uz
Feedback
داستانهای کوتاه

داستانهای کوتاه

Kanalga Telegram’da o‘tish

بهترین کانال در زمینه داستانهای کوتاه و آموزنده و اخلاقی بدون تبلیغات و تبادلات آزار دهنده

Ko'proq ko'rsatish
7 806
Obunachilar
-424 soatlar
-127 kunlar
-2530 kunlar
Postlar arxiv
🔷🔹🔹🔹🔹🔹 #اولین_ها در #ایران مجموعه زیرخلاصه ای از افتخارات،پیشرفت ها،توانمندی ها و سایر دانستنیهایی است که برای اولین بار در میهن عزیزمان تحقق یافته است. ·         اولین کسی که #نقشه ایران را رسم کرد،سرتیپ بلغاری نام داشت. ·         اولین #کتابخانه در ایران ، سال 1267 شمسی در تبریز گشایش یافت. ·         اولین #رصد_خانه تعقیب ماهواره در ایران در شیراز توسط دکتر محمود حسابی تاسیس شد. ·         اولین #ایستگاه_هواشناسی در ایران ، سال 1310    شمسی توسط دکتر محمود حسابی ایجاد شد. ·         اولین دستگاه #رادیولوژی در ایران ، سال 1310 شمسی توسط دکتر محمود حسابی نصب و راه اندازی شد. ·         اولین #چاه_نفت در ایران درسال1287شمسی در مسجد سلیمان زده شد. ·         اولین #پالایشگاه_گاز در آذر ماه 1350 شمسی در بید بلند به بهره برداری رسید. ·         اولین کسی که بطور رسمی در ایران #چاپخانه تاسیس کرد ، امیر کبیر بود. ·         اولین #بانک ایرانی در سال 1305 شمسی افتتاح گردید. ·         اولین #روزنامه_فکاهی ایران (نامه طلوع) نام داشت. ·         ماهواره امید ، نخستین #ماهواره ساخت کشور ایران است که تمام تجهیزاتش در سازمان فضایی ایران طرّاحی و تولید شده‌است. ·         اولین #سکه_ایرانی (دریک) نام داشت ، این سکه در زمان داریوش هخامنشی ساخته شد.  ·         اولین کشوری که در خاورمیانه #جرثقیل_ضد_آتش_سوزی ساخت ایران بود. ·         اولین #تریلر_فوق_سنگین_گاز_سوز_جهان ، در ایران ساخته شد. ·         اولین #پایتخت ایران اکباتان (همدان کنونی) بود. ·         اولین #نیروگاه_غرقابی_جهان ، در ایران ساخته شد. ·         اولین مردمانی که #مس را کشف کردند ، ایرانیان بودند. ·         اولین #دانشگاه ایران به دستور انوشیروان عادل ، در شهر اهواز ، با عنوان (دانشگاه #جندی_شاپور) ساخته شد. ·         اولین #تماس_تلفنی ایران ، در سال 1285شمسی در تهران برقرار شد. ·         اولین مردمانی که #نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند. ·         اولین کشور اسلامی که اقدام به #چاپ_قرآن کرد ایران بود. ·         اولین #کامپیوتر_در_ایران ، در تیرماه 1341 شمسی مورد استفاده قرار گرفت ·         اولین #کتاب در ایران ، در کلیسای وانک جلفای اصفهان در سال 1741میلادی به #چاپ رسید. ·         اولین کسی که برای کشتی ایران #مدال_طلای_جهانی آورد ، مهندس جهانبخت بود که در سال 1952میلادی در وزن 67کیلوگرم قهرمان جهان شد. ·         اولین ورزشکار ایرانی که از ا#لمپیک_مدال گرفت ، جعفر سلماسی در المپیک 1948 لندن بود . ·         اولین #مدرسه_کر_و_لال ها در ایران توسط میرزا جبار باغچه بان تاسیس شد. ·         اولین #تمبر ایرانی در سال ، 1285شمسی در پاریس به چاپ رسید. ·  ·         اولین #بهداری در ایران در تهران و در سال 1348شمسی با عنوان (حفظ الصحه) گشایش یافت. ·         اولین #دادگستری در ایران در سال 1275قمری با عنوان (دیوان خانه) تاسیس شد. ·         اولین #پیوند_قلب در تهران در تیرماه 1372 شمسی انجام شد. ·         اولین بار #راه_آهن در ایران در سال 1317 شمسی تاسیس شد. ·         اولین کسی که در ایران #دیپلم_طب گرفت ، دکتر ابوالقاسم بهرامی بود. ·         اولین #میکروسکوپ_هوشمند خاور میانه  ساخت ایران است. .         اولین #گواهینامه در سال 1301 شمسی صادر شد. ·         اولین #مقررات_راهنمایی_و_رانندگی برای نظم بخشیدن به عبور و مرور و کنترل ترافیک ، در سال 1348شمسی در ایران تدوین شد. ·         اولین #خلبان ایران کلنل محمد تقی پسیان بود که فن خلبانی را در آلمان آموخت. ·         اولین #پرواز_داخلی در سال 1304  شمسی بین تهران و اصفهان انجام شد ·         . اولین #دانشمند ایرانی که برای اولین بار #گردش_زمین را محاسبه کرد ، ابوریحان بیرونی بود . ·         اولین شخصی که در #سانحه_تصادف با اتومبیل در ایران در گذشت ، مرحوم ( درویش خان ) نوازنده و موزیسین مشهور بود که در سال  1305 شمسی با اتومبیل تصاف کرد و جان باخت. 📚 @irDastanak 📚

