روانکاوی و روانشناسی انتقادی
Kanalga Telegram’da o‘tish
2 122
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
من منم من یک زنم آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم لیکن ز سنگم آهنم
من منم من مادرم دوستم رفیقم همسرم
شیره جانت ز من چادر مینداز بر سرم
روبهک من شیر زنم
خاموش تو من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
تاب گیسویم سرابی بیش نیست
نقش بیهوده بر آبی بیش نیست
این لب لعل و حدیث چشم مست
بر لب مست خرابی بیش نیست
وصف ابروی کمان و تیر مژگان سیاه
حربه وافزار جنگ شعرنابی بیش نیست
من منم من یک زنم عطر هوس دارد تنم
نطفه هستی درم از جان و از دل میتنم
روبهک من شیرزنم
خاموش تو من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
تا بدانی چیست جان و جوهرم
دستی انداز و تو دریاب گوهرم
نیمه تنها مرا از خود بدان
من برابر با تو جنس دیگرم
بال و پر بگشا که اندر راه عشق
بال پرواز گر تویی من شهپرم
من منم من یک زنم آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم لیکن ز سنگم آهنم
من منم من مادرم دوستم رفیقم همسرم
شیره جانت ز من چادر مینداز بر سرم
روبهک من شیر زنم
خاموش تو من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
فکر کردم آیا میتونیم به همه تصمیمها و پیامدهای آن به عنوان گل یا پوچ نگاه کنیم؟ در مقابل این ادعا سریع این واکنش جاافتاده عمومی را میبینیم که آقا همه چی خوب و بد داره، هم کمی درسته هم کمی غلطه، یک چیزی اون میانه. منطق روانکاوی اما برعکس این، صفر و یکی است. یا این یا آن است. بگذارید دو چیز را از هم جدا کنیم. لحظه تصمیمگیری و اقدام برای شروع و پایان را یک طرف بگذاریم و فرایند و روند منتهی به شروع و پایان را در طرف دیگر. شما ممکنه بین چند شغل و چند نفر برای رابطه مردد باشید هر کدام مثبتها و منفیهایی داشته باشند اما نهایتا باید به یکی برسید. باز وقتی یک چیز را انتخاب کردید در ادامه اگر چالشی دارید باید نهایتا یک جایی به نتیجه برسید بمونید یا برید، نگه دارید یا رها کنید. اتفاقا پاتولوژی تداوم این همه چیز را خواستنها و ناتوانی از بریدنهاست. بالاخره جمهوری اسلامی آری یا نه.
اینطور اگر انتخابها را جدا و تجزیه کنیم زندگی خیلی ساده میشه. قاعدتا به لحاظ تکاملی هم حیات باید منطق سادهای داشته باشه. خوشبختانه زندگی ما مثل شطرنج پیچیده نیست که در هر لحظه با تعداد شمارناپذیری از انتخابها روبرو باشیم. اگر اینطور بود اصلا بقا پیدا نمیکردیم. ولی اگر انتخابها را در طول عمر روی هم بگذاریم و ترکیب کنیم به حدی از پیچیدگی در زندگی میرسیم ولی یک پیچیدگی معقول و اقتصادی. فکر کنم در علوم کامپیوتر هم با همین منطق ساده صفر و یک به محاسبات و امکانات خیلی پیچیده رسیدند.
حالا این صفر و یک ها و گل و پوچ ها در طول زندگی چطور روی هم اثر میگذارند؟ علوم رفتاری و مباحث شرطیسازی حتما خیلی چیزها میتونند بگند. پیامدهای اقدامات فعلی، پیشامدهای اقدامات بعدی هستند. جایی هم چیزی خونده بودم که بعضی آدمها بعد از مشاهده یک نتیجه گرایش دارند که دفعه بعدی همون مشاهده تکرار میشه و بعضیها هم این گرایش را دارند که دفعه بعدی نتیجه عوض میشه. مثلا اگر امروز میرند بزرگراه و ترافیک میبینند بعضیها فکر میکنند فردا هم ترافیک میشه بعضیها فکر میکنند فردا ترافیک نمیشه. بعضیها فکر میکنند پارسال که قیام مردم سرکوب شد دفعه بعدی باز همینطور میشه و این کارها نهایتا پوچ و بیفایده است. بعضیها فکر میکنند نه دفعه بعدی این بار مردم به مقصودشون، به goalشون میرسند( استعاری/لیترالی کمی زوری). در روانکاوی هم کلی بحث اجبار به تکرار یا گذار را داریم. اینکه گرفتار یک الگویی شدی و هر بار به شکلی آن را تکرار میکنی یا اینکه یک جایی این الگو را میشکنی و به جای پوچ گل میاری و میتونی گذر کنی.
