داستانهای کوتاه
رفتن به کانال در Telegram
بهترین کانال در زمینه داستانهای کوتاه و آموزنده و اخلاقی بدون تبلیغات و تبادلات آزار دهنده
نمایش بیشتر7 841
مشترکین
+224 ساعت
-37 روز
-2230 روز
آرشیو پست ها
7 841
🔘داستان
مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخدار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعههای قبل، در صندلی چرخدار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را میکشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نردههای چوبی سفیدی که دور تا دور حیاطشان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نردهها گرفت و در امتداد نردهها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام میداد، بهطوری که جای پای او در امتداد نردههای اطراف خانه دیده میشد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمیخواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و ارادهی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصلهی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، میدوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سالها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
#هیچوقت_ناامید_نشو
📚 @irDastanak 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
7 841
#تلنگرانہ
دوستم یکسال درگیر دادگاه و طلاق بود با کلی مشاوره و پا درمیونی بقیه ام زندگیشون برنگشت،
یه روز از خانمش میخواد که باهمبرن بیرون تا راجب کوچکترین مسائلی که ناراحتشون کرده صحبت کنن.
یه دسته گل و هدیه میگیره براش و میره دنبالش، وقتی صحبت میکنن خانمش از بزرگترین بحثها شروع میکنه به حرف زدن تا جایی که یادش میومده چی ناراحتش کرده بهش میگه.
بعد اون روز زندگیشون تغییر کرد
چندباری دوباره باهم بیرون رفتن و بعدش خانمش برگشت.
و زندگیشون خیلی بهتر از قبل شد،
یکی از قولها و شروطی که گذاشتن،این بود: «در هفته یکروزراجع به هر چیزی که ناراحتشون کرده حرف بزنن و حلش کنن»
آدم اگه حرف نزنه؛ دلخوری هاش کم کم رنگ کینه میگیره یه مدت که بگذره، رنگ نفرت میگیره،و در بد ترین حالت رنگ بیتفاوتی و بیحسی به آدما رو میگیره..
یه سری حرفا شاید کوچک و بی اهمیت به نظر بیان اما تکرار اونها فاجعه به بار میاره...!
#حرفهای دلتون رو بگین قبل از اینکه تلنبار بشن👌
❤️داستان کوتاه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
7 841
📚 @irDastanak 📚
🔶📚ﺿﺮﺏ_ﺍﻟﻤﺜل
🔺️ نمک گیر شدن.
یکی از مشهورترین ماجراهای نمک گیر شدن، مربوط به یعقوب لیث صفاری است که از عیاران معروفی است که به حکومت رسید و در مقابله با خلفای ظالم عباسی، سلسله صفاریان را تأسیس کرد. در ابتدا؛ یعقوب که تحمل رنج و بدبختی مردم را نداشت، تصمیم گرفت که همراه برادران و دوستانش یک گروه عیاری تشکیل دهد. او که مرد باهوشی بود، خیلی زود گروه بزرگتری ساخت و بین مردم؛ مشهور شد. یک روز به یعقوب خبر دادند که درهم بن حسین حاكم شهر خزانه بزرگی دارد و جواهرات گرانبهایی را در آن نگهداری میکند. عیاران تصمیم گرفتند که شبانه به خزانه درهم بن حسین دستبرد بزنند. اول چند نفر رفتند و موقعیت خانه درهمرا بررسی کردند و پس از آن که از مکان خزانه مطلع شدند، وسایلشان را برداشتند و شبانه راه افتادند. آنها آهسته از دیوار بالا رفتند و بعد با احتیاط، دیوارخزانه را سوراخ کردند و داخل شدند. با وارد شدن به خزانه، نفس همه آنها بند آمد. جواهرات رنگارنگ، زیر نور چرا غهایی که همراه برده بودند، مثل ستاره میدرخشیدند. با اشاره یعقوب، عیاران با عجله جواهرات را جمع کردند و داخل کیسههای شان ریختند. یعقوب که گوشهای ایستاده بود و به کار عیاران نظارت میکرد، یکدفعه چشمش به سنگ درخشانی افتاد. سنگ را بلند کرد و زیر نور چراغ، به آن نگاه کرد. سنگ میدرخشید ولی شبیه جواهرات دیگر نبود. سنگ را به دهانش گذاشت تا سختی آن را امتحان کند؛ ولی ناگهان سنگ را انداخت و بهعیاران گفت: هرچه برداشتهاید، دوباره سر جایش بگذارید. عیاران با تعجب به یعقوب نگاه کردند. اصلا نمیتوانستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. یکی از عیاران پرسید:
چرا باید پس از این همه زحمت و خطر، جواهرات را نبریم؟
یعقوب با ناراحتی به سنگ نمک اشاره کرد و گفت:
این سنگ درخشان، سنگ نمک است. من به خیال اینکه جواهر است، آن را در دهان گذاشتم تا سختیاش را امتحان کنم.
