432
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-430 kun
Postlar arxiv
432
من تو را
به جان میخوانمت
به دل مینشانمت
به عشق میدانمت
به غزل میسُرایمت
به مهر میجویمت
آری من تو را دوستت دارم،
با تمامِ زشتی و نابودیهایم.
432
یه وقتایی حس میکنم
بیشتر از سنم دیدم
بیشتر از عمرم شکستم
بیشتر از اون که باید، فکر کردم
زود بزرگ شدم
و خیلی زود دارم پیر میشم...
432
بعضی وقتها از خودم میترسم وقتی میبینم دو ساعته به یه نقطه خیره شدم و به اندازه دو سال با خودم توی سرم حرف زدم.
432
آخرین باری که بود همو میدیدیم ، دیگه حتی حس نفرت هم بینمون تموم شده بود و وارد یه خلع احساسی شده بودیم و حسی که منو به درد میآورد این بود که میدونستیم که دیگه قرار نیست هیچوقت همدیگرو ببینیم و تو زندگی همدیگه ادامه داشته باشیم .
432
دوست ندارم دوستای زیادی داشته باشم، دوست ندارم موبایلم زیاد زنگ بخوره، نمی خوام راجب قدمای بعدیم به کسی توضیحی بدم، دوست ندارم دلیل رفتارام یا درمورد هرچیزی به کسی توضیحی بدم. حتی حوصله ی واکنش نشون دادن به کارای بد دیگران و حواشی که همیشه پیش میاد و ندارم، تو اون نقطه از زندگیمم که می خوام دورم خلوت و سکوت باشه تا ذهنم بتونه تموم تمرکزشو بذاره روی خودم، حال خودم، پیشرفت کردنم، زندگیم و ایندم.
432
بعضی از هم سن و سالهایم را که نگاه میکنم
میفهمم که چندان به دنیای امروز تعلق ندارم.
من هنوز خط قرمزهای زیادی دارم که اصلا از آنها خجالت نمیکشم، به داشتنشان هم افتخار میکنم
