Hakkın Yolunda, Milletin Yanında
Kanalga Telegram’da o‘tish
Bu kanal Türk Milleti’nin hizmetindedir. Ne Mutlu Türk’üm Diyene
Ko'proq ko'rsatishEron127 015Toif belgilanmagan
604
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Oktabr '26Okt '26
Oktabr '26
+25
0 kanalda
Sentabr '260
0 kanalda
Get PRO
Avgust '260
0 kanalda
Get PRO
Iyul '260
2 kanalda
Get PRO
Iyun '260
1 kanalda
Get PRO
May '260
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '260
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '260
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '250
6 kanalda
Get PRO
Noyabr '250
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '250
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '250
3 kanalda
Get PRO
Avgust '250
2 kanalda
Get PRO
Iyul '250
1 kanalda
Get PRO
Iyun '250
1 kanalda
Get PRO
May '250
1 kanalda
Get PRO
Aprel '250
2 kanalda
Get PRO
Mart '250
3 kanalda
Get PRO
Fevral '250
5 kanalda
Get PRO
Yanvar '250
4 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+20
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+37
5 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+30
5 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+32
5 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+19
0 kanalda
Get PRO
Iyul '240
2 kanalda
Get PRO
Iyun '240
4 kanalda
Get PRO
May '240
3 kanalda
Get PRO
Aprel '240
1 kanalda
Get PRO
Mart '240
3 kanalda
Get PRO
Fevral '240
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '240
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '230
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '230
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+2
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+15
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+8
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+16
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+4
0 kanalda
Get PRO
May '23
+6
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+5
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+13
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+12
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+5
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+11
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+2
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+7
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+3
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+8
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+10
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+25
0 kanalda
Get PRO
May '22
+19
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+3
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+5
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+9
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+4
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+4
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+2
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+4
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+9
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+6
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+5
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+8
0 kanalda
Get PRO
May '21
+15
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+39
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+9
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+19
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+29
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+627
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 12 Oktabr | 0 | |||
| 11 Oktabr | 0 | |||
| 10 Oktabr | 0 |
Kanal postlari
دفاع از زبان و هویت تورکی: از دوگانۀ سلطنتطلب و کمونیست تا فاصلۀ میان صورتبندی نخبگانی و پایگاه اجتماعی
برخی روایتهای مربوط به مسئلۀ تورک در ایران معاصر ادعا میکنند که نخبگان سیاسی تورک در دورۀ پهلوی سلطنتطلب یا کمونیست بودند و دفاع از زبان و هویت تورکی تنها در چارچوب جریان کمونیستی صورت میگرفت. بررسی شواهد تاریخی نشان میدهد این دوگانهسازی نمیتواند طیف مواضع نخبگان سیاسی را بهطور کامل توضیح دهد. گرایشهایی نیز وجود داشتند که در عین مرزبندی با این دو جریان، از زبان و هویت تورکی دفاع میکردند. دو نمونۀ برجسته در این زمینه، علی هیئت و اسدالله ممقانی بودند؛ شخصیتهایی که در فضای سیاسیِ پس از سقوط حکومت فرقه، از حقوق تورکها در ایران دفاع کردند.
علی هیئت، از رجال بلندپایۀ قضایی و سیاسی ایران، بنا بر روایت جواد هیئت در کتاب «خاطرات من و پدرم»، اندکی پس از سقوط حکومت فرقه، هنگامی که دادستان کل دیوان کشور بود، به جلسۀ هیئت دولت احمد قوام دربارۀ مسائل آذربایجان دعوت شد. او در این جلسه پیشنهاد کرد زبان تورکی بهعنوان زبان دوم کشور به رسمیت شناخته شود. اهمیت این پیشنهاد از آنجا بیشتر میشد که دفاع از زبان تورکی در آن فضای سیاسی میتوانست بهسادگی با کمونیسم و وابستگی به شوروی پیوند داده شود. ازاینرو، پیشنهاد هیئت هم از نظر محتوا و هم از حیث زمان طرح اهمیت داشت. هنگامی که برخی اعضای دولت با اشاره به پیشهوری از این پیشنهاد اظهار شگفتی کردند و گفتند او تورکی را برای آذربایجان میخواست، اما شما آن را برای سراسر ایران میخواهید، هیئت پاسخ داد: «بله، من هرچه میخواهم برای همۀ ایران میخواهم.» این روایت نشان میدهد که مطالبۀ رسمیت زبان تورکی الزاماً در تقابل با تمامیت سیاسی ایران یا قرار گرفتن در چارچوبی کمونیستی نبود، بلکه میتوانست مبنایی برای تصور ایران بهعنوان کشوری چندزبانه باشد.
اسدالله ممقانی، نمایندۀ مجلس پانزدهم، این مسئله را در سطحی نظریتر مطرح کرد. او در نطق ۲۹ شهریور ۱۳۲۶، میان زبان و ملیت تمایز گذاشت و با این تصور که وحدت سیاسی مستلزم وحدت زبانی است مخالفت کرد. ممقانی با اشاره به تورک بودن بسیاری از سلسلهها و رجال مهم تاریخ ایران استدلال کرد که تورک بودن با تعلق سیاسی به ایران ناسازگار نیست. وی با اشاره به سوئیس، چندزبانهبودن یک کشور را با وحدت سیاسی آن قابل جمع دانست و تصریح کرد: «این غلط است که میگویند زبان باید فارسی باشد.» بنابراین، مسئلۀ او صرفاً استفاده از زبان تورکی نبود، بلکه انحصار زبان فارسی در عرصۀ عمومی را نیز به چالش کشید. ممقانی همچنین با اشاره به همزبان بودن انگلیس و آمریکا، استدلال کرد که اشتراک زبانی لزوماً به معنای وحدت سیاسی نیست. از این منظر، تورک بودن در ایران نیز لزوماً به معنای جداییطلبی یا تعلق سیاسی به دولت دیگری نبود. به بیان امروزی، این استدلال را میتوان بازتاب نوعی تلقی از چنددولتی بودن ملت تورک دانست.
موارد فوق از وجود نوعی آگاهی و دفاع از زبان و هویت تورکی در سطح نخبگان سیاسی حکایت دارند، اما وجود یک جنبش اجتماعی تورکگرا در دورۀ پهلوی را نشان نمیدهند. این فاصله میان صورتبندی نخبگانی و شکلگیری پایگاه اجتماعی را میتوان در سالهای اخیر نیز مشاهده کرد. فراکسیون تورک که در مجلس دهم به ریاست پزشکیان تشکیل شد، انعکاس چندانی در جامعه نیافت و به یک پایگاه اجتماعی پایدار برای پیگیری مطالبات تورکی تبدیل نشد. گفتمان انصاف و عدالت پزشکیان نیز، با وجود تأکید او بر برابری و رفع تبعیض، تاکنون به صورتبندی مشخصی از مطالبات ملی تورک یا شکلگیری یک جنبش اجتماعی گسترده حول این مطالبات منجر نشده است. این وضعیت پرسش مهمی پیش میآورد: چرا صورتبندیهای نخبگانیِ دفاع از زبان و هویت تورکی در دورههای مختلف نتوانستهاند به شکلگیری یک پایگاه اجتماعی پایدار و جنبشی گسترده بینجامند؟ این پرسش زمانی اهمیت بیشتری مییابد که حضور گستردۀ تورکها در عرصههایی مانند حمایت از تیم فوتبال تیراختور را در نظر بگیریم. از این منظر، بررسی تاریخ تورکگرایی در ایران نیازمند توجه همزمان به ایدههای نخبگان و شرایط اجتماعی و سیاسیای است که بر امکان تبدیل صورتبندیهای نخبگانی به یک پایگاه اجتماعی پایدار تأثیر میگذارند.
برگوتای ایلتریش
@ilter
| 2 | بازداشت میرزا علی هیئت؛ جلوهای از منازعۀ دمکراتها و تورکگرایان در آذربایجان
در سالهای جنگ جهانی اول، آذربایجان جنوب آراز عرصۀ رقابت دو گرایش سیاسی و هویتی بود: دمکرات و تورکگرا. این دو جریان عمدتاً ذیل حزب دمکرات و جمعیت اتحاد اسلام فعالیت میکردند، اما دو اردوگاه کاملاً یکدست نبودند. بااینحال، دربارۀ عنصر تورک و جایگاه آن در ایران و منطقه درک متفاوتی داشتند. دمکراتها بر پیوند سیاسی آذربایجان با ایران، اجرای قانون اساسی مشروطه و تمایز آذربایجان با قفقاز و عثمانی تأکید داشتند؛ در مقابل، تورکگرایان بر هویت تورکی و پیوندهای تاریخی و فرهنگی با قفقاز و عثمانی تأکید میکردند. تفاوت دو گرایش فقط در مواضع سیاسی خلاصه نمیشد، بلکه در مطبوعات، آموزش و فعالیتهای فرهنگی نیز بازتاب مییافت و هر یک میکوشید تصور متفاوتی از هویت تورکی و جایگاه آذربایجان در فضای سیاسی جدید ارائه کند.
در ماههای پایانی جنگ جهانی اول، با عقبنشینی روسیه و افزایش نفوذ عثمانی، این رقابت وارد مرحلۀ تازهای شد. تورکگرایان، با مساعدت قوای عثمانی، کنترل تبریز را در دست گرفتند و حکومت اتحاد به رهبری مجدالسلطنه افشار اورمی را تأسیس کردند. از مهمترین اقدامات حکومت اتحاد ایجاد مدارس تورکی و تأسیس ژاندارمری بود. در این چارچوب، گروهی از قوای عثمانی در تابستان ۱۹۱۸ وارد تبریز شدند و مورد استقبال مردم و برخی نیروهای سیاسی، بهویژه بخشی از دمکراتها قرار گرفتند. اما بعضی رهبران دمکرات، از جمله شیخ محمد خیابانی، از همکاری با نیروهای عثمانی خودداری کردند و حتی موضعی خصمانه گرفتند. مواضع خیابانی باعث شد وی بازداشت و در اورمیه زندانی شود.
با پایان جنگ و عقبنشینی نیروهای عثمانی، موازنۀ سیاسی منطقه تغییر کرد و نفوذ بریتانیا در ایران افزایش یافت. در این شرایط، نیروهای دمکرات به رهبری خیابانی که با منافع و سیاستهای بریتانیا در ایران همسو بودند، قیام کردند و کنترل تبریز را در دست گرفتند. بخشی از نیروهای تورکگرا کوشیدند با دمکراتها همکاری کنند، اما رفتار تند دمکراتها با مخالفان و همچنین مواضع خصمانۀ آنها نسبت به عثمانی به اختلاف میان دو گروه انجامید. در پی این اختلافات، دمکراتها، میرزا علی آقا هیئت، رئیس شعبۀ تبریزِ جمعیت اتحاد اسلام، و شماری از اعضای این جمعیت بازداشت و به مناطق کردنشین تبعید کردند.
این اقدام را نمیتوان صرفاً اختلاف شخصی میان خیابانی و هیئت یا یک اختلاف معمول حزبی تلقی کرد. نحوۀ برخورد دمکراتها با مسئلۀ امنیت غرب آذربایجان و سرنوشت سلاحها و مهمات بهجامانده از نیروهای روسیه نیز یکی از زمینههای اختلاف میان این جریان و نیروهای تورکگرا بود. هنگام غائلۀ سیمیتقو در غرب آذربایجان، که یکی از مراکز عمدۀ فعالیت تورکگرایان محسوب میشد، دمکراتها نهتنها کمکی به مردم اورمیه نکردند، بلکه با تصرف انبار بزرگ مهمات شرفخانه و انتقال سلاحها و مهمات به تبریز، موجب تضعیف جبهۀ غرب آذربایجان در برابر اشرار شدند.
