.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish740
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
....بگذار ڪه من با نفسَت شعر بسازم
دل را پس این پرده به یک عشوه ببازم
در موسم پاییزے معشوق مجازی
بر عشق حقیقیِ تو صد بار بنازم
در شام نگاهت بشوم شمع نهانسوز
تا صبح فرو ریزم و در دل بگدازم
گنجشک غزل را به ڪمک گیرم و یک روز
در گوشهء ایوان دلت خانه بسازم
حالا تو ردیفم شده من قافیه باشم
دنبال تو تا آخر دفتر بنوازم
....دل دیوانه که تنگ است ! مراقب باشید
بی جهت در پی جنگ است مراقب باشید
از کنارش که گذشتید چرا خندیدید؟
دم دستش پُر سنگ است مراقب باشید!
به شما خیره اگر ماند نترسید اما
چشمتان گفت : قشنگ است مراقب باشید
جمله ی مبهم اگر گفت به عمقش نروید
توی تنگی که نهنگ است ... مراقب باشید
کار بیهوده اگر کرد ملامت نکنید
پیش او فایده ننگ است ، مراقب باشید
اگر از جانب معشوق خبر آوردید
دست عاشق که کلنگ است مراقب باشید
# کاظم بهمنی
....سعی کن حفظ شوم، دست مرا ول نکنی
کار من را که تو را خواسته مشکل نکنی
هی به آن کوچهی معروف خودت را نزنی
به علی چپ نروی، پشت بر این دل نکنی
مثل دریا شدهای غرق وجودت شده ام
فکر پیدا شدنم را لب ساحل نکنی
چشمهی خاطره های تو زلالست اگر
توی آن خاک نریزی به لجم گِل نکنی
باورت دارم و لازم به قسم خوردن نیست
جان خود را سر هر مسئله عامل نکنی
#وحید_سرآبادانی_امید
....به خداوند نگاه تو قسم ، دلتنگم
و به چشمان سیاه تو قسم ، دلتنگم
صورتت ماه دلارای شب تاریکم
به همان صورت ماه تو قسم دلتنگم
گرچه از حسرت دیرینه ی خود میگویی
من به ان حسرت و اه تو قسم دلتنگم
اینکه در عشق خودت حس گناهی داری
به همان حس گناه تو قسم ، دلتنگم
مانده ام اینکه بخواهی و نخواهی من را
به همین خواه و نخواه تو قسم دلتنگم
ای که هر جا گل زیبا سر زلفت داری
به گل زلف سیاه تو قسم ، دلتنگم
دل سرگشته ی من مانده به راهت گل من
به دل مانده به راه تو قسم دلتنگم
#اسماعیل_حاج_علیان
:
....دوست دارم شعر گویم حال دل بهتر شود
با تو از احساس خوانم ،خطی از دفتر شود
دوست دارم در کنار چایی و قندان خود
لمس دستان تو باشد، مزه اش محشر شود!!
دوست دارم شعر هایم را بخوانی با نسیم
تازه گردم با صدایت ،گوش دنیا کر شود
دوست دارم طرحی از باران زنم بر شعر خویش
قطره قطره، نم نمک ریزد ،دو چشمم تر شود
دوست دارم بر مشامم بوی عطرت پیچد و...
تا به یک تصویر رویایی ز تو منجر شود
دوست دارم لحظه های بودنت را نازنین
آنقدر اینجا بمانی خستگی ها در شود..!
....لبخند بزن حوصلهی ناز ندارم
نازکدلم و جز تو همآواز ندارم
یک عمر نشستم که سرانجام بیایی
بی تو، هوس لحظهی آغاز ندارم
تا اوج رسیدن به تو، آرام گرفتم
با بودن تو، حسرت پرواز ندارم
در صفحهی شطرنج دلم مات تو گشتم
فرمان بده از هول تو، سرباز ندارم
شورید خیالم، به تمنای تو رقصید
ای وای که من ماندهام و ساز ندارم
نقطه سر خط، عشق از آغاز غلط بود
پیغمبر احساسم و اعجاز ندارم...
