354
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
+1330 день
Архів дописів
354
#مقوا
«عاقبت گرگزاده گرک شود
گرچه با آدمی بزرگ شود»
این فلجزاده بوده از آغاز
در بر گرگ و همنشین گراز
نسبش حیض و نطفهاش خوناب
اُبنه و عقده برده ارث از باب
موشکش کنده بیضه و خرزه
آنچه باقی است میکند عرضه
دهنش را به بیضهبوسی چین
عقبش را به خرزهٔ پوتین
جمع کرده است چار خایه ز کون
لاف مردی چنین زند مابون...
354
هر بار با امید به هم گفتیم:
«دیگر تمام شد!»
فردا دوباره غنچهٔ ناکامِ دیگری
با حنجرِ کبود
بر شانههایِ باد رها بود...
354
#موقت
سر به جَیب است، از خجالتِ جیب
نیست کَس را ز فرطِ جوع شکیب
روسپی را چه بیمِ قحط؟ که خلق
قَضبَه سَق میزنند و جنده قضیب
جیب: گریبان جوع: گرسنگی قَضبَه: یونجه قضیب: کیر
354
کوچ کردهای ز من
چون کبوتری که از قفس
چون غزالِ تشنهای که از کویر
کوچ کردهای و من به این فکر میکنم:
«رفتن» از نگاهِ کوچکِ کبوتران چگونه است؟
«جدایی» از نگاهِ یک غزال، چیست؟
دل کویر نیز «تنگ» میشود؟
«انتظار» از نگاهِ میلهٔ قفس کُشنده نیست؟
از درونِ قاب
آن سیاهچالههایِ خیسِ بیصدا
آن دو معبدِ هزارتویِ ابرناک
آن دو بتگرِ ورعستیزِ نیمخواب
گوییام جواب میدهند:
«عشق دردِ منحصربهفردِ آدمی است
زندگی بدون این شهد-شوکرانِ دلکشِ جگرخراش
جز ملال، هیچ نیست...»
شعر و صدا: میم
354
در ادامهٔ بازگرداندن فرستههایی که بهمن ماه پارسال مجبور به پاک کردنشان از کانال شدم، قصد دارم به تدریج همه شعرخوانیهایم را نیز بازنشر کنم.
قطعات قبلی نهتنها کاوری از تصویر خودم را داشتند، نام من نیز روی آنها درج شده بود و همین امر، ممکن بود دردسری غیر ضرور را فراهم بیاورد. قطعات فعلی اصلاح شدهاند و آن مشخصات را ندارند. هر چند روز، یکی را منتشر میکنم.
یادآوری سه نکته را بایسته میدانم. نخست آنکه یکی، دو قطعه از این قطعات در سالیان دور و با امکانات همان زمان ضبط شدهاند و از کیفیت لازم برخوردار نیستند.
دوم آنکه انگیزهام از خواندن برخی اشعارم، ابتدا منتقل کردن حس و لحن درست خوانش آنهاست، و بعد، پاسخ به ابراز لطف اندک دوستان نزدیکم که محبتی به صدای این کمترین دارند. ورنه به کاستیهای صدایم و ناورزیدگی آن آگاهم و از این بابت پوزش میخواهم و خود نیز هیچ ادعایی در این باب ندارم.
در پایان، این کارها هم از نظر شعر و هم از نظر صدا، کارهایی بسیار شخصیاند که برای خودم حکم یادآوری فراز و فرود این چهل سال را دارند. ارادت 🍃
میم
354
آن روزها که از پسِ شبتازِ¹ سُربِ داغ
هر کوچه زخمِ سوگ به صورت داشت
فریاد میشکست و نمییافت
بغض از گلو مجال خلاصی
کنجِ اتاق مَحبَسِ ما بود
آن روزها که سنگِ ابابیل میکشید
نقشِ شهابسنگ به سیمای آسمان
ما وایههایِ² خویش را واگویه میکردیم
در گعدههایِ مختصرِ پشتبامها
هاشورهای پنجره با نقشِ رمزِ خویش
گویی ترک فکنده به قابِ سیاهِ شب
ما در خیال «صبحِ بهی» نقش میزدیم
آن روزها همیشه نسیمِ صبح
با خویش عطرِ سوریِ³ محزون داشت
هر بار با امید به هم گفتیم: «دیگر تمام شد!»
فردا دوباره غنچهٔ ناکامِ دیگری
با حنجرِ کبود، در دستهایِ باد رها بود
در پویهٔ مدامِ میانِ شکیب و یأس
آن روزها که رفت و هبا⁴ شد
تهماندهٔ جوانیِ ما بود...
پ.ن: «آن لحظهها جوانی ما بود...»
شفیعی کدکنی
شبتاز: شبیخون وایه: آرزو سوری: گل سرخ هبا: تباه، نابود
میم
354
ای بیوراسپِ مارمُرده!
عفریتِ بیعفت شده!