در سطحی مهمتر از اختلافات عملی و نظامی، دمکراتها تأسیس جمهوری آذربایجان در شمال آراز را مقدمهای برای جدایی آذربایجان جنوب آراز از ایران تلقی میکردند و با آن مخالف بودند؛ آنها به منظور ایجاد تمایز با جمهوری آذربایجان، نام آذربایجان جنوب آراز را به «آزادیستان» تغییر دادند و بر اساس برخی روایتها، در نامهای به رهبران جمهوری ارمنستان آمادگی خود را برای همکاری علیه جمهوری آذربایجان اعلام کرده بودند.
بنابراین، اختلاف دو جریان دمکرات و تورکگرا در سطحی عمیقتر، به تعریف هویت و جایگاه سیاسی عنصر تورک در منطقه مربوط میشد. از این منظر، برخورد خیابانی با هیئت را نیز میتوان بخشی از تقابل گستردهتر این دو گفتمان سیاسی و هویتی دانست. یک سو بر هویت ایرانی، تمامیت سیاسی ایران و تمایز آذربایجان جنوب آراز از جمهوری آذربایجان و عثمانی تأکید داشت و سوی دیگر بر هویت تورکی و پیوندهای سیاسی و فرهنگی آذربایجان جنوب آراز با جمهوری آذربایجان و عثمانی تأکید میکرد. در این چارچوب، مطبوعات، مدارس، نهادهای فرهنگی و فعالیتهای سیاسی هر دو جریان به عرصههایی برای رقابت دو درک متفاوت از هویت تورکی و جایگاه آن در ایران و منطقه تبدیل شده بودند. از همین رو، بازداشت و تبعید میرزا علی هیئت را میتوان یکی از رخدادهای سیاسی منازعۀ گستردهتری دانست که در سالهای پایانی جنگ جهانی اول و پس از آن بر سر تعریف هویت، مرزهای سیاسی و جایگاه عنصر تورک در آذربایجان جنوب آراز شکل گرفت.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 425 |
| 3 | استقلال ملی و ضرورت تاریخنگاری مستقل تورک
یکی از مشکلات مهمی که تاریخنگاران مستقل هنگام نقد تاریخنگاری مسلط با آن مواجه میشوند، واکنش منفی برخی فعالان ملی تورک است. این فعالان بعضی روایتهای تاریخنگاری فارسگرا را از نقد مصون میدانند و با بازبینی آنها مخالفت میکنند. این وضعیت تناقضی مهم ایجاد میکند: اگر هدف اصلی حرکت ملی تورک افزایش آگاهی تاریخی و بازیابی عاملیت ملت تورک است، چگونه میتوان همزمان از روایتهایی که محصول تاریخنگاری فارسگرا هستند دفاع کرد؟ البته نقد تاریخنگاری فارسگرا به معنای جایگزین کردن آن با یک روایت ایدئولوژیک دیگر نیست؛ بلکه به معنای بازگرداندن حق پرسشگری، نقد و ارزیابی منابع به پژوهشگر است. در ادامه، چهار عامل مؤثر در شکلگیری واکنش منفی برخی فعالان ملی تورک به نقد تاریخنگاری فارسگرا مطرح میشود.
نخستین دلیل این واکنشها میتواند جامعهپذیری و عادت ذهنی تاریخی باشد. آموزش رسمی و نهادهای فرهنگی از مهمترین سازوکارهای شکلدهی به حافظۀ تاریخی و تصور ما از گذشتهاند. فردی که از کودکی شخصیتها، نامها، دورهها و مفاهیم تاریخی را از منظر روایتی فارسمحور آموخته و سالها در مدرسه، دانشگاه و نهادهای فرهنگی با آن دیدگاه آموزش دیده، ممکن است روایت متفاوت را صرفاً یک تفسیر رقیب تلقی نکند؛ بلکه آن را تهدیدی برای تصویر آشنای خود از گذشته بداند. ازاینرو، مقاومت در برابر بازخوانی انتقادی روایتهای تاریخی مسلط، پیش از آنکه حاصل بررسی انتقادی باشد، میتواند نتیجۀ تثبیت یک الگوی ذهنی در فرآیند جامعهپذیری تاریخی باشد.
دومین عامل مورد بحث با تأثیر تاریخنگاری کمونیستی بر طیفی از حرکت ملی تورک مرتبط است. بخشی از فعالان ملی تورک، مستقیم یا غیرمستقیم، از جریانهای چپ قرن بیستم تأثیر پذیرفتهاند. از سوی دیگر، سنتهای تاریخنگاری کمونیستی و فارسگرا، علیرغم اختلافات ایدئولوژیک با یکدیگر، در بسیاری از موضوعات تاریخی همگرا هستند. بنابراین، بخشی از مخالفتها با نقد تاریخنگاری فارسگرا، در واقع، مخالفت با تأثیرات تاریخنگاری کمونیستی بر ذهنیت تاریخی این طیف از فعالان محسوب میشود.
عامل سوم میتواند ترس از پیامدهای سیاسی بازخوانی تاریخ باشد. پذیرفتن یک روایت تاریخی صرفاً قبول درستی آن نیست؛ در چارچوب اندیشۀ کوزلک، گذشته را میتوان آیندۀ سپریشده دانست. به این معنا، تصور ما از گذشته میتواند بر نحوۀ تصور و انتخاب آینده اثر بگذارد و مسیر آن را شکل دهد. به بیانی دیگر، بازخوانی روایتهای تاریخی میتواند به بازنگری در نظم هویتی و سیاسی منجر شود. بنابراین، اگر فردی یک روایت تاریخی را بخشی از مبنای هویت و راهبرد سیاسی خود قرار داده باشد و تصور کند بازخوانی تاریخ میتواند به بازتعریف هویت، تغییر نظم سیاسی مطلوب وی یا انتخاب راهبردی متفاوت منجر شود، ممکن است در برابر آن مقاومت کند. در اینجا تاریخ از حوزۀ پژوهش انتقادی خارج و به ابزاری برای تثبیت هویت و راهبرد سیاسی تبدیل میشود.
عامل چهارم، انگیزههای شخصی و حزبی است. تاریخنگاری نیز، مانند دیگر عرصههای اجتماعی، از رقابتها و منازعات فردی و گروهی مصون نیست. بر این اساس، مخالفت با یک بازخوانی تاریخی لزوماً بر مبنای ارزیابی استدلال و اسناد صورت نمیگیرد؛ بلکه ممکن است تحت تأثیر خصومتهای شخصی یا رقابتهای گروهی قرار گیرد. در چنین وضعیتی، مسئله از سنجش علمی ادعاها و شواهد فاصله میگیرد و به تخریب شخص پژوهشگر میانجامد؛ در نتیجه، مرز میان نقد علمی و منازعۀ شخصی از میان میرود.
در مجموع، واکنش در برابر نقد تاریخنگاری فارسگرا را نمیتوان صرفاً با اختلافنظر دربارۀ یک روایت تاریخی توضیح داد؛ عادتها و الگوهای شکلگرفته در فرآیند جامعهپذیری تاریخی، تداوم برخی پیشفرضهای سنتهای فکری، نگرانی از پیامدهای سیاسی بازخوانی تاریخ و نیز رقابتها و ملاحظات شخصی و گروهی، همگی میتوانند در شکلگیری چنین واکنشهایی نقش داشته باشند. بااینحال، هیچیک از این عوامل نباید حق پرسشگری و ارزیابی انتقادی منابع را محدود کند. تاریخنگاری مستقل به معنای تولید روایتی جدید برای جایگزینی یک روایت مسلط نیست، بلکه به معنای رهایی پژوهش تاریخی از پیشفرضهایی است که برخی شخصیتها، مفاهیم و روایتها را از نقد مصون میکنند. اگر حرکت ملی تورک در پی بازیابی عاملیت تاریخی و تعریف آگاهانۀ جایگاه ملت تورک در جهان معاصر است، باید امکان بازنگری انتقادی در میراث تاریخی خود و روایتهای مسلط دربارۀ آن را فراهم کند. استقلال سیاسی بدون توانایی تولید و نقد مستقل دانش تاریخی، میتواند به تداوم وابستگی در سطح معرفتی بینجامد؛ ازاینرو، استقلال در تاریخنگاری را باید نه یک مسئلۀ حاشیهای، بلکه یکی از الزامات اساسی فرآیند بازیابی عاملیت ملی دانست.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 346 |
| 4 | از دیگریِ سازنده تا دشمنِ نیابتی
هویت یک بازیگر در عرصۀ بینالملل را میتوان مجموعهای از بازنماییهای تثبیتشده دربارۀ آن بازیگر دانست. این بازنماییها در فرآیند تعامل میان «خود» و «دیگری» شکل میگیرند و تثبیت میشوند. «دیگری» در صورتبندی هویتِ «خود» نقشی سازنده و تکوینی ایفا میکند. «خود» و «دیگری» یکدیگر را بازنمایی میکنند و متقابلاً انتظاراتی از رفتار یکدیگر شکل میدهند. تثبیت و بازتولید متقابل این بازنماییها و انتظارات رفتاری، به تثبیت هویت بازیگران و شکلگیری رابطۀ میان آنها میانجامد. این رابطه میتواند دوستانه یا خصمانه باشد. یکی از اشکال پیچیدهای که ممکن است از رابطۀ خصمانه پدید آید، بهرهبرداری هدفمند یک بازیگر از خصومتِ دیگری برای تأمین منافع خود است. در این نوشته، به بررسی رابطۀ خصمانه و اشکال پیچیدۀ آن میپردازیم.
اگر «دیگری» بهمثابۀ «تهدید» بازنمایی شود و این بازنمایی در تعامل متقابل تثبیت شود، بهگونهای که رفتارهای متناسب با نقش «تهدیدکننده» شکل گیرد، رابطۀ خصمانه پدید میآید. دشمنی میان «خود» و «دیگری» لزوماً به تضعیف هویت این بازیگران نمیانجامد، بلکه میتواند به بازتولید و تقویت آنها نیز منجر شود. کنش هر بازیگر واکنش طرف مقابل را برمیانگیزد و این واکنش نیز به نوبۀ خود، بازنماییِ تهدید را تقویت میکند. بدینترتیب، رابطۀ خصمانه وارد یک چرخۀ بازخوردی میشود که در آن هر بازیگر، ناخواسته، شرایط لازم برای بازتولید هویت و ادراک امنیتی طرف مقابل را فراهم میکند. تداوم چنین تعاملی میتواند الگوهای ادراک، کنش و واکنش را تثبیت و تغییر مسیر رابطه را دشوار کند. در این وضعیت، رابطۀ میان «خود» و «دیگری» به «تقابل تقویتکننده» تبدیل میشود.
اگر «خود» و «دیگری» آگاهانه از رابطۀ خصمانه برای تأمین اهداف خود استفاده کنند، «تقابل تقویتکننده» میتواند به «دشمنی مفید» تبدیل شود. دشمنی مفید صرفاً پیامد یک رابطۀ خصمانه نیست، بلکه واجد کارکردی سیاسی است. هر یک از بازیگران از برجستهسازی و استمرار تهدید برای تقویت انسجام درونی، بسیج سیاسی، تثبیت مرزهای هویتی، افزایش مشروعیت یا توجیه سیاستهای خود استفاده میکنند. دشمنی مفید به معنای ساختگی بودن دشمن یا غیرواقعی بودن تعارض نیست. دشمن میتواند واقعی باشد و تعارض نیز بر منافع و تضادهای عینی استوار باشد، اما تداوم این تقابل میتواند برای یک یا هر دو طرف واجد کارکرد سیاسی و منفعت راهبردی باشد. برای درک این وضعیت، باید کانون تحلیل از پرسش دربارۀ «چیستی دشمن» به پرسش دربارۀ «کارکرد دشمنی» و چگونگی توزیع منافع حاصل از آن انتقال یابد.
