.....کلبه شعر.....
Kanalga Telegram’da o‘tish
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Ko'proq ko'rsatish740
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
.....تو مرا آزردی ...
که خودم کوچ کنم از شهرت ،
تو خیالت راحت !
میروم از قلبت ،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی !
و به خود میگویی:
باز می آید و
میسوزد از این عشق ولی...
برنمی گردم ، نه !
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد ...
عشق زیباست و حرمت دارد ...
سهراب_سپهری
....ﺷﺪﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﻔﺎﯾﻢ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﯾﺎﻧﻪ؟
ﺩﻟﯽ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻫﯿﭻ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻏﺎﺭﺕ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻢ
ﻣﺮﺍ ﺍﯼ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﻩ ﻣﯿﺒﺮﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﻣﻦ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻻﺗﻢ ﺯﻧﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ
ﮔﻞ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎﯾﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﺮﺷﺐ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﺑﻬﺎﺭﻣﻦ ﺑﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﺭﻓﺖ،ﻫﺮﺷﺐ ﺑﻬﺮﻣﻦ ﯾﻠﺪﺍﺳﺖ
ﺑﮕﻮ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻡ ﺗﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﭼﺮﺍﻏﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﺩﮔﺮ ﺑﺮ ﻋﺸﻖ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﺭﻧﺠﻮﺭﻡ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﯾﺎ ﻧه
.....شعر من وقتی که با تو عشق بازی می کند
در تنور داغ آغوشت ، چه نازی می کند ..!
در تو می پیچد تمام واژه های پیکرش
در میان بوسه هایت یکه تازی می کند
می شود آن کس که باید باشد و باید شود
عاشقی را پیش چشمت صحنه سازی می کند
مثل مجنون می شود در پاره ای از لحظه ها
چون که لیلا دائما عاشق نوازی میکند
شعر من ... آری ... تو باشی . جور دیگر میشود
وصف غم ها را فقط با فعل ماضی میکند
بی خیال درد و غمهای درونی می شود
چون تو هستی ، ادعای بی نیازی میکند
....او عشق مرا چشید، اما نشناخت
دل بهر دلش طپید، اما نشناخت
با خط قشنگ و جمله هایی زیبا
او شعر مرا سرود، اما نشناخت
بر صفحه ی خاطرات خاکستری اش
تصویر مرا کشید، اما نشناخت
گفتم بنشین به بام دل، من هستم!
حرفی نزد و پرید ، اما نشناخت
فریاد زدم که لحظه ای با من باش
فریاد مرا شنید، اما نشناخت
با خنجر بی مهری و بی احساسی
او قلب مرا درید، اما نشناخت
....در سکوت تن این خانه تو را می خواهم
روی آرامش یک شانه تو را می خواهم
شعرم از جنس غروب است و پر از تنهایی
کنج آن کلبه ی ویرانه تو را می خواهم
سوختم آب شدم ریختم از داغ خودم
مثل رقصیدن پروانه تو را میخواهم
توی این شهر اگر مست نباشم چه کنم
مثل هر عاشق دیوانه تو را میخواهم
غم به روی سر من سایه کشیده ست ولی
دام بردار که بی دانه تو را می خواهم
روز و شب در تن تنهایی خود می رقصم
توی این شهر غریبانه تو را می خواهم
از من خسته گریزان شده حتی دل من
با " پرستش " شده بیگانه تو را می خواهم
....دلتنگ تو هستم که دلم کرده هوایت
شک نیست، مرا میکشد این درد نهایت
تا چند لب پنجره ها کز کنم از غم
با پنجره ها از تو کنم حرف و حکایت
هی باخود وبا این دل تنگم بزنم حرف
خالی شود از غصه به دل یکسره جایت
ای کاش که این حنجره خاموش بماند
فریاد سکوتم برسد تا به صدایت
با خنده بریدی دل و با گریه دویدم
گفتی به من خسته همین است سزایت
دیوار به دیوار فقط کوچه ی بن بست
از دست من مست ببین کرده جدایت
امشب به تو از درد دلم گفتمت ای عشق
لب با تو ولی باز نکردم به شکایت
تا زنده ام امروز بیا باش ، که فردا
یک مشت فقط خاطره مانده است برایت
#نسرین_حسینی
....گفته بودم که غمت مالِ من است
جفت چشمانِ تو اموالِ من است
گفته بودم بخدا می برمت...
