779
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-127 kunlar
-4630 kunlar
Postlar arxiv
779
أريد المزيد من الأصابع
لأشير بها كلها إليك
وأصرخ: هذا حبيبي
انگشتهای بیشتری میخواهم
تا با همهی آنها به تو اشاره کنم
و فریاد برآورم:
این محبوبِ من است!
#غادة_السمان
🍂🍁🍂
779
در آن گلولهی آتشگرفتهای که دل است
و باد میبردش سو به سو، چه میبینی؟
#حسين_منزوی
🍂🍁🍂
779
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
#روزنگار، ۲۰ مهر، بزرگداشت
حافظ
🍂🍁
779
حق داشتی که محو تماشا نمی شدی
درگیر بی قراری دریا نمی شدی
حق داشتی که بگذری از من به سادگی
آخر تو که شکسته و تنها نمی شدی
فرقی نداشت ، بود و نبودم برای تو
گم میشدم مدام و تو پیدا نمی شدی
با هر نفس ، خیال تو از من عبور کرد
پابند التماس نفسها نمی شدی
هرگز نشد که از دل تو با خبر شوم
ای کاش بی بهانه معما نمی شدی
شاید اگر که عشق دلم را نمی شکست
در شعر من تو اینهمه زیبا نمی شدی
رفتی و مانده ام من و دلتنگی و سکوت
دنیای کوچکی که در آن ، جا نمی شدی
#مرضیه_خدیر
🍂🍁
779
محزنٌ هو الخریفْ؛
والأكثر حزناً، أن تكوني أنتِ حاضرة
وأنا أتجول لوحدي على الأوراق،
حاملاً معي ذكراكِ.
غم انگیز است پاییز
و غم انگیزتر، وقتی تو باشی وُ
من برگها را با خیالت
تنها قدم بزنم...
#محمود_درویش
🍂🍁🍂
779
سودی ندارد گریه بر این حال افسرده
کم آب در گلدان بریز این غنچه پژمرده
آن تختِ جمشیدم که هرکس آمده از راه
یک گوشه از ویرانی ام را با خودش برده
روزی شکوهی داشتم اما نماند افسوس
از آن شکوهم جز ستونهایی ترک خورده
حالا تو هم زخمی بزن تا خنجری داری
حالا که قدرت رو به دستان تو آوُرده
قلب مرا بشکن که در عالم نخواهد دید
لطف مرا، آنکس که قلبم را نیازرده
دیگر برو این تُنگ را در رود خالی کن
حالا که دیگر مطمئنی ماهی ات مرده
#حسین_زحمتکش
🍂🍁🍂
779
ظاهراً هرچند میخندم، درونم شاد نیست
باد اگر در غبغبم دیدی به جز غمباد نیست
وضع من از منظر علم روانکاوی بد است!
مشکلات جسمیام اما به ظاهر حاد نیست!
مثل شهری جنگیام که سالها بعد از نبرد
بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست!
بستگی دارد که از «زندان» چه تعریفی کنیم
هیچ کس در هیچ جای این جهان آزاد نیست
زود دانستند این دنیا تماشایی نبود
کس از آغاز تولد کور مادرزاد نیست
حتم دارم تا شکوه کاخ ساسانی به جاست
گوشهای از چشم شیرین قسمت فرهاد نیست...
#اصغر_عظیمی_مهر
🍂🍁🍂
779
اندوهم روبهرویم نشست
اندکی در من نگریست
سپس آغاز به گریستن کرد
و من ساکت ماندم...
#غاده_السمان
🍃☘🍂
779
دارد پاییز میرسد،
انار نیستم که برسم به دستهای تو؛
برگم
پر از اضطراب افتادن...
#علیرضا_روشن
🍃☘🍂
779
ترنج غبغب آن یوسف عزیز چو دیدم
چنان شدم که به جای ترنج، دست بریدم
ز قهر تیغ کشیدی، به سوی من بدویدی
ز من تو سر ببریدی، من از تو دل نبریدم
مرا هوای پریدن نبود از پی طوبی
بهشت روی تو دیدم، از آشیانه پریدم
توئی که سوختیم از فراق و رحم نکردی
منم که سوختم و ساختم، نفس نکشیدم
هر آنچه تخم طرب کاشتم به مزرعهٔ دل
ز بخت بد چو صبوحی گیاه غم درویدم
#شاطرعباس_صبوحی
🍃☘🍁
779
دلی شکسته تر از نای نی لبک دارم
یواش! دست نزن! شیشه ام ترک دارم
چه قدر وسوسه در چشم انتخاب من است
که بر صداقت آیینه نیز شک دارم
رفیق! بار غریبی به دوش من ماند ست
که احتیاج به یک دوست یک کمک دارم
صدا زدم که: به من در قبال سکه ی زخم
چه می دهید؟ یکی گفت: من نمک دارم
من و تو هردو غریبیم و آشنای سکوت
خوشم به این که غمی با تو مشترک دارم
#علیرضا_دهرویه
🍃☘🍃
779
سیاستمدارها به جنگ نمیروند
تعدادشان کم است
و طول عمرهای بلندی دارند!
و سربازها
سربازها …!
داستانهای کوتاهِ غم انگیزند…
#ناهيد_عرجوني
☘🌾☘
779
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیالست که دیدن نگذارند!
صد شربت شیرین ز لبت خستهدلان را
نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
گفتم شنود مژده دشنام تو گوشم
آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند
زلف تو چه امکانِ کشیدن که رقیبان
سر در قدمت نیز کشیدن نگذارند
بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل
بر خاک بریزند و طپیدن نگذارند
دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم
نعرهزدن و جامهدریدن نگذارند
مگریز کمال از سر زلفش که درین دام
مرغی که درافتاد پریدن نگذارند
#کمال_خجندی
🍃☘🍃