صورت خاصی از این وضعیت زمانی شکل میگیرد که بهرهبرداری از دشمنی مفید یکسویه باشد. اگر «خود» بتواند بهصورت هدفمند، دشمنیِ «دیگری» را تقویت کند یا در جهت خاصی سوق دهد و سپس از پیامدهای آن برای تحقق اهداف خود بهرهبرداری نماید، آنگاه «دیگری» به «دشمن نیابتی» تبدیل میشود. در اینجا، نیابت به معنای کنترل کامل «دیگری» نیست و استقلال عمل او را نیز لزوماً از میان نمیبرد. آنچه این رابطۀ نیابتی را متمایز میکند، مداخلۀ هدفمند «خود» در تقویت یا جهتدهی به خصومت «دیگری» و بهرهبرداری از پیامدهای آن است. این فرآیند ممکن است با توافق و هماهنگی میان طرفین صورت گیرد یا حتی بدون آگاهی «دیگری» از کارکردی که در این رابطه پیدا کرده است شکل بگیرد. ازاینرو، صرف همسویی منافع، انتفاع اتفاقی یا مشابهت مواضع برای اثبات رابطۀ نیابتی کافی نیست؛ بلکه باید مداخلۀ هدفمند بازیگر نخست و رابطۀ علّی میان این مداخله، تقویت دشمنی بازیگر دوم و منافع حاصل از آن نشان داده شود.
بر این اساس، «دیگریِ سازنده»، «تقابل تقویتکننده»، «دشمنی مفید» و «دشمن نیابتی» را میتوان چهار مفهوم مکمل برای تحلیل یک رابطۀ هویتی ـ سیاسی دانست. این مفاهیم لزوماً مراحل تاریخی متوالی نیستند، بلکه صورتهای تحلیلی متفاوتی از رابطۀ میان «خود» و «دیگری» را نشان میدهند. چارچوب حاضر امکان میدهد این رابطه از منظر بازتولید هویت، پویایی خصومت، مناسبات قدرت و سیاست بینالملل بررسی شود. بنابراین، مسئلۀ اصلی دیگر صرفاً شناسایی دشمن نیست، بلکه فهم سازوکارهای تولید، بازتولید و کارکرد سیاسی دشمنی است. بر این اساس، دربارۀ شرایط کنونی ایران میتوان این پرسش اساسی را مطرح کرد: آیا آمریکا میتواند ایران را بهمثابۀ یک دشمن نیابتی بهکار بگیرد و از این رابطه برای تأمین اهداف خود در قبال چین بهرهبرداری کند؟
برگوتای ایلتریش
@ilter | 747 |
| 5 | تاریخ انتقادی
تاریخ انتقادی روایتی مؤثر از لحظهی حال است که وضعیت کنونی ما را به شیوهای تاریخی بکاود و با ترسیم مرزها و حدود تاریخیِ امر جمعیای که خود را در آن باز میشناسیم، امکان نقدش را فراهم کند. این نگاه با آنچه ممکن است تاریخ مدرن نامیده شود تفاوت دارد. برجستهسازی همین تفاوت، مفهوم تاریخ انتقادی را وضوح میبخشد:
تاریخ مدرن فرآیندهای عام و جهانشمولی را پیشفرض میگیرد که از صورتبندیهای نظری و فلسفیِ مفهوم «پیشرفت» برآمدهاند؛ و به این ترتیب، جهات حرکتِ ازپیشتعیینشده، یا «غایاتی» را برای تاریخ متصور میشود تا پژوهش و روایت خود را در حدود آنها سامان ببخشد. تاریخ انتقادی اما وضعیت کنونی را محصول جهات جبری تاریخ نمیپندارد و نقد همین غایتگرایی را بخشی از کار خود میداند.
تاریخ مدرن پیشفرضهای دستگاههای جهانشمول را به دایرهی نقد وارد نمیکند و برای فهم جایگاه تاریخی هر فضا ـ زمان مشخص، آن را با فضا ـ زمانی که در انتهای پیوستارِ «پیشرفت» تصور شده، مقایسه میکند؛ گویی انطباق با این نقطهی اوجِ رازآلود و حلشدن در آن را، سرنوشت تمام فضا ـ زمانهای تاریخی میداند. این نقطهی اوج، در سنخهای گوناگون تاریخ مدرن، گاه در آیندهای موهوم و گاه (ضمن واکنشی ایدئولوژیک) در گذشته یا «سنت» جایابی میشود (که معمولاً هردوی اینها همزمان رخ میدهد). در نتیجه، شناخت و تغییر وضعیت کنونی به نوعی فرجامشناسی تطبیقی حواله میشود. افزون بر این، گاه پنداشته میشود که صِرف پرداختن به موجودیتهای تاریخیای که ادعاشده از وضعیت کنونی غایباند، نظیر عقلانیت، دولت، سرمایهداری، مدرنیته (یا حتی سنتی ازدسترفته و نیازمند احیا)، به معنای توضیح وضعیت واقعاً موجود است (البته اگر مطابق روی دیگر این سکّه چنین تصور نشود که انسداد وضعیت، خود حاصل حضور پررنگ سنتی تغییرناپذیر است). به این ترتیب، علتیابی سلبی در تاریخ، یا «غیابنگاری»، هم به «تطبیقگرایی» اضافه میشود.
در مقابل، از چشمانداز تاریخ انتقادی، وضعیت کنونی وضعیت یگانهای تلقی میشود که «تاریخ» آن (یا شدناش در افق زمان تاریخی) در «فردیت» آن قابل مطالعه است. تأکید بر فردیت، به معنای فهم هر وضعیت در فرآیند تفرید یا تمایز یافتناش از سایر موقعیتهای همزمان با خود است؛ که الزاماً پای دریافتهای تازهای از معنای «کلیت جهانشمول» را پیش میکشد: از یک سو وضعیتهای منفرد، خارج از بافت امر کلی امکان فردیتیابی ندارند و از سوی دیگر، خود این کلیت نیز، هرچند که از مجموعهی اجزایاش چیزی بیشتر دارد، جز از خلال مناسبات همزمانی عناصر و نیروهای برسازندهاش هستی نمییابد. چنین کلیتی، نام جایی در آینده نیست و به سوی هیچ غایت مشخصی پیش نمیرود، درون آن، هر موقعیت ملی مدرن، وضعیت منفردی است که صرفاً در «جهان دولت ـ ملتها»، و درون مناسباتی که خود این جهان را از جهانهای تاریخی دیگر متمایز کردهاند، ممکن شده است. از این چشمانداز (درست برخلاف چشماندازی که انگارهی پیشرفت را مبنا میگیرد)، موقعیتهای ملی در سلسلهمراتبی زمانی قرار ندارند، بلکه در فضا با یکدیگر متمایز شدهاند؛ و حتی چنانکه واجد زمانمندیهای درونی متفاوتی نیز باشند، در بافت جهان دولت ـ ملتها با یکدیگر همزمان هستند.
پس تاریخ انتقادی لزوماً در پی رو کردن اسناد تاریخی تازه، یا تصحیح اشتباهات وقایعنگارانهی روایتهای تاریخی مدرن نیست و حتی، فینفسه، یادآوری و ثبت آنچه از این روایتها حذف شده است را مد نظر ندارد. منظور از مطالعهی وضعیت تاریخی در فردیت آن، نه «جبران» مافات است، نه شناخت « موانع رشد» و نه تبیین حقیقت غایی «واقعیت تاریخی»؛ هدف این نگرش، ارائهی تحلیلی معیّن از وضعیت معیّن معاصر است، به نحوی که امکان تغییر ریشهای آن را تصورپذیر سازد. هدفی که جز از مسیرِ درهمشکستنِ موانعی که تاریخ مدرن برای تقریر مؤثر «وضعیت کنونی» پیش پای ما قرار داده است، عملی نمیشود. از این منظر، میتوان گفت که تاریخ انتقادی در جریان خصومتاش با تاریخ مدرن، نسبتی مستقیم با «امید» دارد.
منبع. ابراهیم توفیق، بازآرایی امپراتوری: چشماندازی به اقتصاد سیاسی دولت مدرن در ایران
@ilter | 449 |
| 6 | سازمان دولتهای تورک و حرکت ملی تورک در ایران
راهبرد هر جنبش سیاسی تابع شرایط محیطیست که در آن عمل میکند و با تغییر شرایط مورد بازبینی و بازنگری قرار میگیرد. حرکت ملی تورک در ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. به بیانی دیگر، راهبرد حرکت ملی پروژهای ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه میتواند متناسب با تحولات بهروز شود. شکلگیری سازمان دولتهای تورک یکی از تحولاتی است که در دهههای اخیر محیط راهبردی حرکت ملی را تغییر داده است. اهمیت این تحول را میتوان دستکم از سه جنبه بررسی کرد.
یکی از مهمترین تحولاتِ همزمان با نهادینهشدن همکاری میان دولتهای تورک، تغییر در معنای «ملت تورک» است. در ادبیات سیاسی قرن بیستم، این مفهوم بیشتر به شهروندان کشور تورکیه دلالت داشت، اما در برداشت جدید، ملت الزاماً با یک دولت سیاسی واحد منطبق نیست و میتواند موجودیتی چنددولتی باشد. شعارهایی مانند «هفت دولت، یک ملت» که از سوی برخی رهبران کشورهای تورک مطرح شده، بازتابی از همین تحول است.
نقطۀ عزیمت این تلقی، تمایز میان «تابعیت» و «ملیت» است. تابعیت رابطۀ حقوقی و سیاسی فرد با یک دولت مشخص است، درحالیکه ملیت به تعلق فرد به یک جامعۀ تاریخی، زبانی و فرهنگی اشاره دارد. بنابراین یک فرد با ملیت تورک میتواند تابعیت ایرانی، آذربایجانی، تورکیهای، روسیهای، قزاقستانی، عراقی یا ... داشته باشد. بر این مبنا، اعضای حرکت ملی تورک در ایران، عموماً ملیت تورک و تابعیت ایرانی دارند.
این تمایز اهمیت زیادی دارد؛ زیرا مسئلۀ ملی تورک را از محدود شدن به جغرافیایی خاص فراتر میبرد و امکان تحلیل آن در سراسر ایران و در ارتباط با جهان تورک را فراهم میکند. تأکید بر ملیت تورکی، در این چارچوب، به معنای نفی تابعیت ایرانی یا ضرورت تشکیل دولتی واحد نیست، بلکه میتواند مبنایی برای مطالبۀ حقوق ملی و فرهنگی در چارچوبی دموکراتیک باشد.
سازمان دولتهای تورک در وضعیت کنونی یک قدرت منطقهای بالفعل یا بلوکی سیاسی ـ امنیتی نیست. اعضا منافع ملی متفاوتی دارند و همکاری میان آنها هنوز به سطح اتحاد سیاسی یا نظامی نرسیده است. بااینحال، مجموع ظرفیتهای اقتصادی، جمعیتی، جغرافیایی، انرژی، ترانزیتی و سیاسی اعضا، سازمان را به یک قدرت منطقهای بالقوه تبدیل میکند.