صدای آه عیاران بلند شد.
یعقوب گفت:
متوجه شدید؟ من نمک گیر شده ام. حالا که نمک درهم بن حسین را خوردهام، نمیتوانم به مال او خیانت کنم!
عیاران که خودشان به قانون عیاری نمک خوردن و نمک گیر شدن؛ اعتقاد داشتند، بدون پرسشی دیگر، کیسههایشان را خالی کردند و از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند. روز بعد، به درهم بن حسین خبر دادند که دزد وارد خزانهاش شده است. درهم با عجله به محل خزانه رفت. مسؤل خزانه جلو دوید و گفت:
قربان نگاه کنید! دیوار خزانه را سواخ کرده.اند و از آنجا وارد شده اند. درهم بن حسین با وحشت گفت:
لابد تمام جواهرات را دزدیدهاند.
خزانه دار گفت:
نه قربان! اتفاق عجیبی افتاده است! جواهرات را جابه جا کرده.اند ولی هیچی نبردهاند!
درهم با تعجب پرسید:
هیچی! عجب حکایت عجیبی است!
نزدکی غروب؛ یکی از یاران لیث به مخفیگاه عیاران رفت و گفت:
خبر سرقت دیشب، همه جا پیچیده است. درهم بن حسین هم اعلام کرده است که به دزدی که دیشب وارد خزانهاش شده است، امان میدهد؛ به شرط آن که بگوید چرا وارد خزانه شده ولی چیزی نبرده است.
یعقوب لیث، آن شب تا صبح فکر کرد و عاقبت تصمیم گرفت که به دیدن درهم برود. درهم بن حسین در خانهاش نشسته بود که به او خبردادند که مردی آمده است و ادعا میکند که عیار است. درهم بلافاصله دستور داد که او را به داخل، راهنمایی کنند. یعقوب با احتیاط جلو رفت و گفت:
من به خاطر قول شما که امان داده اید، به اینجا آمدهام.
درهم بن حسین لبخندی زد وگفت:
بله!چون میخواستم بدانم که علت اتفاق عجیب دیشب چیست! چرا به خودتان زحمت دادید و وارد خزانه شدید ولی چیزی نبردید؟
یعقوب مستقیم به چشمان درهم نگاه کرد و گفت:
چون نمک گیر شدم! در خزانه شما سنگ نمکی بود که من به اشتباه؛ به آن زبانزدم.
درهم بن حسین با تعجب گفت:
همین!
یعقوب با ملامت به او نگاه کرد و گفت:
برای ما نمک گیر شدن، مسئله مهمی است، ما اگر نان و نمک کسی را بخوریم، نمک گیرش میشویم و در حق او؛ خیانت نمیکنیم.
درهم با حیرت به سخنان یعقوب لیث صفاری گوش کرد و بعد با تحسین او را که میرفت، نگاه کرد. اما این پایان ارتباط یعقوب و درهم نبود. وقتی درهم به حکومت سیستان رسید، فرمانده سپاهش را به یعقوب لیث سپرد و به این ترتیب، راه رسیدن یعقوب به حکومت، هموار شد.
