازدواج کرد و کسو کونش نصیب یکی دیگه شد ولی من هنوز تو کفش بودم.به خودم میگفتم بالاخره یه روز اون کسو کونشو خودت میکنی نگران نباش.منم تو اون مدت هر وقت میدیدمش حسابی دید میزدم و شب به عشقش کس زنمو میکردم.خلاصه بعد چند وقت خانمم باردار شد.واسه زایمان قرار شد فاطی جون و زنداداششون و پدر خانمم بیان پیش زنم.یکی دو روز قبل بستری شدن زنم اونا هم اومدن.حالا دیگه کنارش بودم تو خونه خودم.همون شب اول موقع خواب یه پیام عاشقانه نوشتم بدونه فکر کردن به عواقبش سریع فرستادم براش.بعد اینکه مطمئن شدم خونده.پیام دادم که ببخش اشتباه فرستادم…اونم جواب داد که اشکال نداره غریبه نیستی که.دیدم بدش نمیاد یکی دو تا دیگه فرستادم واسش.اونم فقط خوند و بدونه جواب.فرداش خانمم رو بردیم واسه زایمان.سه چهار شب باید بستری میشد چون عمل کرده بود.زنداداششون به عنوان همراه موند و من برگشتم خونه ای که فقط فاطی بود و پسر کوچیک من و پدر خانم پیرم.شام خوردیم و بعد گپ و گفت و فیلم و …رفتیم که بخوابیم.خواهرزنم جای منو پسرم رو انداخت اتاق خواب و خودشو پدرش سالن جا انداختن.شروع کردم پیام دان بهش.اینبار هم عاشقانه فرستادم.جواب داد امیر تو منو با خواهرم اشتباه گرفتیا آخرشم 😃گذاشته بود.جواب دادم که تو هم خواهر زنمی با خانمم فرقی نداری که.دل به دریا زدم چند تایی جک نیمه سکسی داشتم. بهش گفتم ناراحت نمیشی چیزی برات بفرستم که اونم گفت نه راحت باش.یکی از جکا رو فرستادم.قلبم داشت از تو سینم در میومد از ترس و استرس.دیدم ج استیکر 🤣فرستاد. بله خانم بدش نیومده بود.خلاصه تقریبا از ساعت ۱۱۳۰ شب که اولین پیام رو دادم بهش تا تونستم بحث رو بکشونم سمت حرفای سکسی شد ساعت ۵ صبح.اینم بگم فاطمه چند سال اول ازدواجش با شوهرش همیشه درگیر بودن و بارها از دست شوهرش کتک خورده بود.شاید به همین دلیل کمبود عاطفی ای که داشت تونستم بهش نزدیک بشم.روز بعد هم نشسته بودیم خونه.تقریبا کنار هم بودیم و بینمون پدر زنم بود.بنده خدا چون سنش بالاست زیاد هوش و حواس درست حسابی نداشت.داشتیم با هم حرف میزدیم.هم زمان به فاطمه هم پیامک دادم.بحث رو آروم آروم سکسیش کردم.جوری که دیگه بی پرده باهاش با پیامک حرف میزنم.اون فقط جواب میداد.همش من می‌پرسیدم.اینکه چند وقت یه بار سکس داره.راضی هست نیست و ازین حرفا.دیدم جواب داد که از پشت زیاد رابطه داشته ولی از جلو نه.باجناق پفیوز اینقد کونشو کرده بود راه می‌رفت باسنش پشت سرش جا میموند.اینقد گنده شده بودن.بعد ظهر پدر خانمم گفت حوصلمون سر رفته بریم تا سر خیابون و برگردیم.پسر من خوابیده بود.فاطمه گفت من پیش سهیل میمونم شما برید.منم بهانه آوردم که سرم درد میکنه.نمیتونم برم.واسه این که اونم مشکوک نشه بهش گفتم نرو بزار فردا با هم میریم ولی از خدا میخواستم که بره.که خدا راشکر گفت نه من میرم زود میام.پدر خانمم رفت و پشت سرش رفتم بعد این که مطمئن شدم رفته درو پشت سرش بستم.اومدم تو خواهر زنم فکرمو خونده بود اگه بگم صدای قلب همدیگه رو می‌شنیدیم دروغ نگفتم.سریع بدونه اینکه بزارم حرفی بزنه رفتم کنارش( تنها چیزی که فقط تو ذهنم بود اون لحظه کسو کون فاطمه بود)محکم بغلش کردم یه لحظه گفت امیر نکن چکار میکنی.گفتم تو رو خدا فاطمه.الان بابات میاد.اونم میدونست هدف من چیه شل شد.سریع لباشو گرفتم تو دهنم.هم زمان پستوناشو میمالیدم.دستم رو بردم زیر دامن و شورتش.کسش خیس خیس بود.بدونه اینکه بزارم حرفی بزنه لباساشو عین وحشیای کس ندیده درآوردم.از دیدن بدنش حض کردم.بدن سفید.سینه هاش سفت .کس و کون سفید و شیو شده.کمی سینه هاشو خوردم و معطل نکردم رفتم سراغ

💙 به مناسبت تولدم به مدت 15 دقیقه ورود به کانال 🔤🔤🔤 کسب درآمد رایگانه : 🔺 LINK-CHANNEL 🔺 جوین شدی تبریک یادت نره 🫠‌‌

👑 سه راه ساده برای پولدار شدن: 1.داشتن گوشی لمسی 2. خریدن بسته اینترنت ‌و وصل شدن به فیلترشکن 3.عضوشدن در این کانال این کانال بهت یاد میده چجور از گوشیت کسب درامد کنی 🤌🏼 @daramd

🔴 قیمت لحظه ای و تحلیل دلار، طلا، سکه و خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online @Dolar_Online
🔴 قیمت لحظه ای و تحلیل دلار، طلا، سکه و خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online @Dolar_Online