🌷📚🌷📚🌷 ⭕️چرا روابطو پیچیدش میکنید؟ . اشتباه کردی؟ بپذیر و جبران کن و تکرار نکن . اشتباه کرده؟ مرز بندی کن و بابت خطاش حرف بزن . ازت ناراحته؟ سعی کن دلشو به دست بیاری . ازش ناراحتی؟ بهش بگو، قهر و سکوت نکن . چیزی اذیتت میکنه؟ بهش بگو . چیزی اذیتش میکنه؟ ازش بخواه تا باهات حرف بزنه . روی چیزی حساسی؟ از حساسیتت بهش بگو . روی چیزی حساسه؟ لطفا انجامش نده . بهش حرفی زدی؟ رو حرفت بمون و عمل کن . میدونی چی اذیتش میکنه؟ انجامش نده 📚 @irDastanak 📚 🌷📚🌷📚🌷

‏✅ اعدامی‌های میدان علیخانی اصفهان چند پلیس را سلاخی کردند حکایت جنایت شامگاه ۱۸ دی ۱۴۰۴ در میدان علیخانی اصفهان روایت نامردی و قساوت تروریست‌های اغتشاشگری است که ۴ مامور پلیس را با انواع و اقسام روش‌های داعشی وار از ضربات چاقو و قمه بر سر و گردن و بدن گرفته تا قطع دست و پا، میله کردن در چشمان، بستن طناب دور گردن و کشیدن روی زمین، سوزاندن پیکر نیمه جان و بریدن سر سلاخی کردند. 🔞 تماشای این فیلم برای افراد زیر ۱۸ سال و همچنین بیماران قلبی توصیه نمی‌شود. ✅ @BisimchiMedia

🚨 حکایت حسنک چه شد حاكمي به مردمش گفت: صادقانه مشكلات را بگوييد. حسنك بلند شد و گفت: گندم و شير كه گفتی چه شد؟ مسكن چه شد؟ كار چه شد؟ حاكم گفت: ممنونم كه مرا آگاه كردی. همه چيز درست ميشود. يكسال گذشت و دوباره حاكم گفت: صادقانه مشكلاتتان را بگوييد. كسی چيزی نگفت؛ كسی نگفت گندم و شير چه شد؛ كار و مسكن چه شد! از ميان جمع یک نفر زیر لب گفت: حسنك چه شد؟! @My_Hekayat 📖 🪶 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎

🚨 حکایت عمل به وصیت مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و دارایی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند؛ زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد. زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم .دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم. البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند !!! @My_Hekayat 📖 🪶