📚 @irDastanak 📚
7 841
🌸🌸🌸🌸
🌱🌱🌱
📚📚
🔺🔹ضرب_المثل 🔹🔺
🔻بامردن یک میراب
شهری بدون آب نمیماند🔺
میرابی بود که فکر می کرد آدم مهمی است.کار میراب چه بود؟در گذشته ها که لوله کشی آب وجود نداشت،کار تقسیم آب به عهده ی میراب ها بود....میراب آب رودخانه را تقسیم بندی می کرد. مثلایک ساعت آب رودخانه را به طرف محله بالا می فرستادویک ساعت هم آب رودخانه را به رودخانه محله پایین سرازیر می کرد.کار میراب کار مهمی بود.اما از آن کارها نبود که دیگری نتواند انجامش دهد.میراب قصه ما آنقدر خودش را مهم می دانست که فکر می کرد اگریک روز مریض شود و دست از کار بکش،همه ی مردم از تشنگی میمیرند.
با این حساب برای خودش دفتر و دستکی جور کرده بود.سلام هرکسی را جواب نمی داد.همسر میراب زن با خدا وخوش اخلاقی بود.گاه وبی گاه به شوهرش می گفت:چه خبراست؟مگر از دماغ فیل افتاده ای که این همه خودت را می گیری.آب مورد نیاز مردم را خدا از آسمان می فرستد.آن وقت تو برای تقسیم اش این همه خودت را می گیری که چه؟
یک کم خوش خو باش....اما گوش میراب به این حرف ها بدهکار نبودوهمیشه در جواب همسرش می گفت:حالا نمی فهمی من چه آدم مهمی هستم.وقتی مُردم ومردم شهر از بی آبی هلاک شدند،قدر مرا می دانی.
از قضای روزگار جناب میراب به شکم درد نا شناخته ای مبتلا شد.شکم دردی که خواب را از چشمانش گرفته بود.چه برسد به اینکه آقای میراب بتواند به خارج شهر وسر رودخانه برودوبه تقسیم آب بپردازد. یک بار که اندکی حالش بهتر شده بود،یادش آمد که برای خودش آدم مهمی بوده ومیرابی می کرده.
از همسرش پرسید:مردم شهر از بی آبی نمرده اند؟اصلا در خانه خودمان آب پیدا می شود؟همسرش خندید وگفت:مطمئن باش هیچ اتفاقی نیفتاده .از آن شبی که تو مریض شده ای یک نفر دیگر تقسیم آب را به عهده گرفته.بر خلاف تو خنده رو وخوش اخلاق هم هست ومردم از او خیلی راضی هستند،میراب که فهمید کارش آن قدرها هم مهم نبوده،سرش را زیر لحاف برد واز این که با مردم بد رفتاری کرده خجالت کشید.
از آن به بعد هروقت بخواهند بی اهمیت بودن کارها و مقام ها را گوشزد کنند یا بگویند که هیچ کاری زمین نمی ماند و همیشه کسی برای ادامه دادن آن وجود دارد این مثل را به زبان می آورند ومی گویند:((با مرگ یک میراب شهر بی آب نمی ماند))
📚 @irDastanak 📚
7 841
🌱🕊📚🌸
⭕️👈حکایتی بسیار زیبا و خوانی
زمانیکه نلسون ماندلا در دانشگاه حقوق میخواند، یک استاد سفیدپوست با نام "پیترز" بهشدّت از او متنفر بود.
یک روز، آقای پیترز در اتاق غذاخوری مشغول صرف ناهار بود که ماندلا با سینی خود آمد و کنار استاد نشست. استاد به او گفت:"آقای ماندلا، تو نمیفهمی که خوک و پرنده کنار هم نمینشینند تا غذا بخورند."
ماندلا طوری به او نگاه کرد که پدر و مادر به یک کودک بیادب خود، نگاه میکنند و آرام پاسخ داد:"نگران نباش پروفسور. من پرواز میکنم"
و رفت و پشت میز دیگری نشست.
آقای پیترز که از خشم سرخ شده بود، تصمیم گرفت که انتقام بگیرد. روز بعد در کلاس سؤال زیر را مطرح کرد: "آقای ماندلا، اگر در خیابان راه میرفتید و بستهای پیدا میکردید که درون آن، یک کیسه عقل و یک کیسه پول بود، کدامیک را میگرفتید؟"
ماندلا بدون تردید پاسخ داد: "البته اونی که پول داره."
آقای پیترز با لبخندی طعنه آمیز گفت:"من به جای تو، عقل را میگرفتم."