sticker.webp0.09 KB

بهمین خاطر همون طور که قبلا پیش بینی کرده بود، دوباره اومد سراغ من. اولین بار که از جلو باهاش سکس کردم یکی از تجربه های سکسی فراموش نشدنی من بود که شاید یک روز داستانش رو بنویسم. اما هنوز هم بهترین تجربه ام مربوط به روزی میشه که برای اولین بار دهنش رو گاییدم. نوشته: حمید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کمی که اینکار رو ادامه داد، دیدم خیلی حال نمی کنم. ازش خواستم از روی من بلند شده و وسط تخت بخوابه. ازش خواستم کاملا خودش رو در اختیار من بگذاره. -اشکالی نداره عزیزم. فقط پرده ام رو نزن، هر کار دیگه ای بخوای میتونی باهام بکنی. بعد رفتم چند تا ملافه آوردم و مثل طناب لوله کردم و باهاش دستها و پاهاش رو به چهارطرف تخت بستم. دوباره کمی با پستوناش و کسش بازی کردم تا تحریک بشه. بعد نشستم روی سینه اش طوری که کیرم روی چانه و لبهاش قرار بگیره. دهنش رو باز کرد تا کیرم رو لیس بزنه. رفتم در گوشش گفتم: +دوست داری کیرم رو بخوری؟ سرش رو به علامت تایید تکون داد. +شنیدی تا حالا یکی به یکی دیگه میگه “دهنت رو گاییدم؟” باز هم تایید کرد. +من هم الان میخوام همین کار رو باهات بکنم. قبل از اینکه حرفی بزنه، خم شدم روش، طوری که کیرم درست از بالا جلوی دهنش قرار گرفت. با لحن محکمی گفتم: +دهنت رو باز کن. با تردید دهنش رو باز کرد. کیرم رو آروم فرو کردم. بعد به آهستگی شروع به عقب جلو کردن کردم. هر دو سه دقیقه یک بار کیرم رو در میاوردم تا کمی نفس بکشه. دوباره فرو میکردم. هر بار کیرم رو بیشتر فرو می کردم. طوری که بعد از چند بار دیگه کیرم تا آخر میرفت تو حلقش و فقط خایه هام بیرون میموند. اینجوری که بتدریج فرو کرده بودم دهن و حلقش جا باز کرده بود. هر بار هم که فرو میکردم بهش می گفتم: +دوست داری که دارم دهنت رو میگام؟ هر بار چون کیرم تو دهنش بود نمیتونست حرف بزنه و فقط سرش رو تکون میداد. کم کم حس میکردم آبم میخواد بیاد. دلم میخواست آبم رو تو محیط گرم دهن و حلقش خالی کنم. میدونستم احتمالا از اینکار بدش میاد و حتی ممکنه دیگه باهام بهم بزنه. ولی اون لحظه شهوت چنان بهم غلبه کرده بود که چیزی حالیم نبود. دفعه آخر که کیرم رو فرو کردم در حالی که عقب جلو میکردم گفتم: +راستش دهن گاییدن واقعی اینطوری نیست. قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده، تمام وزنم رو انداختم روی صورتش و کیرم رو تا حدی که جا داشت تو دهنش فرو کردم در همون حال بهش گفتم “وقتی دهن یکی رو میگان منظور اینه”… بعد فوران آبم تو حلقش شروع شد مدتها بود که اینقدر ازم آب نیومده بود. مهتاب زیر هیکلم دست و پا میزد اما هیچ کاری نمیتونست بکنه. آب کیرم که وارد حلقش شد حتی نفس هم نمی تونست بکشه. اما من تو اوج لذت بودم. من سادیسم ندارم اما تو اون لحظه اونقدر شهوتم بالا بود که به چیز دیگه ای غیر از اینکار نمی تونستم فکر کنم. آبم که خالی شد. از روش بلند شدم. مهتاب شدیدا سرفه میکرد. آب کیرم همراه با سرفه هاش از دهن و دماغش میزد بیرون صحنه عجیبی شده بود. الان که ارضا شده بودم از کارم پشیمون بودم. من قبلا با زنها و دخترای دیگه (البته بجز زن خودم) زیاد از اینکارها کرده بودم اما همه شون تجربه قبلی داشتن و میدونستن من چکار میخوام بکنم. حالا از اینکه این کار رو با مهتاب کرده بودم ناراحت بودم. دست و پاهاش رو باز کردم و دستمال آوردم براش. هنوز سرفه می کرد و نمیتونست حرف بزنه. همونجوری رفت سمت دستشویی. صدای سرفه اش قطع نمی شد. بعد هم صدای هق هق گریه اش میومد. رفتم در دستشویی رو زدم که ببینم حالش چطوره اما داد زد و گفت: “گم شو”. وقتی هم اومد بیرون، خیلی عصبانی بود. هر چی عذرخواهی می کردم اصلا جوابم رو نمی داد. نشست روی تخت و همچنان گریه میکرد. وسط هق هق هاش گفت: -این چه کاری بود کردی وحشی؟ داشتم خفه میشدم. +عزیزم ببخش منو. اصلا دست خودم نبود. با وجود عصبانیش، اونقدر نازشو کشیدم تا من رو بخشید. اما گفت معلوم نیست که دیگه باهام رابطه داشته باشه. اون روز بردمش بیرون براش یه گردنبند خریدم تا من رو ببخشه. خواستم شام ببرمش بیرون اما نخواست واسه همین رسوندمش خونه اش. بعد اون روز، دوباره مثل همیشه میومد سر کار اما تا یکی دو هفته باهام سرد برخورد میکرد طوری که جرآت نمیکردم دوباره ازش سکس بخوام. با این حال بعد از دو هفته، باز رابطه مون برگشت به حالت قبل. بعدا برام گفت که بیشتر از اینکه بدون هماهنگی باهاش اینکار رو کردم از دستم عصبانی بوده و اینکه آب کیرم پریده بود تو حلقش، وگرنه خودش دوست داشته یه روزی ساک زدن ته حلق رو امتحان کنه. وقتی این حرف رو زد دیگه اینجور ساک زدن شد جزو برنامه روتین سکسمون و هر هفته یکبار میبردمش خونه مجردیم و بعد از کلی عشقبازی، دهنش رو به معنای واقعی کلمه میگائیدم. این قضیه تا یک سال بعد که مهتاب با همون خواستگارش ازدواج کرد ادامه داشت. در این مدت من رو در جریان خواستگاری و نامزدیشون قرار میداد و هر بار موقع سکس کلی راجع به اینکه چطوری میخواد با شوهر آینده اش سکس کنه حرف میزدیم و حتی شوخی میکردیم. بعد از ازدواجش تا 3-4 ماه رابطه ای با مهتاب نداشتم. البته میومد سر کار، اما سعی می کردم یک حریمی بین خودمون رعایت کنم. تا اینکه خودش به زبون اومد و گفت که با وجودی که شوهرش مرد خوبیه، اما رابطه جنسی خوبی با هم ندارن.