🚨 حکایت صداقت روباه يك ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘﻖ تعدادى ﻻﺷﻪ ﻣﺮﻍ ﺭا ﺩﺍﺧﻞ ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩند ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ يك ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ يك ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﻻﺷﻪ ﻯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺍلآﻥ مى رود ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎنش را مى آورد... ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ يك ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮﺛﻘﯿﻞ، ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩند ﻭ آﻭﺭﺩند در ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ مخفى اش ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﯾﻌﯽ خاص ﺍﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ تا ﺍﺛﺮ ﺑﻮ ﺭا ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ببرند. * ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ ديگر آمدند ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ، ﻫﺮچه ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻣﺮﻏﻬﺎ ﺭا ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩند؛ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺮﺩند ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ. آن ۷-۸ ﺗﺎ ﺭفتند ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ. ﺟﺎلب ﺍین ﺑﻮﺩ ﮐﻪ مدام ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﮐﻪ ﺩاشتند ﺩﻭﺭ مى شدند ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿد ! محققين ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩند ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺩﻳﺪ. ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. * ﺍﯾﻦ ﺗﯿﻢ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ آمدند ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ هماﻥ ﮐﺎﺭ ﺭا ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺑﻪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺳﻮﻡ ﺑﺮﺩﻧﺪ و بوى مرغها را با اسپرى پاك كردند. ﺭﻭﺑﺎه ها ﻭﻗﺘﯽ دوباره ﺭﺳﯿﺪند ﻫﺮچه ﮔﻮﺩﺍﻟﻬﺎ ﺭا گشتند ﻭ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪند، ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺭا نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩیگر ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ماﻧﺪ.ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ای ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩند، ﺩﯾﺪند ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺮﺩﻩ... ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻻﺷﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮﺩند ﻭ ﮐﻠﯽ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩند؛ ﺩﯾﺪند ﺩﻗﯿﻘﺎً ﻋﮑﺴﻬﺎ ﻭ آﺯﻣﺎﯾﺸﺎﺕ نشاﻥ مى دهد ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮاﻥ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ، ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻩ! ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ است ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ مى كند ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ، ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﺰند ﻭ ﻣﯿﻤﯿﺮد؛ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮد... ﻭ ﭼﻘﺪﺭ زیادند کسانی كه می آیند ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺯباﻥ مى آورند، ﺑﻌﺪ ﺟﺎلب اينكه ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﻭغ هایشان آﺷﮑﺎﺭ مى شود، ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮوند ﻭ ﺍﺻﻼً ﺧﻢ ﺑﻪ ابرﻭ نمى آورند ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺎک تر ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ، ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ... ﭼﻘﺪﺭ زشت است ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮسد ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺍﺯ او ﺩﺭ ﮐﺮﺍﻣﺖ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﭘﯿﺸﯽ ﺑﮕﯿﺮند. @My_Hekayat 📖 🪶

توی فیلم فایت کلاب برد پیت یه دیالوگ معروف داره: میگه ماها عادت کردیم چیزای بی خاصیتی رو بخریم تا جاهای بی خاصیتی بزاریمشون تا به آدمای بی خاصیت تری نشون بدیم که ما این چیزای بی خاصیت رو داریم شب همگی بخیر💎❤️

🚨 حکایت نگهبان ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشسته‌ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می‌دزدد. شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می‌دزدیدند، دل و جگرش را هم می‌خوردند. شاه خبردار شد و یکی از درباری‌ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی‌داشت!!! پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می‌میرد.» جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساخته‌اند و همه اندام‌های گوسفند را می‌برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می‌ماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: اشتباه کردم، یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود... @My_Hekayat 📖 🪶

🚨 حکایت اشتباه مردی سگش را در خانه می گذارد تا از طفل شیر خوارش مواظبت کند و خودش برای شکار بیرون رفت و زمانی که برگشت، سگش را دید که در جلو خانه ایستاده و پارس میکند و پنجه هایش خون آلود است. مرد با تفنگش به سوی سگ شلیک کرد، او را کشت و با سرعت وارد خانه شد تا باقی مانده ی فرزندش را ببیند. زمانی که وارد شد دید که گرگی غرق در خون غلتیده و فرزندش بدون هیچ آسیبی سالم است. قبل از اینکه عکس العملی نشان دهید به حرف های طرف مقابل گوش كنيد، تا به دلیل قضاوت اشتباه تا آخر عمر رنج اشتباه جبران نشدنی را نکشیم. @My_Hekayat 📖 🪶