کیسهٔ خاکسترِ پاتال!
کنون وقت مجازات است!
با آنچه باقی مانده از نعشت تماشا کن
در زمهریر ترسناک و تنگ آن یخچال
گویی صدای زخمی نیکاست، میپیچد:
جهان دار مکافات است....
جهان دار مکافات است...
354
#موقت
قهوه همسنگ زر سرخ شده است
زندگی قهوهایتر از سرگین
تا ابد مستراح خوکان باد
قبر آن قحبهای که کرد، چنین
354
در خواب میدیدم که دارم شعری مینویسم. خواب روشنی بود. از آنها که تصاویر و بویها و صداها و نگاهها و غمها و شادیهایش، واضحتر از آنند که فراموش شوند. بیدار که شدم، دستم را به گوشی رساندم و از بیم فراموشی، شروع کردم به نوشتن:
ای بهار!
بعدها که آمدی، نشانیِ مرا بجوی
از بنفشهای که ریشهاش
چشمخانهٔ مراست همجوار
از اقاقیِ معطری که گاه، بیصدا
برگ گل به نام کوچکم
میکند نثار
این تراشخوردهسنگِ تیرهٔ تَرَکتَرَک
رَمادخانهٔ هزار آرزوی سوخته است
- تا هنوز میگدازدم -
بعدها که آمدی
دست بر نامِ خاکخوردهام گذار
ابرِ تیرهای ز آستین برون بیار
و تا ابد ببار...
354
زد، چنان کهاز پسِ صد روز تکاپوی، هنوز
نتوانند برون کرد کروز از کونت
«پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت»
پیروانِ تو به کنجالهٔ سویا، خونت
354
ای سروِ آزادِ جوان! ای زخمیِ کینِ تبرهایِ عقیمِ بیجوانه!
ای آفتابِ ناغروبِ سُرخ! ای اسطورهٔ افسانههایِ جاودانه!
«از که نشانت را بجویم؟» مادرت میگفت و چشمِ آسمان را خیس میکرد
گیسوی برفآمودهٔ آشفتهاش را شانهٔ مرطوبِ باران گیس میکرد
هوهویِ پیچاپیچِ محزونی برایت رجبهرج از برگها تنپوش میبافت
مهتاب خم میشد، برای خاکِ بارانشُستهات از ابرها آغوش میبافت
«نام تو را هم برنتابیدند؟ آوخ...» خوابِ شب را ضجههای مادر آشفت
سوسویِ چشمانِ ثریا تا سحر با چشمهای داغدارش راز میگفت:
«این خاکجایِ لالهگون، روزی تیممخانهٔ خورشید خواهد بود، مادر!
در خاک نه، بل تا ابد بر خاک زاین سرو شکسته، سروهای رُسته بنگر
او را بجو در خندهٔ معصومِ یاسی که سیاهِ باغمان را سیمگون کرد
او را ببین در سرخیِ صبحی که منبرگاهِ ظلمتزایِ شب را سرنگون کرد...»
مادر دلش آرام.... نه! آرام خم شد بر مزار غربتآجین جوانش
نجوای حزنآلودهٔ لالاییاش میریخت روی خاکجای بینشانش
«لالا گلاب از زمین تا آسمون پاشیده! عفریتِ شب از عطرِ تو ترسید
آروم بخواب، اذن دخول صبحه اسمت! ماهِ یلداسوزِ جاوید...»
354
«....بهم میگن آخرین بار نگاهش کن. من این حوری پری رو یه عمر لای پر قو بزرگش کردم. حالا تو قبر نگاهش کنم؟ تو قبر میخوام کسی رو نگاه کنم که تیر به پهلوی این فرشته من زد...»
354
Repost from N/a
چه جالب!
بزرگداشت حسین شریعتمداری در بخارا با سخنرانی استادان دهباشی و ملکیان
این پوستر از پهنا تقدیم به آنانکه با شنیدن نام ملکیان حس غریبی از قبض و بسط تئوریک اسپینوزایی وجودشان را در برمیگرفت و گلهای صورتی اصلاح از همه مجاری بدنشان جاری میشد.
و نیز، تقدیم به آن کوتولهها که شعرخوانی در بخارا و «بارکلا پسر» شنیدن از دهباشی برایشان رزومه بود.
354
نویسنده این کانال را میشناسم. میگوید بعد از آنچه برایش پیش آمد و منجر به پاک شدن صفحه اینستاگرامش شد، دیگر حوصله نوشتن در شکل و ساختار جایی مثل اینستاگرام را ندارد.
چنانکه خودش گفت، گوشهتری میخواهد و امنتری. جایی را میخواهد که بلندبلند فکر کند و اگر بتواند، شاید کمی بیپرواتر سخن بگوید. مگر به کاری بیاید. اقل فایدهاش این است که هروقت دلش پر بود و اطرافش خالی، مغز مرا به کار نمیگیرد و انبوه کلمات را سرازیر ذهن و روان من نمیکند.