-آخه مادرم هنوز دوست داره من با پسرخاله ام ازدواج کنم. +به زور که نمی تونن مجبورت کنن. در هر صورت امیدوارم هر چی دوست داری برات اتفاق بیوفته. تو یخچال شیرینی داشتم. قهوه که آماده شد با شیرینی آوردم. اینبار روی مبل روبرویی نشستم. مهتاب متوجه حرکتم شد و پرسید چرا دور از من نشستی؟ +راستش این خبری که دادی برام جالب بود ولی در عین حال فکر کردم ممکنه لازم باشه نوع روابطمون رو تغییر بدیم. اگر قرار باشه ازدواج کنی شاید دیگه درست نباشه مثل قبل با هم ارتباط داشته باشیم. از جاش بلند شد و اومد طرف من و روی پاهام نشست طوری که سینه اش درست جلوی دهنم قرار گرفت. دستش رو انداخت دور گردنم و سرم رو به پستونای درشتش هل داد و گفت: “رابطه مون وقتی تغییر می کنه که من بخوام. اگر کارم با اون طرف واقعا به ازدواج برسه شاید اون موقع رابطه مون تغییر کنه. البته ممکنه تغییر بنفعت باشه.” +چطور یعنی؟ دستش رو از روی شلوار روی کسش گذاشت و گفت: “اینجا الان راهش بسته است. اگر باز بشه ممکن تو هم بتونی از اینجا فیض ببری.” +جووون. یعنی میشه؟ -بستگی داره. اولا که تا الان تو هنوز تنها عشق منی و اولین کسی هستی که من تو تمام عمرم باهاش رابطه خصوصی داشتم. امّا از این استادم تا الان فقط خوشم اومده. هنوز حس عشق بهش ندارم. بعد هم باید ببینم رابطه جنسیم باهاش چطور پیش میره. میدونی که من خیلی هاتم تا الان هم خیلی خودم رو سعی کردم کنترل کنم. اگر اون به عنوان شوهر نتونه من رو راضی نگه داره، تو گزینه دوم من خواهی بود، همونطور که خودت علاوه بر زنت گزینه های دیگه ای برا خودت پیدا کردی. +از الان فکر همه چیز رو کردی. -آره. بالاخره استادی مثل تو داشتم عشقم. دستش رو گرفتم و بردم دو نفری روی کاناپه نشستیم. بهش شیرینی دادم و گفتم: “این هم شیرینی ازدواج احتمالی شما عروس خانم. تا زمانی که آقا داماد بخواد دستش بهت برسه، من سعی می کنم حسابی از خجالت این تن و بدن خوشگلت در بیام.” شیرینی و قهوه رو خوردیم و بعد لب تو لب شدیم. همزمان کمی از روی لباست ممه هاش رو مالوندم، بعد دستم رو بردم زیر تی شرتش و رسوندم به سوتینش. مهتاب ممه هاش خیلی حساس بودن و با کمی مالوندنشون متوجه شدم که نفسهاش تند شد. زیر گوشش گفتم: “بریم اتاق خواب؟” -“آره. بریم. دلم میخواد روی تخت با هم حال کنیم.” این حرف رو به این خاطر زد که تا اون زمان فقط تو دفتر کار با هم حال می کردیم و هیچوقت پیش نیومده بود که بریم جایی و روی تخت عشقبازی کنیم. تو اتاق لختش کردم. خودم فقط تی شرت و شلوارک رو درآوردم اما هنوز شورت پام بود. خوابیدم روش و مشغول خوردن پستوناش شدم. پستوناش سایز 75 بود و نوک برجسته و خوش فرمی داشت. در حالی که ممه هاش رو می خوردم، مهتاب دستش رو کرد تو موهام و سرم رو به سینه اش فشار میداد. بعد از چند دقیقه که سینه هاش رو خوردم، رفتم پایین تر، پاهاش رو از هم باز کردم و مشغول لیسیدن کسش شدم. مهتاب از فرط شهوت فقط آه میکشید. اونقدر کسش رو لیس زدم و مکیدم که ارگاسم شد. همه کسش و صورت من با مخلوطی از آب دهان من و آب کسش خیس شده بود. اولین باری بود که اینجوری با من ارگاسم میشد. تا این زمان چند دفعه ای با دستم آبش رو آورده بودم اما انصافا لیسیدن کس یه حس معرکه ای داره. کنارش دراز کشیدم. هنوز نفس نفس میزد و من آروم نوازشش میکردم. بعد از اینکه نفسش سر جا اومد، دوباره اومد بغلم و گفت: -عالی بود عشقم. تا حالا اینجوری ارضا نشده بودم. کاش زن نداشتی و خودم زنت میشدم. +نه عزیزم. تو که میدونی من نمی تونم به یه نفر وفادار بمونم. واسه همین اگر زنم میشدی همیشه حرص و جوش میخوردی که چرا بهت خیانت میکنم. -عیبی نداشت عشقم. تو اگر من رو همیشه به این خوبی سر حال بیاری، برام اصلا اهمیت نداره که با چند نفر دیگه هم بخوابی. بعد دستش رو کرد تو شورتم وکیرم رو گرفت و گفت: -الان با این کیرت که مثل سنگ شده چکار کنم؟ با دست آبش رو بیارم؟ +نه. میتونی برام بخوریش؟ تا اون روز مهتاب بیشتر با دست آبم رو می آورد. گاهی سر کیرم رو میبوسید اما هنوز مهارت ساک زدن نداشت . -باشه. چون بهم خیلی حال دادی، برات میخورم. اما اگر اینجا آبجو داری اول بیار بخوریم بعد برم سراغ کیرت. آبجو آوردم. کمی ازش خوردیم، اولین بار من به مهتاب آبجو دادم بخوره. دفعه اول دوست نداشت، اما بعدش دیگه خوشش اومد. بعد شورتم رو خودم درآوردم و دراز کشیدم رو تخت. مهتاب لبه تخت نشست اول شروع کرد با دست با کیرم بازی کردن. همینطور که میمالید کف دستش تف میزد تا دستش لیز بشه. مواقع دیگه بهش ژل لوبریکانت میدادم تا حساب کیرم لیز بشه اما الان چون میخواست برام بخوره نمی تونستم ژل بزنم. چند دقیقه ای اینکار رو کرد، بعد رفت وسط پاهای من نشست، سرش رو خم کرد طرف کیرم و سرش رو بوسید. همینطور میبوسید و میمالیدش. یواش یواش شروع کرد کم کم بکنه تو دهنش. اولین بار بود که اینجوری میخواست ساک بزنه و زیاد بلد نبود.

مهتاب #منشی #ساک_زدن #مرد_متاهل اون روز خیلی حشری بودم. چند روز بود که سکس نکرده بودم. زنم مسافرت بود. دوست دخترم فرناز هم باهام قهر کرده بود و جواب تلفنهام رو نمی داد. ساعت 12 از یک جلسه دادگاه برگشتم دفترم. مهتاب، منشیم، هنوز نیومده بود. چون ملاقاتهام با موکهام رو بعد از ظهرها ساعت 4 ببعد قرار میذاشتم، ساعت کار منشیم رو از 3 تا 8 شب تعیین کرده بودم. البته برنامه کاریم رو نگاه کردم و دیدم هیچ ملاقات از پیش تعیین شده ای برای اون روز نداشتم. یک دفعه به ذهنم رسید از این فرصت استفاده کنم و وقتم رو با مهتاب بگذرونم. مهتاب یه دانشجوی 21 ساله رشته حقوق بود که از 1 سال پیش اومده بود برام کار کنه. سه روز در هفته بعد از ظهرها میومد دفتر من. علاوه بر حقوقی که می‌گرفت، کار توی دفتر من براش تجربه کاری خوبی محسوب می‌شد. از همون روزهای اول فهمیدم که دختر هاتیه. اوایل کار چند بار باهاش شوخی کردم و جوک های سکسی گفتم تا بفهمم اهل دل هست یا نه. با چند بار انگولک کردن و لمس کردن های اتفاقی معلوم شد که میشه روش حساب کرد. البته چون باکره بود از همون اول خیلی صریح بهم گفت انتظار سکس کامل نداشته باشم. برای من هم همینکه باهاش لاس بزنم و چت سکسی بکنیم، گاهی ممه هاش رو بخورم و گاهی هم اون با دست آبم رو بیاره کافی بود. در عوض حقوق خوبی هم بهش میدادم. حالا امروز که حسابی آمپرم بالا زده بود، و کار مهمی هم نداشتم هوس کردم وقتم رو با کمی لاس زدن و شیطونی با مهتاب بگذرونم. بهش زنگ زدم و گفت که کلاس دانشگاهش تموم شده و طبق معمول میخواد بره خونه ناهار بخوره و لباس عوض کنه و برای ساعت سه بیاد دفتر. بهش گفتم لازم نیست خونه بره و خواستم بیاد پیشم با هم بریم ناهار بخوریم. خوشحال شد و 20 دقیقه بعد خودش رو رسوند دفتر. با ماشین من رفتیم یه رستوران شیک. البته مهتاب از سر و وضع خودش خجالت میکشید. اونجا همه خانوما شیک و پیک بودن، ولی مهتاب با مانتو و مقنعه دانشگاه اومده بود. سر ناهار کلی گپ زدیم. خیلی دوست داشت بدونه رابطه ام با فرناز به کجا رسیده و هنوز باهام قهره یا نه (قبلا از جزئیات روابطم با فرناز خبر داشت). ناهار رو که خوردیم، با هم رفتیم یه مرکز خرید نزدیک رستوران. براش چند تیکه لباس، مثل تاپ و شلوار جین و اینجور چیزا خریدم. حسابی ذوق مرگ شده بود. ساعت 3 شده بود و مهتاب گفت که دیر شده دیگه باید بریم دفتر. بهش گفتم امروز که ظاهراً ملاقات نداریم من هم حوصله ندارم بریم دفتر. پرسیدم دلش میخواد بریم خونه من کمی گپ بزنیم. منظورم رو از گپ زدن فهمید و ولی پرسید “خونه تون مشکلی نداره؟ همسایه ها متوجه نشن؟” گفتم که منظورم یک آپارتمان مجردیه که هیچکس بجز فرناز ازش خبر نداره. سری تکون داد و با لحن شیطنت آمیزی گفت “حالا بریم اونجا چکار کنیم؟ نکنه خبریه؟” گفتم: “نه خبر خاصّی نیست. میریم یخورده گپ میزنیم تا غم و غصه ها رو فراموش کنیم.” گفت: “باشه بریم. من هم خبرهایی هست که باید بهت بگم.” کنجکاو شدم بدونم منظورش چیه امّا عجله ای برای پرسیدن نداشتم. یک ربع طول کشید تا به آپارتمان برسیم. تا مهتاب مانتو و مقنعه اش رو دربیاره من هم رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم آشپزخونه تا بساط قهوه رو آماده کنم. کارم که تموم شد رفتم روی کاناپه کنار مهتاب نشستم طوری که بدنمون به هم چسبیده بود. شلوارک و تی شرت تنم بود. گرمای بدنش رو حس می کردم و تحریک شده بودم. مهتاب هم یک تی شرت تنگ با شلوار پارچه سرمه ای تنش بود. ازش پرسیدم خبری که میخواست بگه چی بوده. -برام خوستگار اومده. +خوب اینکه خبر جدیدی نیست. قبلا هم گفته بودی که خواستگار داشتی. -آخه این فرق میکنه. یکی از استادام ازم خواستگاری کرده. +جدی؟ کی هست؟ چند سالشه. اسمش رو گفت ولی من نمی شناختم. ظاهراً تازه مدرک دکترا گرفته و حق التدریسی مشغول درس دادن شده. اینجور که مهتاب میگفت 8-9 سال ازش بزرگتره. +حالا نظر خودت چیه؟ قبلا که میگفتی برای ازدواج عجله نداری. -آره. هنوزم همینطوره. ولی این خیلی خوش تیپ و خوشگله. همه دخترای دانشگاه عاشقشن. میترسم دیگه همچین کیسی گیرم نیاد. +پس معلومه جوابت بهش مثبته دیگه!! وقتی این حرف رو می زدم تو دلم گفتم بخشکی شانس. این دختر الان ازاین خواستگار خوشش اومده دیگه محاله به من حال بده. جوابی نداد ولی چشماش از شوق برق میزد. ادامه دادم. +خوب عروس خانم حالا با این آقا دوماد قرار مدار ازدواج هم گذاشتید یا نه؟ -هنوز که رسما نیومده خواستگاری. نمیدونم پدر و مادرم نظرشون چیه. +خوب معلومه که اگر تو موافق باشی اونها هم حرفی ندارن. بعد هم بالاخره یک نفر که مدرک دکترا داره و دانشگاه درس می ده مسلما از نظر پدر و مادرت آینده درخشانی خواهد داشت و دلیلی نداره مخالفت کنن.