هی میگم سرمربی اسپانیا رو یه جایی دیدما…! @poshtehpardehtv
هی میگم سرمربی اسپانیا رو یه جایی دیدما…! @poshtehpardehtv

‌‎دو چشمت آبی دریای بوشهر نگاهت گرم چون گرمای بوشهر لبانت چون گشایی در شکر خند به شیرینیست چون خرمای بوشهر پ ن : اختصاصی برای مردم قهرمان جنوب ‏@GENERAL_PERSIIAN

🚨 حکایت خاطره ای از چارلی چاپلین با پدرم رفتم سیرك . توی صف خرید بلیت یه زن وشوهر با چهاربچشون جلوی ما بودند كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند… وقتی به باجه بلیت فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیت ها رابهشون اعلام کرد . ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت .معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند، چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صددلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود، ولی درآن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد… بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم. آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم ندیدم ! ثروتمند زندگی کنیم ، بجای آن که ثروتمند بمیریم .... @My_Hekayat 📖 🪶

🚨 حکایت فوت کوزه گری كوزه‌گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این كوزه‌گر یك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزه‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت و از یاد دادن به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزه‌گری و كاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه جدا درست كند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من كم است.» كوزه‌گر قدری مزدش را زیاد كرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمی‌توانم كار كنم.» كوزه‌گر گفت: «آیا در این شهر كسی را می‌شناسی كه از این بیشتر به تو مزد بدهد؟» شاگرد گفت: «نه! نمی‌شناسم ولی خودم می‌توانم یك كوزه‌گری باز كنم.» كوزه‌گر گفت: «بسیار خب، ولی بدان من خیلی زحمت كشیدم تا كارهای كوزه‌گری را به تو یاد دادم، انصاف نیست كه مرا تنها بگذاری.» شاگرد گفت: «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا كار كنم.» كوزه‌گر گفت: «بسیار خب، حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یك شاگرد پیدا كنم.» شاگرد گفت: «نه! حرف مرد یكی است.» شاگرد رفت و یك كارگاه كوزه‌گری باز كرد و مقداری كوزه و كاسه‌های لعابی ساخت تا با استادش رقابت كند و بازار كارهای استادش را بگیرد. ولی هر چه ساخت دید بی‌رنگ و كدر است و مثل كاسه‌های ساخت استادش نیست. هر چه فكر کرد دید اشتباهی در درست كردن آنها نكرده ولی كاسه‌ها خوب نشده‌اند. بعد از فكر زیاد فهمید كه یك چیز از كارها را یاد نگرفته است. پیش استادش رفت و درحالی كه یكی از كاسه‌هایش دستش بود به استادش گفت: «ای استاد عزیز، حقیقت این بود كه من می‌خواستم با تو رقابت كنم ولی هرچه سعی كردم كاسه‌هایم بهتر از این نشد. آیا ممكن است به من بگویی كه چرا اینطور شده؟» كوزه‌گر پرسید: «خاك را از كدام معدن آوردی؟» گفت: «از فلان معدن.» استاد گفت: «درست است، گل را چطور خمیر كردی؟» گفت: «اینطور...» استاد گفت: «این هم درست، لعاب شیشه را چطور ساختی؟» گفت: «اینطور...» استاد گفت: «درست است، آتش كوره را چه جور روشن كردی؟» شاگرد گفت: «همانطور كه تو می‌كردی.» استاد گفت: «بسیار خب، تو مرا در این موقع تنها گذاشتی و دل مرا شكستی. من از تو شكایت ندارم چون هر شاگردی یك روز باید استاد شود ولی اگر بیایی و یكسال دیگر برای من كار كنی یاد می‌گیری.» شاگرد قبول كرد و به كارگاه برگشت ولی دید تمام كارها همانطور مثل همیشه است. یك سال تمام شد. شاگرد پیش استاد رفت. استاد گفت: «حالا كه پسر خوبی شدی بیا تا یادت بدهم.» استاد رفت كنار كوره و به شاگردش گفت: «كاسه‌ها را بده تا در كوره بچینم و خوب هم چشمانت را باز كن تا فوت و فن كار را یاد بگیری.» استاد كاسه‌ها را از دست شاگرد گرفت و وقتی خواست توی كوره بگذارد چند تا فوت محكم به كاسه‌ها كرد و گرد و خاكی را كه از آنها بلند شد به شاگردش نشان داد و گفت: «همه حرف‌ها در همین فوتش هست. تو این فوت را نمی‌كردی.» شاگرد گفت: «نه، من فوت نمی‌كردم ولی این كار چه ربطی به رنگ لعاب دارد؟» استاد گفت: «ربطش اینست، وقتی كه این كاسه‌ها ساخته می‌شود چند روز در كارگاه می‌ماند و گرد و خاك روشان می‌نشیند. وقتی چند تا فوت كنیم گرد و غبار پاك می‌شود و رنگ لعاب روی آن روشن و شفاف می‌شود و جلا پیدا می‌كند. حالا برو و كارگاهت را روبراه كن.» این مثل را وقتی به كار می‌برند كه بخواهند بگویند یك نفر بسیاری چیزها را می‌داند ولی یك چیز مهم آن را نمی‌داند. @My_Hekayat 📖 🪶