اگر دوست داشتید، اینجا بخوانیدش. و اگر دوستتر داشتید، کمک کنید خوانده شود
https://t.me/prosaica
354
پ.ن:
هجوهایم بدون مهجو ماند
کیر در هرچه باقی از او ماند
بدرود، تا آنگاه یا همگی وصل شده باشیم، یا آزاد...
354
در آن اتفاقی که افتاد، و فرصت بسیار کم بود، در میان همه چیزهایی که پاک کردم، این چند شعر هم بودند. میگذارم اینجا باشند، هرچند بسیاری از آنها دیگر مخاطب و معنای پیش از نهم اسفند را ندارند. اما باید ثبت و ضبط میشدند تا گواه روزهایی باشند که گذراندیم و تاریخ رنجهایی که در کلمات ریختیم. تا اگر روزی ما نبودیم و نسیم روحبخش «آزادی» برگهای نیمهجان درخت تناور وطن را بوسید، پس از مایان بدانند که بودیم و چه میاندیشدیم.
✅ این بود:
از نام بلند پهلوی میترسید کاین سلسله راست نام نیکو، جاوید شاه است و سریر شاهیاش در دل ماست تا کور شود هر آنکه نتواند دید✅ و این:
ای کرده به خون کودکان ریش، خضاب گیرم که نمیهراسی از روز حساب فردا که به دست خلق افتی، ولله ماییم و تو و شرارهٔ سُربِ مذاب✅ و این:
گمان مبر که فرومایگی بدون جزاست بنای ظلم بهزودی تباه خواهد شد «زمانه کیفر بیداد میدهد» آن روز که گور رهبرتان مستراح خواهد شد✅ و این:
فضله چون خنریر از ماتحت مفتی روفتن چون سگان هار بیقلاده مردم کوفتن خو به خونریزی چو گرگان درنده داشتن ضرب و شتم بیگناهان را ثواب انگاشتن روز ما را میدرند و شب ز یکدیگر سرین دین اگر این است، شاشیدم به سرتاپای دین ✅ و این یکی:
عفریتِ نوجوانکُش نفرینیِ حقیر کفتارِ بیوراسپوشِ مغزخوارِ پیر کُشت و به داغِ تازه تسلّای داغ داد کُشت و هنوز نیست از آزارِ خلق سیر حجّاجِ پیرِ شیعه! رها کن جوانکُشی فرعونِ نیلغرقهٔ خون! زودتر بمیر! کرکس خدا نمیکندَت! وا بنه کمان نمرودِ کرمخورده! فرود آی از سریر سگجان نه! زیرِ بارشِ پیکانِ کینهایم چون خارپشت کرده به حلقومِ مار، گیر «بر تیرِ جورتان ز تحمل، سپر...» چرا؟ خواهیم داد پاسخِ هر تیر را به تیر صدام یا قذافی؟ فرجامِ تو کجاست؟ مقصد یکی است، گرچه نباشد یکی مسیر بالای دار و هلهلهٔ خلق زیرِ پای یا نیزهای فرو شده در روزنت چو کیر؟ آونگ تا که بینمت از روده بر درخت آویز تا که بینمت از ریسمان به تیر از منبری که گُردهٔ خلق است پلّهاش یک روز میکشیم تو را عاقبت به زیراز انتشار دوبارهشان عذرخواهم. صرفاً برای ثبت در تاریخچهٔ کماهمیت زندگی کسی است که تنها افتخارش، هموطن بودن و همنفس بودن با ملت کبیر ایران است.
354
دروغ بود! نشد آهِ مادران درگیر
نه اشک مظلومی و نه نالهٔ شبگیر
بگو کجاست عذابِ اَلیمت؟ این تن من!
بکش! بسوز! به دارم بکش! ببند به تیر!
که بیش از این نتوانم کشید بارِ حیات
که بیش از این نتوانم کشید این زنجیر
بقایِ نامِ تو بادا که تا ابد داده است
جوازِ ریختنِ خونِ ما به مُفتیِ پیر
صدا زدیم و نیامد جواب، حیّ سمیع!
صدا زدیم و نیامد جواب، حیّ بصیر!
سراب بودی هان! ای امیدِ بیمعنی!
دروغ بودی هان! ای خدایِ بیتاثیر!
354
نوشته بر در و دیوار آشویتس به خون:
«خدای دائمِ سرمد! خدایِ نیک و بد! آااای!
خدای ساکتِ دورِ صبورِ حیّ عقیم!
خدای خستهٔ زندهبهگورِ پابرجای!
اگر دروغ نباشی، نخواهمت بخشید
الیالابد، مگر افتی به پوزشم، بر پای»
📌 آدورنو گفته بود: «نوشتنِ یک شعر پس از آشویتس، عملی بربرانه است.» من دلم میخواهد برای ابد خفهخون بگیرم. کلمات طعم خون دارند...