خلاصه شاید داستان ما چنین چیزی باشه. یک صورتبندی عام از گل یا پوچ زندگی. اینطور بدونیم چی بر سر ما میگذره. شاید هم به قول سهراب سپهری "کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم" و همه این حرفها و صورتبندیها پوچ و بیمعناست.
شادی باشه.
@ravankavi1939
گل یا پوچ؟
چیزی که جستارنویسی را برای من خیلی زیاد جذاب میکنه پرسهزنی، ماجراجویی و مهمتر از همه بازیگوشی است. به باورم حقیقت بیشتر از جنس بازی است تا یک امر خشک و جدی. من طرفدار بازی، شوخی، تازگی، شگفتی و سرگرمی هستم. رویارویی با حقیقت بیشتر از طریق اینهاست تا چیزهایی در طرفی دیگر. تجربه لحظاتی مثل وقتی که بازیکن مافیا رای به خروجش دادند به عنوان وصیت و کلام آخر میگه شادی باشه و با لبخند و چشمک صحنه را ترک میکنه. من شک ندارم آن طرفدار پیگیر یک تیم معمولی فوتبال، که عمری را میان امید به صعود و بیم از سقوط طی کرده بدون اینکه کتابی خونده و سوادی داشته باشه ماجراها و درامهایی خیلی زندهتر و سازندهتر از اکثر باسوادها تجربه کرده، بهره خیلی بیشتری از زندگی برده.
اینها را به عنوان کسی میگم که بیشتر عمرش را صرف کتاب و دانشگاه کرده. الان هم کتاب برام مثل آب و غذا حیاتی است. منتها در جایی که الان ایستادم از کتاب هم انتظار خلق لحظه را دارم، لحظات سرمستی ادبی و شگفتزدگی فلسفی. همین الان کلی ذوق دارم که احتمالا در تعطیلات پیش رو بالاخره فرصتش را خواهم داشت رمان جنایت و مکافات را بخونم. چند روزی دوباره خودم را فراموش کنم و بسپارم به جهان داستایفسکی. یا شوق این را دارم در دو سه سال آینده فرصتش را داشته باشم خیلی مفصل و با دقت و تمرکز اسپینوزا بخونم. اندیشمندی که در لحظه فکر میکنم بهترین راهنما برای زندگی است.
خوب مثلا میخواستم درباره جستارنویسی بگم. چند روز پیش در اینستاگرام داشتم درباره چرایی ریسکپذیری و در نتیجه آن آسیبپذیری زندگی ایرانیها میگفتم. یک فکت از زندگی زنبورها آوردم که در شرایطی برای دسترسی به شهد گل ممکنه مسافتهایی برند که زندگیشان به خطر بیفته. به صورت بداهه نوشتم نتیجه کارشان ممکنه گل یا پوچ در بیاد. به نظرم تعبیر قشنگی بود. مَثَل استعاری گل یا پوچ در این مورد معنای لیترالی(تحت لفظی) هم داشت. میدونید ما در روانکاوی به این مکانیزمهای تبدیل استعاری به لیترالی خیلی توجه و علاقه داریم. مثلا یک نفر تحت فشار زندگی در ذهنش این میاد که دیگه نمیتونم نفس بکشم این را لیترالی به صورت سمپتوم هیستریک احساس خفگی در بدنش نمایش میده. یا فکر میکنی در زندگی داری له میشی کابوس میبینی لیترالی با غلتک دارند از روت رد میشند. خودم یک بار اینقدر ذهنم درگیر دانشگاه و تز کوفتی دکتری بود خود شهید بهشتی به خوابم اومده بود.