بی تو رفتن غمِ امسالِ من است
این زمستان که به من تلخ شده
سوزِ مرگی ست که در شالِ من است
بعدِ رفتن همگی دور شدند...
جز همین سایه که دنبالِ من است
من که دیگر ورقم رو شده و...
شاهِ بی عاطفه تک خالِ من است
شوقِ پرواز و سفر حالِ تو و...
بغض و ماتم زدگی حالِ من است
....بوسه هایت را بپوشان بر تن لبهای من
دوست دارم تا که آغوشت شود ماوای من
ای سراسر شور شیدایی، تو ای تصنیف عشق
چون خدا یکدانه ای، ای گوهر بیتای من
آیه ای هستی که بر من یک شبه نازل شدی
با عذار مَهوَشَت روشن شده سیمای من
زندگی یعنی که عَین و شین و قافِ مهر تو
با حضورت گشته رویایی، تِم دنیای من
رد عنّاب لبانت بر لبانم مانده است
کرده ای مسکور و مستم، لعبت صهبای من
با نُت احساس تو صدها غزل سر داده ام
شاعری یعنی صلای مهر تو، آوای من
کوچه های این غزل با یاد تو خو کرده اند
با خیالت الفتی دارد دل رسوای من
....اجازه هست بگویم که دوستت دارم؟
اجازه هست بگویم تویی کس و کارم؟
اجازه هست بگویم که عاشقت شده ام؟
که ناز چشم سیاه تورا خریدارم
اجازه هست بگویم که بینوای توأم؟
وَ از فراق جمال تو ماه بیمارم
اجازه هست ببویم ز عطر گیسویت؟
کنون که در سر ِ زلف تو من گرفتارم
اجازه هست زنم بوسه جای پای تو را؟
تو شاه شهری ومن چون گدای دربارم
اجازه هست بگویم که بی قرار توأم؟
تویی قرار دل من تویی تو دلدارم
اجازه هست؟ ببخشید دوباره می پرسم
اجازه هست بگویم که دوستت دارم؟
#علی_اکبر_اسلامیان
Repost from .....کلبه شعر.....
نشسته ایی به قلب من خیال پا شدن مکن...
#دکلمه با صدای #نعمت
مدیر کانال و گروه کلبه شعر👇❤️👇
@hamnafasane1
خویش را گم کردهام بعد از تو در آوار خویش
رحم کن ، میترسم از تنهایی بسیار خویش
شمع جانم را مسوزان بیش از این، دیگر مگو
«اشک میریزد برای گرمی بازار خویش»
آنچنان سرگرم رویای تو هستم، بارها
دیدهام خواب تو را با دیدهی بیدار خویش
صورتی دارم که پنهان در نقاب کهنهایست
خیره در آیینهام با حسرت دیدار خویش
باشد ای خورشیدِ پنهان ، در حجابِ خویش باش
باز هم خو میکنم با سایهی دیوار خویش...
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
بااا تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم
آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم
در کنار تو بیافتیم چو گیسوی تو مست
دست در گردنت آویخته تابی بخوریم
بوسه با وسوسهٔ وصل دلارام خوش است
باده با زمزمهی چنگ و ربابی بخوریم
سپر از سایهٔ خورشید قدح کن زان پیش
کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم ...
پیش چشم تو بمیریم که مست است بیا
تا به خوشباشیِ مستان می نابی بخوریم
صلهٔ سایه همین جرعهٔ جام لب توست
غزلی نغز بخوانیم و شرااابی بخوریم...
#هوشنگ_ابتهاج
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که میگوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست
#سعدی
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
نمودی تشنه قلبم را و از من آب میخواهی!
شکارم کردی و حالا، ز من قلاب میخواهی!
