uz
Feedback
•کـولیِ دوره‌گـرد•

•کـولیِ دوره‌گـرد•

Kanalga Telegram’da o‘tish

کالبد شکافیِ یک ذهن مبتلا! •اشعار و اندیشه‌ها• برای پس از مرگم می‌نویسم؛ تا بعد از من، میراثی به جا ماند از واژه‌ها. 👤 راحـیلِ دیـبا ارتباط با من: @Koliairbot چنل روانشناسی: @HichKoja

Ko'proq ko'rsatish
Eron273 151Toif belgilanmagan
690
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
#نتیجه‌ی اینکه ما هویت خودمون رو گم می‌کنیم، و نمیدونیم واقعا کی هستیم، میشه این که با تغییرات تغییر می‌کنیم، و تابع محیط می‌شیم! نتیجش میشه نالیدن از شرایط خانواده نالیدن از کشور نالیدن از شرایط خودمون و بهونه کردن همه اینا برای یک‌جا ایستادن و هیچ کاری نکردن...

برید جلوی آینه وایسید؛ فقط و فقط و فقط به خودتون نگاه کنید! فقط نگاه کنید اصلا به چیزی هم فکر نکنید فقط نگاه کنید... خورد بشید توی مردمک چشماتون؛ اولش حسی ندارید بعد یکم می‌ترسید بعد گریتون می‌گیره بعد دیگه دلتون نمی‌خواد خودتون و نگاه کنید! و شروع می‌کنید به روزی هزار و پونصد دفعه پرسیدن این سوال که: من واقعا کیم؟

این #من که از قضا خیلی هم بوی گند میده، می‌دونید چه وقتایی خودش رو نشون میده؟ وقتایی که نسبت به کسی احساس برتری داریم وقتایی که داریم کسی رو قضاوت می‌کنیم وقتایی که داریم از حقیقتی فرار می‌کنیم وقتایی که داریم برای به دست آوردن توجه خودمون رو خیلی خفن تر از چیزی که واقعا هستیم نشون می‌دیم وقتایی که برای سوزوندن دل یکی نصف حقایق رو نمی‌گیم که هیچ، دروغ هم می‌گیم وقتایی که داریم چیزی رو پنهان می‌کنیم و وقتایی که با غرور به چیزی که توی به ساعت آوردنش نقش نداشتیم، یا اصلا داشتیم افتخار می‌کنیم!

بچه‌ها این من خیلی چیز خطرناکیه آفریننده #غروره! وقتی خودمون و با یکی #مقایسه می‌کنیم و توی دلمون احساس برتری می‌کنیم، این احساس برتری متعلق به این من هست که باید شکسته بشه... باید بهش بگید: دهنت و ببند! تو از هیچکس برتر نیستی تو فقط بخاطر سرنوشتت، احتمال بیشتری برای اتخاذ تصمیم درست داشتی. تو هیچوقت نباید تا زمانی که با کفشای اون راه نرفتی قضاوتش کنی...

شکوندن این من برای خودم از اینجا شروع شد ...

من وقتی می‌گم از نقاطی که به خودتون افتخار می‌کنید شروع کنید؛ منظورم این نیست که باید بگردید دنبال یه چیز خاص! یه مثال براتون می‌زنم خیلی وقتا ما آدم‌هارو بدون دونستن پیشینشون قضاوت می‌کنیم، مثلاً وقتی زن یا مردی رو می‌بینم که خیانت کرده می‌گیم واااااای شرم بر او باد، من هیچ‌گاه همچین غلطی نخواهم کرد؛ و بابتش به خودتون افتخار می‌کنید. اما حقیقت تلخ اینه که شما هم اگر دقیقاً توی همون شرایط زندگی می‌کردید، قطع به یقین خیانت می‌کردید و این و باید بپذیرید و اون غرور بنده بی‌خطای خداوند بودن رو از خودتون دور کنید.

برای پیدا کردن هویت واقعی خودتون؛ باید چیزی که الان هستید رو بزنید خورد کنید! دست از نقش بازی کردن بردارید دست وانمود کردن به چیزی که نیستید هممون ته دلمون می‌دونیم اون شخصیت پوشالی که برای اطرافمون ساختیم چه ویژگی‌هایی داره... هممون می‌دونیم چطوری داریم نقش دختر خوب یا پسر خوب رو بازی می‌کنیم! سفر کنید توی ضمیر تاریک درونتون تارزان درونتون و آزاد کنید.