Repost from N/a
ناموساً بزن رو لیموها ارضا میشی 💦 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 بنا به درخواست
ناموساً بزن رو لیموها ارضا میشی 💦 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 بنا به درخواست دختر پسرای هات و حشری🔞

sticker.webp0.09 KB

بودو منتظر بود بشینم رو کیرش منم همینکارو کردم و نشستم رو کیرش اینقدر کیرش کلفت بود جیغم رفت هوا تا ته کردمش تو کسم ، کسم براش خیلی تنگ بود از دردم نتونستم تلمبه بزنم براش خوابیدم رو سعید دم گوشش گفتم بزار کسم عادت کنه اونم منو میبوسید و هی میگفت قربون کست بشم وای چقدر تنگی تو خودم کستو باز میکنم چند دقیقه طول کشید که سعید شروع کرد تو کسم تلمبه زدن اخ که هم درد داشت هم لذت با اینکه من روی سعید بودم ولی اون زورش زیاد بود و منو تکون تکون میداد و کیرشو تو کسم میزد بهترین لذت دنیارو داشتم تجربه میکردم اه و ناله هام بلند شده بود سعید حسابی داشت کسمو میگائید بعد با قدرت منو به زیرش کشید و پاهامو داد هوا گذاشت رو شونه هاش و کیرشو با قدرت فرو کرد تو کسم با اینکه کسم باز شده بود ولی بازم دردم گرفت و من از این درد کشیدن زیرش لذت میبردم هردومون سر صدا میکردیم اون همش قربون صدقه من میرفت سینه ها و لبمو میخورد و هی تلمبه میزد از ارضا شدنش خبری نبود منم همینو دوست داشتم که ابش دیر بیاد بازم از جلو خوب کسمو حال داد برم گردوند براش چهار دست و پا شدم کونمو براش قمبل کردم داشت میمرد از لذت دیدن کون و کسم هی میگفت شهره دیونتم میخامت تو مال منی هی کونمو لیس میزد یا سیلی میزد رو کون سفیدم کونم با هر ضربه اش میسوخت و اخخخخ میگفتم میدونستم کونم سرخ شده دیگه فکر کنم ده بیستا سیلی زده بود رو کونم کسمو میگرفت فشار میداد تا جیغ بزنم درد لذت بخشی میکشیدم منم براش هی جیغ میزدم میگفتم سعید بکن تو کسم کیرتو میخام سعید خوب با کس و کونم حال کرد دو طرف کونمو از هم باز کرد اینطوری چاک کسمم از هم باز شده بود و کیر کلفتشو زد تو کسم داشت وحشیانه میگائید منم تو اسمون سیر میکردم موهامو گرفت بود تو دستش میکشید عقب بیشتر تو کسم فشار میداد داد و اه و ناله میکرد صدای شلپ شلپ برخورد کیرش به کسم میومد و صدای نعره های یه مرد و صدای ناله های کش دار من که دلم میخاست تا ابد ادامه داشته باشه دیگه سرعتشو بیشتر کرده بود تنم خسته و خیس عرق بودم رمقی نداشتم دیگه نمیدونستم چه مدته دارم بهش کس میدم که سعید دوتا لپهای کونمو چنگ زده بود و میکوبید تو کسم که یهوئی حس کردم کسم پر اب شده سعیدم کیرشو ته کسم نگه داشته بود کیرش فرت و فرت اب منی میریخت تو کسم اینقدر خسته بودم که نا نداشتم چیزی بهش بگم که چرا تو کسم ریختی از طرفی هم اینقدر لذت برده بودم که دیگه برام مهم نبود. سعید خودشو انداخت روم و منم دیگه ولو شدم رو تخت هردو بی رمق فقط نفس نفس میزدیم کیرش هنوز تو کسم دل دل میزد و اخرین قطرات اب کمرشو تو کسم میریخت تا اون لحظه هرگز چنین لذت عالی رو نچشیده بودم عاشقش شده بودم بعد سعید کیرشو کشید بیرون و کسم انگار هوا توش بود صدایی مثل گوز داد سعید خندید و یه سیلی دیگه در کونم زد لبمو بوسید گفت شهره بخدا برات میمیرم چشمهاش میدرخشید ، هم من هم اون بینهایت لذت برده بودیم کیف کرده بودیم گفتم سعید دوست دارم عاشقتم سعیدم منو بغلم کرد گفت منم عاشقتم شهره جونم بعد یهوئی یاد رضا افتادم گفتم خاک تو سرم شد این همه جیغ و داد کردم حتما رضا بیدار شده سعید گفت نترس تو استراحت کن من میرم یه سر و گوشی بکشم منکه اینقدر خسته بودم اصلا نمیتونستم از جام بلند بشم سعید رفت و ده دقیقه بعد با دوتا لیوان شربت اومد پرسیدم خب چی شد بیدار بود خندید گفت نه بابا خوابه خوابه گفتم فریبا خانم چی گفت نگران اونم نباش لیوانو بهم داد اینقدر تشنه بودم یه نفس همشو سر کشیدم جون تازه ای گرفتم سعیدم شربتشو خورد و اومد کنارم و منو بغلم کرد گفت اذیت شدی ؟ لبشو بوسیدم گفتم یه کوچولو ولی بعدش خیلی حال کردم کیرشو که هنوز خوب شل نشده بود گرفتم تو دستم گفتم منو با این دیونه ام کردی سعید خندید و گفت مال توه عزیزم منم خم شدم براش ساک زدم که کیرش تو دهنم داشت سفت میشد و شروع راند دوم سکسمون . اون شب تا ساعت 5 صبح با سعید سکس کردم و یه بار دیگه ابشو تو کسم ریخت بعد کمکم کرد تا برم تو تخت پیش شوهرم بخوابم وقتی به صورت رضا نگاه میکردم از کاری که کرده بودم پشیمون نبودم اونم مثل یه بچه معصوم خوابه خواب بود منم چشامو بستم و خوابیدم . نوشته: شهره 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

