uz
Feedback
SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
عموپورنگ حالش خوبه؟ چرا هرچی ازش می‌بینم پر از غمه؟ 🧐

از ته دلم ناراحتم. برای همه‌چی. اینم چسنالهٔ امروزتون.

اصلا عاشق باید مثل سعدی معشوقشو ببینه: «ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد»

یه بغل پر از هوای خالی. انصافه؟

دیدی بعضی وقتا پات خواب رفته، ولی نمی‌دونی، بعد پا می‌شی دو قدم می‌ری بعد یه دفعه همه هیکلت کج و کوله می‌شه و باید دستتو به اولین جای محکمی که می‌تونی تکیه بدی تا با صورت نخوری تو زمین؟ حس می‌کنم سوزن زندگیم توی اون دو قدم اول گیر کرده. می‌فهمم پام خوابیده ولی هنوز روی راه رفتنم اثر کامل نذاشته، با اضطراب دنبال تکیه‌گاه محکمم، چشمام دودو می‌زنه ولی به‌جز چشمام، تمام وجودم کرخت شده. همه‌ش یه صدایی توی سرم بهم می‌گه قراره با صورت بخوری زمین.

همچنان دست ممبرهای خوش سلیقه‌ام را می‌بوسم. @Se7enHells

می‌خوام تا لحظه مرگم روزی ۱۶ ساعت کار کنم و دست آخرم تو فلاکت بمیرم بلکه دهن اینایی که می‌گن اگه جایی نرسیدی از تلاش نکردن خودته بسته شه.

بچه بودم، هر چقدر داد می‌زدم که من افسرده‌م بهم می‌گفتن بخاطر اینه که چپیدی توی خونه (هنوزم می‌گن). اما من از شما می‌پرسم، بیرون از خونه چه عنی داره کلا که بخواد افسردگی آدمو درمان کنه؟

من دیگه از اعماق وجودم وا دادم. در حدی خودمو بدبخت می‌بینم که حضرت عباسم بیاد فرمونو بگیره فایده نداره. بازم میفتم کف دره.

از سیاست بازی توی روابط متنفرم. بدبختی کار دنیا عدل رو همین چرک بازیا می‌چرخه.

روز دختر رسید تا یک بار دیگه بفهمیم جنسیت، خواسته یا ناخواسته داره همه ابعاد این زندگی عنو داره کنترل می‌کنه، در حدی که به نوزادم رحم نمی‌کنن و براش متن بلند بالا می‌نویسن که «آه آنه، از وقتی دختر به دنیا اومدی عاشق مهربونی زنانه‌ت شدم.»

تف به قبر من و جد و آبادم که بلد نیستم از خودم دفاع کنم. تف به شرف و آبرو و عزت نداشته‌م.

🤝
🤝

Your life is like a wishing well, Where it goes, only time will tell... @Se7enHells

از زن بودنم راضی نیستم. نه که زن بودن چیزی کم داشته باشه. از زن بودن توی دنیایی که مدت‌ها مردا ساختنش راضی نیستم. راستش از مرد بودنم راضی نیستم. همین مردایی که قواعد این زندگی کوفتی رو چیدن با زنا که هیچ، با خودشونم مهربون نبودن. می‌دونید چی میگم؟ واقعا واقعا ناراضی‌ام. از آمار گرفتن و دوقطبی شدن تجربهٔ انسانی ناراضی‌ام. ناراضی‌ام که تا از مشکلات زن بودن می‌گی، یکی میاد می‌گه نه همه مردا اینجوری نیستن، یا مردا هم سربازی دارن، یا به مردا هم فشار میاد. آره میاد. منم دارم سختی تجربهٔ انسانی کوفتی خودمو برات می‌گم. تو هم بشین نوبت خودت از سختی تجربهٔ انسانی خودت بگو. شاید مادر شدن برای من هفتاد برابر سربازی تو درد داشت. دلیل نمی‌شه چون خواهرشوهر عمه بزرگه‌ت تجربهٔ خوبی داشته، من هم راضی باشم. شاید کار کردن و نان‌آوری برای من تجربهٔ لذتبخش‌تری باشه. شاید بچه‌داری واقعا برای یک مرد لذتبخش‌تر از زنش باشه. شاید استرس کار برای یک مرد بیشتر از یک زن دیگه باشه. هزاران تا شاید مسخرهٔ دیگه، که همه‌شون گم می‌شن، چون جریان اصلی تفکر و فرهنگ استثنایی و ابنرمال می‌بینتشون؛ در صورتی که همه‌شون یک مشت تجربهٔ انسانی مشابهن توی پوستین‌های مختلف. خسته‌ام از اینکه هر روز باید به این فکر کنم که چرا باید تجربهٔ انسانی من زیر خروار خراور قاعدهٔ مسخره له بشه؟ چرا تجربهٔ انسانی تو باید زیر همون خروار خروار قاعده له بشه؟ چرا پدر من به من می‌گه مثل پسرا شدی؟ مگر «من» چه چیزی جز زن بودنم؟ مگر زن سوای از بقیه خصوصیاتش، چه چیزی جز زنه؟ چرا وقتی پسر همسایه گریه می‌کنه مامانش سرش داد می‌زنه که مثل دخترا جیغ نزن؟ مگر پسر همسایه چه چیزی بجز یک پسره؟ خلاصه که ناراضی‌ام و خسته‌ام. از طرف خودم نه تنها برای زن بودنم خسته‌ام بلکه برای مردا هم خسته‌ام. برای تمام کسانی که دارن جون به جون می‌شن تا هویت جنسیتی خودشون رو پیدا کنن هم از همه بیشتر خسته‌ام.

این باز شدن لایه‌های تودرتوی درد کجا تموم می‌شه؟

اینقدر همه‌جا پر از خبر و جنگ و دعوا سر همون خبرا شده که دیگه نمی‌دونم چیکار کنم. با تپش قلب می‌خوابم و با تپش قلب بیدار می‌شم. هر جا رو باز می‌کنم میدون جنگه و رستم و اسفندیار و هادس و زئوس و لشکر مغول‌ها و مقدونیه دارن همدیگه رو تیکه پاره می‌کنن. واقعا حالم از همهٔ دنیا و زندگی بهم می‌خوره.

کاشکی من بمیرم ولی تو حالت بد نباشه.

Repost from N/a
photo content