تمامِ لحظه هایم را، پس از خود کرده ای تیره
چرا حالا ز من یک چهره ی شاداب میخواهی؟
شده ویرانه میخانه، به دستِ دیوِ هجرانت
چرا از ساقی اش هر شب، شرابِ ناب میخواهی؟
پریشانم نمود عشقت، ندارم لحظه ای آرام
چرا چشمِ مرا هر شب، تر و بیخواب میخواهی؟
نگفته بودی ای دنیا، که این اندازه بیرحمی
نگو دیگر که فهمیدم، مرا بی تاب میخواهی
#محمدحسن_پاکنام
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
....دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم
با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب ها
چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم
....تا به جفایت خوشم، ترک جفا کردهای
این روش تازه را تازه بنا کردهای
راه نجات مرا از همه سو بستهای
قطع امید مرا از همه جا کردهای
دوش ز دست رقیب ساغر می خوردهای
من به خطا رفتهام یا تو خطا کردهای
قامت یکتای من گشته دوتا چون هلال
تا تو قرین قمر زلف دوتا کردهای
گر نه تو را دشمنی است با دل مجروح من
خال سیه را چرا غالیه سا کردهای
#فروغی_بسطامی
ما رند خراباتی و معشوق پرستیم
بر ما قلمی نیست، که دیوانه و مستیم
هر چند که بر ما رقمِ نیستی افزود
در دایرۀ عشق همانیم که هستیم
باید به رهِ سیلِ فنا خانه گشادن
اوّل چو درِ دیده به روی تو ببستیم
با غصّه به همراهیِ غم، دوش به دوشیم
به فتنه به همدردی دل، دست به دستیم
صد خارِ بلا از دلِ دیوانۀ ما خاست
هر روز که بی ساقی گلچهره نشستیم
امروز نشد دامِ ره آن طرّه، فغانی
دیوانۀ آن سلسله از روز الستیم
#بابافغانی_شیرازی
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
....تو رها در من و من محو سراپاے توام
تو همہ عمر من و من همہ دنیاے توام
دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیباے توام
دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانہ من
اے تو دیوانہ من ، عاشق و شیداے توام
دل تو صید ڪمند خم ابروے من است
من ڪہ لیلای تو و والہ مجنون توام
نروم لحظہ اے از خواب و خیال تو عزیز
من دمادم همہ وقت غرقہ رویاے توام
تو گل باغ من و مرغ هوایم شده اے
من دلباختہ نیز ماهے دریاےتوام ...
.
....در خیالات خودم میگردم اما نیستی
نیمه شب می آیی و تا صبح فردا نیستی
یک زمانی مونسم بودی؛ نمیدانم چرا
فکر رفتن میکنی اهل مدارا نیستی
ضجه ها را ریختم دیشب کنار پنجره
آمدی دیدی ولی فکر تسلا نیستی
واژه واژه شعر میبافم در این شهر فریب
یخزده آغوش ِ تو لای غزلها نیستی
عطر تو میپیچد اما باز حاشا میکنی
کاش میدانستم از اول که با ما نیستی
نالهء مرغ شباویزم به گوش کوچه ها
مأمنی بر قلب این شبگرد تنها نیستی
عاشقت بودم ولی هرگز نمیشد باورم
رفته ام از یاد و دیگر مرغ شیدا نیستی
.
....دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنم
در کنارت جا بگیرم با لبت صحبت کنم
محو رویت، روبرویت، دوست دارم، ماه من!
از دل بیتاب خود پیش دلت غیبت کنم
چون تو یک دل، یار همدل، کی؟ کجا پیدا شود؟
دوست دارم با دلِ یک رنگ تو بیعت کنم!!
قلب من هر لحظه با شوق تو نبضش میزند
بی حضور تو چرا با زندگی وصلت کنم؟
بوی اندوه مرا در چشم غمگینم ببین
از من ای آرام جان! هرگز مخواه ترکت کنم
بزم عشقی چیدهام در قلب مجروحم، تو را
با تمام عاشقی در بزم خود دعوت کنم
جان من مملو از تکرار یادت دم به دم
این محال است من به دوری از غمت عادت کنم
#محمد_احمدوند