بلاخره روز سفر رسید و با رضا همه چیز را حاضر کردیم و راه افتادیم منم یه شلوار لی نازک و تنگ پام کرده بودم از زیر مانتو هم تاپ تنم بود که یقه بازی داشت یه مانتوی کوتاه هم تنم گردم رضا هی بهم میگفت خیلی تیکه شدی قربونت بشم و از این حرفها تو حرف زدن خوب بود ولی تو عمل یا حال نداشت یا خیلی زود ابش میومد و رهام میکرد دلم میخاست خودمو تو بغل سعید رها کنم . سعید و فریبا زودتر رفته بودن و ما یک روز بعد رسیدیم وقتی فریبا و سعید مارو دیدن خیلی خوشحال شدن مخصوصا سعید که موقع دست دادن حسابی دستمو گرفته بود و برای حدود یک دقیقه ای دستم تو دستش بود رضا داشت وسایل رو میبرد تو ویلا سعید بهم گفت خیلی خوش اومدی امیدوارم بهت خیلی خوش بگذره منم ازش تشکر کردم انگار قصد نداشت دستمو رها کنه ولی برای اینکه رضا نبینه دستمو به زور از دستش رها کردم با اینکه دوست داشتم منو محکم تو بغلش فشارم بده دیگه تا شب کلی بگو بخند و خوردن و استراحت کردیم شب شام هم سعید و رضا کباب درست کردن و خوردیم و ساعت 12 رفتیم بخوابیم من همش به سعید فکر میکردم که رضا منو بغلم کرد و باهام ور میرفت دست به سینه هام و کسم میکشید هی گردنمو و لبمو میبوسید ولی با اینکه دلم میخاست سکس کنم ولی سعید رو تجسم میکردم برای همین رضارو پس میزدم اونم دید من زیاد راضی نیستم سکس کنیم منو رها کرد و چند دقیقه بعد خوابش برد ساعت یک و نیم نصفه شب بود تشنه شده بودم همونطوری با لباس خواب که کاملا بدن نما بود و زیرش فقط یه شورت پام بود بلند شدم رفتم بیرون که اب بخورم سر یخچال بودم همه جا تاریک بود و فقط نور لامپ یخچال محوطه اشپزخونه را روشن کرده بود فکر نمیکردم کسی بیاد ، تو فکر خودم بودم در یخچال رو میخاستم ببندم و برگشتم که دلم هوری ریخت سعید پشت سرم ایستاده بود از ترس نتونستم حتی جیغ بزنم سعید گفت وای منو ببخش شهره جون نباید میترسوندمت صداش بهم ارامش میداد ولی قلبم داشت تند تند میزد لیوان ابو ازم گرفت گذاشت رو میز داشت به بدنم تو لباس توری نگاه میکرد سینه هام که لخت بودن و راحت دیده میشدن یه نگاه درست و حسابی سر تا پام انداخت گفت خوش به حال رضا با داشتن همچین زن زیبا و خوش اندامی منم ازش تشکر کردم نمیدونم چرا ولی میخاستم برگردم تو اتاق پیش رضا میخاستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت نزاشت برم برگشتم بهش نگاه کردم سعید گفت میشه بمونی شهره جون؟ زانوهام سست شده بودن عقلم تعطیل شده بود بدنم داغ کرده بود انگار بدنم مور مور میشد سوزن سوزن میشد هیچی نگفتم منو اروم به طرف خودش کشید جلوش ایستاده بودم وقتی دید من کامل تسلیمم لبشو گذاشت رو لبم و دستشو از پشت گرفت و کمرو کشید طرف خودش و داشت لبهامو میخورد منکه دیگه انگار توی این دنیا نبودم فقط داشتم لذت میبردم سعید هی لبامو مک میزد و صدای نفسش تو گوشم میپیچید و زبونشو توی دهنم حس کردم دیگه منم داشتم زبونشو با زبونم لیس میزدم دستشو روی کونم گذاشته بود نمیدونم چقدر لب دادن طول کشید لبشو جدا کرد فقط داشتم تو چشماش نگاه میکردم منتظر حرکت بعدیش بودم که میخاد چکار کنه دستمو گرفت راه افتاد منم بدون هیچ مقاومتی دنبالش راه افتادم اومد جلوی اتاقی که رضا توش بود از لای در داخلو نگاه کرد اروم ازم پرسید خوابه منم با علامت سرم تائید کردم در رو بست دوباره راه افتاد نمیدونستم میخاد کجا ببره از جلوی اتاق خودشونم رد شدیم رفتیم یه اتاق طبقه بالا در رو باز کرد رفتیم تو یه تخت بود منو نشوند رو تخت گفت شهره من دیونتم دلم میخاد مال من باشی بعد اومد جلو لباس خوابمو از تنم دراورد سینه هامو میبوسید و نوکشو مک میزد دیگه ناله هام دراومده بود منو خوابوند و شورتمو از پام دراورد هی میگفت جوووونننن قربونت بشم هی کسمو میبوسید و مک میزد لیسش میزد هی اخ جون اخ جون میگفت منم که داشتم میمردم هی پیچ تاپ میخوردم کمرمو بالا و پائین میکردم سر سعید و به کسم فشار میدادم و ناله میکردم سعیدم وقتی میدید من چطوری دارم کیف میکنم بیشتر و بیشتر همه کسمو میخورد اینقدر کسمو خورد تا برای اولین بار ابم مثل زنهای پورن استار با فشار پاچید تو صورتش دیگه جیغم دراومد اصلا هیچی حالیم نبود و فقط بینهایت لذت میبردم سعید همه جای بدنمو لیس میزد بعد خودشم لخت شد وای وقتی کیرشو دیدم باورم نمیشد یه کیر کلفت و تیره رنگ میدیدم ، فکر کنم بیشتر 20 سانتی میشد اینقدر شهوتی بودم که سعیدو خوابوندم رو تخت و نوبت من بود که بهش حال بدم منم کیرشو گرفتمو حسابی براش لیسش میزدم و مک میزدم هرچقدر میتونستم میکردمش تو دهنم اونم ناله میکرد و میگفت جون بخور کیرمو خوشگله بخورش میخام بکنمت میخام جرت بدم منم بیشتر حشری میشدم هرچی میخوردم کیرشو سفت تر میشد مثل چوب سفت شده بود و ناله میکرد دیگه طاقتم برای کیرش که بره تو کسم تموم شده بود پاهاشو جفت کردم کیرشو با دستم گرفتم خودمو بردم جلو و کیرشو کشیدم لای کسم داشتم هلاک میشدم سعیدم پهلوهامو گرفته

