SevenHells
Kanalga Telegram’da o‘tish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
484
حریص توام. مثل سنجابی که بلوط دیده. مثل خرس گرسنهای که از خواب زمستونی بیدار شده. مثل کتری که جوشیده و الاناست سوت بزنه. مثل بچهای که برف دیده. مثل ورزشکاری که پاش شکسته. مثل پروانهای که گل دیده. مثل گنجشکی که نون دیده. مثل مورچهای که قند دیده. مثل موسیقیدانی که به سازش رسیده. مثل نقاشی که مدادرنگی خریده. مثل نویسندهای که خودکار هدیه گرفته. به تو حریصم. به تمام تو. به بودن تو. همین که هستی، همین که هستم، به تو حریصم. به خزیدن آرومت زیر پوست سینهام. به پیچیدن گرمات دور قلب تکه پارهم. به کلمههات که برام لالاییه، به رقص چشمام وقتی به دستت زل میزنم. بهت حریصم. به چشمات. به صدای قصه گفتن قلبت توی گوشم. به لغزیدن انگشتات لابلای موهام. به صدای ناخنت روی پوست کمرم. به صدای ناخنم روی پوست کمرت. به صدای خنده از ته دلت. به لبهات، به لبهات، به لبهات...
484
بودن برای من مسئلهای حل نشدنی است. نه از مدلی که دکارت و بقیه سرش فلسفیدهاند و دعوا کردهاند و توی سر هم زدهاند. از آن دست بودنهایی که «از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود»ی که مولانا میگفت. مدام سعی کردم بشکافمش، هستهاش را پیدا کنم، دلیلش را جستهام. لای سوراخ سنبههای متعددی که به دستم رسیدند و تا جایی که فهمم قد میداد گشتهام و گم شدهام و حیرانتر پریدهام بیرون. انگار پاسخ من را هیچکس نداده است. اصلا نیست. هرجا که میروم تاریکیِ دلیل بودنم روی سرم سنگینی میکند، مثل یک وزنه مرا به خاک میکشد و مثل یک شکنجهگر وحشی پوست پلکم را از ته میکند تا لحظه لحظه، رنج و لجن و کثافت زندگیام را با تمام وجود ببینم و خواب هم از سرم بپرد. انگار تمام زندگیام توی یک رویای بد گیر افتادهام که بیداری ندارد.
تصور کنید هر روز منتظر مرگتان باشید چون نمیدانید چرا زندهاید. نه که آرزوی مرگ کنید، اما منتظر باشید همه چیز تمام شود. فلان درس را بخوانم تا تمام شود، فلان کار را بکنم تا تمام شود، بدوم تا تمام شود، کوفت کنم تا تمام شود، زندگی کنم تا بالاخره تمام شود... راستش هیچ چیز خوشی برایتان باقی نمیماند. مثل من که زلالترین روزهای عمرم را هم کدر میبینم.
مادرم هر بار ظرفی ترک میخورد به من میگفت ظرفی که ترک میخورد را دیگر نه به آب داغ بزن و نه به آب سرد، چون جوری میشکند که دیگر برایش بازگشتی نخواهد بود. من ترکخورده هم بالاخره شکستم. فرو ریختم و تکه تکه شدم. حالا بعد از مدتها تلاش برای چسباندن و نشدن و نشدن و نشدن و نشدن، دیگر نه دلیلی و نه توانی برای جنگیدن نمیبینم و حاضرم همین توضیح را بپذیرم.
من هستم، چون هستم. همین. تمام من همین است. همین شیشهی نکبت بار شکسته که نحسی شکستنش دامن هیچکس را بیشتر از نشکستنش نخواهد گرفت. من هستم... و همین برای زندگیام کافی است.
حداقل... امیدوارم...
484
ببینید فکر کنم سو تفاهم داره پیش میاد. مسئله اصلی این نیست که این دوستای گل اشتباه میگن یا کتاب خوندن اشتباهه. مسئله نگاه بالا به پایین و خودبرتربینی بیدلیله. مهم اینه که این دوستای عزیزدل متوجه بشن که صرف افضل بودن کتابخوانی به شکلاتخوری در نگاه اینا، به معنای این نیست که بقیه هم باید باهاشون موافق باشن و خیرشون رو در همین قضیه ببینن.
