uz
Feedback
بوطیقا

بوطیقا

Kanalga Telegram’da o‘tish

اشک‌هایم پوستینِ لفظ پوشیدند....

Ko'proq ko'rsatish
356
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
+530 kun
Postlar arxiv
#موقت وقیح و کس‌کش و خون‌ریز و سفله و شومید درختِ غدر و دروغید، زهرِ زَقّومید به خُبثِ طینت و سَفکِ دِماء مشهورید به «قومِ چل
#موقت وقیح و کس‌کش و خون‌ریز و سفله و شومید درختِ غدر و دروغید، زهرِ زَقّومید به خُبثِ طینت و سَفکِ دِماء مشهورید به «قومِ چل‌پدرِ خوارکسده» موسومید سگانِ پاچه بگیرِ اسد به گا رفتند بسی به بدتر از آن سرنوشت، محکومید

از واژه‌ها رها شده‌ام انگار، معنایِ لال در دهنم جاری است روزم یقین و نیمه‌شبم شک است، ذهنم دچارِ حیرتِ اَدواری است گاهی سوال می‌کنم از عکسم در آینه: تو کیستی؟ این غم کیست؟ خواب است این‌که زندگی‌اش خواندیم؟ یا «خواب» نامِ دیگرِ بیداری است؟ یک آفتاب‌گردِ بداقبالم، هم‌خانه با چراغکِ کم‌سویی از بس که خوابِ پنجره می‌بینم، گاهی چراغ در پیِ دل‌داری است وحشیِ دشت بودم و این دنیا راضی به روز، مرگیِ شهرم کرد این مادیان خسته‌نفس اکنون، محبوس در اتاقکِ عصاری است بیرون زدم شبی ز خود و دیدم این روحِ زخم‌خوردهٔ ناراضی عمری است بندیِ تنِ بی‌ربطِ جانوری سخن‌ور و پرواری است عشقی شکست‌خورده، دلی ناکام، دستی به زیر چانه پر از افسوس یک سینه آرزوی ترک‌خورده دارم، دلم مغازه سمساری است آهِ دلم به قافیه موزون شد، خون از جگر به صفحه دفتر ریخت دیدند و با دریغ به هم گفتند: «این نیز گونه‌ای ز خود آزاری است!» انگشت در گلوی سخن کردم! قی کردم آن‌چه واژه که با من بود مفزم سکوتِ سردِ سپیدی شد که‌از معنی و صدا و سخن عاری است
میم

شعر و صدا: میم

در میان همه آن بی‌شمار لحظاتی که سینه‌ام از احساس عجز و خشم توامان تنگ می‌شود، گاه این شعر برادرِ عزیزم، مهران خدری را زیر لب زمزمه می‌کنم، که خود نیز زخم‌خورده تیغ جور ضحاکیان است. خدای ایران نگاه‌دارش بس است هرچه که مُردیم و زیستیم بس است بس است هرچه که هستیم و نیستیم بس است بس است نیمه‌شبان شِکوه با خدا گفتن حدیثِ ظلم، به نجوا و در خفا گفتن خوش است عمر ولی با ضرر نمی‌ارزد چرا که جان عزیز، اینقدَر نمی‌ارزد درختِ عمرِ تو اکنون عزیز و بارور است ولی خدای تو داند شرف عزیزتر است هلا هلا که دلت پیشِ عافیت گیر است نه روزِ شعر است امروز، روز شمشیر است نگر به رفعتِ داری که دارِ مردان است و آن هرآینه فرجامِ کار مردان است بگیر جامی و دستی به دستِ یار بزن برآر تیشه و بر فرق روزگار بزن به گورِ فتنه‌ی پنجاه‌و‌هفت، فاتحه‌خوان برون بیا و به میدان انقلاب بران! بنای کاخِ ستم از نخست بوده بر آب قسم به خون و شرف دور نیست روز حساب!