#بهناز_سمیعی_نژاد
....چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که میگذری تلخ بر من از سر قهر
گمـان برم که غـمانگیز مـاه وسـال منی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟
لطیف و دور گریزی، مگر خیــال منی؟!
ز چند و چون شب دوریت چه میپرسم
سـیـاه چشمی و خود پاسـخ سـؤال منی
چو آرزو به دلم خفتهای همیشه و حیف
کـه آرزوی فـریـبنــدهی محــــال منی
هوای سرکشی ای طبع من مکن که دگر
اسـیر عـشقی و مرغ شکستـه بـال منی
ازین غمی که چنین سینهسوز سیمین است
چه گویمت که تو خود باخبر ز حـل منی
#بانو_سیمین_بهبهانی
....منزل گه دلها همه کاشانهٔ عشق است
هر جا که دلی گم شده در خانهٔ عشق است
ویرانهٔ جاوید بماند دل بی عشق
آن دل شود آباد که ویرانهٔ عشق است
فرزانه در آید به پری خانهٔ مقصود
هر کس که در این بادیه دیوانهٔ عشق است
پیمانهٔ زهر فلکم تلخ نسازد
این حوصله تلخی کش پیمانهٔ عشق است
هر کس به لبش گرم شود چشم تبسم
با او ننشینند که بیگانهٔ عشق است
عرفی دل و دین باختهای دلخوش او باش
این ها ثمر کاشتن دانهٔ عشق است
#عرفی_شیرازی
....به آیینت قسم حتی قلم هم گیج و لرزان شد
تمام شعر من از شوق تو گیسو پریشان شد
نقابی بسته ای بر چهره ات دیوانه ی شاعر
و چشمان خدا پشت نقابت خوب پنهان شد
بخند و آسمان چشم شاعر را بباران و
بدان لبخند تو در این غزل آیینه گردان شد
نوشتم آینه ... آیینه یعنی تو نه یعنی من
حضورت معنی آیات سحر آمیز قرآن شد
غزل ویرانه شد از رفتنت فالم خبر دارد
چرا که اسم تو تعبیر نقش توی فنجان شد
برایت بی گمان من حکم آن دیوار را دارم
که قلب تیر خورده روی آن مفهوم ایمان شد
نقاب از چهره ی خود بر نداری ،گفته ام آنشب
که اینجا ماجرای جنگ بین عشق و وجدان شد
....من تو را در چالشی از عشق دعوت میکنم
حس نا آرام خود را با تو قسمت میکنم
شرم اگر چه مهلت حرفم نداده بارها
با غزل اینبار در گفتن جسارت میکنم
هر چه دارم جزهمین دفترچه ی شعرو قلم
در کناری میگذارم با تو خلوت میکنم
واژه ها گر در حضورت رنگ خود را باختند
با کلامی ساده در عشقم سماجت میکنم
رشوه خواهم داد خورشید طلایی را به زور
تا نبیندصورتت را چون حسادت میکنم
یا تو میمانی پس از امشب کنارم سالها
یا نمیمانی و من با غصه عادت میکنم
....تو کجایی که برایت دل و ایمان بدهم؟
تا به کی کاسه ءخون هدیه به مژگان بدهم
بعد کوچت بخدا کار من این شد شب و روز
که تن خسته خود را به خیابان بدهم
کاش بودی که مرا از قفس آزاد کنی
این روا نیست که در غربت خود جان بدهم
هیچکس مشتری قلب ترک خورده نبود
هر چه هم خانه ویران شده ارزان بدهم
رفتنت باعث ویرانی این دل شده است
کاش بودی که به قلبم سر و سامان بدهم
گرچه بد عهدی تو زخم تبر بود ولی
گفتنی نیست که جان بر سر پیمان بدهم
تا به اینجا به غمت سوخته ام، یا برگرد
یا که امشب به تو و فکر تو پایان بدهم
....چه ڪنم دستِ خودم نیست ڪه یادت نڪنم
به چراغانیِ چشمانِ تو عادت ڪردم
روز و شب چشمِ دلم از غمِ تو بارانیست