گفتم لطف داره خودشم خیلی خانمه خوبی هست رضا گفت خب چی بهشون بگم میریم خونه شون گفتم خب اگر دعوت کردن که نمیشه نرفت تو دلم عروسی بود که به زودی میتونم دوباره سعید رو ببینم رضا هم به سعید زنگ زد و گفت که میائیم تا جمعه برسه داشتم بال بال میزدم برای دیدن مرد مورد علاقه ام دیدن سعید دنیامو تغیر داده بود یه جوری شده بودم که انگار بدون اون دارم خفه میشم واقعا تو یه روز دلمو برده بود یا من اینطوری حس میکردم هرچی بود دلم وابسطه سعید شده بود . برای جمعه تصمیم گرفتم یه تاپ تنم کنم و یه شلوار سفید خیلی تنگی هم داشتم که اونو میخاستم بپوشم هروقت اونو میپوشیدم کس و کونم حسابی میزد بیرون و رضا میگفت اینطوری مثل دافها میشی دیگه از رضا نپرسیدم چی بپوشم دلم میخاست سعید چشمش دنبال کس و کونم باشه از من چشم برنداره دوست داشتم دیونه ی من بشه البته اینقدر خوشگل و عشوه ای و جذاب هستم که هرمردی رو به زانو دربیارم ولی سعید از من بزرگتر هست و زن و بچه داره و من میخاستم چنین مردی رو بدست بیارم . جمعه شد و منم همون لباسهارو پوشیدم رضا وقتی دید من اینطوری لباسم پوشیدم گفت شهره اینا چیه پوشیدی مگه میخاهیم بریم پارتی ؟ خندیدم گفتم خب اینم پارتیه دیگه مگه چیه رضا هم خندید گفت هیچی فقط کونت بدجور تو چشمه یکی زد در کونم منم خندیدم گفتم حب باشه مگه چی میشه این همه تو خیابون مردای دیگه کونمو توی این شلوار دید زدن چی شد مگه رضا گفت هیچی بابا هرچی دوست داری بپوش بعد به شوخی گفت اصلا میخاهی لختی بپوش منم مثلا الکی ناراحت شده باشم یه کوچولو بهش اخم کردم اونم میدونست الکیه خندید و گفت هان چیه ؟ گفتم دیونه بعدم منو محکم بغلم گرفت لبمو که رژ مالیده بودم بوسید گفت تو خیلی ماهی عشقم با اینکه واقعا رضارو خیلی دوسش دارم ولی الان دچار دوگانگی شده بودم و اون حس کشش به سعید داشت دیونه ام میکرد دیگه حاضر شدیم و راه افتادیم سمت خونه سعید اینا در کمال تعجب دیدم رضا داره به سمت شمال تهران حرکت میکنه هی بالا و بالاتر میره گفتم رضا خونه شون کجاست گفت بالای شهر ازش پرسیدم کجا گفت نزدیکای پارک جمشیدیه گفتم واقعا ؟گفت اره دیگه بهت نگفته بودم سعید الکی میاد سر کار وضعش خیلی توپه برای اینکه سرش گرم باشه میاد سرکار دیگه رسیدیم و رضا به سعید زنگ زد اونم درپارکینگ خونه رو باز کرد و با ماشین رفتیم داخل داشتم شاخ درمیاوردم یه ویلای بزرگ بود با حیاط شیک و گلکاری شده رفتیم داخل و دم در فریبا و سعید به استقبالمون اومدن و با گرمی باهامون برخورد کردن و منو فریبا همدیگرو بغل کردیم بوسیدیم و مثل قبل با سعید دست دادم اونم به گرمی دستمو اروم فشار داد و گفت خیلی خوش اومدین رفتیم داخل خونشون واقعا شیک و عالی بود یه دسته گل براشون برده بودیم که فریبا بهم گفت تو خودت خیلی گلی عزیزم زحمت کشیدی خلاصه کلی تعارف و از این حرفها و نشستیم از همون اول متوجه شدم سعید چشمش به کونمه وقتی هم با تاپ منو دید که دیگه چشم ازم برنمیداشت فهمیدم اونم بدش نمیاد بهم نزدیکتر بشه دیگه منم حسابی براش خودنمائی میکردم از هرفرصتی استفاده میکردم که بیشتر خودمو بهش نشون بدم میدیدم که سعید خیلی راحته پیش فریبا و اصلا از اینکه بهم خیره میشه خجالتی نمیکشید حتی جلوی رضا باهام شوخی میکنه بعضی وقتا به رضا نگاه میکنم تا ببینم عکس العملش چیه با حرکات سعید ولی رضا هم خیلی سخت گیری نمیکرد و منو ازاد گذاشته بود اون روز هم خیلی بهم خوش گذشت درکنار سعید و فریبا بعد از اون دوتا مهمونی واقعا حس وابسطه گی شدیدی به سعید پیدا کرده بودم تقریبا یا ما اونارو دعوت میکردیم یا اونا مارو خیلی دوست داشتم بدونم سعید راجبم چطور فکر میکنه نزدیک چهار پنج ماه شده بود که با هم رفت و امد داشتیم دلم همش میخاست سعیدو ببینم البته سعید هیچوقت اونطوری که من دلم میخاست بهم رو نمیداد با اینکه خیلی باهاش راحت رفتار میکردم ولی یه حسه غرور داشت همینم باعث شده بود بیشتر به سمتش برم تا اینکه نزدکای عید بود که رضا بهم گفت سعید و فریبا دعتمون کردن که عید باهاشون بریم شمال ویلاشون نظرت چیه؟ گفتم خیلی عالیه اگر توهم دوست داشته باشی ؟ که رضا گفت منکه از خدامه دیگه دل تو دلم نبود این مدت تونسته بودم شماره سعیدو از گوشی رضا بردارم ولی جرات نمیکردم بهش پیغامی بدم ولی دلو به دریا زدم شب وقتی رضا خوابید به شماره سعید مسیج زدم و ازش بخاطر دعوتش به ویلا تشکر کردم یادمه ساعت 12.30 شب بود گوشیمو گذاشتم کنار تخت و خوشحال بودم یه مسیج بهش دادم که دیدم صدای مسیج گوشیم دراومد برداشتم نگاه کردم دیدم سعید برام مسیج داده اونم از من برای همه چیز تشکر کرد دل تو دلم نبود میخاستم جواب بدم ولی جلوی خودمو گرفتم خیلی خوشحال بودم از اینکه سعید بهم توجه کرده .