ماندلا شانههایش را بالا انداخت و پاسخ داد:«هرکس چیزی را که ندارد، برمیدارد.»
آقای پیترز که در آن زمان از خشم در حال جوشیدن بود، روی برگهء امتحان ماندلا، کلمه "احمق IDIOT" را نوشت.
ماندلا برگه امتحان را گرفت و پشت میزش نشست و سعی کرد تا زمانی که استاد به حرکت بعدی خود فکر میکرد، آرام بماند
چند دقیقه بعد، ماندلا بلند شد و به سمت استاد رفت و با لحنی مؤدّبانه به او گفت:" آقای پیترز، شما اسم خود را روی برگهء من، امضا نمودید، امّا فراموش کردید که نمرهام را به من بدهید."
بیاموزیم که همیشه به جای تنفر، خرد و حکمت را به کار ببریم!
📚 @irDastanak 📚
7 841
#خوشبختی۰چیه
💞 خوشبختی یعنی پشت در زایشگاه منتظر بمونی تا بچهت سالم بدنیا بیاد و ببینیش
💕یعنی همسرت بهت بگه چقدر بهت افتخار میکنه
💕یعنی وقتی از سرکار برمیگردی خونه صدای شوخی و خنده ،خانوادهت از پشت در شنیده بشه
💕 یعنی مریضت از بیمارستان مرخص بشه
💕 یعنی پدرت با دیدن تو زیر لب بگه الهی شکر برای این اولاد خوب
💕 یعنی یهویی همه رسانه ها اعلام کنند همه مرزهای کره زمین برداشته شد
💕یعنی همه انسانهای روی زمین یک روز کودک بشن وقلکهاشونو بشکنن و تمام
پولها را به طور مساوی بین همه تقسیم کنند
💕یعنی برای مادرت غول چراغ جادو بشی تا صدات کرد حتی تو خیالش
توحاضر بشی بگی جانم مادر
💕یعنی وقتی سرت را میندازی پایین راه بری چشمت به کفش پاره ای نخوره
💕یعنی دست هیچ انسانی بالا نره مگر برای دعا و نوازش
💕یعنی تو همین فضای مجازی صادق باشیم و اخبار دروغ و ساختگی به مردم ندیم که روحیه شون خراب شه.
💕یعنی طوری زندگی کنیم که هرگز نه دروغ بشنویم و نه دروغ بگیم
💕خوشبختی یعنی صلح. یعنی آرزوی مرگ نکنیم برای هیچ ملتی. چون گریبان
خودمونو میگیره و خدا با ما قهر خواهد کرد
💕خوشبختی یعنی انسان بودن
📚 @irDastanak 📚
7 841
از عارفی پرسیدند:
«چرا قبل از اذان به مسجد میروی؟»
گفت:
«اذان برای بیدار کردن غافلان است،
و من امیدوارم از آنها نباشم…».
@dastane_k
7 841
📕#حکایت_زیبا
میگویند پسری در خانه خیلی شلوغ کاری کرده بود.
همهی اوضاع را به هم ریخته بود.
وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت ،
شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بیریخت است،
همهی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد،
پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینهی پدر چسباند.
شلاق هم در دست پدر شُل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بیریخت است ،
به سوی خـــــــدا فرار کنید. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
هر کجا " مُتِوَحّش " شُدید ، راه فرار به سوی خــــــداست. ...
┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉
📚 @irDastanak 📚
7 841
🔺مالک محترم!
ارزش منزل شما نسبت به ۳ سال گذشته حدودا ۳ برابر شده، مبارکتون باشه!
اما مستاجر شما نه تنها
حقوقش بیشتر نشده، بلکه خرج زندگیش ۳ برابر شده!!
کمی انصاف داشته باشیم
مردم رو بیشتر از این شرمنده.ی خانوادهشون نکنیم
همه چیز رو به اقتصاد و سیاست ربط ندیم
مستأجر از جنس خودِ ماست، به خودمون رحم کنیم.
"ارحم ترحم"
رحم کنید تا به شما رحم شود...
7 841
🌾مثل گندم باش!