من اگر فقط دیپلم داشته باشم، نمیتونم مشاور کنکور بشم عزیزدلم. نه بخاطر نادانیم، بلکه بخاطر اینکه این فضل و خوبی من اصلا وارد میدان عمل نشده. اگر به تئوری بود، ما الان باید میتونستیم بالاتر از سرعت نور سفر کنیم. ولی خب میبینیم که در واقعیت، اینقدر هم ساده نیست. کشکه. این حرفا هم همینه.
ما چه جهنمی رو سر سوال «کتاب یا شکلات» گذروندیم که خودمون رو نگهبان اخلاق بدونیم و نصیحت بپاشیم توی هوا؟ هان؟ جز اینه که فکر کردیم کتاب انتلکت و الیت به نظر میاد در حالی که من یک طبقه متوسط بدبختم؟ جز اینه که فکر کردیم متفاوت بودن الان یهو برامون جایزه میاره؟ جز اینه که پارتنرمون عاشق کتابه و ما هم عاشق اونیم و فکر میکنیم هرکسی با سلیقه متفاوت پایینتر از اونه؟ نه بخدا! نیست.
هرکی میخواد شکلات بخره، هرکی میخواد ماشین، هرکی هم دوست داره کتاب. همه میتونیم کنار هم وجود داشته باشیم. نیازی نیست مدام همدیگه رو دونپایه و بینصیب بدونیم، صرفا چون دیگران از چیزی که ما لذت میبریم، لذت نمیبرن.
نظر من در مورد هدیه مناسب ولنتاین و روز مرد و فلانم اصلا مهم نیست. کسی که من عاشقشم چیزهایی دوست داره و کسی که شما عاشقشید چیزهایی. مهم اینه که من نیام به زور بکنم تو حلق شما که «ولنتاین شکلات نخرید، ازین چیزای محبوب همسر من بخرید بهتره.» چرا؟ چون من کارهای نیستم که پرچمدار باید و نبایدهای خرید هدیه باشم.
گوشی دستته؟
484
گفت چقدر درگیر کلمه میشی. گفتم چون کلمهها از همه بیشتر درد دارن. یه جوری نگام کرد انگار روانیام. گفتم وقتی بچه بودی، افتاده بودی زمین، دستت پوست پوست شده بود، بغض کرده بودی، فکر میکردی تمام دنیا همینجا تموم میشه... چه حرفایی میشنیدی؟ گفت همون معمولیا دیگه. آخی عزیزم و چرا خوردی زمین و بریم زخمتو ببندیم! گفتم هیچکس نگفت بزرگ میشی یادت میره؟ گفت چرا همیشه گفتن. گفتم میدونی این یعنی چی؟ گفت نه. گفتم یعنی درد الانت برام مهم نیست چون قراره روزی فراموش بشه. گفت خب؟ گفتم خب! یکم فکر کرد بعدم حرفشو قورت داد و چیزی نگفت. فهمیدم اینجا هم حرف همو نمیفهمیم.
484
کاشکی گه ما رو نخورید، اینقد برامون رو منبر نرید که ولنتاین باید کتاب کادو بدیم یا شکلات، ولنتاین باید با دسته بیلم خوشحال باشیم، ولنتاین باید خودمونو تو آینه ماچ کنیم و کوفت و درد و زهرمار.
نه من میخوام برم بیرون، یک میلیارد ماشین بخرم، یه نوتلا سه کیلویی و هفتصد شاخه گل رز، تو آینه هم برای خودم قیافه بگیرم، ولنتاینمم ناراحت باشم و کتابخونه عمومی شهرو با عشقم بسوزونیم. حرفیه؟ اه.
