Снег ❅
Kanalga Telegram’da o‘tish
Вот холодный и снежный воздух. Private stage:[ @Darksnowtsunami] ❅:
Ko'proq ko'rsatish303
Obunachilar
-124 soatlar
-87 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
302
«جنگ وقتی تمام میشود که آخرین گلوله شلیک شود؛ اما زخمهایش تا زمانیکه ما هستیم، ادامه دارد.»
302
حتی وقتی فکر میکنی کسی را میشناسی، فقط در حال نگاه کردن به بخشی از او هستی که اجازه داده دیده شود. بقیهاش همیشه در سایه میماند. مثل دریاچهای که عمقش را هیچ وقت نمیبینی.
Banana Yoshimoto
302
Repost from دفترچه خاطرات یک انسان🍎
دوستان این پیام رو فور کنید تا بهتون بگم اگر یک نویسنده بودید چه شخصی می شدید و یک چنل دیگر که هم وایب شماست چه کتابی از اون نویسنده می شد📜⚔️🌪️
(اینجوری هست که دوتا چنل که باهم هم وایب باشند رو باهم میگم به عنوان تکمیل کننده ی هم برای مثال یک چنل اگر نویسنده بود میشد آلبرکامو و اون یکی چنل که هم وایب هست اگر یک کتاب از همون نویسنده بود میشد کتاب طاعون از آلبرکامو)
302
Repost from N/a
+1
ೀ Dear t.me/Darksnowmint
,, You’re a beautiful angel, and thank God you’re in my heaven. don’t you dare leave it, I’m serious LOL. ,,
,, خوشقلبترین، پرتلاشترین، حامیترین رفیق و خب ما که همه باهات ابسسدیم کاش خودتم باشی سیریسلی. تا میتونی تجربه کن و دنیارو بگرد و قدر خودتو و قشنگیهاتو بدون، خیلی اسلی هستی مال من شو اه. ,,
,, taste: آمریکانو + بیسکوییت لوتوس 🥡🥢
302
Repost from N/a
🍒🥡 این پیامو فوروارد کنید با توجه به چیزی که میبینم از محتوای کانالتون یه ادوایس بهتون بدم(میتونه از هرجایی باشه) + یه خوراکی که وایبتونو میده + یه آهنگ خوشگل.
اگر پرایوتید فور کردید لینک بفرستید پیداتون کنم🥢
302
جنگ وقتی تمام میشود که آخرین گلوله شلیک شود؛ اما زخمهایش تا زمانیکه ما هستیم، ادامه دارد.
El monarca de las sombras
Lord of All the Dead302
I've been thinking 'bout if we made it to the other side I wonder what it feels like waking up with you We've gone our separate ways, now I'm in a different place What if I would see your face, I don't know what I'd do , Now I'm in Stockholm!
302
Repost from N/a
سه قاضی جهان زیرین پرونده تو رو باز میکنن اما از همون نگاه اول معلومه مسئله اینبار “کارهایی که انجام دادی” نیست.
مینوس روی سکوت ها مکث میکنه، روی لحظه هایی که باید چیزی گفته میشد، اما هیچ صدایی بیرون نیومد.
نه اعتراض، نه رد کردن، نه حتی یک قدم عقب رفتن.
رادامانتوس به آدمایی نگاه میکنه که وارد زندگی تو شدن و مرزهاشون رو جلوتر بردن. کمکم، بیصدا، بدون اینکه کسی جلوشون وایسه.
آئاکوس روی یک الگو توقف میکنه؛
تحملی که از یک نقطه به بعد، دیگه انتخاب نبود، تبدیل شده بود به عادت.
ترازو پایین میاد.
در یک سمت، صبر، گذشت و تلاش برای نگه داشتن آرامش قرار میگیره، لحظه هایی که تنش رو بلعیدی تا همه چیز فرو نپاشه.
در سمت دیگه، همه جاهایی قرار میگیره که “نه” گفته نشد.
مرزهایی که ترس از واکنش، از بین بردشون، فشارهایی که جمع شد، بدون اینکه جایی تخلیه بشه.
کفه دوم سنگینتر میشه.
نه به خاطر یک اشتباه مشخص، بلکه به خاطر تکرار یک الگو، سه قاضی مدت کوتاهی سکوت میکنن.
این پرونده به الیزیوم راه پیدا نمیکنه..
مسیر به سمت پایین باز میشه؛
جایی که سکوت دیگه فضیلت محسوب نمی
شه، چون نتیجهاش تبدیل به فشار شده.
«تارتاروس»
به خاطر اینکه تحمل، جای بیان حقیقت رو گرفته و مرز ها کمکم از بین رفتن.
https://t.me/Darksnowmint
302
Repost from Tea with hobbit
+1
فور کنید تا بهتون بگم اگه وارد جهان زیرین میشدید، در دادگاه سه قاضی هادس، گناهکار شناخته میشدید یا بخشیده و کفه ترازو به چه دلیل به سمت شما سنگین تر میشد.
اگر فقط محتوا رو دوست داشتید، جوین بشید و اینکه صبور باشید چون باید دونه بدونه بنویسم🙏🏻
