uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
دلم پنج کیلو بربری با سه کیلو پنیر کم‌نمک و کم‌چرب و دو کیلو گردو و دو کیلو سبزی می‌خواد. 😩

قبلا خیلی غرغرو بودم. خدا منو ببخشه. دو سه سالی هست تصمیم گرفتم کمتر غر بزنم و امسال، بالاخره به اون‌جایی رسیدم که آدم‌های غرغرو انرژی‌مو تخلیه می‌کنن. اونقدر اذیت می‌شم که نه‌تنها باهاشون دوستی نمی‌کنم و ازشون دور می‌شم.

مشکل اصلیم دوست صمیمی نداشتنه. ینی دارم ولی دورن. هیچ‌کی هم نزدیکم باهام صمیمی نمی‌شه. در تنهایی خود می‌پوسم تهش.

چرا دخترا از من خوششون نمی‌آد؟ هر کلاسی می‌رم دخترا باهام دوست نمی‌شن :(

این‌قدر پت‌پت می‌کنم توی فارسی نوشتن که خجالت‌آوره. :))))

هفتصد مگ فایل دانلود می‌کنم ولی این ویدئو گردالیای توی سگو نه.

از یک کانالی، هفتصد تا پیام ناخونده داشتم. بازش کردم، اول هفتصدتا زده بود می‌شه برای مامانم دعا کنید؟ آخر هفتصدتا زده بود کاشکی هنوز تو تختت بودی مامان. زندگی همینقدر بی‌ارزشه اسماعیل.

هر روز بیشتر شبیه مامانم می‌شم. این هم وحشتناکه هم دلپذیر. واقعا نمی‌دونم چه حسی داشته باشم!

جوان ایرانی، به‌نظر می‌رسد دریای بگایی، ساحلی ندارد. صبحت پرشکوه. ☺️

از اون استرسا که داره یه اتفاق خوب میفته ولی استرسشم داری.

فکر کنم بزغاله داشتن یه چیزیه که هرگز از هویتم هرگز جدا نمی‌شه. توی آزمون نوشته بود یک متن بنویسید، در مورد زندگی روزمره. و من در مورد یه مکالمه‌م نوشته بودم که توش می‌گفتم دلم برای بزغاله‌هام تنگ شده و کاش می‌تونستم بزغاله باشم. و آزمونو قبول شدمممم. لازم می‌دونم چندتا قدردانی انجام بدم. با تشکر از پدرم که منو با بزغاله‌ها آشنا کرد، به یاد بزغاله‌های کوچک شیرینم و با تشکر از زحمات همسرم که همیشه بهم گوش می‌ده که چقدر دلم بزغاله می‌خواد. پایان. :)))))

ماری، مگر ما بجز تکه‌های فراموش‌نشده توی خاطرهٔ همدیگر چه هستیم؟ روزی که جسممان بمیرد، چه چیزی بجز همین تکه‌ها از ما می‌ماند؟ ماری! به من قول بده. قول بده فراموشم نکنی، مرا زنده نگه داری و نامم را به زبان بیاوری. قول بده ماری. اگر تو مرا به یاد نیاوری، من مرده‌ام، حتی اگر جسمم کنار تو زنده باشد. به من قول بده.

دارم به یه مرحله‌ای از زندگیم می‌رسم که «قضاوت نکنیم» برام تبدیل به یه اصطلاح بی‌معنا شده. اتفاقا قضاوت کنیم. والا. چیه؟ چرا باید پذیرای همه‌چیز و همه‌کس باشیم؟ بی‌ادب و بی‌شعور نباشیم کافیه. نمی‌خواد به‌صورت بنیادی از هویتمون و تفکرمون و انتقادامون دور بشیم.

تمام بزغاله‌های دنیا مال من، تمام شادی دنیا مال تو.

عکس نوزادی‌شو دیدم. شبیه پفکه. یه دونه پفک نمکی کوچولو. داره گریه می‌کنه و صورتش همه‌ش چین‌چین شده. به خودش نگاه می‌کنم، خرس گندهٔ من، قد کشیده، پهن شده، بزرگ شده ولی دلش همون‌قدر لطیف و پفکیه که عکسش هست. وقتی فکر می‌کردم دیگه هیچ زاویهٔ جدیدی برای دوست داشتنش نیست، یک دفعه زاویه خودش سر زد، اومد توی دلم نشست.

نشخوار فکری یک روز منو می‌کشه.

هر روز زور می‌زنم جور جدیدی بهش بگم دوستش دارم. چند روزه همه‌ش بهش می‌گم اگه مجسمه‌ساز بودم تو رو می‌ساختم.

امیدوارم قبل مرگم نقاشیم خوب بشه و یه مشت نقاشی در مدح غم بکشم و بعد موزه‌ها نقاشیامو قبول نکنن و من تو قبرم به ریش بچه‌های پول‌پرستم بخندم تا بار آخرشون باشه یادگار مادرشونو بخوان بفروشن.

از جون شما دور باشه چنان مریض شدم که بازگشتی به سلامتی جلوی خودم نمی‌بینم. حالا ارشدم ثبت‌نام کرده‌م و برای رزومه‌م کلی کار ترجمه تحویل گرفته‌م. همینجوری بی‌حال و نزار می‌افتم یه گوشه برای کارایی که نمی‌تونم بکنم غصه می‌خورم و بعدش از درد می‌رم تو کما تا درد و غصهٔ بعدی. این زندگی هم عجب امتحان سخت‌گیرانه‌ایه. :(

حالا سر چی؟ من که نمی‌دونم ولی همه‌ش می‌گه گه خوردی بازش کردی ریختیش. یکی ندونه فکر می‌کنه بچه مواد قاچاق می‌کرده اینجوری سرش داد می‌زنه. اونم بچهٔ چار-پنج ساله. همسایه‌های زیبایی دارم. 🙂