به هر حال، پیرو اون استوری زنبور با دوست عزیزی صحبت میکردم این تعبیر گل یا پوچ را برای نتیجه رابطهاش به کار برد. یکباره ذهنم جرقهای زد. خودم تعبیر گل یا پوچ را به طور خاص در بحث ریسکهای مالی به کار برده بودم به کاربرد عامتر آن توجه نداشتم. دیگه درگیر این تعبیر شدم. بیشتر به عنوان یک بازی فکری و سرگرمی. در انتخابهایی که میکنیم، در راههایی که میریم به چی میرسیم: گل یا پوچ؟ که اتفاقا فرم آن در بازی پایهایترین است. اونجا هست، اونجا نیست: دالی در دنیای کودکی. این یکی نه، اون یکی آره: اولین تجربههای انتخاب و عاملیت.
در ذهنم مدام عبارت گل یا پوچ را زمزمه میکردم. خوشم اومده بود. میگفتم بنشینم یک مطلب بنویسم فقط برای اینکه این عنوان را روش بگذارم و در متن با این عبارت دائم بازی کنم. فروید جایی میگه خوشبختی و شادکامی بازیابی خوشیهای کودکی است. در ذهنم زندگی یک تصویرِ شعبدهبازی میومد. فرشته سرنوشت با تردستی از آستینش گل در میاورد و غیب میکرد. دستانش را حرکت میداد، به سمتت دراز میکرد و با اجی مجی میگفت: گل یا پوچ؟( چه جالب به صورت تصادفی یک استعاری/لیترالی دیگه). الان که مینویسم لحظه ضربه پنالتی در فوتبال را تجسم میکنم. زمانی که با هیجان و اضطراب منتظری ببینی چه میشود: گل یا پوچ؟ ( این هم یک استعاری/لیترالی تصادفی دیگه)
مجذوب چنین تصویری از زندگی شده بودم گفتم چیزی بنویسم و به کلمات و جملات در بیارمش. هر کسی هر چیزی مینویسه در اصل دنبال بسط و تبدیل همین خودگوییها و تصاویر فانتزی شخصی است. این را از فروید و روانکاوی درباره نویسندگی یاد گرفتهایم . اینکه بتونی لذت و فانتزی شخصی را در قالب یک تجربه لذت جمعی در بیاری. ذهنم را آزاد و رها گذاشتم به هر سمت و سویی که دلش خواست بره.
ادامه در بعدی
@ravankavi1939
"تاجیکستان به پیش"
این شعار تیم ملی تاجیکستان بود که در تورنمنت اخیر جام ملتهای آسیا تیم دوم خیلی از فوتبالدوستهای ایرانی شد. دلیل آن واضح بود: همخانوادگی فرهنگی. اما به نظرم این علاقه به تاجیکستان نکته ظریفی نهفته داشت. متناظر با دو نوع ایرانیگرایی دو سنخ از علاقه را میشد دید. دو نوع ایرانیگرایی که پس از جنبش ژینا-مهسا آشکارا رونمایی شد: مرکزگرایی و وحدتنگری در مقابل مرکزگریزی و کثرتنگری.
تاجیک به عنوان یک دیگری آشنا-بیگانه، دیگری قریب-غریب پرده مناسبی برای فرافکنی بود. در رویارویی با این پدیده مشابه-متفاوت دو رویکرد را میشد متمایز کرد. یک رویکرد با تفاوت شروع میکرد و به شباهت میرسید و یک رویکرد با شباهت شروع میکرد و به تفاوت میرسید. یک طرف با شیفتگی در دیگری خودش را میدید و یک طرف با شگفتی در خودش دیگری را میدید.
همانند اینها دو شیوه مواجهه والدین با فرزندان موضوع را مقداری روشنتر میکند. بعضی والدین در فرزندانشان دنبال شباهت با خودشان میگردند و آن را ارج مینهند. بعضی والدین هم در فرزندانشان خودشان را به گونهای متفاوت میبینند و آن را ارزشمند میدانند.
اینها دو مدل متمایز ساماندهی هویتی و تجربه زندگی است. یکی اولویت را به تکرار و ایستایی میدهد و دیگری اولویت را به گذار و پویایی. در بحث ایرانگرایی اولی هویتش را اینطور تعریف میکند ما در گذشته به گونه مشخص و معینی بودیم، الان هم به همین گونه هستیم، در آینده هم به همین گونه خواهیم بود. دومی اما هویت ایرانی را در گذشته طوری، در الان طوری و در آینده طوری دیگر میبیند. همانطور که درباره تیم ملی تاجیکستان یک طرف درگیر خودبودگی ایرانی بود و یک طرف درگیر دیگربودگی ایرانی، اینهمانی ایرانی در مقابل آننهانی ایرانی.
