ch
Feedback
SevenHells

SevenHells

前往频道在 Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

显示更多
468
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-730 天
帖子存档
کم کم حتی حضور در مجاورت پنجره هم آدمو بخارپز می‌کنه.

آدم جوگیر، با هر جهت‌گیری‌ای سم مهلکه؛ برای همه‌ها! حتی اونایی که باهاش هم‌جبهه‌ن. جوگیری کلا بده. چه این ور بوم، چه اون ور بوم. این جمله توی هرررر زمینه‌ای هم بخوای درسته. از سیاست تا فناوری نانو. جوگیر نباشیم.

نمی‌دونم چرا باید با همسایه مهربون باشی وقتی همسایه شب و روز سر همه داد می‌زنه و تو عمیقا می‌خوای بکوبی دهنش که فردا دندوناشو برینه.

تفاوت حال بهتر این هفتهٔ من با حال بدتر هفتهٔ پیشم سه تا قرص ناقابل بوده.

نمی‌دونم چرا از دیدن شکل آدمای عادی لذت می‌برم و همه‌شون واسه‌م خوشگلن! اگر یک آدم عادی هستید و مدام توی اعصاب ملت نمی‌رینید و بداخلاق و خودپسند نیستید، بدونید و آگاه باشید که با اطمینان صد درصد، حداقل یکی تو این دنیا فکر می‌کنه خوشگلید و اونم منم.

حوصله لباس خریدن ندارم برای همین همه‌ش از لباسای این مرد می‌دزدم می‌پوشم. تقصیر خودشه که لباساش اینقد راحت و نرم و بزرگ و جادار و بلنده. امروز می‌گفت تو چار تا لباس از خودت نداری؟ طفلک نمی‌دونه لباس غصبی چقدر می‌چسبه.

من اینقدر علایقم گسترده‌ست که باید برگردم دوران ابن سینا اینا زندگی کنم. یه ناخونک به ریاضی بزنم یکی به فیزیک یکی به نجوم یکی به عربی یکی به فارسی یکی به لاتین یکی به پزشکی یکی به روانشناسی یکی به فلسفه. در عصر معاصر طول عمرم هیچ‌جوره کفاف نمی‌ده همه‌شو یاد بگیرم.

قرمه‌سبزی خوردیم، خوشمزه بود ولی دل درد گرفتیم. از اون موقع همه‌ش می‌گیم عشق و حال هزینه داره و شکممونو چنگ می‌زنیم. سطح تفریحاتمون رو دوست دارم. :))))

بارها و بارها از این سه تا بزغاله‌م نوشتم. اینقدر این تجربه‌زیسته برای من پررنگه که نه تنها نمی‌تونم فراموشش کنم بلکه مدام مرورش می‌کنم. بخش بزرگی از شخصیتم رو مدیون همین مدت کوتاهی‌ام که بزغاله داشتم و تا حالم بد می‌شه بهشون فکر می‌کنم و دلتنگ می‌شم و قلبم برای دیدنشون دوباره مچاله می‌شه. دلتنگی هم واقعا جونور عجیبیه. نشستم گوشهٔ تراس و به یاد سه‌تا بزغاله‌ای که منو با ساندویچ جو و بغل می‌شناختن گریه می‌کنم. :((