من به پاییزِ خیابانِ تو عادت ڪردم
چه امیدے به رهایے ست از این دام بلا؟
به غمِ گوشه ے زندانِ تو عادت ڪردم
سردیِ دستِ تو در هیچ زمستانے نیست
به شبِ و سوزِ بیابانِ تو عادت ڪردم
گرچه از حادثه ے عشق، دلم ویران است
به همین بودنِ بے جانِ تو عادت ڪردم
....امشب دلم برای تو بی انتها گرفت
دنیای رنگ باخته دست مرا گرفت
می خواستم قدم بزنم ساحل تو را
دریا دلش گرفت و پس از آن هوا گرفت
می خواستم که از تو و من ها شویم ما
می خواستم ولی دل ِ تنگ *شما* گرفت
خودکار مشکی و ورق پاره ای که بود
نقش دوچشم های تو را بی هوا گرفت
افتادم و شکستم و نابود تر شدم
آشوب ناگزیر مرا بی صدا گرفت
فریاد های یخ زده ام در گلو شکست
وقتی بنای سرکش ِ عشق تو پاگرفت
این ماجرا به رفتن ِ تو ختم می شود
طوری که پشت پای تو قلب ِ خدا گرفت
....اجازه هست بگویم که دوستت دارم؟
اجازه هست بگویم تویی کس و کارم؟
اجازه هست بگویم که عاشقت شده ام؟
که ناز چشم سیاه تورا خریدارم
اجازه هست بگویم که بینوای توأم؟
وَ از فراق جمال تو ماه بیمارم
اجازه هست ببویم ز عطر گیسویت؟
کنون که در سر ِ زلف تو من گرفتارم
اجازه هست زنم بوسه جای پای تو را؟
تو شاه شهری ومن چون گدای دربارم
اجازه هست بگویم که بی قرار توأم؟
تویی قرار دل من تویی تو دلدارم
اجازه هست؟ ببخشید دوباره می پرسم
اجازه هست بگویم که دوستت دارم؟
....دلتنگتوام باز نگفتی که کجایی؟
رفتی وبه تنگ امده ام وقت جدایی
دیوانه شدم در طلبت بر لب ایوان
هی فالزدمفال زدم تا تو بیایی
تا کی بنشینم به قفس گوشه ی این باغ
تا اینکه بیایی تو دری را بگشایی
دیریست که گوشم به سر راه تو مانده
فریاد بزن تا برسد از تو صدایی
من بی تو پرم درغم ابن غربت جانکاه
تو بی من اشفته بگو در چه هوایی
سرشار غزلهای غم انگیز توهستم
افسوس ندارد دل منراه به جایی
....دوستت دااااارم هایم را قطار میکنم
قطاری به بلندای سرنوشت
بگذار در ریل زمان
در جای جای دوران
یادت بماند
اینجا عاشقی هست که تو را به بلندای جهااااان
با عشقی پاک وفراااااوان
واز صمیم جاااان دوستت داااارد
#امیر عباس خالق وردی
....آغـوشت جایی امـن براے بودن!
جایی دنـج برای خواستـن...
جایی مطمئـن برای شـاعر شـدن!
ببیـن...
آغـوش تـو و دنیـای مـن
تفاوتی با هـم ندارنـد...
فقـط قافیـه ی هـم نیستـند!
ولی
تا دلـت بخواهـد ردیفنـد....
ردیـف ...!!!
#حامد_نیازی
....بگو چگونه
دشتِ گلپونه هاے آغوشـت را
پروانه وار در آغوش بگیرم
ڪه هر شب دمِ گوشم آهسته بگویی
دیوانه من تو را بے رحمانه
من تو را عاشقانه
من تو راآغوش به آغوش
من تو را دلهره به دلهره
من تو را بوسه به بوسه
من تو رادیوانه وار دوسـتت دارم
#امید_آذر
#پست_ویژه
نسیـم لبخندم
ارزانی نـگااااه تو
به پاس آنکه
درجهان خالی من
لبریز از ترانه های محبتی ...
این سیب های ترش
که از دست تو چیدنیست
هرلحظه ی عمر مرا
شیرین میکند ...
#شبنم_نادری
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
👇👌❤️👌👇
@hamnafasane1