اهمیت اصلی سازمان در امکان تبدیل ظرفیتهای پراکنده به «قدرت شبکهای» است. اتصال بازارها، کریدورهای حملونقل، زیرساختهای انرژی، نهادهای علمی و دانشگاهی و شبکههای فرهنگی میتواند وابستگی متقابل اعضا را افزایش دهد و ظرفیت اثرگذاری جمعی آنها را فراتر از مجموع ظرفیتهای منفردشان ببرد. در نتیجه، سازمان را نباید صرفاً چارچوبی فرهنگی دانست؛ زیرا با تعمیق همکاریها میتواند به یکی از سازوکارهای تولید قدرت در اوراسیا تبدیل شود. این تحول برای حرکت ملی نیز اهمیت دارد؛ زیرا پیوندهای فرهنگی، آموزشی، اقتصادی، رسانهای و مدنی میان جوامع تورک میتواند با شبکههای رسمی میان دولتهای تورک ارتباط بیشتری پیدا کند.
سومین تحول، تأثیر سازمان بر نظم و معماری منطقهای است. کشورهای عضو در پهنهای قرار دارند که آناتولی، قفقاز، دریای خزر و تورکستان را به یکدیگر پیوند میدهد. توسعۀ کریدورهای حملونقل و انرژی و افزایش تجارت و ارتباطات میتواند جغرافیای اقتصادی و ژئوپلیتیکی اوراسیا را بازآرایی کند. در این فرآیند، جغرافیا دیگر صرفاً مجموعهای از مرزها و سرزمینهای ثابت نیست، بلکه شبکهای از مسیرها، گرهها و زیرساختهای ارتباطی نیز به آن افزوده میشود. هرچه این شبکهها متراکمتر شوند، ارزش ژئوپلیتیکی مناطق عضو و ظرفیت آنها برای تأثیرگذاری بر نظم منطقهای افزایش مییابد.
برای حرکت ملی، نتیجۀ این تحول آن است که مسئلۀ ملی تورک دیگر صرفاً در چارچوب سیاست داخلی ایران تحلیل نمیشود. تحولات جهان تورک و بازآرایی نظم منطقهای میتواند بر محیط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تورکهای ایران اثر بگذارد. از اینرو، حرکت ملی باید این تحولات را نیز در محاسبۀ راهبردی خود وارد کند.
در جمعبندی، تعریف ملت تورک بهعنوان ملتی چنددولتی، ظهور سازمان دولتهای تورک بهمثابۀ یک قدرت منطقهای بالقوه و نقش آن در بازآرایی نظم منطقهای، سه تحول مرتبطی هستند که محیط راهبردی حرکت ملی تورک در ایران را دگرگون میکنند. این بحث در ردّ راهبردهای دیگر، از جمله خودمختاری محلی یا جداییطلبی نیست، بلکه میتوانند مکمل یکدیگر باشد. راهبرد عاقلانه وابسته به زمان و شرایط انتخاب میشود و بر اساس تغییر فرصتها، محدودیتها و موازنههای قدرت بازبینی میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 621 |
| 7 | تورکیه و اسرائیل: رقابت بر سر بازآرایی نظم منطقهای یا تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها؟
در تحلیل روابط تورکیه و اسرائیل، گاه با سادهسازی مسئله، تنش میان دو کشور به «تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها» تقلیل داده میشود؛ گویی مسئلۀ اصلی صرفاً اختلافی ایدئولوژیک بر سر فلسطین و قدس است. این تفسیر، هرچند بخشی از گفتمان سیاسی طرفین را توضیح میدهد، برای فهم رفتار دولتها کافی نیست. نه سیاست خارجی تورکیه را میتوان صرفاً برآمده از اسلامگرایی دانست و نه سیاست اسرائیل را میتوان فقط با واکنش به اسلامگرایی توضیح داد. متغیر بنیادیتر، رقابت دولتها برای تثبیت موقعیت، تعریف حوزههای نفوذ و شکلدهی به نظم منطقهایِ در حال تحول است. از این منظر، رقابت تورکیه و اسرائیل را باید بخشی از فرآیند بازآرایی نظم منطقهای دانست؛ فرآیندی که پس از سقوط رژیم بشار اسد در سوریه وارد مرحلۀ تازهای شده است.
سقوط رژیم اسد خلأ ژئوپلیتیکی مهمی در سوریه ایجاد کرد. ایران که طی سالهای جنگ داخلی یکی از اصلیترین بازیگران خارجی در این کشور بود، بخش مهمی از موقعیت پیشین خود را از دست داد. روسیه نیز با تغییر موازنه و محدود شدن حضورش، دیگر همان ظرفیت سابق را برای تنظیم معادلات سوریه ندارد. در چنین شرایطی، تورکیه و اسرائیل به دو بازیگر مهم تبدیل شدهاند که هر یک میکوشند شکل آیندۀ سوریه را مطابق با محاسبات امنیتی خود تحت تأثیر قرار دهند. تورکیه خواهان سوریهای یکپارچه با دولت مرکزی نیرومند است که بتواند امنیت مرزهای جنوبی آن را تضمین کند؛ اسرائیل نیز میکوشد از شکلگیری هرگونه ظرفیت نظامی در سوریه که بتواند امنیت یا آزادی عمل آن را تهدید کند، جلوگیری نماید.
از همینجا رقابت دو کشور ماهیتی ژئوپلیتیکی پیدا میکند. تورکیه در شمال سوریه حضور نظامی و امنیتی گستردهای دارد و پس از سقوط اسد، در پی ایفای نقش در بازسازی ساختارهای نظامی و امنیتی دولت جدید دمشق بوده است. اسرائیل نیز در جنوب سوریه حضور نظامی خود را گسترش داده و با حملات هوایی و اقدامات امنیتی، در پی ایجاد عمق راهبردی و محدود کردن ظرفیتهای نظامی سوریه است. بدینترتیب، شمال و جنوب سوریه میتوانند به دو حوزۀ نفوذ بالقوه تبدیل شوند که میان آنها دولت مرکزی دمشق قرار دارد. هرچه نقش تورکیه در ساختار امنیتی سوریه افزایش یابد، احتمال برخورد منافع آن با اسرائیل نیز بیشتر خواهد شد.
بااینحال، اهمیت تورکیه برای اسرائیل فقط به سوریه محدود نمیشود. تورکیه یک قدرت منطقهای بزرگ، عضو ناتو و برخوردار از یکی از مهمترین نیروهای نظامی این ائتلاف است. کنترل تنگههای بسفر و داردانل، دسترسی همزمان به دریای سیاه و مدیترانه و قرار گرفتن در مجاورت بالکان، قفقاز و غرب آسیا، به آنکارا امکان میدهد در چندین محیط ژئوپلیتیکی همزمان اثرگذاری کند. افزون بر این، تورکیه طی دو دهۀ گذشته صنعت دفاعی بومی خود را توسعه داده و در حوزههایی مانند پهپاد، موشک، شناور و سامانههای هوایی به ظرفیت قابلتوجهی دست یافته است. از این منظر، تورکیه برای اسرائیل الزاماً «ایران دوم» نیست؛ بلکه رقیبی با ماهیتی متفاوت است که از ترکیب قدرت نظامی، موقعیت ژئوپلیتیکی، عضویت در ناتو و شبکۀ روابط اقتصادی و امنیتی گسترده برخوردار است.
رقابت دو کشور همچنین در چارچوب گستردهتر بازآرایی نظم منطقهای معنا پیدا میکند. دولتها دیگر فقط بر سر قلمرو و نفوذ مستقیم رقابت نمیکنند؛ بلکه ائتلافها، مسیرهای انرژی، کریدورهای ارتباطی و زیرساختهای راهبردی نیز به عرصههای تولید قدرت تبدیل شدهاند. موقعیت تورکیه در اتصال اروپا، قفقاز، دریای سیاه و غرب آسیا، آن را به بازیگری مهم در رقابت بر سر شبکههای ارتباطی تبدیل کرده است. اسرائیل نیز با تکیه بر برتری نظامی و فناوری، روابط راهبردی با ایالات متحده، لابی گسترده در جهان و همکاری با برخی کشورهای منطقه، در پی تثبیت جایگاه خود در معماری امنیتی جدید است.
بنابراین، تقلیل رقابت تورکیه و اسرائیل به تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها، بخشی از واقعیت را جایگزین کل واقعیت میکند. هویت، ایدئولوژی، فلسطین و قدس در این رقابت اهمیت دارند، اما برای توضیح رفتار راهبردی دولتها باید آنها را در کنار ژئوپلیتیک، موازنۀ قدرت و منافع امنیتی قرار داد. مسئلۀ اصلی این است که نظم منطقهای پس از تغییرات سوریه و تضعیف ترتیبات پیشین، با چه بازیگرانی، چه ائتلافهایی و بر اساس چه معماری امنیتی شکل خواهد گرفت. از این منظر، سوریه مهمترین نقطۀ تماس دو پروژۀ ژئوپلیتیکی است و رقابت تورکیه و اسرائیل را باید بخشی از فرآیند بازآرایی نظم منطقهای در غرب آسیا دانست؛ فرآیندی که در آن رقابت امنیتی، ژئوپلیتیکی و ایدئولوژیک همزمان و درهمتنیده عمل میکنند.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 609 |
| 8 | بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی
شخصیتهای تاریخی تنها موضوع پژوهش تاریخی نیستند؛ آنها عرصۀ رقابت گفتمانهای مختلف بر سر تفسیر و بازنمایی گذشته نیز هستند. شیخ محمد خیابانی بهعنوان یک کنشگر سیاسی در تاریخ معاصر ایران یکی از نمونههای برجستۀ این رقابت گفتمانی و نبرد معناها است. اگرچه دربارۀ زندگینامۀ وی اختلاف چندانی وجود ندارد، هنگامی که از گرایش و اهداف سیاسی او سخن به میان میآید، گفتمانهای مختلف بازنماییهای متفاوت و قسماً متعارضی ارائه میکنند. دربارۀ خیابانی سه بازنمایی گفتمانی عمده قابل تشخیص است: پانایرانیستی که او را قهرمان ملی ایران و مخالف بیگانگان معرفی میکند؛ کمونیستی که وی را رهبر جنبشی دموکراتیک و ضد امپریالیسم تلقی میکند؛ و تورکگرا که او را شخصیتی همسو با پروژۀ ملتسازی فارسی و مخالف هویت تورکی میداند. این نوشته، نحوۀ بازنمایی خیابانی در سه گفتمان فوق را بررسی میکند.