مردم یک‌سوم جنوبی ایران، سال‌هاست که بدون هیچ امکاناتی درحال زندگی کردنن. مردمی که سراسر عشق و امید و حال خوبن و امکانات کل ایران رو ایجاد می‌کنن اما خودشون از آب و برق و اقتصاد محرومن. از اونجایی که مردم ایران هیچکس رو به جز خودشون ندارن، از شما می‌خوام اجازه ندید این شرایط در کنار شرایط جنگی، زندگی رو برای مردم سخت تر کنه. اکثر مردم جنوب کاسبی خودشون رو دارن. خانواده‌هایی که با کسب حلال، زندگی چندین نفر رو تامین می‌کنن. از این کسب و کارها حمایت کنید. بی‌شمار خانواده‌هایی هستن که زنان اون خانواده با ساخت محصولات متنوع خرج زندگی رو جور می‌کنن. مردم جنوب نیاز به کمک و پول کسی ندارن. قرار نیست به کسی صدقه داده بشه ولی امروز اکثر مردم از طریق اینترنت کارهاشون رو می‌کنن و باید از این فرصت استفاده بشه. @dastane_k ازتون می‌خوام این مدت بیشتر هوای کسب و کارهای جنوب رو داشته باشید. خریدتون رو از جنوبی‌ها انجام بدید. اگر کسی از جنوب خرید می‌کنه ازتون باهاش راه بیاید. نذارید رکود جنگ وارد زندگی مردم جنوب بشه. صنایع دستی، ماهی، لوازم برقی، مبلمان منزل، انواع خوراکی‌های خانگی مثل ترشی و… هزاران راه برای رونق دادن به زندگی این مردم هست. این پست باید به دست کل مردم ایران برسه. ما هیچکس رو به جز خود مردم نداریم و امیدوارم از این روزهای سخت عبور کنیم. @dastane_k

آنکس که بداند و بخواهد که بداند خود را به بلندای سعادت برساند آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند آنکس که بداند و نداند که بداند با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند آنکس که نداند و بخواهد که بداند جان و تن خود را ز جهالت برهاند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند آنکس که نداند و نخواهد که بداند حیف است چنین جانوری زنده بماند @tahlilgar

#حکایت ساندویچی فلافل بخوریم قبل از ما 8 نفر تو صف هستند و مغز ما شروع میکنه به حساب کتاب : هشت نفر تو صفن و هر ساندویچ را 3 دقیقه ای میده و میشه ساعتی 20 تا و هر فلافل را 3 هزار تومان میده در حالیکه واسه خودش حداکثر 600 تومان در اومده تعطیلی هم 4 روز در ماه ؛ به عبارتی میکنه ماهی X تومان درآمدشه ، ای پفيوز ! اون وقت من با لیسانسم نصف این رقم درآمد دارم ! ای لعنت به این اقتصاد. این بود اعتدالی که قولشو داده بودید؟!! بعد فلافله میشه زهرمارمون رفتیم 20 تومان دادیم واسه یه تئاتر روحوضی که با زن و بچه مون بخندیم دو ساعت؛  تا میشینیم  خودبخود بعد یه ربع تعداد صندلی ها را میشمریم و میگیم هر نفر فلان قدر داده و یارو شبی اینقدر میزنه به جیب...ای پفیوز! من کارمندبانک با این همه مسولیت باید اینقدر دربیارم و این یارو سیاه بازه جلف خالتور باید فلان قدر بیشتر در بیاره...؟ بعدش سیاه بازیه زهرمارمون میشه تو سینما، سوپر مارکت، اتوبوس، کلاس دانشکده ، و تقریبا همه جا داریم حساب کتابهای احمقانه میکنیم که لذتمون را زهرمارمون کنه و یادمون میره حیف عمر ، بزرگترین ثروت که صرف ریاضیات احمقانه بشود تمرین کنیم از این به بعد وقتی رفتیم تو یک فلافل فروشی به  لذت زیادی که فلافل بهمون میده فکر کنیم نه درآمد طرف و مقایسه های مخرب. همین مقایسه کردنه که زندگی رو به خیلی هامون زهر کرده. اگر یه نفر داره زحمت میکشه پولی درمیاره نوش جونش. خدا بیشتر بهش بده🌷🌷🌷🌷