انگار خودت الان خیلی تجسم خوشبختی و تعالیای. نخیر جناب. تو هم یه آدم دونپایه مثل مایی دیگه. ادا اطوار و خودمو بگیرم کول بنظر بیامت چیه؟
484
مغزم توی یک لحظه انتزاعی گیر کرده. لحظهای که هرگز نیومده و نمیآد. مدام از من میخواد به اون لحظه برسم، به اون شکوه، به اون عظمت. از من میخواد چند روزی تنها باشم و با هیچکس حرف نزنم و هیچکس با من حرف نزنه و بجز موسیقی خالص، هیچ کلمه و نوایی نشنوم و فکر نکنم و هیچی نباشم و فقط باشم. یک چیز باشم، نه بیشتر. یک آدم باشم. بی پس و پیش، بیحس، بیفکر، بیکلمه. بهم میگه یک روز بیدلیل پاشو برو بالای کوه جیغ بزن و بدرخش، بگو بارون بباره و صاعقه بزنه و زمینو به آتش بکش و جنگ بارون با آتشو تماشا کن و بالای سر این اتفاقات سیگار بکش و خاکسترشو تماشا کن که وقتی میریزیش تبدیل به هیچ میشه. من اینو از کجا بیارم آخه مغز عزیز؟
484
خدایا منو از این زندگی محو کن دیگه. هرچی میخواستم ببینمو دیدم. عاشق شدم، دلشکسته شدم، دل آزرده شدم، دلخور شدم، عصبانی شدم، خندیدم، بوسیدم، گریه کردم، له شدم، مچاله شدم، خوشحال شدم، ناراحت شدم. زندگی غیر اینام که نیست. همینقدر بسه دیگه.
484
به مادرم میگم افسردهم. میگه چرا؟ نه مادر. نگو اینجوری.
میفهمم که از روی دلسوزی میگه. ولی بعضی وقتا دوست دارم بگم باشه مادر. نمیگم تا ببینیم افسردگیم خوب میشه یا نه.
484
اگه کانال پابلیک دارید این پیامو فروارد کنید تو کانالتون تا بهتون نشون بدم:
نقاشیای که هوش مصنوعی بر اساس شناخت من از شخصیت و روحیات شما درباره شما میکشه چه شکلیه.
(طبیعتا اونایی که من میشناسمشون فروارد کنن دقیقتر درمیاد )
484
حس میکنم یک موجود کشف نشدهی تازهام و آدمها پیدام کردن و انداختنم توی قفس سیرک. نه میفهمن چی میگم و نه میلی به فهمیدن بیشتر از حد لازم رو دارن. واکنشهام براشون بامزهست. قلقلکم میدن چون جیغ میزنم. عصبانیم میکنن چون بامزه عصبی میشم. بار عاطفیشونو روی من خالی میکنن چون قیافه اکسپرسیوم باهاشون همدردی میکنه (و خودم هم میکنم). برام خوراکی میارن چون بامزه خوشحال میشم. نظرشون رو مدام و به زور توی حلقم فرو میکنن چون یک بار بهشون نشون دادم نظرشون برام مهمه و این بهشون حس ارزشمندی میده. هلم میدن چون میخندم. منو پانچ لاین جوکشون میکنن چون میخندم و چیزی بهشون پس نمیدم.
من؟ یک حیوون سرگشته و گیجم. دست و پا میزنم و غلت میزنم و خون بالا میارم. توی قفس میافتم به تقلا و حتی چهار قدم برام سنگین میشه، به جوکها دیگه نمیخندم، گریه میکنم، صریح میگم حالم بده، صریح میگم نظر شما رو نمیخوام بدونم، صریح میگم این حرف درد داره، این کار درد داره، داد میزنم قلقلکم نکن، جیغ میزنم که دارم تکهتکه میشم. انگار فایدهای نداره.
آدمها نگاهم میکنن و به شدت واکنشم میخندن و میگن آخی، میگن بالاخره سیرک هم انتظاراتی داره، میگن من شخصیتمه جوک درد-دار بگم، میگن تو نمیتونی ایزوله زندگی کنی، میگن تو تغییر کن و خارهای من رو بغل کن، چون زندگی جمعیه ولی من خارهای تو رو بغل نمیکنم. نهایتا هم برام غصه بخورن و همون غصه رو بیارن پیش خودم باز کنن تا من روی غصههای دیگهم، غصهشونو نصف کنم و قورت بدم و روی همه اینها غصهی غصه خوردن اونها رو هم بخورم. سرگشته و حیرون، مثل سگهای سلیگمن، افتادم یک گوشه. هرچی شوک میده، فقط خیره میشم به سقف. نمیفهمم دیگه چطور نشون بدم درد دارم. نه انرژی دارم که تغییری ایجاد کنم، نه حتی خروج قفس رو یادم میاد. توی تنهاییم میپیچم و به خودم مدال شجاعت میدم فقط برای اینکه زندهام و مچاله میشم چون بنظر میاد کسی این مدال رو نمیفهمه.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