برای یک کار اداری به مشهد آمده‌ام. وسط کار، رها کردم و دلم خواست به این‌جا بیایم. پل هفت تیر مشهد. قتل‌گاه صدها نفر از بهترین
+4
برای یک کار اداری به مشهد آمده‌ام. وسط کار، رها کردم و دلم خواست به این‌جا بیایم. پل هفت تیر مشهد. قتل‌گاه صدها نفر از بهترین فرزندان ایران. با آن کلانتری نحس روبه‌رویش. و آن دکل دیدبانی سیاه که انگار چشم دجال است، خیره به سنگ‌فرش سیاه و ساکت خیابان روبه‌رو. ایستادم. عکس گرفتم. قدم زدم. سعی کردم از همان راهی بروم که حمید مهدوی، پیکر خون‌آلود بر دوش، از آن می‌دوید و ناگاه، سرب گداخته‌ای از چشم‌خانه دجال بر زمینش زد. طاقتم نیامد. کفش‌ها را درآوردم. پای بر زمین گذاشتم. داغی آسفالت کف پایم را سوزاند. اشکم درآمد. ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم: فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی... گویی خدای ایران ایستاده و در سِفر خروج، با بنده‌اش سخن می‌گوید: خروج کن بر فرعون! حکم نیلِ خون این است. و این حکم، ابدی است...

شعر و صدا: میم @poetrica

در کامِ سَحَر، زهرِ اذان خواهد ریخت داس است و ز تیغه‌اش خزان خواهد ریخت جمهوریِ سُرب و ریسمان تا باقی است هر صبح‌دمی خونِ جوا
+1
در کامِ سَحَر، زهرِ اذان خواهد ریخت داس است و ز تیغه‌اش خزان خواهد ریخت جمهوریِ سُرب و ریسمان تا باقی است هر صبح‌دمی خونِ جوان خواهد ریخت...

برسد دست آن مخاطب خاص آن‌کس که داشت دعویِ شعر و سخن‌وری دعوت چو شد به بیتِ فلان محضِ عنتری از جیب خود کشید برون بیتِ دیگری حالا شده است مدعی جنگ‌آوری که‌آری، منم مبارزِ یل، گُرد بی‌بدیل از جانِ خویش شسته ببین، دست کودکان جامه گشوده، سینهٔ خود می‌دهد نشان بوسه به چوبِ دار زند، شیرِ اصفهان صدها «سپهر» و «آرش» و «نیکا»ی قهرمان این قُلزُم شجاعت و خون است و موج آن بیرون بود ز دایرهٔ فهم استکان مسکوکِ قلب را چه رسد دعویِ اصیل؟ وای از رجالِ دورهٔ قحط‌الرجال‌ها از دعوی و کتاب، به شانه جوال‌ها خودپخته‌بینِ نارسی از جمع کال‌ها با خوارداشت می‌نگرد در نهال‌ها هان! ای سفیرِ صلحِ رمه با شغال‌ها نامِ «شرف» که داد بر این انفعال‌ها؟ کفتار را چه نسبت با اعتدال؟ ها؟ خون است این‌که می‌کنی‌اش پایمال‌ها از سکه اوفتاده، لگد می‌زند فسیل

#مقوا «عاقبت گرگ‌زاده گرک شود گرچه با آدمی بزرگ شود» این فلج‌زاده بوده از آغاز در بر گرگ و هم‌نشین گراز نسبش حیض و نطفه‌اش خو
#مقوا «عاقبت گرگ‌زاده گرک شود گرچه با آدمی بزرگ شود» این فلج‌زاده بوده از آغاز در بر گرگ و هم‌نشین گراز نسبش حیض و نطفه‌اش خوناب اُبنه و عقده برده ارث از باب موشکش کنده بیضه و خرزه آن‌چه باقی است می‌کند عرضه دهنش را به بیضه‌بوسی چین عقبش را به خرزهٔ پوتین جمع کرده است چار خایه ز کون لاف مردی چنین زند مابون...

هر بار با امید به هم گفتیم: «دیگر تمام شد!» فردا دوباره غنچهٔ ناکامِ دیگری با حنجرِ کبود بر شانه‌هایِ باد رها بود...