دلم تنگ احساسی شده که خیلی وقته نداشتم. دلتنگ وقتی‌ام که ده‌ساله بودم. بابام می‌گفت بریم؟ می‌گفتم بریم. لباس می‌پوشیدم و می‌رفتم پیش ببعیای سرِ زمین. سه تا برغاله داشتم و از ته دلم دوستشون داشتم؛ ته ته ته دلم. می‌رفتم پیششون و بغلشون می‌کردم و براشون ساندویچ درست می‌کردم. ساندویچ چی؟ ساندویچ جو و علف. دونه دونه برگ علف و خار می‌کندم تا یه لایه می‌شد روش جو می‌ریختم و دوباره یه لایه دیگه برگ خار و علف. کف دستای کوچیکم تقدیم دوستام می‌کردم و اونا هم با تکون دادن دم کوچیکشون همه‌شو می‌خوردن. دستم زخمی می‌شد ولی برام مهم نبود. می‌پریدن بغلم جای سمشون کبود می‌شد ولی برام مهم نبود. برمی‌گشتم خونه می‌دوییدم تو حموم تا کک و پشه بیشتر از اون ذره ذره پوستمو نخورن ولی برام مهم نبود. با تمام وجودم عشق می‌دادم بهشون و اونا هم بی هیچ چشم‌داشتی، حتی بعد از چند روز ندیدنم دفعه بعد می‌پریدن بغلم و از سر و کولم بالا می‌رفتن. زمین گندم و جو رو اون‌طرف می‌دیدم و روی زمین خاکی این‌طرف با موجوداتی که از ته دلم دوستشون داشتم بازی می‌کردم. اون چند ساعت، من نه گرما می‌فهمیدم، نه تشنگی، نه زخم، نه نیش، نه گرسنگی. مدرسه و اضطراب و دوستای بی‌شعور و معلما و حرف این و اون رو می‌ریختم دور و همون‌جا توی همون لحظه زندگی می‌کردم. نمی‌دونم چطور حسی که اون لحظه‌ها به من می‌داد رو توصیف کنم. دیدن منظرهٔ گندم‌هایی که با باد موج می‌خورن و دیدن یه عالمه بز که با هم دیگه بازی می‌کنن و شاخ تو شاخ می‌شن، دیدن صدا زدن مامان بزا برای بچه‌هاشون، دیدن کارگرای سر زمین و پدرم که خیلی راحت بیلی که من حتی نمی‌تونستم بلند کنم رو می‌کوبیدن تو زمین و تمام وجودشون رو توی کار می‌ذاشتن، دیدن آسمون بدون هیچ ساختمون و سیمی توی فریم، دیدن غروب بعد از کلی کار و خستگی، صدای گاو همسایه که همیشه می‌ذاشت دستمو بذارم روی سرش، دیدن گوسالهٔ کوچیک همون گاو، برگشتن به خونهٔ خنک و خوردن شیر گاو تازهٔ تازهٔ تازه، کاری با مغز کوچیک من کرد که هنوز حسرتشو می‌خورم. من شکوه رو درک می‌کردم، من کوچیک بودن رو درک می‌کردم، من زیبایی رو می‌دیدم. چشمام و گوشام و دستام و وجودم همه محبت می‌شد. مغزم بزرگ می‌شد و توش پر از جرقه بود، صداهای آزاردهنده قطع می‌شدن، برام هیچی اهمیت نداشت، عشق می‌دادم و می‌گرفتم و آرامش رو حس می‌کردم. حالا نشستم اینجا، اوایل بزرگسالی، و حاضرم تمام عمرم رو بدم و یک بار دیگه اون برغاله‌ها رو داشته باشم و یک بار دیگه جای سمشون منو کبود کنه و یک بار دیگه خار دستمو بخراشه و یک بار دیگه کک منو بگزه ولی زندگی کنم. این زنده بودنی که الان دارم نه، واقعا زندگی کنم و حس خوشبختی توی رگ‌هام جریان داشته باشه: گندما برقصن، بزغاله‌ها برقصن، باد برقصه، آسمون ته نداشته باشه، هیچ فکر آزاردهنده‌ای نباشه و من دوباره خوشبختِ خوشبختِ خوشبختِ خوشبختِ خوشبخت باشم.

نه تلخ است صبری که بر یاد اوست که تلخی شکر باشد از دست دوست... - سعدی

آخرای زندگیم یه کتاب می‌نویسم اسمشو می‌ذارم غُرنامه. از صفحهٔ اول فحش می‌نویسم تا آخر بلکه خالی شم.

بچه‌ها کسیو می‌شناسین سئو یاد بده و پول ارثشو از ما نخواد؟

من از لذت عاریتی خیلی خوشم میاد. بقیه بچه بیارن من بچه رو بو کنم. :))

جاتون خالی رفتم دکتر کارت کشیدم بیمارتر برگشتم. ☺️

خدایا اگه می‌گی این تاریکیا تونله، اقلا اندازه لونهٔ موش نور نشون بده قربونت بشم.

مامانم داشت می‌گفت خیلی ناراحتم بچگیت خیلی بهت سخت گرفتیم. بابامم از اون‌ور داشت تایید می‌کرد. نمی‌دونم چرا جای اینکه خوشحال بشم، بغضی شدم. مجبور شدم خودم بهشون دلداری بدم و بگم عیبی نداره. حس می‌کنم یه زخمی رو کندم که تازه به زور بسته بودمش.