زیرخاک می برندش
باز مي روید پرتر
زیرسنگ می برندش
آرد ميشود پربهاتر
آتش می زنندش
نان میشود مطلوب تر
به دندان می جوندش
جان می شود نیرومندتر
ذات باید ارزشمند باشد
#تلنگر
@dastane_k
7 841
#داستانک
گویند: دهقانی مقداری گندم
در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت .
پیرمرد خوشحال شد ،،،
و گوشه های دامن را گره زد و رفت.
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده ی گره های ناگشوده،
عنایتی فرما و گره ای
از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای
از گره هایش باز شد ،
و گندمها به زمین ریخت.
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند
درکمال ناباوری دید !!!
دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند
7 841
هیچ وقت تو زندگیت مغرور نشو
چون هرکی باشی و هرچی داشته باشی بالاخره اون دوران تموم میشه
و فقط شرافته که ازت باقی میمونه.
#تلنگر🌱
7 841
(وقتی چترت خداست)
بگذار ابر سرنوشت هر چقدر می خواهد ببارد
(وقتی دلت با خداست)
بگذار هر کس می خواهد دلت را بشکند
(وقتی توکّلت با خداست)
بگذار هر چقدر می خواهند با تو بی انصافی کنند
(وقتی امیدت با خداست)
بگذار هر چقدر می خواهند نا امیدت کنند
(وقتی یارت خداست)
بگذار هر چقدر می خواهند نا رفیق شوند
(همیشه با خدا بمان )
چتر پروردگار، بزرگترین چتر دنیاست!
@dastane_k
7 841
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
بروی یکدیگر،ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان،
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را واژگون،مستانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه،صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،
آواره و،دیوانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بعرش کبریایی،با همه صبر خدایی،
تا که میدیدم عزیز نابجایی،
ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد،
گردش این چرخ را
وارونه،بی صبرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و،
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد!
و گرنه من بجای او چو بودم،
یکنفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه
7 841
وداع با ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷
☫ منتظر عیدی حضرت حق تعالی هستیم
میهمان عزیزمان ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷ را برای همیشه وداع میگوئیم. ماهی که در لیلهالقدر آن دلهایتان متوجه عالم بالا شد و خداوند مهربان را صدا زدید و آنحضرت هم نظر مرحمتشان را متوجه شما کردند... همزمان با این وداع که هر چه معرفت انسانها بیشتر باشد، تلختر و اندوه بارتر خواهد بود، هلال سعید و پُر یُمن شوالالمکّرم را در آغوش گرم خود میفشاریم و با خوف و رجاء منتظر عیدی حضرت حق تبارک و تعالی هستیم.
✍🏼 بخشی از پیام رهبر انقلاب به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ شمسی
@jaykhas🇮🇷🔥 | #RT
7 841
نوروز ۱۴۰۵ از راه رسید … 🌱
آغاز سالی نو، فرصتی دوباره است برای ساختن، برای امید داشتن و برای قدم برداشتن به سوی روزهایی که میتوانند بهتر از دیروز باشند.
در میان تمام فراز و نشیبها، این ما هستیم که با امید، صبوری و همدلی، معنای تازهای را به زندگی خواهیم داد.
امیدواریم سال ۱۴۰۵ برای همه شما سرشار از آرامش، موفقیت، سلامتی و لحظههایی باشد که لبخند را مهمان دلهایتان میکند.
نوروزتان پیروز ❤️
به امید سالی روشن تر برای ایران و ایرانی✨
🤍🐎🤍
🎆🎆🎆🎆
🔴 @KhabarFuri | 🎆🎆🎆🎆🎆🎆
7 841
گربه ای که میخواهد شیر شود اول باید اشتها خود رو در خوردن موش ها به پایان برساند …
#یک_جمله_تا_آرامش
@dastane_k
7 841
٥٨ كشور استقلالشان را از استعمار بريتانيا
۲۶كشور از فرانسه
٢١ كشور از روسيه
و ٢١ كشور از اسپانيا جشن مى گیرند
كشورهاى همسايه ايران هم جزو آنها هستند !
ايران برخلاف كشورهاى همسايه، روز استقلال ندارد واين نشان از كهن بودن كشور ايران است
@dastane_k
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