#موقت سر به جَیب است، از خجالتِ جیب نیست کَس را ز فرطِ جوع شکیب روسپی را چه بیمِ قحط‌؟ که خلق قَضبَه سَق می‌زنند و جنده قضیب
جیب: گریبان جوع: گرسنگی قَضبَه: یونجه قضیب: کیر

کوچ کرده‌ای ز من چون کبوتری که از قفس چون غزالِ تشنه‌ای که از کویر کوچ کرده‌ای و من به این فکر می‌کنم: «رفتن» از نگاهِ کوچکِ کبوتران چگونه است؟ «جدایی» از نگاهِ یک غزال، چیست؟ دل کویر نیز «تنگ» می‌شود؟ «انتظار» از نگاهِ میلهٔ قفس کُشنده نیست؟ از درونِ قاب آن سیاه‌چاله‌هایِ خیسِ بی‌صدا آن دو معبدِ هزارتویِ ابرناک آن دو بتگرِ ورع‌ستیزِ نیم‌خواب گویی‌ام جواب می‌دهند: «عشق دردِ منحصربه‌فردِ آدمی است زندگی بدون این شهد-شوکرانِ دل‌کشِ جگرخراش جز ملال، هیچ نیست...»
شعر و صدا: میم

در ادامهٔ بازگرداندن فرسته‌هایی که بهمن ماه پارسال مجبور به پاک کردن‌شان از کانال شدم، قصد دارم به تدریج همه شعرخوانی‌هایم را نیز بازنشر کنم. قطعات قبلی نه‌تنها کاوری از تصویر خودم را داشتند، نام من نیز روی آن‌ها درج شده بود و همین امر، ممکن بود دردسری غیر ضرور را فراهم بیاورد. قطعات فعلی اصلاح شده‌اند و آن مشخصات را ندارند. هر چند روز، یکی را منتشر می‌کنم. یادآوری سه نکته را بایسته می‌دانم. نخست آن‌که یکی، دو قطعه از این قطعات در سالیان دور و با امکانات همان زمان ضبط شده‌اند و از کیفیت لازم برخوردار نیستند. دوم آن‌که انگیزه‌ام از خواندن برخی اشعارم، ابتدا منتقل کردن حس و لحن درست خوانش آن‌هاست، و بعد، پاسخ به ابراز لطف اندک دوستان نزدیکم که محبتی به صدای این کم‌ترین دارند. ورنه به کاستی‌های صدایم و ناورزیدگی آن آگاهم و از این بابت پوزش می‌خواهم و خود نیز هیچ ادعایی در این باب ندارم. در پایان، این کارها هم از نظر شعر و هم از نظر صدا، کارهایی بسیار شخصی‌اند که برای خودم حکم یادآوری فراز و فرود این چهل سال را دارند. ارادت 🍃
میم

آن روزها که از پسِ شب‌تازِ¹ سُربِ داغ هر کوچه زخمِ سوگ به صورت داشت فریاد می‌شکست و نمی‌یافت بغض از گلو مجال خلاصی کنجِ اتاق مَحبَسِ ما بود آن روزها که سنگِ ابابیل می‌کشید نقشِ شهاب‌‌سنگ به سیمای آسمان ما وایه‌هایِ² خویش را واگویه می‌کردیم در گعده‌هایِ مختصرِ پشت‌بام‌ها هاشورهای پنجره با نقشِ رمزِ خویش گویی ترک فکنده به قابِ سیاهِ شب ما در خیال «صبحِ بهی» نقش می‌زدیم آن روزها همیشه نسیمِ صبح با خویش عطرِ سوریِ³ محزون داشت هر بار با امید به هم گفتیم: «دیگر تمام شد!» فردا دوباره غنچهٔ ناکامِ دیگری با حنجرِ کبود، در دست‌هایِ باد رها بود در پویهٔ مدامِ میانِ شکیب و یأس آن روزها که رفت و هبا⁴ شد ته‌ماندهٔ جوانیِ ما بود... پ.ن: «آن لحظه‌ها جوانی ما بود...» شفیعی کدکنی
شب‌تاز: شبیخون وایه: آرزو سوری: گل سرخ هبا: تباه، نابود
میم

شعر و صدا: میم @poetrica

ای بیوراسپِ مارمُرده! عفریتِ بی‌عفت شده! کیسهٔ خاکسترِ پاتال! کنون وقت مجازات است! با آن‌چه باقی مانده از نعشت تماشا کن در زم
ای بیوراسپِ مارمُرده! عفریتِ بی‌عفت شده! کیسهٔ خاکسترِ پاتال! کنون وقت مجازات است! با آن‌چه باقی مانده از نعشت تماشا کن در زمهریر ترس‌ناک و تنگ آن یخچال گویی صدای زخمی نیکاست، می‌پیچد: جهان دار مکافات است.... جهان دار مکافات است...