بخش یکم
بخش دوم
بخش سوم
برگوتای ایلتریش
@ilter | 452 |
| 9 | بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی (۳/۳)
گفتمان تورکگرا، بهویژه طیف تورکچو، شخصیت خیابانی را در چارچوب مسئلۀ هویت تورکی و رقابت تاریخی میان سوسیالیسم و تورکگرایی بازخوانی میکند. این گفتمان نقطۀ عزیمت خود را از همان عناصری آغاز میکند که دو گفتمان پیشین کمتر به آنها پرداختهاند. پیشینۀ روحانی خیابانی اهمیت چندانی نمییابد، درحالیکه اقامت او در قفقاز و آشناییاش با جریانهای سوسیالدموکرات، بهعنوان مهمترین مرحلۀ شکلگیری شخصیت سیاسی وی برجسته میشود. از این منظر، نادیده گرفتن تجربۀ قفقاز، به معنای ناقص فهمیدن اندیشه و کنش سیاسی خیابانی است. مشارکت وی در جنبش مشروطه نیز بیش از آنکه به خود جنبش مربوط باشد، از آن جهت اهمیت مییابد که این جنبش، از منظر گفتمان تورکگرا، به پایان حکومت خاندانهای تورک در ایران و آغاز سیاستهای ملتسازی ایرانی انجامید. مخالفت خیابانی با قوای عثمانی، نهضت اتحاد اسلام و جریانهای تورکگرا، یکی از مهمترین مؤلفههای بازنمایی گفتمان تورکگرا است و بهعنوان نشانهای از ضدیت خیابانی با هویت تورکی و بهمثابۀ همسویی وی با سیاست منطقهای بریتانیا تفسیر میشود. همچنین اقداماتی مانند ممنوعیت زبان تورکی در کنار تأکید او بر زبان فارسی و تخلیۀ سلاحهای بندر شرفخانه به هنگام فاجعۀ جیلولوق در دورۀ حکومت پنجماهۀ خیابانی، و نیز مخالفت با نام «جمهوری آذربایجان» و تغییر نام آذربایجان به «آزادیستان»، بهعنوان شواهدی از تعلق خیابانی به پروژۀ ملتسازی ایرانی برجسته میشوند. در مقابل، مخالفت خیابانی با قرارداد ۱۹۱۹ یا قیام علیه دولت مرکزی معمولاً اهمیت محوری پیدا نمیکند و گاه بهعنوان جلوهای از سوسیالیسم آرمانگرایانه، سیاستورزی ناپخته یا حتی هرجومرجطلبی تفسیر میشود. در نتیجه، در گفتمان تورکگرا، خیابانی قهرمان ملی یا رهبری دموکرات نیست، بلکه کنشگری است که در چارچوب گفتمان پانایرانیسم معنا مییابد.
بااینحال، بازنمایی تورکگرایانه از خیابانی یکدست نیست. طیفی که معمولاً با عنوان آذربایجانیگرا شناخته میشود، در مواردی از بازنمایی تورکچو فاصله میگیرد و در برخی موضوعات به دو گفتمان پانایرانیستی و کمونیستی نزدیک میشود. این طیف، بهجای برجسته کردن مواضع خیابانی در قبال هویت و زبان تورکی، بیشتر بر تشکیل حکومت محلی در تبریز و مطالبات مربوط به خودگردانی محلی تأکید میکند و از این طریق، خیابانی را شخصیتی ضد استبداد و هوادار تمرکززدایی، فدرالیسم و «هویت آذربایجانی» بازنمایی میکند. از دیدگاه این طیف، داوری دربارۀ مواضع خیابانی نسبت به هویت تورکی نوعی حالگرایی تلقی میشود، درحالیکه طیف تورکچو این موضوع را یکی از عناصر اساسی فهم شخصیت سیاسی خیابانی بهعنوان یکی از عوامل تثبیت گفتمان پانایرانیسم در آذربایجان میداند.
بررسی بازنماییهای سه گفتمان نشان میدهد که اختلاف در مورد شیخ محمد خیابانی بر سر دادههای کرونولوژیک نیست، بلکه بر سر انتخاب، اولویتبندی و معناگذاری آنهاست. دادههای تاریخی عمدتاً مشترکاند، آنچه میان گفتمانها مرزبندی میکند این است که هر یک، از طریق انتخاب، برجستهسازی یا حاشیهرانی مراحل متفاوتی از زندگی خیابانی یا تفسیر آنها در چارچوب پیشفرضهای گفتمانی خود، تصویری متفاوت از خیابانی ترسیم کرده و شخصیت سیاسی متفاوتی تولید میکند. از این رو، خیابانی را میتوان نمونهای از شخصیتی دانست که نه تنها در تاریخ، بلکه در سیاست حافظه و گفتمانهای هویتی معاصر نیز موضوع رقابت بر سر معناست؛ رقابتی که در آن، بازنمایی گذشته به ابزاری برای صورتبندی هویت و سیاست در زمان حال و تلاش برای جهت دادن به آینده تبدیل میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 621 |
| 10 | بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی (۲/۳)
گفتمانهای مختلف معمولاً بخشی از زندگی خیابانی را برجسته میکنند و بخشی دیگر را به حاشیه میرانند، یا تفسیرها و معناهای متفاوتی از رویدادهای یکسان ارائه میکنند. بدینترتیب، آنها بازنماییهای متفاوتی از خیابانی به دست میدهند. گفتمان پانایرانیستی که بر تاریخنگاری رسمی نیز مسلط است، شخصیت خیابانی را عمدتاً در چارچوب ملیگرایی ایرانی و دفاع از تمامیت ارضی بازنمایی میکند. در این بازنمایی، دوران آموزش سنتی و روحانی شدن خیابانی برجسته میشود تا او در مقام یک روحانی مشروطهخواه و وطندوست معرفی گردد، درحالیکه اقامت چندسالۀ او در قفقاز و آشناییاش با جریانهای سوسیالدموکرات، که میتواند در تبیین شکلگیری اندیشۀ سیاسی وی نقش داشته باشد، به حاشیه رانده میشود. مشارکت او در جنبش مشروطه و مخالفتش با اولتیماتوم روسیه نیز بهعنوان نشانههایی از استقلالخواهی و دفاع از ایران برجسته میشوند. مخالفت خیابانی با قوای عثمانی، نهضت اتحاد اسلام و جریانهای مدافع هویت تورکی نیز در چارچوب وطندوستی، مقابله با نفوذ بیگانگان و مخالفت با «اجنبیپرستی» معناگذاری میشود. همچنین مخالفت او با نام «جمهوری آذربایجان» در شمال ارس و تغییر نام آذربایجان جنوب ارس به «آزادیستان»، بهعنوان اقدامی در جهت دفاع از تمامیت ارضی ایران و مقابله با تجزیهطلبی بازنمایی میشود. در مقابل، رویدادهایی مانند قیام علیه دولت مرکزی، حکومت پنجماهۀ تبریز و نحوۀ پایان جنبش او، در این گفتمان معمولاً جایگاهی فرعی دارند و کمتر به موضوع تحلیل تبدیل میشوند.
گفتمان کمونیستی، علیرغم این که تقریباً سراسر قرن بیستم در تقابل ایدئولوژیک با گفتمان پانایرانیستی قرار داشت، در بازنمایی شخصیت سیاسی شیخ محمد خیابانی و ترسیم چهرۀ سیاسی وی اشتراکات عمدهای با آن دارد. در این بازنمایی، پیشینۀ روحانی خیابانی اهمیت چندانی نمییابد و آشنایی او با سوسیالدموکراسی قفقاز نیز، چون خیابانی وابستگی سازمانی به بلشویکها نداشت، معمولاً در حاشیه قرار میگیرد. در مقابل، مشارکت در جنبش مشروطه، مخالفت با اولتیماتوم روسیه و قرارداد ۱۹۱۹ و قیام علیه دولت مرکزی برجسته میشوند و در چارچوب مبارزه با استبداد، امپریالیسم و دفاع از دموکراسی و خودگردانی محلی معنا مییابند. در این بازنمایی، حکومت محلی تبریز و مواضع خیابانی در قبال هویت تورکی و جمهوری آذربایجان اهمیت چندانی ندارند، زیرا در این گفتمان مسئلۀ اصلی نه هویت ملی، بلکه مبارزه با استبداد و امپریالیسم است. در مقابل، کشته شدن خیابانی جایگاه مهمی مییابد و بهعنوان نمادی از سرکوب یک جنبش دموکراتیک توسط دولت مرکزی بازنمایی میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 511 |
| 11 | بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی (۱/۳)
شخصیتهای تاریخی تنها موضوع پژوهش تاریخی نیستند؛ آنها عرصۀ رقابت گفتمانهای مختلف بر سر تفسیر و بازنمایی گذشته نیز هستند. شیخ محمد خیابانی بهعنوان یک کنشگر سیاسی در تاریخ معاصر ایران یکی از نمونههای برجستۀ این رقابت گفتمانی و نبرد معناها است. اگرچه دربارۀ زندگینامۀ وی اختلاف چندانی وجود ندارد، هنگامی که از گرایش و اهداف سیاسی او سخن به میان میآید، گفتمانهای مختلف بازنماییهای متفاوت و قسماً متعارضی ارائه میکنند. دربارۀ خیابانی سه بازنمایی گفتمانی عمده قابل تشخیص است: پانایرانیستی که او را قهرمان ملی ایران و مخالف بیگانگان معرفی میکند؛ کمونیستی که وی را رهبر جنبشی دموکراتیک و ضد امپریالیسم تلقی میکند؛ و تورکگرا که او را شخصیتی همسو با پروژۀ ملتسازی فارسی و مخالف هویت تورکی میداند. این نوشته، نحوۀ بازنمایی خیابانی در سه گفتمان فوق را بررسی میکند.
مبنای نظری این بررسی، رویکرد تحلیل گفتمان به تاریخنگاری است. مقصود از گفتمان، در این مقاله، مجموعهای از بازنماییهاست که در قالب باورها، ارزشها و پیشفرضهای مشترک تثبیت شدهاند و پدیدهها و شخصیتهای تاریخی بر اساس آنها معناگذاری میشوند. منظور از بازنمایی نیز تفسیر یک پدیده یا شخصیت تاریخی از موقعیت یک گفتمان است. ازاینرو، در رویکرد تحلیل گفتمان، بازنمایی نه بازتاب واقعیت تاریخی، بلکه شیوهای برای معنا دادن است. بنابراین، روایتهای تاریخی بازتاب واقعیتهای گذشته نیستند، بلکه محصول فرآیندهای گفتمانی هستند؛ فرآیندهایی که از طریق انتخاب، مفصلبندی، برجستهسازی، حاشیهرانی و معناگذاری دادههای تاریخی، فهمی خاص از گذشته تولید میکنند. هدف این مقاله نه داوری میان سه بازنمایی گفتمانی فوق، بلکه مقایسۀ این بازنماییها و نشان دادن تفاوتهای آنها در تولید معناست. این بازنماییها بر اساس آثار شاخص و متون تأثیرگذار هر یک از این سه گفتمان استخراج و با یکدیگر مقایسه شدهاند.
برای فهم بازنماییهای رقیب، نخست مروری اجمالی بر زندگینامۀ شیخ محمد خیابانی ضروری است. شیخ محمد خیابانی در سال ۱۲۵۹ در خامنه متولد شد و در شهریور ۱۲۹۹ در تبریز کشته شد. دوران کودکی را در خامنه و تبریز به آموزشهای مقدماتی و سنتی گذراند، اما بخش مهمی از سالهای شکلگیری شخصیت سیاسی و فکریاش را در پتروفسک سپری کرد؛ مخاچقلعۀ کنونی (مرکز جمهوری داغستان) که در آن زمان یکی از مراکز مهم فعالیت محافل سوسیالدموکرات در امپراتوری روسیه بهشمار میرفت. خیابانی در پتروفسک، ضمن کمک به امور تجاری پدرش، علوم جدید را مطالعه کرد و با جریانهای سوسیالدموکرات نیز آشنا شد.
