uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
468
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-730 kun
Postlar arxiv
فکر کنم یکی رفت مستقیم بهشون فحش داد. قطعش کردن. :)))) تا ببینیم ادامهٔ شب چی می‌شه 🙏

راس ساعت ده، اولین صدای طبل آمد و من فرار کردم توی راهرو و به پنجره خیره شدم ببینم ساختمون روبه‌رو آتیش گرفته یا نه. به حق همین شب عزیز خود امام حسین بزنه به کمر هیئت سر کوچهٔ ما.

خانومی قشنگم امروز کلی بازی کرده ❤️ انگار کم‌شدن استرس ما رو حس کرده 🥲
خانومی قشنگم امروز کلی بازی کرده ❤️ انگار کم‌شدن استرس ما رو حس کرده 🥲

در حال نگهبانی از محله
در حال نگهبانی از محله

“خب دیگه وقتشه برگردیم به زندگی عادی” زندگی عادی:
“خب دیگه وقتشه برگردیم به زندگی عادی” زندگی عادی:

شما هم تمرکزتون قهوه‌ای شده؟ 🤡 فردا کارم شروع می‌شه دوباره و حتی یک خط کتاب رو هم تا ته نمی‌تونم بخونم. 🤡

این انشاهایی که می‌نویسن برای غمی که از «تموم‌شدن» جنگ روی دلشون نشسته عصبی‌م می‌کنه. تشریف می‌آوردید زیر صدای انفجار، با گریه شب بخیر می‌گفتید و هر شب برای عزیزانتون وصیت قبل از مرگ می‌کردید، ببینم بازم از کم‌رنگ‌شدن سایهٔ مرگ ناراحت می‌شدید یا نه. حالا ما که زنده موندیم خون به جگر می‌شیم، چه زجری می‌کشن اونایی که عزیزشون از دست رفته. آدم خوبه یکم فکر کنه قبل نوشتن خطابه و انشا.

photo content

یه جوری گفتم انگار در دهات‌های سوییس بزرگ شده‌م. دهات ما از دهات همه به‌دردنخورتر بود (و هست) ولی اون موقع هنوز نمی‌فهمیدم. فکر می‌کردم آدم هرجای این دنیا می‌تونه خودش باشه که بعدا بدجوری خورد تو ذوقم. هنوز می‌رسیم نزدیک همین دهات، از استرس تهوع می‌گیرم و حالم گرفته می‌شه. چه خیال‌ها می‌بافه ذهن آدم. باید هی به خودم کثافت این دنیا رو یادآوری کنم تا دلم تنگ اونجا نشه و یادم بیاد که خاطره‌های بچگی فقط همینن. یک روایت از دید معصومانهٔ یک بچه. واقعیت ندارن. و اینکه این تجربه دوباره تکرار نمی‌شه من رو غمگین می‌کنه.

برای فکرکردن به خاطرهٔ زمین‌های پر از گندم‌های طلایی، ببعی‌ها و پدرم که با آرامش عرق پیشونی‌ش رو خشک می‌کرد و با چوبی که عصاش شده بود راه می‌رفت. خاطرهٔ مادرم که سبزی‌ها رو می‌چید توی سبد و باغچه رو آب می‌داد و حیاط رو جارو می‌زد. مادربزرگم که چای دم می‌کرد و می‌رفت به مرغ‌هاش سر بزنه و تخم‌مرغ‌های آجری‌رنگ رو برداره. برای خاطره‌های شیرین از لباس مخملی‌ای که وقتی می‌چرخیدم دامنش دایره می‌شد. خاطره‌های دور، از آخرین باری که دنیا رو با تمام جزئیاتش دوست داشتم.

5_6154233405505537213.mp32.03 MB

دیشب هی از خواب می‌پریدم ببینم صدای انفجار نمی‌آد؟ صدای پدافند نمی‌آد؟ پا می‌شدم ببینم لوبیا کجاست که از پنجره دورش کنم. صدای ماشینی که از روی سرعت‌گیر رد می‌شه تن و بدنم رو می‌لرزوند. صدای کامیون، صدای موتور، همه بهم تپش قلب می‌دادن. یهو یادم اومد پنجشنبه، شب اول محرمه. اگه هیئت دم خونه بیاد طبل بزنه روانی می‌شم.

لطفا صلح رو هم بزنید جلو. بزنیم اونجا که بمب و انفجار یه خاطرهٔ دور و وحشتناکه فقط. عنترای کوچهٔ ما فکر می‌کنن بامزه‌ست که آهنگ با بیس شدید رو با صدای بلند بذارن و خونهٔ مردم بلرزه و بترسن. من هنوز از دیشب و صداهاش می‌لرزم، اینا هم اینجوری!

قطعهٔ مالیخولیایی جدید آوردم براتون. ❤️

128661626.mp32.28 MB

photo content

من تازه نیم ساعت پیش قضیهٔ این آتش‌بس و اینا رو دیدم و کل نیم‌ساعت اخیر فکر می‌کردم خبر فیکه. تا خود ساعت چهار زدن مرده و زندهٔ ما رو یکی کردن که دلشون صاف بشه دم آخری. کلی آدم بی‌گناه کشته شدن قطعا. تیکه‌تیکه بشین همه‌تون. تیکککه تیککککککه.

یه ذره عفت کلام داشتم اونم از دست دادم. ریدم به اول و آخرت نتانیاهو. 😭

این سمتی که ازش صدای انفجار می‌اومد، بیشتر مسکونیه. نتانیاهو، کس ننه‌ت مادرجندهٔ حرومی 😭 کاش چشماتو از حدقه دربیارن بندازن جلو سگ، مغزتم از همون کاسهٔ چشمات با شعلهٔ مستقیم آب‌پز کنن. بمیری کس‌ننهٔ بی‌شرف سگ‌پدر. 😭