@ravankavi1939
ادامه:
در تحلیل نهایی
دو پرده از یک نمایش
فروید درباره معمای عشق دورا و آقای کا نهایتا به این نتیجه میرسد که دورا در اصل عاشق زن آقای کا است. درباره شربر هم اینطور نتیجه میگیرد که باعث و بانی دشمنی او عشق شوریده به مردان است. فروید در هر دو مورد در تحلیل نهایی به همجنسخواهی، تنکامی ممنوعه و ناپذیرفته میرسد که اصل و پشت باقی قضایا هستند. در تحلیل نهایی عموما به فانتزیهای زیرین و بنیادین میرسیم که از دیدرس مشاهده مستقیم تجربی دور باقی میمانند به واسطه تغییر و تبدلاتی که دارند فهم آنها مستلزم استنباط منطقی است. فروید در مقاله کودکی را میزنند تحلیل سه سطحی دیگری به کار میبرد: در سطح ابتدایی 'پدرم فلان کودک را میزند'، در سطح میانی 'پدرم من را میزند' و در سطح و تحلیل نهایی 'کودکی را میزنند'. گرهگاه اصلی، زدن کودکی است با هر فاعل و مفعول و تبدیل فعلی. اصول دینامیک و اکونومیک فرویدی این است: تنکامی دورا و شربر باید در جایی به نحوی بروز و تحقق یابد. فشار و اجبار همین فانتزیهای بر سر نوشته است.
اینطور فرد داستان ما در مقابل دو اتهام خودشیفتگی و خوارداشت دیگری دوام میآورد، حیثیت عاشقیاش را باز مییابد. چون قهرمانی تراژیک این درام را به نمایش میگذارد: عشقی ناممکن در کار است. هر بار با کوشش و تقلا عشق را به صحنه میآورد و هر بار از دستش در میرود. مساله این نیست که عشق برای او نخواستنی است، اساسا مساله برای او ناممکنی است. مساله این نیست که عشق را نمیخواهد یا کم میخواهد، برعکس عشق را زیادی میخواهد. عشق در بروزش همیشه همراه کاستی است. او به این کاستی رضایت نمیدهد عشق را به تمامی میخواهد. عشقی که او در فانتزی به دنبال آن است وصالش و تحققش در واقعیت ناممکن و محال است. اما نمیتواند به این کمبودگی و اختگی تن دهد، راهحل را در جستجوی محبوبی دیگر با دشواریها و چالشهای سختتر میبیند. مثل سیزیفی که از کوهپیمایی اوهامش دست نمیکشد بزرگترین سنگها را بر دوش میبرد تا شاید یک بار برای همیشه آن را به قله برساند.
@ravankavi1939
@salah_esmaeili
در تحلیل نهایی
دو پرده نمایش
احتمالا با الگوی شروع طوفانی و ترک ناگهانی در روابط آشنا هستید، یکی از اشکال مختلف آن را تجربه کردهاید یا دیدهاید.
امروزیترین اصطلاح برای توصیف یکی از اشکال رایج آن گوستینگ Ghosting یا شبحشدگی است. فرد الف با فرد ب در رابطه عاطفی است. فرد ب یکباره بدون ارائه هیچ دلیل و توضیحی تمام راههای ارتباطی و دسترسی را قطع میکند و غیب میشود. با ورود به عصر دیجیتال و مجازی این برقراری رابطه و کنارهگیری آنی را خیلی بیشتر از قبل میبینیم. یک شکل خیلی آشنای دیگر ورود و خروج آنی از رابطه مدل به اصطلاح بخواب دررو است. در گوستینگ رابطه عاطفی و در این یکی کامگیری جنسی در محور است. اولی جنونآمیز و روانپریشانه(حداقل در ظاهر) و دومی منحرفانه به نظر میرسد. اما من در اینجا به یک شکل واضحا رواننژندانه میپردازم که قاعدتا چندلایهتر، دراماتیکتر و دیرفهمتر است. مدلی که صرفا و لزوما جنسی نیست دارای جنبههای پررنگ عاطفی است و نیز به صورت گنگ و بدون ارائه دلیل پایان نمیپذیرد، برعکس سناریوی واضح و آشکاری برای پایان دارد. برای توضیح این مدل یک نمونه را مثال میآورم که احتمالا باقی نمونهها را به واسطه شباهتهای خانوادگی در بر بگیرد.