🌼 "ﻣﺮﺩ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﻋﻘﻠﺶ" ﺑﻨﮕﺮ ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ "ﺛﺮﻭﺗﺶ" !! 🌺 "ﺯﻥ" ﺭﺍ ﺑﻪ‌ "ﻭﻓﺎﯾﺶ" بنگر ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ "ﺟﻤﺎﻟﺶ" !! 🌼 "ﺩﻭﺳﺖ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﻣﺤﺒﺘﺶ" بنگر ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ "ﮐﻼﻣﺶ" !! 🌺 "ﻋﺎﺷﻖ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺻﺒﺮﺵ" بنگر ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ "ﺍﺩﻋﺎﯾﺶ" !! 🌼 "ﻣﺎﻝ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺑﺮﮐﺘﺶ" بنگر ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ "ﻣﻘﺪﺍﺭﺵ" !! 🌺 "ﺧﺎﻧﻪ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺁﺭﺍﻣﺸﺶ" بنگر ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ "ﺑﺰﺭﮔﻴﺶ" !! 🌼 "ﺩﻝ" ﺭﺍ ﺑﻪ "ﭘﺎﮐﯿﺶ" بنگر ؛ ﻧﻪ ﺑﻪ "ﺻﺎﺣﺒﺶ" !! 🌺 "فرزند" را به "ایمانش" بنگر ؛ نه به "وفاداریش" !! 🌼 "پدر" و "مادر" را فقط ؛ بنگر !! هر چه بیشتر ؛ بهتر !! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @dastane_k