#موقت قهوه هم‌سنگ زر سرخ شده است زندگی قهوه‌ای‌تر از سرگین تا ابد مستراح خوکان باد قبر آن قحبه‌ای که کرد، چنین
#موقت قهوه هم‌سنگ زر سرخ شده است زندگی قهوه‌ای‌تر از سرگین تا ابد مستراح خوکان باد قبر آن قحبه‌ای که کرد، چنین

در خواب می‌دیدم که دارم شعری می‌نویسم. خواب روشنی بود. از آن‌ها که تصاویر و بوی‌ها و صداها و نگاه‌ها و غم‌ها و شادی‌هایش، واضح‌تر از آنند که فراموش شوند. بیدار که شدم، دستم را به گوشی رساندم و از بیم فراموشی، شروع کردم به نوشتن: ای بهار! بعدها که آمدی، نشانیِ مرا‌ بجوی از بنفشه‌ای که ریشه‌اش چشم‌خانهٔ مراست هم‌جوار از اقاقیِ معطری که گاه، بی‌صدا برگ گل به نام کوچکم می‌کند نثار این تراش‌خورده‌سنگِ تیرهٔ تَرَک‌تَرَک رَمادخانهٔ هزار آرزوی سوخته است - تا هنوز می‌گدازدم - بعدها که آمدی دست بر نامِ خاک‌خورده‌ام گذار ابرِ تیره‌ای ز آستین برون بیار و تا ابد ببار...

زد، چنان که‌از پسِ صد روز تکاپوی، هنوز نتوانند برون کرد کروز از کونت «پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت» پیروانِ تو به کنجاله‌ٔ سویا، خونت

ای سروِ آزادِ جوان! ای زخمیِ کینِ تبرهایِ عقیمِ بی‌جوانه! ای آفتابِ ناغروبِ سُرخ! ای اسطورهٔ افسانه‌هایِ جاودانه! «از که نشانت را بجویم؟» مادرت می‌گفت و چشمِ آسمان را خیس می‌کرد گیسوی برف‌آمودهٔ آشفته‌اش را شانهٔ مرطوبِ باران گیس می‌کرد هوهویِ پیچاپیچِ محزونی برایت رج‌به‌رج از برگ‌ها تن‌پوش می‌بافت مهتاب خم می‌شد، برای خاکِ باران‌شُسته‌ات از ابرها آغوش می‌بافت «نام تو را هم برنتابیدند؟ آوخ...» خوابِ شب را ضجه‌های مادر آشفت سوسویِ چشمانِ ثریا تا سحر با چشم‌های داغ‌دارش راز می‌گفت: «این خاک‌جایِ لاله‌گون، روزی تیمم‌خانهٔ خورشید خواهد بود، مادر! در خاک نه، بل تا ابد بر خاک زاین سرو شکسته، سروهای رُسته بنگر او را بجو در خندهٔ معصومِ یاسی که سیاهِ باغ‌مان را سیم‌گون کرد او را ببین در سرخیِ صبحی که منبرگاهِ ظلمت‌زایِ شب را سرنگون کرد...» مادر دلش آرام.... نه! آرام خم شد بر مزار غربت‌آجین جوانش نجوای حزن‌آلوده‌ٔ لالایی‌اش می‌ریخت روی خاک‌جای بی‌نشانش «لالا گلاب از زمین تا آسمون پاشیده! عفریتِ شب از عطرِ تو ترسید آروم بخواب، اذن دخول صبحه اسمت! ماهِ یلداسوزِ جاوید...»