با آغاز جنبش مشروطه که سوسیالدموکراتها نیز در آن نقش فعالی داشتند، خیابانی به تبریز بازگشت و با خطابههای سیاسیاش مشهور شد. وی به عضویت انجمن ایالتی آذربایجان درآمد و به حزب دموکرات نیز پیوست. سپس، در دورۀ دوم مجلس شورای ملی نمایندۀ تبریز شد و با اولتیماتوم روسیۀ تزاری مخالفت کرد. در جریان جنگ جهانی اول که ایران به میدان رقابت نیروهای روس و انگلیس با عثمانی تبدیل شده بود، همراه دیگر اعضای حزب دموکرات، به مخالفت با قوای عثمانی برخاست و توسط آنها دستگیر و مدتی در قارص زندانی شد. پس از جنگ، در انتخابات دورۀ چهارم مجلس شورای ملی به نمایندگی تبریز برگزیده شد، اما پیش از افتتاح مجلس، در اعتراض به سیاستهای وثوقالدوله و قرارداد ۱۹۱۹ علیه دولت مرکزی قیام کرد و ادارۀ تبریز را در دست گرفت. پس از حدود پنج ماه، نیروهای قزاق که در آن زمان تحت کنترل بریتانیا بودند جنبش خیابانی را درهم شکستند و به زندگی وی پایان دادند.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 490 |
| 12 | یورت، وطن، میهن: از فضای تجربهی محلی پیشامدرن تا افق انتظار ملی در دوران مدرن
«کلمهی تورکی یورت به معنای محل برپایی چادرهای قبیلهای بوده است و زبان تورکی معادلی برای کلمهی عربی وطن ندارد، اما در زبان فارسی کلمهی میهن از دیرباز به معنای وطن وجود داشته است». این ادعا که خواننده نیز ممکن است شنیده باشد، صرفاً زبانی نیست، بلکه برداشتی سادهانگارانه و فاقد عمق تاریخی از تحول مفاهیم سیاسی را نیز نشان میدهد. این نوشته استدلال میکند که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن، در دوران پیشامدرن، صرفاً به زادبوم شخص (روستا، شهر یا قلمرو محلی قبیلهای) اشاره داشتند و هیچیک به معنای امروزی خود، مفهومی دارای بار احساسی ملی و سرزمینی حامل هویت جمعی یک ملت نبودند. ...
بخش اول
بخش دوم
برگوتای ایلتریش
@ilter | 361 |
| 13 | یورت، وطن، میهن: از فضای تجربهی محلی پیشامدرن تا افق انتظار ملی در دوران مدرن (۲/۲)
اکنون با این چارچوب نظری به ایران مینگریم. یاکوب ادوارد پولاک، که در نیمۀ دوم قرن نوزدهم پزشک دربار ناصرالدینشاه بود، در سفرنامهی خود، ایران و ایرانیان اشاره میکند که درک ایرانیان از وطن به ولایت و محل تولدشان محدود بود. رودی متی، تاریخنگار حوزهی ایران، نیز در انگارۀ ایران در دوران صفویه، با ذکر گزارشهایی از اواخر دوران قاجار این واقعیت را تصدیق میکند که هویت ایرانیان در آن دوره اغلب با شهر، روستا یا ایل خود گره خورده بود. بنابراین، درکِ ایرانیان از مفهوم وطن تا اواخر قرن نوزدهم به فضایِ تجربهی زیستهی آنها محدود بود؛ و تحول مفهوم وطن و شکلگیری معنای مدرن آن در ایران به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازمیگردد.
شواهد نشان میدهند که دستکم سه عامل در این دگرگونی مؤثر بودند: نخست، توافق دولتین روسیه و بریتانیا مبنی بر عدم تصرف سرزمینهای قاجاری، قبول آن بهعنوان منطقۀ حائل بین هند بریتانیایی و روسیه و استثمار اقتصادی ایران؛ این موضوع گرچه در ابتدا ایران را عملاً به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کرده بود اما در نهایت، با عقبنشینی قوای بلشویک از ایران و یکهتازی انگلیس که متعاقب جنگ جهانی اول رخ داد، شرایط را برای تحولی مطابق نظر ارنست گلنر فراهم کرد. زیرا مرزهای کنونی ایران را تثبیت کرد و پیششرط مادی مفهوم مدرن وطن را مهیا نمود. دوم، تلاشهای دولت قاجار برای مدرنسازی و تمرکز قدرت؛ و سوم، ظهور ملیگرایی ایرانی در میان روشنفکران و ترجمهی مفاهیم مدرن، از جمله «وطن»، در مطبوعات و رسالههای سیاسی. مجموع این عوامل سبب شدند تا مفهوم وطن نزد ایرانیان از زادبوم شخصی به کل سرزمین ایران تعمیم یابد.
در این فرآیند تحول معنایی در ایران، تحت تأثیر گرایشات ناسیونالیستی که اغلب خصلت ضدعربی و ضداسلامی داشت، کلمهی «میهن» به عنوان معادلی اصیل و برتر برای مفهوم مدرن «وطن» انتخاب و ترویج شد تا هویت ملی ایرانی از عناصر عربی و اسلامی فاصله بگیرد. بااینحال، با نگاهی به ریشهشناسی و کاربرد تاریخی، روشن میشود که «میهن» در زبان فارسی از ریشهی «ماندن» بوده و به معنای جای ماندن، خانه و محل سکونت خانوادگی است. روشنفکران ناسیونالیست با هدف خلوص زبانی و سرهسازی، این واژه را برگزیدند و آن را در بازیهای زبانی جدید به کار بردند. بدینوسیله معنای کلمۀ میهن بهمرور از جای ماندن، خانه و محل سکونت خانوادگی به مفهوم مدرن وطن تبدیل شد. واژهی «یورت» در تورکی نیز تحول معنایی مشابهی را تجربه کرد.
تحول مفهوم وطن و گذار آن از فضای تجربهی شخصی و محلی به یک مفهوم احساسی جمعی و افق انتظار ملی در بستر مدرنیته نشان میدهد که معنا امری ثابت و ذاتی نیست، بلکه محصول بسترهای تاریخی و گفتمانی است. این موضوع همچنین آشکار میسازد که وطن نه میراثی ازلی، بلکه محصولی زادهی ابزارهای دانشی مدرن (چاپخانه، نقشه، مدرسهی ملی، ارتش همگانی) و ضرورتهای صنعتی است. بهعلاوه، مشخص میشود که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن تقریباً همزمان تحول معنایی یکسانی را در اواخر قرن نوزدهم تجربه کردهاند. درک این تحول به ما کمک میکند تا هویتهای ملی را نه امری طبیعی و دائمی، بلکه برساختی تاریخی و قابل بازاندیشی ببینیم؛ و بفهمیم که ادعای برتری یکی از این واژهها بر دیگری ناشی از عدم آشنایی با این تاریخ مفهومی و تحول گفتمانی مشترک است.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 471 |
| 14 | یورت، وطن، میهن: از فضای تجربهی محلی پیشامدرن تا افق انتظار ملی در دوران مدرن (۱/۲)
«کلمهی تورکی یورت به معنای محل برپایی چادرهای قبیلهای بوده است و زبان تورکی معادلی برای کلمهی عربی وطن ندارد، اما در زبان فارسی کلمهی میهن از دیرباز به معنای وطن وجود داشته است». این ادعا که خواننده نیز ممکن است شنیده باشد، صرفاً زبانی نیست، بلکه برداشتی سادهانگارانه و فاقد عمق تاریخی از تحول مفاهیم سیاسی را نیز نشان میدهد. این نوشته استدلال میکند که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن، در دوران پیشامدرن، صرفاً به زادبوم شخص (روستا، شهر یا قلمرو محلی قبیلهای) اشاره داشتند و هیچیک به معنای امروزی خود، مفهومی دارای بار احساسی ملی و سرزمینی حامل هویت جمعی یک ملت نبودند. در واقع، معنای امروزی این کلمات محصول مدرنیته و گفتمان مدرن ملیگرایی است.
ادعای مورد بحث از نوعی ذاتانگاری معنایی نشأت میگیرد؛ پنداری که واژهها را دارای معنایی ثابت و ازلی میداند. درحالیکه از منظر فلسفهی زبان و تاریخ مفاهیم، معنا نه در خود واژه و نه در ریشهشناسی انتزاعی آن است، معنا یک سازهی اجتماعی است که در بستر کاربردهای تاریخی و گفتمانی ساخته میشود. برای فهم این نکته، باید به دو انقلاب در فلسفهی زبان توجه کرد. نخست، لودویگ ویتگنشتاین در پژوهشهای فلسفی نشان داد که معنای واژهها نه در ارجاع به اشیای بیرونی، بلکه در «بازیهای زبانی» و کاربرد عملی آنها در بافت زندگی اجتماعی شکل میگیرد. به نظر او، معنا یک هویت ثابت ثبتشده در فرهنگنامهها نیست، بلکه کاربرد در بازیهای زبانی است. دوم، ژاک دریدا در گراماتولوژی نشان داد که معنا هرگز تثبیتشده نیست، بلکه در شبکهای از روابط متنی و تفاوتها تولید و بازتولید میشود. کلمهی وطن و معادلهای آن در زبانهای دیگر نیز دالهایی هستند که در نظام گفتمانی مدرنیته معنای جدیدی، متفاوت با آنچه در دوران پیشامدرن داشتند، یافتهاند.
راینهارت کوزلک، بنیانگذار تاریخ مفهومی (Begriffsgeschichte)، نیز این موضوع را بررسی کرده است. وی نشان داد که مفاهیم بنیادین سیاسی مدرن، از جمله مفهوم وطن، در دورهی «زمانهی اسبابی» (Sattelzeit) ـ از اواسط قرن هجدهم تا اواسط قرن نوزدهم ـ دستخوش دگرگونی بنیادین شدند. مفاهیم پیشامدرن عمدتاً به «فضای تجربه» (Erfahrungsraum) یعنی تجربیات عینی و محلی تعلق داشتند، اما در مدرنیته به «افق انتظار» (Erwartungshorizont) پیوند خوردند و بار آرمانشهری و فراگیر یافتند. مفهوم وطن نیز در این دوره از قید تجارب فوری محلی رها شد و به چارچوبی برای آیندهنگری جمعی، حاکمیت ملی و همبستگی فرامحلی تبدیل گردید. کوزلک این فرآیند را «افقزدگی مفاهیم» مینامد.
میشل فوکو در آثاری چون نظم اشیاء و باستانشناسی دانش، برای توضیح این تحول از اصطلاح گسست معرفتی (Epistemic Break) گاستون باشلار بهره گرفت. گسست معرفتی به نظر فوکو، یک دگرگونی ناگهانی در نظامهای دانایی است که شرط امکان فهم جدیدی از جهان را فراهم میآورد. ابزارهای نوین دانشی مانند نقشهبرداری، سرشماری، آموزش همگانی و ارتش ملی، وطن را از یک حس شخصی و محلی به هویتی انتزاعی و فراگیر تبدیل کردند.
بندیکت اندرسون در جماعتهای تصوری این استدلال را تکمیل کرد و نشان داد که ملت یک جماعت تصوری (Imgined Community) است که اعضای آن هرگز یکدیگر را ملاقات نمیکنند، اما از طریق رسانههای چاپی، روزنامهها، نقشهها و همزمانیِ زمانی خود را بخشی از یک کل واحد تصور میکنند. در این چارچوب، وطن یک واقعیت عینی و طبیعی نیست، بلکه یک برساخت گفتمانی مدرن است.