🍃🌸 🚩عزرائیل چگونه #جان میگیرد؟ #فرار_از_مرگ مردی وحشت زده سمت حضرت سلیمان(ع) رفت ✅حضرت‌ سليمان‌ ديد از شدّت‌ ترس‌ رويش‌ زرد و لبانش‌ كبود گشته‌، سؤال‌ كرد: ای‌ مرد مؤمن‌! چرا چنين‌ شدی؟ سبب‌ ترس‌ تو چيست؟ مرد گفت‌: عزرائيل‌ بر من‌ از روی‌ كينه‌ و غضب‌ نظری‌ كرده‌ و مرا چنانكه‌ می ‌بينی دچار دهشت‌ ساخته‌ است‌. ✅حضرت‌ سليمان‌ فرمود: حالا بگو حاجتت‌ چيست‌؟ عرض‌ كرد: يا نبیّ الله‌! باد در فرمان‌ شماست‌؛ به‌ او امر فرمائيد مرا از اينجا به‌ هندوستان‌ ببرد، شايد در آنجا از چنگ‌ عزرائيل‌ رهائی‌ يابم‌! حضرت‌ سليمان‌ به‌ باد امر فرمود تا او را شتابان‌ بسمت‌ كشور هندوستان‌ ببرد. ✅روز ديگر كه‌ حضرت‌ سليمان‌ در مجلس‌ ملاقات‌ نشست‌ و عزرائيل‌ برای‌ ديدار آمده‌ بود گفت‌: ای عزرائيل‌ برای‌ چه‌ سببی‌ در بندۀ مؤمن‌ از روی كينه‌ و غضب‌ نظر كردی‌ تا آن‌ مرد مسكين‌، وحشت‌ زده‌ دست‌ از خانه‌ و لانۀ خود كشيده‌ و به‌ ديار غربت‌ فراری‌ شد؟ ✅عزرائيل‌ عرض‌ كرد: من‌ از روی‌ غضب‌ به‌ او نگاه‌ نكردم‌؛ او چنين‌ گمان‌ بدی‌ دربارۀ من‌ برد. داستان‌ از اين‌ قرار است‌ كه‌ حضرت‌ ربّ ذوالجلال‌ به‌ من‌ امر فرمود تا در فلان‌ ساعت‌ جان‌ او را در هندوستان‌ قبض‌ كنم‌. قريب‌ به‌ آن‌ ساعت‌ او را اينجا يافتم‌، و در يك‌ دنيا از تعجّب‌ و شگفت‌ فرو رفتم‌ و حيران‌ و سرگردان‌ شدم‌؛ او از اين‌ حالت‌ حيرت‌ من‌ ترسيد و چنين‌ فهميد كه‌ من‌ بر او نظر سوئی‌ دارم‌ در حاليكه‌ چنين‌ نبود، اضطراب‌ از ناحيۀ خود من‌ بود. باری‌ با خود می ‌گفتم‌ اگر او صدپر داشته‌ باشد در اين‌ زمان‌ كوتاه‌ نمی ‌تواند به‌ هندوستان‌ برود، من‌ چگونه‌ اين‌ مأموريّت‌ خدا را انجام‌ دهم‌؟ ✅ليكن‌ با خود گفتم‌ من‌ بسراغ‌ مأموريّت‌ خود می ‌روم‌، بر عهدۀ من‌ چيز دگری‌ نيست‌. به‌ امر حقّ به‌ هندوستان‌ رفتم‌ ناگهان‌ آن‌ مرد را در آنجا يافتم‌ و جانش‌ را قبض‌ كردم‌. 📚معاد شناسی، جلد اول، علامه طهرانی. .دفتر اوّل‌ «مثنوي‌» طبع‌ ميرخاني‌، ص‌ 26 💯 @karballa_ir 🔙

✍جملاتی زیبا 💎یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم! جیب هایم مطمئن ترند.!! 💎دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی 'محبت'، "خیانت" میاره! 💎کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد!! 💎کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!!!! 💎وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"!!! 💎زندگى به من آموخت : که"هيچ چيز از هيچ كس بعيد نيست"!!!! 💎این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است! @dastankhotah ❤️داستان کوتاه

🔴 زود قضاوت نکنیم! ✍خانم معلمی تعریف می‌کرد: در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک سرود آماده می‌کردم. به نیت اینکه آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان. روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم پدر و مادرها هم دعوت بودند. موقع اجرای سرود ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع. دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و حرکات عجیبی انجام می‌داد. بچه‌ها هم سرود را می‌خواندند و ریز می‌خندیدند، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه ریسیده بودم پنبه شود. با خود گفتم چرا این بچه این کار رو می‌کنه، چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمی‌فهمید به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم. خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد! فضا پر از خنده حاضران شده بود. مدیر هم رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرق‌هایش سرازیر بود. از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟ اخراجش می‌کنم. مادر این دختر‌ هم که نزدیک من بود بسیار پرشور می‌خندید و کف می‌زد، دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود. همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم: چرا اینجوری کردی؟! چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟! دخترک جواب داد: آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!! گفتم آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها اینچنین نمی‌کنند و خود را لوس نمی‌کنند؟! خواستم بکشمش پایین که گفت: خانم معلّم صبر کنید بذارید مادرم متوجه نشه، خودم توضیح می‌دم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من "کرولال" است، چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه می‌کردم. تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود، این زبان اشاره است، زبان کرولال‌هاست همین که این حرف‌ها را زد انگار مرا برق گرفت، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!! آفرین دخترم! فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و درگوشی حرف زدن و... تا اینکه همه موضوع را فهمیدند،، نه تنها من که هرکس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!! از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانش‌آموز نمونه را به او عطا کرد!!! با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و برای مادرش جست و خیز می‌کرد تا مادرش را شاد کند. مادرمیوه نایاب👌❤️ @dastankhotah ❤️داستان کوتاه