من اگر رنگ بودم طوسی اگر صدای طبیعی بودم صدای آتش من اگر پرنده بودم عقاب من اگر میوه بودم گریب فوروت من اگر شهر بودم قفقاز من اگر عضو بودم روده من اگر گیاه بودم جعفری من اگر گل بودم اکالیپتوس من اگر بو بودم بوی چوب خیس من اگر حیوان بودم فیل من اگر عنصر بودم جیوه من اگر خوراکی بودم دمنوش دارویی بدمزه من اگر غذا بودم نیمرو من اگر کتاب بودم All The Right Place من اگر فیلم بودم Emily من اگر مواد دفعی بودم عرق من اگر مسکرات بودم دبل اسپرسو من اگر کشور بودم استرالیا من اگر ساز بودم هنگ درام من اگر شعر بودم نو ...

من اگر نقاشی بودم!
من اگر نقاشی بودم!

من اگر آهنگ بودم!

مدت هاست از خودم می‌پرسم: من واقعاً چه کسی هستم؟ و هر بار که به خودم نگاه می‌کنم، جز یک درمانگر درمانده چیزی نمی‌بینم. انگار مختصاتِ این من در این جهان مشخص است ولی هویتش نه! با زل زدن توی چشمِ ضمیرناخودآگاهم درمی‌یابم که من مملو از لکه‌های تاریک و سرد بی‌هویتی هستم اما هیچ تلاشی برای پاکسازی این لکه‌ها نمی‌کنم، چون؛ به نظر می‌رسد این لکه‌ها خود هویت من باشند. بدون آن‌ها نمی‌توانم کسی که مختصاتم ایجاب می‌کند باشم؛ بدون آن‌ها نمی‌توانم لکه‌های آدم‌های دیگر را پیدا و بعد لکه‌ روبی کنم! من به واسطه همین لکه‌ها، با آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کنم و واژه به واژه رنج‌هایشان را زندگی می‌کنم و با آن‌ها توی کوچه‌های تنگ و تاریک ناخودآگاهشان قدم می‌زنم و در نهایت انگشت اشاره‌ام را به سمتی نشانه می‌روم و می‌گویم: راه آن جاست! یقینا من بدون این لکه‌ها نمیتوانم راه را یپدا کنم. اما هیچ شکی نیست که من به سان شمعی می‌مانم که برای روشن نگه داشتن تاریکی اطرافش، به شعله آگاهیِ خویش می‌سوزد و در نهایت تمام می‌شود. #نامه‌های‌راحیل #پائیز۴۰۱

+ کی باید از خودمون بترسیم؟ - وقتی به خودت بیای ببینی داری کارایی رو می‌کنی که خودتم نمیدونی چرا داری می‌کنی!

فروپاشی

هجوم افکار منفی اشک؛ وحشی بازی ؛ بی‌منطقی یک دست ریدن به بهترین رفیق یک پیک الکل یک نخ سیگار بازگشت منطق آرامش اوکی من یه بِچ ضعیف نیستم من فقط تحت تأثیر هورمون‌های زنانه‌ام!

درست توی نقطه‌ای که فکر می‌کنی دیگه هیچ اتفاقی نمیتونه تو رو بلرزونه... دقیقاً توی همون نقطه یه زلزله هشت ریشتری میاد و هر توهمی که از خودت ساختی رو ویرون می‌کنه!

من و میگه‌ها ... چقدر این من هنوز برام عزیزه! کی می‌تونم از این من رها بشم به نظر شما؟
من و میگه‌ها ... چقدر این من هنوز برام عزیزه! کی می‌تونم از این من رها بشم به نظر شما؟

دارم تبدیل میشم به یه عنصر منزوی؛ که هر لحظه ممکنه از هر چیزی که توی زندگی یه روزی برام معنای مهمی داشت دست بکشم و بعد با لذت بشینم و توی تنهاییِ محض غروب آفتاب رو از روی پله دوم ورودی خونم تماشا کنم!

بِکّن بنداز دور قوانین رو بایدها و نبایدهارو عقایدِ پوچِ حاصل از تقلیدِ بی‌پرسشگری رو!

ای بابا‌‌‌... شما روانشناسید آخه یا کاسب؟

01 Masti.mp314.00 MB