ارنست گلنر نیز در ناسیونالیسم از منظر جامعهشناسی اقتصادی به موضوع مینگرد. به نظر او، جوامع صنعتی برای ایجاد هماهنگی میان نیروی کار پراکنده، نیازمند فرهنگی همگون و هویت ملی فراگیر هستند. ناسیونالیسم دقیقاً این نقش را ایفا کرد: هویتهای محلی و قبیلهای را درهمآمیخت و مفهوم وطن را بهعنوان اختراعی مدرن در خدمت نظم اجتماعی و اقتصادی جدید ساخت. از این منظر، وطن نه میراثی کهن، بلکه ابزاری کاربردی برای یکپارچگی صنعتی است.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 437 |
| 15 | دورۀ رضا شاه پهلوی: گذار ایران از وضعیت نیمهاستعماری به نواستعماری
بخش دوم
در این میان، پدیدۀ تکمحصولی شدن اقتصاد، یکی از بارزترین شاخصهای گذار به شمار میرود. از سال ۱۹۳۱ میلادی به بعد، درآمدهای نفتی موجب شد تراز بازرگانی ایران برای نخستین بار در قرن بیستم به مثبت تبدیل شود و کشور از نیاز مبرم به وامهای خارجی تا حدی رهایی یابد. اما این دستاورد ظاهری، دارای ضعفهای ساختاری عمیقی بود: نخست آنکه از هر ۱۰۰ واحد سود حاصل از نفت، تنها ۲۰ واحد به ایران تعلّق میگرفت و ۸۰ واحد دیگر به شرکت نفت انگلوپرسین (وابسته به دولت بریتانیا) میرسید. دوم آنکه بخش نفت بهصورت «جزیرهای منزوی» در اقتصاد داخلی باقی ماند و کمترین پیوند صنعتی، فناورانه یا انتقالزا با دیگر بخشهای اقتصادی کشور برقرار کرد؛ در عوض، چرخههای تولید و تقاضای آن کاملاً به نوسانات و نیازهای کشورهای پیشرفتۀ صنعتی هستۀ مرکزی گره خورده بود. بدینترتیب، نفت بهجای آنکه موتور توسعۀ درونزای ایران باشد، به اهرمی برای تثبیت وابستگی در قالبی مدرن تبدیل شد.
در نهایت، باید اذعان کرد که دهۀ ۱۹۳۰، دوران تثبیت جایگاه حاشیهای ایران در نظام اقتصاد جهانی بود. وابستگی تجاری به آلمان، بریتانیا و شوروی نهتنها کاهش نیافت، بلکه با شدتی برابر با عصر قاجار تداوم یافت و دولتِ بهظاهر مقتدر رضا شاه نیز نتوانست این ساختار را دگرگون کند. آزمون نهایی این وابستگی، اما در ۱۹۴۱ (۱۳۲۰) رخ داد؛ زمانی که بیثباتی ژئوپلیتیکی ناشی از جنگ جهانی دوم، پرده از استقلال ظاهری ایران برداشت و نشان داد که کشوری با چنین اقتصادی تکمحصول، تجارت نابرابر و عدم پیوند صنعتی، عمیقاً در شبکۀ قدرتهای بزرگ اسیر مانده است. بنابراین، دورۀ رضا شاه را باید نقطۀ عطفی در تاریخ اقتصادی ـ سیاسی ایران بهشمار آورد؛ نه به سبب دستیابی به استقلال واقعی، بلکه بهعنوان آیینهای تمامنما از گذار از نیمهاستعماری کهن به نواستعماری نوین ـ که در آن، شکل سلطه تغییر کرده، اما ماهیت وابستگی همچنان پابرجاست.
منبع. جان فوران، مقاومت شکننده، ۱۳۹۲
@ilter | 490 |
| 16 | دورۀ رضا شاه پهلوی: گذار ایران از وضعیت نیمهاستعماری به نواستعماری
بخش اول
دورۀ رضا شاه پهلوی در تاریخ معاصر ایران، نه صرفاً یک بازۀ زمانی معمولی، که نقطۀ عطفی در دگردیسی مناسبات این کشور با نظم اقتصاد جهانی بهشمار میرود. آنچه این دهه را متمایز میسازد، نه وقوع انقلابی در ساختارهای تولیدی یا استقلال سیاسی، که گذار تدریجی از الگوی کهن «نیمهاستعماری» عصر قاجار ـ که مبتنی بر رقابت مستقیم دو قدرت امپریالیستی بریتانیا و روسیه بود ـ به الگوی نوین «نواستعماری» پس از جنگ سرد است. بهعبارت روشنتر، ایران در این سالها خود را در میانۀ یک فترت تاریخی یافت: از یک سو، نظم قدیم و سلطۀ مستقیم سیاسی ـ اقتصادی قدرتهای اروپایی رو به افول نهاده بود، و از سوی دیگر، نظام جدید وابستگی مالی ـ فناورانه به ایالات متحدۀ آمریکا هنوز بهطور کامل شکل نگرفته بود. با این حال، آنچه این دوره را به «گذار» بدل میکند، نه افزایش استقلال ایران، که تغییر ماهیت وابستگی و بازآرایی آن در قالبی مدرنتر و ظریفتر است.
با وجود شعارهای بلند ناسیونالیسم، خودکفایی اقتصادی و دولت مقتدر که از سوی رضا شاه بهعنوان مشروعیتبخش اصلی حکومت جدید مطرح میشد، اقتصاد ایران در عمل هرگز از قید ساختارهای جهانی بیرون نرفت. سه مکانیسم بههمپیوسته، این وابستگی را تداوم بخشیدند: نخست، کنترل انحصاری بریتانیا بر صنعت نفت ایران که منبع اصلی درآمد ارزی کشور را در دست داشت؛ دوم، الگوی بازرگانی نابرابر با دو شریک مهم یعنی شوروی و آلمان که به واسطۀ قراردادهای دوجانبه، همواره به نفع اقتصادهای صنعتی و بزرگتر (هستۀ مرکزی نظام جهانی) عمل میکرد؛ و سوم، نوسان شدید درآمدهای صادراتی ناشی از عرضۀ حاشیهای مواد خام در بازارهای جهانی که ایران را در برابر بحرانهای بینالمللی آسیبپذیر ساخت. این سه عامل در کنار یکدیگر، تصویری از کشوری را ترسیم میکنند که علیرغم ظاهر مدرنسازی، همچنان در حاشیۀ نظام سرمایهداری جهانی جای داشت.
نقش کلیدی نفت در این دوره، این واقعیت را بهخوبی آشکار میسازد. ایران در دهۀ ۱۹۳۰ به پنجمین تولیدکنندۀ بزرگ نفت جهان تبدیل شد، اما این جایگاه نه به معنای توانمندسازی اقتصادی، که تأکیدی بر نقش سنتی و حاشیهای آن بهعنوان تأمینکنندۀ مواد خام بود. ترکیب صادرات ایران عمدتاً به نفت، فرش و محصولات کشاورزی خلاصه میشد، درحالیکه واردات کشور را کالاهای ساختهشده و سرمایۀ صنعتی از آلمان، بریتانیا، شوروی و آمریکا تشکیل میداد. بحران بزرگ اقتصادی جهان در همان سالها، آسیبپذیری این الگوی تجاری را به طرز فاجعهباری نمایان ساخت؛ بهگونهای که ارزش ریالی مواد خام صادراتی ایران دو تا سه برابر کاهش یافت، ولی همزمان ارزش کالاهای وارداتی که به پول کشورهای هستۀ مرکزی بود، افزایش چشمگیری پیدا کرد. حتی وقتی دولت رضا شاه انحصار تجارت خارجی را در دست گرفت، این اقدام بهسبب توافقات دوجانبهای که معمولاً به نفع اقتصادهای بزرگتر و صنعتیتر تنظیم میشد، نهتنها به زیان ایران عمل کرد، بلکه شرایط نابرابر را نهادینه ساخت.
منبع. جان فوران، مقاومت شکننده، ۱۳۹۲
@ilter | 439 |
| 17 | کریدورهای عثمانی و معمای انزوای استراتژیک ایران
بحث احیای دو پروژهی ریلی تاریخی در غرب آسیا بار دیگر توجه ناظران را جلب کرده است: «کریدور توسعهی عراق» (بازسازی راهآهن استانبول ـ بغداد ـ بصره) از سوی تورکیه و عراق، و «راهآهن حجاز» (بازسازی مسیر استانبول ـ دمشق ـ مدینه ـ مکه) با همکاری تورکیه، سوریه و عربستان. برخی جریانهای قومگرای فارسی در ایران این طرحها را چنان که باید تحلیل نکرده و آنها را «توطئهای علیه ایران» یا «دور زدن ایران» تلقی میکنند. این برداشت نهتنها از دقت تاریخی و ژئوپلیتیکی بیبهره است، بلکه میتواند تصور «تنهایی استراتژیک ایران» را تقویت کرده و این کشور را از فرصتهای راهبردی محروم سازد.
این دو پروژه ریشه در اواخر قرن نوزدهم و دوران سلطان عبدالحمید دوم عثمانی دارند؛ زمانی که در بستر رقابت آلمانِ خشکیمحور با بریتانیایِ دریامحور طراحی شدند. برای درک صحیح این پروژهها، آنها را باید از دو منظرِ مکمل تحلیل کرد: نخست، رقابت تاریخی قدرتهای خشکیمحور و دریامحور؛ دوم، هویت جمعی منطقهای در غرب آسیا.
از منظر نخست، جهان همچنان شاهد رقابت میان قدرتهای دریامحور (با محوریت آمریکا) و خشکیمحور (چین، روسیه و تا حدی تورکیه) است. ابتکار «یک کمربند، یک راه» چین در همین چارچوب معنا مییابد. جمهوری اسلامی ایران که رابطهای تقابلی و به لحاظ ساختاری خصمانه با آمریکا دارد، طبیعتاً باید در این رقابت در کنار قدرتهای خشکیمحور قرار گیرد. پیوستن به کریدورهای مذکور، ضمن همسویی با کشورهای منطقه، وابستگی صادراتی ایران به مسیرهای دریاییِ تحت تهدید ناوگان آمریکایی را کاهش داده و مسیرهای تجاری کشور را متنوع میکند.
از منظر دوم، یعنی هویت جمعی منطقهای، قضیه از این هم فراتر میرود. دولت ایرانی، علیرغم هویت اعلامی اسلامی ـ همگرایانه، هنوز درگیر میراث ناسیونالیسم بیجاساز پهلوی است. این ناسیونالیسم متأثر از گفتمان آریانیسم، ایران را یک کشور «آریایی ـ اروپایی» تصور میکرد که «بهتصادف» در خاورمیانه افتاده و آن را از هویت اسلامی پیرامونش جدا میکرد. به بیانی دیگر، این گفتمان، ایران را از واقعیت ژئوکالچرال خود (خاورمیانه و جهان اسلام) جدا نموده و در انزوای استراتژیک حبس کرده بود. احیای کریدورهای فوق، بهرغم چالشهای عملی و موانع واقعیِ مشارکت (تحریمها، بیاعتمادی متقابل، رقابتهای ژئوپلیتیک ایران و عربستان و نسبتاً با تورکیه)، فرصتی تاریخی برای عبور از این میراث پهلوی است. مشارکت ایران در این پروژهها به معنای پذیرش این واقعیت است که هویت و منافع کشور در پیوند با همسایگان تعریف میشود، نه در تقابل با آنها. این کریدورها بستری برای تبدیل «ما در برابر دیگران» به «شبکهای از همکاری سودمند متقابل» فراهم میآورند.