اومده بود مخصوصا که خیلی هم خوش تیپ بود و قیافه مردونه ای داشت دیگه منم بیشتر تعارفشون کردم و با هم نشستیم رو مبل ها و یکمی خوش و بش کردیم و رضا بیشتر حرف میزد به فریبا گفتم تشریف بیارید اتاق لباستونو عوض کنید فریبا هم مثل سعید خیلی خوش برخورد بود کلا معلوم بود ادمای با کلاسی هستن منو فریبا رفتیم توی اتاق و رضا و سعید هم که با هم نشسته بودن دیگه چند دقیقه ای با فریبا تنها بودم و کلی با هم راحتتر شدیم و با لبهای خندون از اتاق اومدیم بیرون وقتی رضا رو دیدم اونم دید من میخندم خیلی خوشحال شد یه نگاهی هم به سعید کردم اونم یه نگاهی به سرتا پای من انداخت و یه لبخندی بهم زد و از جلوش رد شدم و رفتم اشپزخونه تا شربت بیارم براشون فریبا هم کنار سعید نشست روبروی رضا منم شربت رو بردم و جلوی سعید خم شدم و تعارف کردم اونم موقع برداشتم لیوان راحت به صورت و سینه هام یه نگاهی کرد و بعدم فریبا لیوانشو برداشت و بعد رفتم برای رضا تعارف کردم که پشتم به سعید و فریبا شد کونم گرد و قلبمه توی دامن تنگ خودنمائی میکرد موقع راه رفتن هم میدونستم قشنگ پاهام معلوم میشه نشستم پیش رضا پامو انداختم رو پام اینطوری هردو ساق پام راحت تو چشم بود خلاصه یکی دوساعتی با هم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم سعید هم حسابی مجلسو گرم کرده بود و با حرفها و شوخیهاش منو مجذوب خودش کرده بود دیگه وقت نهار شد و فریبا هم اومد کمکم و با هم میزو چیدیم و نهار رو خوردیم و دوباره با فریبا همه ظرفهارو جمع و جور کردیم هرچی به فریبا میگفتم شما بشین من خودم جمع میکنم نزاشت و کمک کرد و با هم رفتیم پیش رضا و سعید هربار که به سعید نگاه میکردم اونم یه لبخندی بهم میزد . بعد از نهار هم تا عصری بازم کلی باهم گپ زدیم دیگه خیلی باهاشون راحت شده بودم انگار که چند ساله همدیگرو میشناسیم ساعت 5 عصری بود که سعید به فریبا گفت خانم دیگه پاشو رفع زحمت کنیم وای منکه تازه با سعید گرم گرفته بودم دلم نمیخاست به این زودی برن هی تعارفشون کردم که برای شام هم بمونند ولی هردوشون دیگه گفتن باید بریم و فریبا با مهربونی ازمون دعوت کرد که بریم خونه شون که ماهم قبول کردیم . وقتی رفتن رضا گفت خب چطوری بودن ؟ گفتم وای رضا همونطوری که میگفتی بود ، اقا سعید واقعا خیلی مرد مهربون و با وقاری هست ، رضا هم منو بغلم کرد و بوسید لبمو بهم گفت منکه بهت میگفتم سعید مرده خیلی خوبیه عزیزم منم با یه حالت خیلی شهوتی بهش گفتم اره عزیزم خیلی خوب شد که باهاشون اشنا شدیم تا شب که بشه و بریم تو تختمون داخل کسم نبض داشت و کسم خیس شده بود دیگه شب یقه رضارو گرفتم و نزاشتم بخوابه مجبورش کردم باهام سکس کنه که خیلی لذت بردم البته راستشو بخواهید موقعی که رضا تو کسم تلمبه میزد من سعید رو تصور میکردم با اون هیکل قوی چهار شونه اش برای همین خیلی زود ارضا شدم رضا هم هفت هشت دقیقه ای کرد و ابش اومد و طبق معمول ریخت توی دستمال واقعا از این کارش خیلی بدم میومد دلم میخاست ابشو بریزه رو شکم و سینه هام یا حتی رو لبهام ولی رضا هیچوقت چنین کاری نمیکرد شایدم ازم خجالت میکشید هرچی بود به خواسته های من بی توجهی میکرد وقتی رضا بیهوش خوابیده بود بازم دلم سکس میخاست ناخود اگاه همش به یاد صورت و اندام سعید میافتادم دستم روی کسم بود و داشتم با چوچولم به یاد سعید ور میرفتم با دست دیگه ام سینه مو میمالیدم اه و ناله میکردم که اینقدر با کسم و سینه ام بازی کردم تا به ارگاسم رسیدم و داشتم میمیردم اون لحظه واقعا دلم میخاست سعید میکرد تو کسم و حسابی بهم حال میداد دوست داشتم توی چشمهای قشنگش خیره بشم و کمرشو بگیرم و اونم محکم تو کسم ضربه بزنه با این فکرا خیلی لذت بردم که باعث شد بازم با کسم بازی کنم و برای بار سوم ارگاسم بشم و دیگه تنم جون نداشت و رضا هم که خواب بود منم همونطوری لخت کنارش خوابیدم صبح رضا رفته بود سرکار منم خونه رو مرتب کرده بودم ولی همش یاده مهمونی دیروز بودم و صورت سعید همش جلوی چشم بود و اینکه دیشب به یادش چقدر بهم خوش گذشت بود دلم میخاست بازم ببینمش . اصلا هروقت به سعید فکر میکردم یادم میرفت که شوهر دارم یه حس خیلی قوی منو به طرف سعید میکشید و جای هیچ فکری برام باقی نزاشته بود من بینهایت نیاز داشتم و شوهرم به نیازهای من بی توجه شده بود میدونم الان عده ای بهم فحش میدن که نباید میرفتم طرف چنین کاری . وقتی رضا از سرکار برگشت کلی خوشحال بود بهم گفت سعید خیلی خیلی تشکر کرد و گفت به خانمت سلام برسون منم یکمی خودمو براش لوس کردم گفتم واقعا خوشش اومده بود ؟ گفت اره بعد رضا بهم گفت شهره دستت درد نکنه گفتم برای چی ؟ گفت برای اینکه منو جلوی سعید سربلندم کردی گفتم کاری نکردم عزیزم بعد رضا گفت یه خبری برات دارم گفتم چی رضا گفت سعید و فریبا خانم مارو برای هفته بعد دعوتمون کردن وای از ته دلم همینو میخاستم گفتم به این زودی اخه ؟ گفت اره فریبا خانم هم خیلی از تو خوشش اومده