ماجرا از این قرار است: فردی در روابط مختلف این الگو را تکرار میکند که ابتدا با عطش زیادی به صورت شیفتهواری دل به کسی میدهد که وصال او خیلی دشوار است سپس عطش او خاموش میشود و شیفتگیاش رو به افول میرود. در گام نخستین او فعالانه در تلاش است دل محبوب را به دست آورد و سرانجام به موفقیت میرسد. در گام پسین اما منفعلانه کنار میرود، انفعال او این بار محبوب سردرگم را به فعالیت وا میدارد تا روال را به قبل برگرداند. اما دلایل امتناع و اجتناب او محکم و محکمهپسند است. سناریو سوار بر چرخش از یک آرمانگرایی خام در ابتدا به یک واقعگرایی زمخت در انتها است. آنچه در فاز اول به گرمای این رابطه برای فرد سوخت میرساند ظاهرا همین دشواری در وصال است مثلا فاصله مکانی دور، تفاوت سنی زیاد، اختلاف طبقاتی فاحش، شرایط تاهل و از این قبیل. اما در فاز دوم این سوخت یکباره بدل میشود و رابطه به سردی میگراید.
حال باید پرسید در این گیر و دار و ساز و کار چه اتفاقی میافتد؟ روانکاوی در اینباره چه میتواند بگوید؟
تاریخ روانکاوی پر از تحلیلهایی است که در آن چیزی برای پوشش چیزی دیگر میآید که در ضدیت با هم قرار میگیرند. در نمونه بالینی دورا فروید میگوید اگر ما در ظاهر این شکایت را در کلام دورا میبینیم که آقای کا به من نظر دارد در پس آن علاقه دورا به آقای کا پنهان است. یا درباره پارانویای قاضی شربر فروید تحلیل میکند که در پس اعلام اینکه در بیرون دیگران با من دشمنی دارند این نهفته است که من در درون با دیگران ستیز و دشمنی دارم. اگر این منطق تحلیلی را درباره موضوع بحث ما مبنا قرار دهیم پرده اول این نمایش به عنوان مقدمه، پوشش و حجابی است برای نتیجه در پرده دوم. به صورت روشنتر همانطور که دورا برای تحقق عشق خود به آقای کا ناخودآگاه آقای کا را در مقام عاشق خود قرار داده بود و شربر برای تحقق خشم و ستیزش با دیگران آنها را در مقام دشمن قرار داده بود فرد داستان ما برای تحقق آرزوی عشق محبوب به خود، جامه عاشق به تن کرده بود. به عبارت انتزاعیتر فعلِ عشق یا نفرت سرجایش میماند و فاعل و مفعول جایشان را به هم میدهند.
در کنار این در روانکاوی فرمول دینامیک دیگری داریم که به جای تعویض فاعل و مفعول، فعل به ضد خود بدل میشود. به جای من عاشق تو هستم، من از تو متنفر هستم یا به جای من از تو بیزار هستم من شیفته تو هستم مینشیند. مثل نوجوانی که اولین طغیان عشق در بدنش را در روان تاب نمیآورد به نفرت پناه میبرد یا مثل یک قربانی آزار فیزیکی که به جای ابراز خشم و انزجار به بند عشق آزارگر در میآید. بر این اساس موضوع بحث خودمان را میتوانیم اینطور تحلیل کنیم که من در اصل از تو بیزارم ولی ادای عاشق را در میآورم، یا تو برای من حقیر و بیارزش هستی ولی تو را برای خود عزیز و گرانقدر مینمایم.
به هر حال در هر کدام از حالتهای قبل اصل را بر پرده دوم قرار دادهایم و دلایل آن را مواردی از قبیل خودشیفتگی( در فرمول اول) یا تحقیر دیگری(در فرمول دوم) دانستهایم. پرده دوم راز پرده اول را میگشاید و آشکار میسازد. با وجود این روانکاوی غالبا از این سطوح اولیه و ثانویه فراتر میرود و در تحلیل نهایی ورق دیگری برمیگرداند و رو میکند.
ادامه دارد...
@ravankavi1939
@salah_esmaeili
اگر به روانکاوی به زبان فارسی مشغول هستیم لازم است گوشمان را به بازیهای زبانی در واژگان فارسی عادت دهیم.
فرمول بنیادی فروید در تبدیل محتوای پنهان ناخودآگاه به بازنماییهای تصویری در رویاها را به یاد بیاوریم. اگر پروانه را خواب ببینیم آیا همان حشره پروانه است؟ یا به جای زنی به اسم پروانه آن را میبینیم؟ آیا پروانه برای کاری است که در انجام آن مرددیم؟ آیا پروانه شغلی و حرفهای است؟ آیا پروانه دستگاه تهویه است که از آن خاطره بدی داریم؟
نقش ایهام و جابجایی در این مثالها از رویا آشکار است همانگونه که در شکلگیری سمپتومها. مثلا چطور ناخودآگاه جای گاز دندان و دندانه کلیپس موی زنانه و دندانه کلید را به جای هم میگیرد، در هم میآمیزد و به شکل فوبی رابطه واژینال بروز میدهد.
حیلت رها
شعر "حیلت رها کن عاشقا" را احتمالا دیدهاید یا اجرای موسیقایی آن را حتما شنیدهاید. از جمله اشعار شاهکار مولانا است که چهرههای مختلف موسیقی معاصر ایران آن را در سبکهای مختلف پاپ، جاز، سنتی و راک خواندهاند. پیشنهاد میکنم به سایت گنجور بروید و آن را به دقت از نظر بگذرانید. علاوه بر متن شعر توضیحاتی درباره ابیات و فهرستی از خوانندگان آن را خواهید دید. قطعا میارزد ساعاتی را پای آن بنشینید.
امیدوارم با ولع افزایش دانایی، سریع سراغ معنای شعر را نگیرید، یا بدتر به دنبال پیام اخلاقی نروید. در این صورت به باورم از سموم فکری و احساسی ایدئولوژی حاکم هنوز کامل پاک نشدهایم. هنوز در جاهایی در بند نظام خشک و عبوسی گرفتار ماندهایم که فُرم و صورت زیبای ظاهر را هیچ میانگارد همه را به هپروتِ معنا و سیرت حواله میدهد و نهایتا به پیام اخلاقی ریاضت فرو میکاهد، که جمهوری اسلامی از هر نمود زندگی از هر گونه تپش و انگیزش و جنبش میهراسد.
در هر کدام از ابیات این شعر دو یا سه واژه تکرار میشوند:
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
آرایه ادبی تکرار به ظاهر ساده ولی پیچیده و اثرگذار است. لایههای نخستی ذهن را نشانه میرود. نیرویش را از رسوبات اولین سالهای زندگی و کودکی میگیرد. مانند آواهای لالایی و تکانهای تکراری در آغوش مادر که هوش را میربود و تن آرمیده را به خواب میبرد؛ یا بعدتر ریتم تاب و الاکلنگ و هر بازی دیگر که بدن را برمیانگیخت و به وجد میآورد. چه آرمیدگی و چه انگیختگی، مولانا ناخدای سفر به دگرسوهای هشیاری است.
مولانا رهبر بالای منبر نیست، رهرو همپیاله در میانه میدان است. آن که بر تخت نشسته و تاج بر سر نهاده کلامش یکی است، با امر و نهی فرمانِ ایست و سکوت میدهد: شکرانه شو؛ بیچانه شو. اما مولانا حکم و دستور نمیدهد، با تکرار و کلام آهنگین به رقص و آواز فرامیخواند: شکرانه شو شکرانه شو؛ بیچانه شو بیچانه شو. بسیار فرق است میان فرمان به کار و فراخوان به کار.
اما نقطه اوج کار مولانا در حیلت رها کن این است که تمام تکرارها همزمان جناس است:
و آنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
پیمانه اول به معنای ظرف شراب و پیمانه دوم به معنای ملاک و میزان است.
یا در این تصویر بهشتیِ بر روی زمین:
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
شانه اول شانه برای زلف گشوده یار است و شانه دوم به عنوان تکیهگاه و مامن یار.
مضاف بر اینکه در همه ابیات واژه اول به صورت صفت فاعلی و واژه دوم به صورت صفت مفعولی میآید:
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
جانانه اول در معنای کسی که جان میدهد و جانانه دوم در معنای عزیز و گرانقدر آمده است.
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
پیشانه اول میگوید با شجاعت پیش برو و پیشانه دوم جلودار و در صف مقدم را وصف میکند.
این ترفند شاعری با گشتاری که به ذهن میدهد به صورت پوشیده یک ریتم بالا/پایین، حرکت/سکون میسازد.
و در نهایت این شعر از طریق همان فرم و اصوات، نه معانی و مضامین، روح زنانهای نیز به کالبد شعر میدمد. شاهد آن تعداد اسامی زنانه امروزی در آن است: پروانه، مستانه، افسانه، دردانه، حنانه، فرزانه.
@ravankavi1939
پشت این پژوهش یک تیم درمانگری قوی است. اگر درگیر تعارض زوجی زناشویی هستید نتایج تحلیل برایتان مفید خواهد بود.
در این تحقیق که در قالب رساله دکتری روانشناسی انجام میشود، قصد داریم با زوجهایی که دچار تعارض زناشویی هستند مصاحبه کنیم تا عوامل روانشناختی دخیل در تعارض زناشویی آنها را شناسایی کنیم.
اگر شما چنین تجربهای دارید و خودتان و همسرتان مایل به شرکت در پژوهش هستید، لطفا از طریق لینک زیر پرسشنامه را تکمیل کنید.
https://survey.porsline.ir/s/uRszcPXX
لمس تپش دیگری
چه زمانی که محو چیزی و ذوب در ولایت کسی میشویم و چه زمانی که حداکثر فاصله را میگیریم مبادا به آنها ذرهای آلوده شویم به یک اندازه از اندیشیدن ناتوانیم. حالا نه لزوما در حوزه سیاسی. مثلا در رابطه با یک فرد خاص در زندگی یا در مواجهه با اندیشهای.
وقتی با کسی، جایی، اندیشهای و کلا هر چیزی مواجه میشویم، برای اینکه آن را به واقع بیندیشیم، لازم است بتوانیم همهویتی و دگرهویتی با آن را به تناوب و پیوسته تجربه کنیم. به چه معنا؟
همهویت کسی که دوستش داریم انگار دستانش، نگاه و چشمانش، لامسهاش به جای توست، در جای توست. دگرهویتی با کسی که دوستش داریم وقتی به خود برمیگردیم، او را آنجا، در گوشهای از دنیا، باز میبینیم.
مادر چگونه به نوزاد میاندیشد؟ با دستانش بدن ظریف نوزاد را لمس میکند؛ بدن ظریف نوزاد را در هنگام لمس با دستان خودش تصور میکند؛ و به لمس ظریف جهان با دستانش در نقطهای دیگر باز میگردد.
چه نتوانی عزم کنی به آن سوی مرزهای دیگری، چه نتوانی از آن دیار بِکَنی و بازگردی، در هر دو حال ناتوان از اندیشیدنی. اندیشه حاصل عزیمت و بازگشت مداوم است. از جایی که هستی بروی و به جایی که خواهی بود برگردی.
چه محرومیتی است وقتی از لمس تپش دیگری ناتوان میمانیم. چه گشودگیها، چه فرارویها، چه دگربودگیها، چه زندگیها را از دست میدهیم.
@ravankavi1939
کار خیلی ارزشمندی است. امیدوارم این قبیل فعالیتهای رواندرمانی به زبان مادری بیشتر توسعه پیدا کنند.
کار خیلی ارزشمندی است. امیدوارم این قبیل فعالیتهای رواندرمانی به زبان مادری بیشتر توسعه پیدا کنند.
Statement on Gaza by psychoanalysts - link to share. Please read this statement and, if you agree with it, share it with other psychoanalysts, and email the Red Clinic to sign this statement (the email is in the document):
https://docs.google.com/document/d/1eIC8CmfXcihhzMLRusPk_3D90LMrmppcZ_mIf4_cUnA/edit?usp=sharing
Repost from مدرسه مهرآیین (مصطفی مهرآیین)
فایل صوتی سخنرانی با عنوان "خلاقیت و امید در مقابل جامعه و شهروندی" که در همایش خلاقیت ارائه شده است.http://t.me/mostafamehraeen