به بیان روشنتر، آنچه امروز در حال وقوع است، فراتر از دو پروژهی دوجانبه و بخشی از بازآرایی ژئواکونومیک منطقه در برابر هژمونی دریایی آمریکاست. ایران با موقعیت ممتاز جغرافیایی خود میتواند بهجای نگرانی از «دور زده شدن»، به «پل مواصلاتی طبیعی میان شرق و غرب» تبدیل شود. اتصال شبکهی ریلی ایران به این کریدورها، کشور را به یک مرکز ثقل ترانزیتی منطقه تبدیل میکند که درآمدهای کلان ارزی، امنیت انرژی و کاهش وابستگی به مسیرهای دریایی را به همراه دارد. چنین تحولی به «تنهایی استراتژیک» ساختگی ایران پایان میدهد؛ تنهاییای که ریشه در ناسیونالیسم بیجاساز آریایی ـ پهلوی دارد.
ایران میتواند با ژرفاندیشی از تهدید موهوم «دور زده شدن» عبور کرده و به یک هستهی مهمِ همگرایی اقتصادی غرب آسیا بدل شود. احیای کریدورهای عثمانی شاید آخرین پنجره برای این تحول راهبردی باشد. اگر ایران واقعاً خواهان تحقق شعار «نه شرقی، نه غربی» در عرصهی عمل است، نقطهی شروع آن اتصال به شبکهای از کریدورهاست که شرق و غرب را به هم پیوند میزند.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 513 |
| 18 | جنگهای پستمدرن
(محو مرز جنگ و صلح، ترکیب ابزارهای نامحدود، و نبرد بر سر ذهنها)
در قرن بیستویکم، جنگ به پدیدهای سیال، چندبُعدی و فراگیر تبدیل شده که مرزهای سنتی بین جنگ و صلح، نظامی و غیرنظامی، واقعی و مجازی را محو کرده است. این تحول را برخی تحلیلگران «جنگهای پستمدرن» مینامند. کریس هابلس گری در کتاب «جنگ پستمدرن: سیاست جدید تعارض» (۱۹۹۷) این مفهوم را بهکار برد و به ویژگیهایی مانند ابهام، تسلط رسانه و فناوری، و محو مرز جنگ و صلح اشاره کرد. ریشهی این جنگها در جهانیسازی، انقلاب اطلاعاتی و بحران مشروعیت دولتها است. به عبارت دیگر، جنگ از انحصار دولتها خارج شده و به عرصهی رقابت بازیگران دولتی، غیردولتی و حتی افراد تبدیل شده است. تئوریپردازان مختلفی هر کدام از زاویهای به توصیف این عصر جدید پرداختهاند.
در سال ۱۹۸۹، ویلیام اس. لیند با مقالهی «چهرهی در حال تغییر جنگ: به سوی نسل چهارم»، مفهوم جنگ نسل چهارم (4GW) را معرفی کرد. این تئوری جنگ را به چهار نسل تقسیم میکند که نسل چهارم بر جنبههای نامنظم، غیرمتمرکز، روانی و فرهنگی تمرکز دارد. بازیگران غیردولتی با ابزارهای ایدئولوژیک و رسانهای، مشروعیت دولت دشمن را از درون هدف قرار میدهند. نقطهی قوت این رویکرد شناسایی سطوح اخلاقی و روانی است، هرچند بیشتر بر جنگهای چریکی سنتی تأکید دارد و کمتر به ابزارهای سایبری و اقتصادی مدرن پرداخته است. لیند هشدار داد که در این نسل، پیروزی تاکتیکی دیگر به معنای پیروزی استراتژیک نیست؛ درسی که آمریکا در ویتنام و افغانستان آموخت.
در سال ۱۹۹۹، دو افسر چینی به نامهای چیائو لیانگ و وانگ شیانگسوی کتاب «جنگ نامحدود» را منتشر کردند. این تئوری رادیکال اعلام میکند که «هیچ قانونی وجود ندارد و هیچ چیز ممنوع نیست». برای جبران برتری نظامی آمریکا، باید از همهی ابزارها شامل اقتصادی، مالی، سایبری، حقوقی، زیستمحیطی و رسانهای بهصورت همزمان و بدون محدودیت استفاده کرد. این چارچوب جامع و خلاقانه است، اما از نظر اخلاقی و حقوقی چالشبرانگیز بوده و اجرای آن میتواند به ضدحملههای بینالمللی منجر شود.
در سال ۲۰۰۷، فرانک هافمن در یک گزارش پژوهشی با عنوان «درگیری در قرن بیستویکم: برآمدن جنگهای هیبریدی»، مفهوم جنگ هیبریدی را معرفی کرد. طبق این تئوری، دشمنان انعطافپذیر همزمان از ترکیبی از شیوههای متعارف (نیروهای منظم)، نامنظم (چریکی و نیابتی)، تروریستی و مجرمگونه بهره میبرند. این رویکرد عملیاتی ـ تاکتیکی، با الهام از جنگ ۳۳ روزهی اسرائیل و لبنان در ۲۰۰۶، بر همزمانی اقدامات تأکید دارد و بعداً با مفهوم منطقهی خاکستری ـ فعالیتهایی زیر آستانهی جنگ تمامعیار که مرز صلح و جنگ را مبهم میکنند ـ گسترش یافت. قوت آن تحلیلِ درگیریهای سطح متوسط است، ولی لایههای بلندمدت اطلاعاتی و روانی را گاهی کمرنگ میبیند.
در سال ۲۰۱۳، والری گراسیموف در مقالهی «ارزش علم در پیشبینی (با تأکید بر ضرورت بازنگری در روشهای رزمی)»، تئوری جنگ غیرخطی را مطرح کرد. ویژگی کلیدی آن نسبت معکوس ابزارهای غیرنظامی به نظامی (۴ به ۱) و محو کامل مرز جنگ و صلح است. جنگ از بیثباتی تدریجی داخلی، جنگ روانی، نیروهای نیابتی و روایتسازی رسانهای آغاز میشود، همانطور که در ۲۰۱۴ در الحاق کریمه با «مردان سبز» (نیروهای روسی بدون نشان) دیده شد. این رویکردِ راهبردی ـ سیاسی قوی است، اما در اوکراین ۲۰۲۲ روسیه گاهی بیش از حد به ابزارهای کلاسیک متکی شد. برخی تحلیلگران مانند مارک گالوتی معتقدند این تئوری بیشتر جنبهی رتوریک و توجیهی داشته تا یک دکترین نظامی کاملاً نوین.
چهار تئوری فوقالاشاره اشتراکات عمیقی دارند: همه بر محو مرز جنگ و صلح، برتری ابزارهای غیرنظامی، جنگ روانی، روایتسازی و فرسایش ارادهی دشمن از درون تأکید میکنند؛ هدف جنگهای پستمدرن انهدام فیزیکی نیست، بلکه تغییر رفتار دشمن است، بدون آنکه او متوجه شروع جنگ شده باشد؛ میدان نبرد اصلی ذهن مردم، شبکههای اجتماعی، بازارهای مالی و فضای سایبری است.
در نهایت، این جنگها فرمول کارل فون کلوزویتس را، که گفته بود «جنگ ادامهی سیاست با ابزارهای دیگر است»، برعکس کردهاند: امروز سیاست، اقتصاد و رسانه ادامهی جنگ با ابزارهای دیگر شدهاند. درک این چارچوبها برای تحلیلگران قرن بیستویکم ضروری است. نسلی که این قواعد را نیاموزد، در میدان نبرد ذهنها و روایتها محکوم به شکست خواهد بود، پیش از آنکه حتی یک گلوله شلیک شود.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 674 |
| 19 | تقویم قدرت و بازماندگانِ ساختگی: نقدی بر سیاست زمان و تبعیض زمانی بهمثابهی استراتژی سلطه
گفتمانهای قدرت سیاسی نهتنها دربارهی فضا، بلکه دربارهی زمان نیز تصمیم میگیرند. آنها به همان اندازه که قلمرو را سامان میدهند، «تقویم» نیز میسازند: تعیین میکنند چه کسی در اکنون ایستاده، چه کسی حامل آینده است، و چه کسی در گذشته متوقف مانده است. این تقسیمبندی، توصیفی تاریخی نیست، بلکه توزیعی سیاسی از زمان به شمار میرود. از این منظر، هنگامی که در گفتمان مسلط کنونی، از گروههای ملی غیرفارس با تعبیرهایی همچون «ایل و طایفه»، «عشایر» و «اقوام» یاد میشود، با یک لغزش لفظی ساده روبهرو نیستیم، بلکه با کنشی زمانشناختی مواجهیم: جایگذاری بخشی از جامعه در گذشته و بخشی دیگر در اکنون و آینده. این نوشتار میکوشد تا با بهرهگیری از آرای نظریهپردازانی چون یوهانس فابیان، میشل فوکو، راینهارت کوزلک و فرانسوا آرتوگ، نشان دهد که چگونه کاربرد این اصطلاحات، نه یک انتخاب واژگانی بیطرفانه، بلکه یک استراتژی برای توزیع نابرابر زمان و در نتیجه بازتولید سلطهی قومی در درون ایران است.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 785 |
| 20 | تقویم قدرت و بازماندگانِ ساختگی: نقدی بر سیاست زمان و تبعیض زمانی بهمثابهی استراتژی سلطه (۴/۴)
جمعبندی
گسست از منطق ناهمزمانی، با تصحیح واژهها آغاز نمیشود، بلکه با بازتعریف خودِ زمان سیاسی ممکن میگردد. آنچه یوهانس فابیان در نقد انسانشناسی استعماری نشان داد، و آنچه فوکو، کوزلک و آرتوگ هر یک از زاویهای دیگر به آن پرداختند، این اصل بنیادین است که باید تکثر را نه بهعنوان درجات مختلف پیشرفت بر یک خط سیر خطی، بلکه بهعنوان «همزمانیهای متفاوت در یک اکنون مشترک» فهمید. فوکو به ما آموخت که زمان میتواند ابزار رهایی باشد، نه فقط انضباط. کوزلک نشان داد که آینده وقتی دموکراتیک است که همه بتوانند افق انتظار خود را در آن بگنجانند. آرتوگ نیز تأکید کرد که رژیمهای تاریخبودگیِ بسته، سرانجام به بحران مشروعیت میانجامند.
این یعنی پذیرش این حقیقت ساده اما انقلابی که همهی ایرانیان ـ اعم از تورک، فارس، عرب، کورد، بلوچ، و غیره ـ همگی در یک اکنونِ سیاسی زیست میکنند و هیچکدام «بازماندهی دیگری» نیست. گفتمان «ایل و قوم» در برابر «شهروند و ملت»، در واقع انکار همین همزمانی است.
قرارداد اجتماعی، به تعبیر کلاسیکِ نظریهی سیاسی، میان همعصران منعقد میشود، نه میان آینده و گذشته. تا زمانی که بخشی از جامعه در گذشتهی فرضی محبوس شود، قرارداد اجتماعی به تعویق میافتد و قدرت در انحصار کسانی میماند که خود را رانندهی اتوبوس تاریخ میدانند. آیندهی واقعاً دموکراتیک، آیندهای است که در آن هیچ کس دیگری را در گذشته جا نگذاشته باشد و تفاوتهای فرهنگی، نه نشانهی تأخیر، بلکه منبعی برای تصور افقهای مشترک و بدیل در دل یک اکنونِ چندصدا باشد. به قول فابیان، نخستین وظیفهی سیاستِ رهاییبخش، «بازیابی همزمانی» است: به رسمیت شناختن این نکته که دیگری، هرکجا که زیست میکند، دقیقاً همعصر ماست و آینده، محصول گفتوگوی او با ماست، نه الحاق او به ما.
برگوتای ایلتریش
@ilter | 273 |