س.ک.س قایمکی شهره #زن_شوهردار #س.ک.س_یواشکی سلام اسمم شهره هست 31 سالمه سفید و هات و شهوتی هستم . سه ساله ازدواج کردم . توی این سه سال تقریبا هفته ای دوبار را سکس میکردم با شوهرم ولی اون بیچاره بعضی وقتا دیگه کم میاورد . از خودم بگم قدم متوسطه 165 و وزنمم60 سینه هام 75 هست و خلاصه ظاهر اندامم خیلی سکسیه . سال اول ازدواجم بود که کلا حجابمو با رضایت شوهرم برداشتم و دیگه تو همه مهمونیهامون بی حجاب بودم ولی خب تو لباس پوشیدنم رعایت میکردم دیگه کم کم رضا شوهرم رغبتش به سکس کم شده بود اخه رضا یه پسر لاغره و نسبتا ضعیفی هست ولی برعکس اون من واقعا خیلی هات و شهوتی بودم و هستم . ماجرا از وقتی کلید خورد که رضا در محل کار جدیدش مشغول به کار شده بود و خیلی روحیه اش عالی شده بود و اکثر اوقات از یکی از همکارهاش صحبت میکرد خیلی ازش تعریف میکرد که چه مرد خوب و مهربونی هست . منم پیش خودم دیدم رضا خیلی از این اقا که اسمش سعید هست تعریف میکنه تصمیم گرفتم یه بار دعتوشون کنم خونمون تا بیشتر باهاش اشنا بشیم برای همین به رضا گفتم میخام این همکارتو دعوت کنم اونم اولش تعجب کرد ولی خوشحال شده بود و قبول کرد و گفتم پس بهش بگو برای هفته بعد با خانومش بیاد ، رضا گفت باشه بهش میگم گفتم پس بهم خبر بده میان یا نه . فرداش که رفت سرکار و برگشت دیدم رضا هیچی نمیگه ازش پرسیدم خب چی شد میان ؟گفت روم نشد بهش بگم ولی فردا خبرشو میدم بهت فردا هم رفت و وقتی برگشت دیدم انگار حالش خوبه ازش پرسیدم چی شد؟گفت میان ولی هی تعارف میکرد که نه و از این حرفها گفتم چند نفرند ؟گفت دونفر دیگه خودش و زنش گفتم مگه بچه ندارن گفت چرا ولی بزرگه نمیارنش گفتم باشه و برای جمعه همه چیز رو مهیا کرده بودم و کاری دیگه ای نداشتم ولی نمیدونم چرا یه دلهره ای داشتم شاید بخاطر اینکه مهمون غریبه ای میخاد بیاد خونمون ولی در عین حال یه هیجانی هم تو دلم احساس میکردم دلم میخاست ببینم این کیه که اینطوری دل شوهرمو به دست اورده .هنوز سه روز مونده بود که بیان عصری که رضا اومد خونه بعد از کمی خوش و بش کردن و شوخی کردن با یه لحن عشوه خاصی ازش پرسیدم رضا برای جمعه چی بپوشم؟گفت نمیدونم هرچی دوست داری بپوش ، دلم میخاست رضا نظر بده ولی رضا هم مثل اکثر مردا از این چیزا هیچی حالیش نمیشه بهش پیله کردم که نه تو باید بگی چی بپوشم اونم گفت بخدا نمیدونم ببین چی خوشت میاد بپوش گفتم پس پاشو بریم خرید این لباسهائی که دارم برام تکراری شدن میخام یه لباس خوب بخرم خندید و گفت باشه عزیزم بریم چهارشنبه شب بود که رفتیم خرید منم دوست داشتم لباسم خیلی خوشگل باشه برای همین خیلی رضا رو گردوندمش یه مغازه نسبتا شیک بود رفتیم داخل و کلی پیرهن و کت دامن یا لباسهای شب داشت که گرون قیمت بودن و از طرفی هم نمیخاستم رضا رو بدبختش کنم یه دامن چاک دار دیدم مشکی و تنگ که چاکش قشنگ تا وسط رونهام میومد به رضا گفتم این چطوره گفت اگر خوشت اومده بردار قشنگه یه پیرهن هم برداشتم که یقه دلبری داشت یعنی جلوی سینه هام تقریبا باز بود ولی پیرهنه خیلی شیک و قشنگ بود همون دوتارو برداشتم و برگشتیم خونه از اینکه رضا بهم اجازه داد بود یکمی راحتتر لباس انتخاب کنم خیلی هیجان داشتم خلاصه روز موعود رسید و هردومون منتظرشون بودیم اضطرابم خیلی زیاد شده بود مخصوصا که میدونستم با این دامنی که پام کردم سعید دوست رضا حتما چشمش به پر و پاچه سفیدم میوفته و بدنمو میبینه راستش از قصد میخاستم اینطوری لباس بپوشم دلیلش که میدونید چون رضا دیگه اون حس شهوت رو بهم نداشت منم دلم میخاست دیده بشم و این مهمونی یه موقعیت خاصی بود برام چون تو مهمونی ها خانوادگی اصلا دلم نمیخاست کسی بهم نظر داشته باشه دیگه زنگ واحدو زدن نزدیک ظهر بود که اومدن ساعت 11 بود دلم هوری ریخت با صدای زنگ رضا گفت اومدن شهره جون گفتم باز کن درو دیگه رضا از پشت ایفون سلام کرد و گفت خوش اومدین تعارف کرد بیان بالا و هرچی به لحظه ورودشون نزدیکتر میشدم ضربان قلبم بالاتر میرفت اون دو سه دقیقه تا بیان هزاران فکر عجیب غریب از مغزم میگذشت تا اینکه بلاخره وارد شدن و اول زنش که اسمش فریبا بود اومد و سلام کرد با رضا دست داد منم بهش سلام کردم روبوسی کردم و رضا منو معرفی کرد بعد سعید اومد داخل با اولین نگاهم به سعید باور کنید یه چیزی ته دلم لرزید یه مرد چهارشونه و نسبتا قد بلند با موهای جوگندمی و صورتی صاف ترتمیز و در عین حال یه جذابیتی تو چشماش بود که نمیشد نادیده گرفتش از اون مردهای خاص بود مثل هنرپیشه ها بود با سلام کردن به منو رضا و شنیدن صدای گرمی که داشت همه اضطرابی که از دیدنش داشتم از بین رقت رضا رو به من گفت اینم همون اقا سعید که ازش تعریف میکردم ، منم دستمو به طرفش دراز کردم و اونم با مهربونی و یه کوچولو فشار دستمو گرفت و گفت بسیار خوشبختم از اشنائیتون شهره خانم وای مثل جنتلمن رفتار میکرد خیلی ازش خوشم

وضعیت لنگای دوس دخترم وقتی میایم چنل زیر 😂🤌 @Briiztoosh 🔞 @Briiztoosh 🔞 بنا به درخواست مکرر دختر و پسرای بی عدب 👆😋
وضعیت لنگای دوس دخترم وقتی میایم چنل زیر 😂🤌 @Briiztoosh 🔞 @Briiztoosh 🔞 بنا به درخواست مکرر دختر و پسرای بی عدب 👆😋

sticker.webp0.09 KB

کسش،وقتی دیدم چقد حشرش زیاده کیرمو ازکسش دراوردم وگفتم اگه برام فانتزی بگی بازم میکنم وگرنه بهم مزه نمیده،ندا گفت فانتزی ازچی بگم برات؟گفتم ازدستمالی شدنای خودت توی خیابونا یا ماشینا یا عروسیا،اصرارداشت کیرمو بکنم توکسش. میگفت بکن توش میگم برات،سرکیرمو درکسش تنظیم کردم،نگام به لباشو چشاش بود،اولش من ومن میکرد حرف نمیزد. یکم سرکیرمو درکسش بازی بازی دادم،بایه حالت شهوت همراه خجالت گفت توی یه عروسی مربوط به فامیلای شوهرش دستمالی شده،با شهوت میگفت یه پسره تا فرصت پیش میومد کونمو میمالید،چندباری هم ازپشت چسبیده بهش،باناله میگفت کلفتی کیرشو روی کونم حس میکردم،منم با حرفاش حشری ترمیشدم وتلمبه هامو محکم ترمیزدم توکسش،ناله هاش توآسمون بود،با این تعریفا وتلمبه زدنا آبم داشت میومد،گفتم آبم داره میاد کجا بریزم ؟ندا گفت همشو توکسم خالی کن،قرص خوردم،باچندتا تلمبه کاردرست دیگه آبم اومد وتا قطره آخرشو تو کس ندا ریختم،نسرین خیلی شهوتی وقوی بود توی. سکس،بعد ازچندثانیه کیر نیمه خوابمو که داشت آروم آروم به خواب عمیق میرفت رو ازکسش کشیدم بیرون،آبای کیرمم باریزش ملایم ازکسش بیرون میومد،صحنه سکسیه سکسی بود،سریع بادستمال خودمونو تمیزکردیم ولباسامونو پوشیدیم،روی مبل همدیگه روبغل کرده بودیم ولب میگرفتیم،این حشری بازیای بعدازسکسش فوق‌العاده بود. واقعا لذت کردن ندا اینقدر زیاده که هنوزم که هنوزه ازش سیر نشدم،یجورایی بهم وابسته شدیم،حدود یکسالی میشه که هروقت فرصت پیش بیاد ترتیب کس وکونشو میدم،اگه انتقاد یا پیشنهادی دارید بفرمایید،ممنون که وقت گذاشتید داستان منو خوندید،شاد باشید. نوشته: ابراهیم 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity