uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
487
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1030 kunlar
Postlar arxiv
هی یالان دونیا
هی یالان دونیا

هنرجوی یوگامون خیلی پیشرفت کرده بزنم به تخته 🙏
هنرجوی یوگامون خیلی پیشرفت کرده بزنم به تخته 🙏

photo content

رفته بودیم گل‌فروشی، همین‌جوری وسط صحبت، گفتم کارآموز نمی‌خواید؟ :( گفت گل و گیاه برات زندگی نمی‌ذاره. ولی آقای گل‌فروش، بی‌گیاهی دارد مرا می‌کشد. :( - خاطرات بچهٔ یک کشاورز 😔🙏

به من حیاط بدید. خاک بدید. یه عالمه خاک و کود و آفتاب. 😭😭😭 می‌ترسم تا آخر عمرم بی درخت بمونم. 💔

یه جملهٔ جالب تو یه توییت خوندم و قبل اینکه اسکرین‌شات بگیرم پریدش 🗿 گفته بود با بچه‌ها طوری حرف بزنین که انگار یه آدم بالغن و همه‌چی رو می‌فهمن و باهاشون طوری رفتار کنین که انگار برگ گلن و راحت اذیت می‌شن. به‌عنوان یک بچهٔ سابق تایید می‌کنم. با من اینجوری برخورد کنید. 🙏

این عکس رو یکی از درخت زردآلوی مامانش گذاشته بود. خیلی دلم سوخت. درخت زردآلو، یه روزی دوباره بهت می‌رسم. :(
این عکس رو یکی از درخت زردآلوی مامانش گذاشته بود. خیلی دلم سوخت. درخت زردآلو، یه روزی دوباره بهت می‌رسم. :(

photo content

تازه از تنور. شکار روز.
تازه از تنور. شکار روز.

مردی می‌گه برام فلان کار رو می‌کنی؟ بیشترش رو کردم. می‌گم آره، وقت نداری؟ می‌گه نه کار چرتیه حوصله‌شو ندارم. محشر. ممنون. 🙏

تو توییتر کلا چهارتا توییت زدم، هر چهارتاش دارم می‌گم ضدآفتاب بزنید، آفتاب بده، بابابزرگم از سرطان پوست مرده، ضد آفتاب خوبه. یعنی از میون این همه موضوع برای صحبت، فقط همین یکی ارزش گوهرپراکنی‌های من رو داشته. پس دشمن اصلی بنده: خورشید

photo content

لوبیاشاه اصلا بغلی نیست و نمی‌ذاره بغلش کنم. من هم تصمیم گرفتم دیگه به‌زور بغلش نکنم تا خودش بخواد. حالا جدیدا، به‌طور رندوم، می‌آد کمرشو می‌چسبونه به دهنم که بوسش کنم و همین‌طور که داره بوس‌بارون می‌شه، آروم‌آروم از صحنه خارج می‌شه. :))))) «You can kiss me on my terms and my terms only.»

photo content

This you?
This you?

خیلی جالبه که معمولا پدرها سعی می‌کنن پسرشون کپی خودشون بشه ولی مادرها معمولا دارن به دخترشون می‌گن تو بهتر از من انتخاب کن، تو بهتر از من باش، تو بهتر از من زندگی کن. حس می‌کنم یه بخشی از این male loneliness epidemic هم از همین می‌آد. زن‌ها سعی کردن بهتر بشن و شدن، و مردها هم ناراحتن که دیگه نمی‌تونن مثل پدرشون از مزایای مردبودن استفاده کنن؛ بهترشدن هم براشون افت داره، چون بابا (و دوستاشون) گفتن مردی که فلان‌جور باشه مرد نیست.

بالاخره امروز با این حقیقت کنار اومدم که احتمالا تا آخر عمرم، حداقل ماهی یک‌بار رو باید برم دکتر/آزمایشگاه/دندون‌پزشکی/بیمارستان. حالم بهتره. یه مدل کناراومدن جالبه. از اینا که مثلا، بالاخره یک روز با این مسئله کنار می‌آی که بچگی خوبی نداشتی و دیگه نخواهی داشت؛ یا یه روز می‌رسه که به خودت می‌گی اشکال نداره اگه هرگز بابام بهم نگه دوستم داره. رها می‌شی ولی جاش درد می‌کنه. کبود شده انگار. یه مدت هم طول می‌کشه کبودیه برطرف شه و درد نکنه. بعدش دیگه رهایی در سیل غم. امروز کبود شدم بالاخره. هی سعی می‌کردم این پای لامصب به گوشهٔ میز نخوره ولی خب واقعیت این بود که راه فراری نداشتم. :)

ساعت دو شب برق رو قطع می‌کنن که ما نفهمیم مثلا؟ خب بیدار بودیم که! 🧌